فرار از زندگی

مدرس ذکر کرد : … . عالی به مکالمات در میان کودک ها گوش کن . مکالمات در بین خردسالان به‌این صورت بود :

– شرایط فعلی نوبت اینجانب است که فراروگریز کنم و تو بایستی دنبال اینجانب بدوی .

– نخیر شرایط فعلی نوبت توست که دنبالم بدوی .

– ابدا چرا اینجانب هیچ زمان نباید فرارو گریز کنم؟ و کلام هایی از این قبیل…

مدرس افزود : همان گونه که شنیدی تمام این خردسال ها طالب آن بودند که از دست دیگری فرار و گریز نمایند . آدم هم این دسته است . وی هیچگاه حاضر نیست با حالت جان دار رو به رو شود و دایم در عملکرد است از حقایق و واقعیات معاش خویش فراروگریز نماید و هیچ زمان کاری برای بهبود معاش خویش انجام نمی دهد .

تو از اینجانب خواستی یکی‌از مهمترین ویزگی های بشر را برای تو بیان کنم و اینجانب آن را در تعدادی حرف خلاصه می‌کنم : کارایی برای فرارو گریز از معاش .

حسادت یا این که حماقت

روزی پادشاهی ولخرج هنگام عبور از سرزمینی با دو دوست برنا ملاقات كرد .

این دو دوست فقیر كه تا آن زمان با گدایی تامین زندگی می‌كردند , همچون دو روی یك سكه جدانشدنی به لحاظ می‌رسیدند .

سلطان كه آن روز سرحال بود , خواست به آنان عنایتی كند . پس به هر كدام سفارش كرد آرزویی كنند .

ابتدا خطاب به دوست كوچك‌تر اذعان کرد : به اینجانب بگو چه می خواهی قسم میدهم خواسته‌ات را برآورده كنم .

ولی بایستی بدانی اینجانب در قبال هر لطفی كه به تو بكنم , دو برابر آن را به دوستت خواهم كرد!

دوست كوچك‌تر بعد از كمی فكر با لبخندی به وی جواب اعطا کرد : «یك دیده منرا از حدقه خارج بیاور . . !»

حسادت اولی درس ابلیس به بشر احمق است!

عالم کتک خور

مرحوم روحانی _ جعفر _ کشف کننده _ الغطاء از بزرگ‏ترین فقیهان عالَم تشیّع بوده است , در حدّى که علماى بزرگ شیعه از عهد و پیمان وی نقل کرده ‏اند که فرموده بود : در صورتی‌که تمام کتاب‏هاى فقهى شیعه را در رودخانه بریزند و به دریا برود و شیعه دیگر یک ورق فقه دستش نباشد , اینجانب از اولیه تا انتها فقه شیعه را در سینه ‏ام دارم , کلیه را خارج مى‏ دهم تا مجدد بنویسند . منشا نیز شده بود .

اهل دانش و اصحاب سرّش فهمیدند که همسرش در منزل بداخلاقى مى ‏کند , ولى خیلى نیز خبر از ماجرا نداشتند . این قدر در جایگاه جست‏وجو برآمدند تا بدین سود رسیدند که‌این مرد بزرگ الهى , این دانا عالى ‏قدر گاهى که به درون منزل مى ‏رود , همسرش حسابى اورا کتک مى ‏زند .

یک روز چهار پنج نفر توده شدند و خدمتش آمدند گفتند : آقا ما داستانى شنیده ‏ایم از خودتان بایستی بپرسیم , آیا همسر شما گاهى شما‌را مى ‏زند؟!

فرمود : آری , عرب است , توانا نیز میباشد , قوى البنیه نیز می باشد , گاهى که عصبانى مى ‏شود , حسابى من‌را مى ‏زند . اینجانب نیز زورم به وی نمى‏ برسد .

گفتند : او‌را جدایی بدهید . بیان کرد : نمى ‏دهم . گفتند : اذن بدهید ما زن‏هایمان را بفرستیم , ادبش نمایند . اظهار‌کرد : این عمل را نیز اذن نمى ‏دهم . گفتند : چرا؟

اظهار کرد : این زن در‌این منزل براى اینجانب از اعظم نعمت‏هاى خداست , زیرا وقتى خارج مى‏ آیم و در صحن امیر المومنین مى ‏ایستم و تمام صحن , پشت راز اینجانب نماز مى‏ خوانند , مردمان در قبال اینجانب تعظیم مى‏ نمایند ;

گاهى در قبال این مقاماتى که معبود به اینجانب داده , یک ذرّه هوا من‌را برمى ‏دارد , به عبارتی وقت مى ‏آیم در منزل کتک مى‏ خورم , هوایم خارج مى ‏رود! این چوب _ الهى است , این بایستی باشد .