داستان دختر لجباز و حکیم دانا

داستان دختر لجباز و حکیم دانا

داستانی امروز ماجرای دختری است و حکبم دانا که از ناحیه لگن آسیب می بیند اما اجازه نمی دهد کسی به وی دست بزند تا درمانش کند تا این که حکیمی دانا راه معالجه این دختر را پیدا می کند . داستان حکیم دانا را در ادامه بخوانید .

در زمان های قدیم یک دختر از روی اسب می‌ افتد و استخوان لگنش از جایش در می رود . پدر دختر هر حکیمی را به نزد دخترش میبرد , دختر اذن نمی‌دهد کسی دست به وی بزند . هر چه به دختر میگویند حکیم ها بخاطر شغل و طبابتی که می نمایند محرم بیمارانشان می باشند , اما دختر زیر بار نمی رود و نمی‌گذارد کسی دست به لگنش بزند . به ناچار دختر هر روز ضعیف تر و ناتوان‌تر میگردد تا این که یک حکیم باهوش و حاذق میگوید : «به یک شرط من حاضرم بدون دست زدن به لگن دخترتان او را مداوا کنم . » پدر دختر با خوشحالی زیاد قبول می نماید و به حکیم می گوید : «شرط شما چیست؟»

حکیم دانا میگوید :

«برای این فعالیت من احتیاج به یک گاو چاق و فربه دارم . شرط من این هست که بعد از جا انداختن لگن دخترت , گاو متعلق به خودم شود؟» پدر دختر با جان و دل قبول می‌نماید و با کمک دوستان عزیز و آشنایانش چاقترین گاو آن منطقه را به قیمت گرانی میخرد و گاو را به خانه حکیم می برد . حکیم به پدر دختر میگوید : «دو روز دیگر دخترتان را برای مداوا به منزل ام بیاورید . »

پدر دختر با نشاط برای رسیدن به روز موعود دقیقه شماری می نماید . از آنطرف حکیم به شاگردانش دستور می دهد که تا دو روز هیچ آب و علفی را به گاو ندهند . شاگردان همه تعجب می‌کنند و میگویند گاو به این چاقی ظرف دو روز از تشنگی و گرسنگی خواهد مرد . حکیم تاکید می‌کند نباید حتی یک قطره آب به گاو داده شود .

حکیم دانا

روز درمان دختر فرا می رسد

دو روز می‌گذرد گاو از شدت تشنگی و گرسنگی بسیار لاغر و نحیف میگردد . خلاصه پدر دختر با تخت روان دخترش را به نزد حکیم میاورد . حکیم به پدر دختر امر می دهد دخترش را بر روی گاو سوار نماید . همه شگفت‌زده میگردند , چاره ای نمی‌بینند باید حرف حکیم را اطاعت نمایند . بنابراین دختر را بر روی گاو سوار مینمایند . حکیم سپس امر میدهد که پاهای دختر را از زیر شکم گاو با طناب به هم گره بزنند؟ همه دستورات مو به مو اجرا می گردد , حالا حکیم به شاگردانش دستور می دهد برای گاو کاه و علف بیاورند .

گاو با حرص و ولع شروع می کند به خوردن علف ها , لحظه به لحظه شکم گاو بزرگ و بزرگ تر می گردد , حکیم به شاگردانش دستور میدهد که برای گاو آب بیاورند؟ شاگردان برای گاو آب می‌ریزند , گاو هر لحظه متورم و متورم می‌شود و پاهای دختر هر لحطه تنگ و کشیده تر می گردد دختر از درد جیغ می‌کشد . حکیم کمی نمک به آب اضاف می‌کند گاو با عطش بسیار آب مینوشد . اکنون شکم گاو به حالت اول برگشته که ناگهان صدای ترق جا افتادن باسن دختر شنیده می شود .

جمعیت فریاد شادی سر میدهند . دختر از درد غش می‌کند و بیهوش می گردد . حکیم دستور می دهد پاهای دختر را باز کنند و او‌را بر روی تخت بخوابانند . یک هفته بعد دختر خانوم مثل روز نخستین سوار بر اسب به تاخت مشغول اسب سواری می‌گردد و گاو بزرگ متعلق به حکیم می‌گردد . آن حکیم ابوعلی سینا بوده است .

دل نوشته های زیبا در مورد خداوند

دل نوشته های زیبا در مورد خداوند

دل نوشته برای خدا .

من محتاج باران رحمت توام

خدایا هرچه مهر داری بر ما ببار . . .

راز و نیاز با پروردگار , جملا‌ت قشنگ در وصف خداوند
جملا‌ت و نوشته های خوشگل در رابطه آفریدگار

در نقط ی اوج دلتنگی و دل شکستگی همیشه گوش شنوا چشم به راه شنیدن غصه های توست ارام غصه هایت رابگو بغض های کهنه و شکسته ات رادرحضورش بشکن و از روان شدن اشک های بی بهانه ات نترس .

راز و نیاز با خدا , جملا‌ت زیبا در وصف خدا

شایسته ترین دوست , خداست , او آن قدر عالی است که اگر یک گل به او نثار نمائید

دسته گلی نثار تان می نماید و بهتر از آن است که

اگر دسته گلی به آب دادیم , دسته گل هایش را پس بگیرد . . .

راز و نیاز با خدا , دل نوشته برای خداوند

خدایا بـہ تو پناه مےآوریم ,

ازطوفان حرص

و تندی و شدت خشم

و چیرگے حسد

و ناتوانے صبر

و ناسـازگارے رفتار

خدایا یـارمان باش

دل نوشته برای خدا

راز و نیاز با پروردگار , دل نوشته در مورد خداوند

خدایا برای همسایه که نان مرا ربود نان . . !

برای عزیزانی که قلب منرا شکستن مهربانی . !

برای افرادی که روح من‌را آزردند رحمت . !

وبرای خویشتنِ خود تدبیر و عشق و علاقه می طلبم

راز و نیاز با معبود , جملا‌ت قشنگ در وصف معبود

وقتی از اینکه آنچه را می خواستی بدست نیاوردی افسرده ای

تنها محکم بنشین و شاد باش

پروردگار در فکر دادن چیز بهتری به تو می باشد . . .

دل نوشته های زیبا برای خدا

راز و نیاز با خدا , جمله های زیبا در وصف خدا

خویش را ارزان نفروشیم

درفروشگاه بزرگ هستی روی قلب بشر نوشته اند

قیمت = خداوند

راز و نیاز با آفریدگار , جمله های زیبا  در وصف آفریدگار

افلاطون را گفتند : چرا هیچوقت ناراحت نمیشوی؟

گفت دل بر آنچه نمی ماند , نمی بندم .

فردا یک راز است , نگرانش نباش .
جمله ها و نوشته های خوشگل در زمینه‌ی معبود ( 5 )
جملا‌ت و نوشته های خوشگل در زمینه ی خدا ( 2 )

روز گذشته یک خاطره بود , حسرتش را نخور

و امروز یک هدیه است , قدرش را بدان و از تک تک لحظه هایت لذت ببر .

از فشار زندگي نترسيد به ياد داشته باشيد که فشار توده زغال سنگ را به الماس تبديل ميکنه . .

نگران فردايت نباش خدای ديروز و امروز خداى فردا نیز می‌باشد . . .

ما اولين بار است كه بندگي ميكنيم . ولى او قرنهاست که خدايى ميكند پس به خدايى وی اعتماد كن و فردا و فرداها را به وی بسپار . . .

نوشته های عاشقانه آفریدگار , دل نوشته برای خدا

هر کسی علاقه را با زبان خویش اعلام می کند . . .

دارکوب , میکوبد

نقاش , میکِشد

قناری , می خواند

دیکتاتور , میکُشد

آهو , می دوَد

مولف , مینویسد

و البته آفریدگار ; می‌بخشد . .

راز و نیاز با معبود , جملا‌ت زیبا در وصف آفریدگار

زخمهای دلت را تنها به معبود بسپار

خودش بهترین مرهم ها را دارد

باور کن . .

آهسته آهسته همه چیز

عالی می شـود

راز و نیاز با آفریدگار , جملا‌ت زیبا در وصف پروردگار

خدایا زندگی سرشار از هزاران نگرانیست و ذهن از یک فکر در راستای فکر دیگر پرواز مینماید , در میان چنین هیاهویی شنیدن ندای خاموشی که در قلبم با من کلام میگوید , دشوار است .

خدایا مرا موهبت آن بخش که ذهنم در کشاکش این غوغای روزمره بر تو متمرکز باشد و هر روز دقایقی با تو ارتباط برقرار کنم .

چنان متبرکم کن که ندای تو را بشنوم و سیمای تو را که پراز لطف و زیبایی‌ست به چشم دل مشاهده کنم

 

کلیه اشخاص خوشبخت خدا را در دل دارند پس تورا چه اندوه که اینقدر احساس تنهایی می‌کنی؟ بدان در تنهاترین لحظات و در هر وضعیت آفریدگار با توست .

تمساح هیتلر مرد

باغ وحش مسکو اذعان کرد که صبح روز گذشته تمساح میسیسیپی ( سترن ( در سن ۸۴ سالگی درگذشت و متذکر شد که‌این سن برای این حیوان زیاد قابل احترام بود .

این تمساح که ( سترن ( ( به معنای زحل ) است بعد از میلاد در ایالات متحده در سال ۱۹۳۶ , به گلشن وحش برلین کادو شد . ( سترن ( در سال ۱۹۴۳ بعداز بمباران گلشن وحش برلین , گریزو فرار کرده بود .

بعدتر سربازان بریتانیایی این حیوان یافته و به همبستگی جماهیر شوروی کادو کرده بودند .

این که ( سترن ( از زمان فرارو گریز از گلشن وحش برلین در سال ۱۹۴۳ تا سه سال سپس چه طور زنده ماند , بخش اسرارآمیز معاش این موجود بود .

تمساح ( سترن ( در سال ۱۹۴۶ در گلشن وحش مسکو در قبال بازدیدکنندگان قرار گرفت .

اکنون باغ‌وحش مسکو در توضیح مرگ این حیوان اعلام کرده ( این باغ‌وحش برای ۷۴ سال افتخار داشت که سترن را مراقبت نماید ( .

گلشن وحش مسکو متن سترن نگهبانان خویش را می‌شناخت و شیدا این بود که با یک قلم‌مو ماساژ داده شود .

به متن گلشن وحش مسکو , تمساح میسیسیپی به طور معمول ۳۰ تا ۵۰ سال قدمت می کند .

گلشن وحش مسکو این احتمال را رد نکرده که تمساح سترن می‌توانست پیرترین تمساح دنیا باشد , هرچند تقریب این زمینه نسبتاً غیرممکن ممکن است .

در بلگراد صربستان یک تمساح نر دیگر به اسم ( موجا ( اکنون ۸۰ سال دارااست .

این اسطوره که سترن به گروه فردی هیتلر وابستگی داراست از او‌لین روزهایی که ایالات متحده این حیوان را به آلمان کادو کرد پدید آمد . ولی مشخص و معلوم نیست که‌این خبرپراکنی چرا و چه گونه آغاز شد .

گلشن وحش مسکو با رد این داعیه گفته حیوان‌ها به دنیای سیاست وابستگی ندارند و قرار نیست مسئولیت و توشه گناه کسی را به دوش بکشند .

داستان کوتاه کلاغ

روایت کوتاه کلاغ
مردی 80 ساله با پسر علم آموزی کرده 45 ساله اش روی مبل منزل خویش نشسته بودند . یک دفعه کلاغی كنار پنجره اشان نشست .
بابا از فرزندش پرسید : این چیه؟
پسر جواب بخشید : کلاغ .

بعد از چندین دقیقه مجدد پرسید این چیه؟
پسر اعلام‌کرد : پدر اینجانب که همین شرایط کنونی بهتون گفتم : کلاغه .
پس از زمان کوتاهی مسن مرد برای سو‌مین توشه پرسید : این چیه؟
عصبانیت در پسرش موج می زد و با به عبارتی موقعیت اعلام‌کرد : کلاغه کلاغ .

بابا به اتاقش رفت و با محل کار خاطراتی سابق رجوع و برگشت .
ورقه ای را گشوده کرد و به پسرش خاطرنشان کرد که آن را بخواند .
در آن کاغذ این طور مندرج بود : روز جاری پسر کوچکم 3سال دارااست . و روی مبل نشسته است زمانی که کلاغی روی پنجره نشست پسرم 23 توشه نامش را از اینجانب پرسید و من23 توشه به وی گفتم که نامش کلاغ است .
هر توشه او‌را عاشقانه بغل میکردم و به وی پاسخ می دادم و به هیچ وجه عصبانی نمی شدم و در ازای عشق بیشتری نسبت به وی پیدا می‌کردم .

داستان کوتاه جنگ

داستان کوتاه جنگ
پسر کوچکی از پدرش پرسید : پدر , مبارزه به چه شکل به‌وجود می آید؟
بابا پاسخ بخشید : پسرم فرض کن که دو مرز و بوم آلمان و انگلستان , با همدیگر اختلافی دارا‌هستند .
مامان کودک که نو وارداتی بود , ذکر کرد : آلمان چه کاره است که با مدنی نظیر انگلستان اختلاف داشته باشد؟
شوهر پاسخ اعطا کرد : ما فرض کردیم خانم .
مامان جیغ کشید : بی خویش فرض کردید , این فرض که درست نیست .
شوهر که عصبانی شده بود , اواسط کلام وی پرید و اذعان کرد : اصلاً به شما چه ذی‌ربط که در سخن ما دخالت می کنی؟
زن فیس در نیز کشید و خاطرنشان کرد : رمز اینجانب بخشید می زنی؟ بشقابی را که روی میز بود , برداشت تا آن را بر راز شوهرش بکوبد .
البته کودک اواسط پرید و بیان کرد : بس است بابا , اینجانب فهمیدم که مبارزه چه‌گونه پدید می‌آید .

روایت کوتاه دندان ها

روایت کوتاه دندان ها
در یک شب سرد زمستانی یک زوج سالمند وارد رستوران بزرگی شدند . آن ها فی مابین زوجهای جوانی که در آنجا حضور داشتند مضاعف جلب دقت می روایت کوتاه دندان هاکردند .
بخش اعظمی از آن ها , زوج سالخورده را تحسین می کردند و به راحتی میشد فکرشان را از نگاهشان خواند :
نگاه نمایید , این دو نفر عمری است که در کنار یکدیگر معاش می نمایند و چقدر در کنار نیز خوشبخ میباشند .

پیرمرد برای پیشنهاد خوراک به طرف صندوق رفت . طعام پیشنهاد اعطا کرد , پولش را پرداخت و خوراک مهیا شد . با سینی به طرف میزی که همسرش پشت آن نشسته بود رفت و رو برویش نشست .
یک ساندویچ همبرگر , یک ظرف غذا سیب زمینی خلال شده و یک نوشابه در سینی بود .

پیرمرد همبرگر را از لای صفحه در آورد و آن را با اعتنا به دو تکه ی هم اندازه تقسیم کرد .
بعد سیب زمینی ها را به توجه شمرد و تقسیم کرد .
پیرمرد پاره ای نوشابه خورد و همسرش هم از به عبارتی جام پاره ای نوشید .

همین که پیرمرد به ساندویچ خویش گاز می زد , مشتریان دیگر با اندوه به آن ها نگاه می کردند و این توشه به‌این فــکر می کردند که آن زوج پیــر شاید آن قدر فقیــر می باشند که نمی توانند دو ساندویچ سفــارش بدهند .

پیرمرد استارت کرد به میل کردن سیب زمینی هایش . مرد جوانی از جای خویش بر خاست و به طرف میز زوج کهن سال آمد و به کهن سال مرد سفارش کرد تا برایشان یک ساندویچ و نوشابه بگیرد . البته کهن سال مرد پذیرش نکرد و ذکر کرد : تمامی چیز رو به شیوه است , ما عادت داریم در کلیه چیز سهیم باشیم .

مردمان به‌تدریج دریافتند در تمام مدتی که پیرمرد غذایش را می‌خورد , پیرزن او‌را نگاه می نماید و لب به غذایش نمی زند .
توشه دیگر به عبارتی برنا به طرف میز رفت و از آن‌ها درخواست کرد که اذن بدهند یک ساندویچ دیگر برایشان پیشنهاد بدهد و این دفعه کهن سال زن توضیح بخشید : ما عادت داریم در کلیه چیز با نیز سهیم باشیم .

همین که پیرمرد غذایش را به پایان رساند , مرد برنا شکیبایی نیاورد و گشوده به طرف میز آن دو آمد و اظهار‌کرد : می‌توانم سوالی از شما بپرسم خانم؟
پیرزن پاسخ اعطا کرد : بفرمایید .
– چرا شما چیزی نمی خورید؟ شما که گفتید در همگی چیز با نیز سهم دار می باشید . چشم به راه چی هستید؟
پیرزن پاسخ اعطا کرد : چشم به راه دندان هـــا .

پیر خردمند

پیر خردمند
در یک دهکده , پیرمرد خرمندی معاش می‌کرد . کسانی که به مشکلی بر می خوردند یا این که سوالی داشتند , به وی مراجعه می کردند .
یک روز یک نوپا زرنگ و زِبل که می خواست رمز به رمز پیرمرد خردمند بگذارد , پرنده ی کوچکی گرفت و آن را طوری در دستش گرفت که چشم نشود .
آن گاه پیش پیرمرد رفت و به وی اظهار‌کرد : پدربزرگ , اینجانب شنیده ام شما رند ترین مرد دهکده می‌باشید . ولی اینجانب یقین نمیکنم . در شرایطی که راست است , می‌توانید بگویید که‌این پرنده ای که در دست اینجانب است زنده است یا این که مرده؟

پیرمرد نگاهی به پسر انداخت و اندیشه کرد : در حالتی که به وی بگوید که پرنده زنده است , وی با یک جنبش کوچک دستش پرنده را میکشد , و درصورتی که بگوید که پرنده مرده است , وی پرنده را آزاد می نماید تا به خیال و خاطر خودش اثبات نماید که از پیرمرد باذکاوت خیس است .
پیرمرد دستش را روی کتف ی پسرک زبل گذاشت و با لبخند خاطرنشان کرد : مرگ و معاش این پرنده به عزم ی تو وابسته است .

قصه کوتاه دعای زن و شوهر

قصه کوتاه دعای زن و شوهر
زن و شوهری بعداز سالیانی که از ازدواجشون می گذشت در حسرت داشتن فرزند به رمز می بردند . با هرکسی که تونسته بودند مشورت کردن کرده بودند البته سود ای نداشت , تا این‌که به نزد کشیش شهرشون رفتند .
بعداز این‌که مشکلشون رو به کشیش گفتند , وی در پاسخ اون زوج خاطرنشان کرد : غمگین نباشید اینجانب مطمئنم که خدا دعاهای شما رو شنیده و به زودی به شما فرزندی عطا خواهد نمود . با این حال اینجانب قصد دارم به شهر رم برم و مدتی در اون جا اقامت داشته باشم , عهدوپیمان می دهم هنگامی به واتیکان رفتم حتما برای استجابت دعای شما شمعی روشن کنم .

زوج برنا با نشاط و شادی زیاد از کشیش سپاس کردند . گذشته از این‌که کشیش اون جا رو ترک کنه , رجوع و برگشت و خاطرنشان کرد : اینجانب مطمئنم که تمامی چیز با نیکی و خوشی حل می شه و شما حتما مالک فرزند خواهید شد . اقامت اینجانب در شهر رم حدود 15 سال به ارتفاع خواهد انجامید , اما عهدوپیمان می دم زمانی برگشتم حتما به دیدن شما بیام .

15 سال گذشت و کشیش مجدد به شهرش رجوع و برگشت . یه نیمروز فصل تابستان که توی اتاقش در کلیسا استراحت میکرد , یاد قولی به زمین خورد که 15 سال پیش به اون زوج برنا داده بود و تصمیم گرفت یه خصوصی به اونا بزنه پس به طرف خونه اونا به راه و روش زمین خورد .

هنگامی به محل اقامت اون زوجی که سالیان پیش با اون مشورت کردن کرده بودند رسید زنگ در را به صدا در آورد .
صدای جیغ و فریاد و ناله یکسری تا کودک تمام اطراف رو مالامال کرده بود . شادمان شد و فهمید که بالاخره دعاهای این زوج استجابت شده و اونا صاحب و مالک فرزند گردیده اند .

هنگامی وارد خونه شد بیشتر از یه دوجین نوپا رو رویت کرد که دارن ازسروکول همدیگه بالا میرن و تمامی جا رو گذاشتن روسرشون و میانه اون جنجال و سرو صدا نیز مامانشون ایستاده بود .
کشیش اذعان کرد : فرزندم! می‌بینم که دعاهاتون مستجاب شده . . . هم اکنون به اینجانب بگو شوهرت کجاست تا به اون نیز به خاطر این اعجاز تهنیت بگم .
زن مایوسانه پاسخ بخشید : اون نیست . . . همین شرایط کنونی خونه رو به مقصد رم ترک کرد .
کشیش پرسید : شهر رم؟ برای چی رفته رم؟
زن جواب بخشید : رفته تا اون شمعی رو که شما واسه استجابت دعای ما روشن کردین خاموش کنه!

داستان کوتاه بوسه

داستان کوتاه بوسه
مردی به همسرش این نوع نوشت :
عزیزم این ماه حقوقم را نمی توانم برایت بفرستم به جایش 100 بوسه برایت فرستادم . عشق و علاقه تو . . .

همسرش بعداز یک‌سری روز این جوری پاسخ اعطا کرد :
عزیزم از این‌که 100 بوسه برام فرستادی غایت سپاس را می‌کنم .
لیست هزینه ها :
با شیر فروش به 2 بوسه به توافق رسیدیم .
با استاد مکتب طفل ها با 7 بوس به توافق رسیدیم .
با صاحبخانه هر روز 2 – 3 بوس .
با سوپر مارکتی صرفا با بوس به توافق نرسیدیم به این ترتیب مورد های دیگری در توافق طومار ذكر شده .
بقیه مورد ها 40بوسه .
نگران اینجانب نباش . هنوز 35 بوس دیگر برایم ما‌نده که امیدوارم بتونم تا پایان این ماه با اون راز کنم .

قصه کوتاه جوراب

قصه کوتاه جوراب
وقتی خواستم زن بگیرم با خودم گفتم بایستی دختری از خانواده طبقه زیر بگیرم که با دارو ندارم بسازه و انتظار متعددی نداشته باشه . واسه همین یه دختر بیست و یک ساله به نام صباحت تعیین کردم .

جهیزیه نداشت . باباش یک کارمند بی آلایش بود . رخ چندان جذابی نیز نداشت و اینجانب به خاطر انتخابم خرسند بودم .
صباحت زن معاش بود . بهش می گفتم امشب بریم رستوران؟
می اعلام کرد : خیر , چرا پول خرج کنیم؟
می گفتم : صباحت جان جامه بخرم؟
می اعلام کرد : مگه شخصیت بشر به لباسه؟
تا این که براش به اجبار یه جفت جوراب زیبا خریدم . دو ماه گذشت البته همسرم جوراب جدید را نپوشید .

یه روز گفتم : عزیزم چرا جوراب جدید ات رو نمی پوشی؟ با خجالت پاسخ اعطا کرد : آخه این جورابا با کفشای کهنه ام دسته در نمیاد!
به اجبار بردمش خارج و براش یه جفت کفش جدید خریدم .
فرداش که می خواستیم بریم مهمونی گشوده کفش و جوراب رو نپوشید . بهش گفتم چرا تو کفش و جورابتو گذاشتی توی صندوق و نمی پوشی؟
پاسخ بخشید : آخه لباسام با کفش و جورابم دسته در نمیاد! همون روز یکپارچه خرقه براش گرفتم . البته همسرم گشوده نپوشید . دلیلش نیز این بود : این لباسا با بلیز کهنه نوع در نمیان!

رفتم دو عدد تی شرت عالی نیز خریدم . ایندفعه روسری خواست . روسری رو که خریدم . دیگه چیزی کم و کسر نداشت . ولی این نو نخستین فعالیت بود! زیرا جوراباش کهنه شدن و پیرهنش نیز از مد زمین‌خورد و از نخستین استارت کردم به فراهم نمودن کم و کسری های خانوم!

تا این که یه روز دیدم اخماش رفته تو نیز . پرسیدم چته؟ ذکر کرد : این موها با لباسام گونه نیست . قرار شد هفته ای یه توشه بره آرایشگاه .
پس از مدتی دیدم صباحت به تاءمل رفته . بهم اعلام‌کرد : لوازم و لوازم خونه دیرین شده و با خودمون گونه درنمیاد .
تغییر دادن اسباب خونه معمولی کمبود البته به خاطر همسر کم توقعم عوضش کردم . مبل و پرده و میز ناهارخوری و خلاصه تمامی لوازم خونه عوض شد . صباحت توی خونه باباش رادیو نیز ندیده بود البته توی خونه اینجانب شب ها تلویزیون می دید!

یک‌سری روز پس از کهن بودن خونه و کثیفی محله صحبت زد . یک سوئیت شیک تو یکی خیابونای بالاشهر گرفتم . ولی این توشه اسباب با سوئیت تازه گونه نبود!
مجدد لوازم رو عوض کردم . پس از دو سه ماه دیدم صباحت گشوده اخم کرده . پرسیدم دیگه چرا ناراحتی؟ طبق معمول روش نمی‌شد بگه ولی یه جورایی فهموند که خودرو می خواد!
با کلی قرض و قوله یه اتومبیل نیز واسه خانوم خریدم . درحال حاضر دیگه با اون دختری که وقتی زن ایده ال اینجانب بود نمیشد سخن نیز زد! از کلیه خوشگلا زیبا خیس بود! کارش شده بود استخر و سینما و آرایشگاه و پارتی! دختری که دیگه ویسکی می‌خورد . همیشه تحت لب می اذعان کرد : بشر بایستی تمامی چیزش با نیز متناسب باشه!

اوایل نمی دونستم منظورش چیه زیرا کم و کسری نداشت . خونه , معاش , خودرو , لوازم و سایر چیزا رو که داشت . ولی پس از مدتی فهمیدم چیزی که در معاش صباحت خانوم کهنه شده و با سایر چیزا نوع درنمیاد خودم هستم!
بدون چاره شدم طلاقش بدم . منزل و اتومبیل و لوازم و هرچی که داشتم با خودش موفقیت . صرفا چیزی که برام موند همین کنیه عاصم جورابی بود! یه جفت جوراب سبب شد که تمامی چی بهم بخوره . کاش دستم می باخت و براش نمی گرفتم!