داستان ترسناک و دلهره آور

داستان های ترسناک و دلهره آور

 

داستان های ترسناک و دلهره آور همواره می توانند ذهن ما را به شدت به خود درگیر کنند که در این جا چند تا از این داستان ها را برای شما می خوانیم.
زوجی از« بریتیش کلمبیا» به طرف « سن دیگو» بهمراه سگ شان در حال مهاجرت بودند و وقتی که در« کالیفرنیا» توقف کردند , براي استراحت چادری برگزار کردند . شبانگاه به خواب رفتند , البته ساعت یک نیمه شب با نوایی از خواب بیدار شدند .

نجوایی مرموز که آنان‌را هراسناک کرده بود به گوش می رسید و به آن ها ميگفت : « و آنگاه که قدیسان ظاهر می‌شوند » . بعد از تعدادی وقتی این اواز تبدیل شد به این عبارت : « زمانیکه در این مکان می خوابید به من بی حرمتی می کنید و زمانیکه به من بی حرمتی میکنید , به تفنگداران آمريکا بی حرمتی میکنید . »

پس از چند وقتی این نوا آغاز به هجی کردن حروف کلمه ی« فرار» کرد و این زوج بیمناک با سرعت تمام از آن جا گریختند . صبح روز بعد به همان مکان بازگشتند و وسایلی که جا گذاشته بودند را با خودشان بردند .

داستان ترسناک

 

داستان ترسناک روح دخترک

ساعت حدود دو آخر شب بود و من که تازه از مهمانی دوستم آمده بودم , سرگرم رانندگی به طرف خانه بودم . من در« بیگو» واقع در شمال جزیره« گوام» زندگی می‌کنم . از آنجایی که عمیقاً خواب

آلود بودم . ضبط خودرو را روشن کردم تا شاید خوابم نبرد . آن گاه کمی سرعت خودرو را بالا بردم , آنچنان که سرعتم از حد جایز فراتر رفت . اواسط راه بودم که ناگهان دختربچه ای را کنار جاده دیدم .

سنگینی نظر خیره اش را کاملاً روی خود حس میکردم . در حالی که از سرعتم کاسته بودم , از خود می پرسیدم که دختربچه ای به آن سن و سال در آن زمانی شب کنار جاده چه ميکند , می خواستم

دنده عقب بگیرم که ناگهان حس کردم فردی نزدیکم حضور دارد . هنگامی که از آیینه , نگاهی به عقب انداختم , نزديک بود از شدت ترس سکته کنم ; به دلیل آن که همان دختر بچه را دیدم که صورتش را به

شیشه پشت اتومبیل چسبانده بود . اول خیال کردم که دچار توهم شده ام , در نتيجه بعد از کلی کلنجار رفتن , دوباره از آیینه نگاهی به عقب انداختم , اما زمانیکه چیزی را ندیدم , تا حدی خیالم راحت

شد . زمانی که به کنار جاده نگاهی انداختم , آن جا نیز اثری از دخترک ندیدم . آیینه اتومبیل را رو به بالا قرار دادم تا بار ديگر با آن صحنه های وحشتناک روبرو نشوم . هر چند , هنوز هم به عبارتی احساس عجیب همراهم

بود , احساس می‌کردم تنها نیستم . با ناراحتی و تا حدی هراسناک , سریع به طرف خانه به راه افتادم و خدا پروردگار می کردم که پلیس در این حین به دلیل رانندگی با سرعت غیر مجاز دستگیرم نکند .

طولی نکشید که آن حس عجیب را از یاد بردم و از اینکه به خانه خيلي نزديک شده بودم , تا حدی حس ارامش می کردم ولی…درست زمانیکه در قبال راه ورودی منزل مان رسیدم , همان حس

عجیب که‌این دفعه خیره کننده تر از پیشین بود به سرغم آمد . زمانی که به طرف پیاده رو نگاهی انداختم , دخترک را آن جا دیدم ; او کنار پیاده رو نشسته بود و به اینجانب لبخند میزد ! اینجانب که از فرط تعجب شوکه شده

بودم , ناگهان در اختیار گرفتن ماشین را از دست دادم و با درخت در برابر خانه برخورد کردم .

در حالی که بی خود و بی جهت فریاد می زدم , از پنجره خودرو به خارج پرتاب شدم . در اثر داد و فریادهایم , پدر و مادرم و هم سایه ها از خواب پریدند و دوان دوان به سراغم آمدند تا ببیند جریان از چه

قرار است . اول پدر و مادرم به دلداریم پرداختند اما هنگامی که کل داستان را برایشان تعریف کردم , پدرم به سرزنشم پرداخت که به چه دلیل آبروریزی به رویکرد انداخته ام , همسایه ها را از خواب پرانده ام و

اتومبیل را درب و داغان کرده ام . اما من حتم داشتم که روح دیده ام و دچار توهم نشده ام . چند روز بعد به همان نقطه ای رفتم که دخترک را چشم بودم . در آن جا زیر علف ها , یک صلیب کوچک را پیدا

کردم . ظاهرا در آن نقطه سالها پیشین دخترک بهمراه خانواده اش در اثر یک رخداد رانندگی کشته شده بود . البته مطمئن نیستم , ولی خیال می‌کنم که آن شب , او تصمیم داشت سوار ماشینم شود . هیچوقت

آن شب کذایی را از یاد نمی برم و از بعد هر وقت که شب , دیر وقت به خانه بر میگردم , فردی را همراه خویش می‌برم .

 به هزار و یک دلیل چرا انتخاب شد؟

کاربرد ضرب المثل :

ضرب المثل به هزار و یک دلیل به افرادی گفته میگردد که از فاجعه کار مطلع نیستند ولی اصرار به گفتن آن دارند .

داستان ضرب المثل به هزار و یک دلیل :

در زمان قدیم ساعت و رادیو و تلویزیون نبود که مردم هر وقت دلشان خواست بفهمند ساعت یکسری است . ماه رمضان که میشد , نبودن ساعت و رادیو و تلویزیون بیشتر معلوم میشد . به همین دلیل , ماه رمضان که می‌شد , توپ در می کردند . یعنی وقتی که اذان می رسید , صدای توپ بلند می‌شد .

معمولاً روی یکی از تپه های دور و بر هر شهر یک توپ جنگی می گذاشتند و دو سه تا سرباز را مامور می کردند که وقت افطار و سحر , گلوله ای توی توپ بگذارند و شلیک نمایند . گلوله ها فقط باروت داشتند و به جایی و کسی آسیب نمی رساندند . ولی صدای انفجار آن ها آن قدر بلند بود که مردمان می توانستند صدای توپ سحر و توپ افطار را بشنوند .

 

معروف است که در زمان ناصرالدین شاه قاجار شبی از شب‌های ماه رمضان توپچی از شلیک توپ سحر دوری کرد . مردمان پای سفره های سحر نشسته بودند و سحری می خوردند همگی در انتظار بودند توپ سحر شلیک شود تا دست از خوردن و آشامیدن بکشند . اما انگار آن شب کسی نبود که توپ سحر را در نماید .

مردم همان طور که درگیر خوردن سحر بودند , یک باره متوجه شدند تاریکی هوا از بین رفت و صبح روشن فرا رسید .
راه ورسم حفظ وتداوم علاقه درزندگی مشترک
تور کیش را گران نخرید!!

سر و صدای مردمان بلند شد :

– این چه وضعی است؟ چرا توپ در نکرده اند؟

جمعیت متعددی جلو فرمانداری جمع شده بودند .

امیر توپخانه توپچی خطاکار را در برابر مردمان احضار کرد و با خشم از وی پرسید : چرا توپ در نکردی؟
توپچی با خونسردی جواب اعطا کرد : قربان به هزار و یک دلیل! اول اینکه باروت نداشتیم .
امیر توپخانه فوری حرفش را انقطاع کرد و گفت : همین یک دلیل کافی است و هزارتای دیگر برای خودت باشد .

حکایت سعدی و حکایت های زیبای ادبی

حکایت سعدی و حکایت های زیبای ادبی
حکایت شماره یک :

پادشاهی را شنیدم به کشتنِ اسیری اشارت کرد . بیچاره در آن شرایط نومیدی , ملک را دشنام دادن گرفت , و سقط اعلام کردن که گفته‌اند هر که دست از جان بشوید , هر چه در دل دارد بگوید .

وقت ضرورت چو نماند گریز

دست بگیرد سر خنجر تیز

اذا یئسَ الانسانُ طالَ لِسانُهُ

کَسنّورِ مغلوب یَصولُ عَلی الکلبِ

ملک پرسید چه می‌گوید؟ یکی از وزرای نیک محضر , اعلام کرد ای آفریدگار همی‌ گوید : ( وَ الْکاظِمینَ الغَیْظَ وَ الْعافِینَ عَنِ النّاسِ ( ملک را رحمت آمد , و از سر خون وی در گذشت وزیر دیگر که ضدّ او بود اعلام‌کرد : ابنای جنس ما‌را نشاید در حضرت پادشاهان جز به راستی صحبت گفتن . این ملک را دشنام داد و ناسزا گفت . ملک روی ازین صحبت در هم آمد و گفت : آن دروغ وی نیکو تر آمد من‌را زین راست که تو گفتی , که روی آن در مصلحتی بود و بنای این بر خبثی . و خردمندان گفته‌اند : دروغی مصلحت آمیز به که راستی فتنه‌انگیز .

هر که پادشاه آن کند که او گوید

حیف باشد که جز نکو گوید

بر طاق ایوان فریدون نبشته بود :

دنیا ای برادر نماند به کس

دل اندر دنیا آفرین بند و بس

نکن تکیه بر ملک دنیا و پشت

که بسیار کس چون تو پرورد و کشت

چو آهنگ رفتن کند جان پاک

چه بر تخت مردن چه بر روی خاک

قشنگترین حکایات سعدی

حکایت شماره دو :

یکی‌از ملوک خراسان محمود سبکتکین را به خواب چنان دید که جمله وجود وی ریخته بود و خاک شده مگر چشمان وی که همچنان در چشم خانه همی‌گردید نظر می کرد سایر حکما از تأویل این فرو ماندند مگر درویشی که به جای آورد و اعلام‌کرد هنوز نگران است که ملکش با دگرانست .

بس نامور به زیر زمین دفن کرده‌اند

کز هستیش به روی زمین بر نشان نماند

وان پیر لاشه را که سپردند پایین گل

خاکش چنان بخورد کزو استخوان نماند

زنده است نام فرّخ نوشین روان به خیر

گر چه بسی گذشت که نوشین روان نماند
احمق ترین مردم
پاسخ تحسین برانگیز

خیری کن ای فلان و غنیمت شمار قدمت

زان پیشتر که بانگ بر آید فلان نماند

حکایت سعدی در سیرت پادشاهان

حکایت شماره سه :

پادشاهی با غلامی عجمی در کشتی نشست و غلام دیگر دریا را ندیده بود و محنت کشتی نیازموده گریه و زاری در نهاد و لرزه بر اندامش اوفتاد چندان که ملاطفت کردند آرام نمی‌گرفت و عیش ملک ازو منغص بود راه حل ندانستند . حکیمی در آن کشتی بود , ملک را گفت اگر فرمان دهی من اورا به طریقی خامُش گردانم گفت نهایت لطف و کرم باشد .

بفرمود تا غلام به دریا انداختند باری تعدادی غوطه خورد مویش گرفتند و پیش کشتی آوردند بدو دست در سکان کشتی آویخت زیرا بر آمد گفتا ز اولیه محنت غرقه شدن ناچشیده بود و قدر تندرست کشتی نمی‌دانست همینطور قدر عافیت کسی داند که به مصیبتی گرفتار آید

حکایات سعدی در سیرت پادشاهان

ای سیر تو را نان جوین خوش ننماید
کلاسهای رفع اشکال همه‌ی دروس کنکور
آموزشگاه آنلاین خودتو بدون‌پول فعال‌سازی کن

معشوق من است آن که به نزدیک تو زشت است

حوران بهشتی را دوزخ بود اعراف

از دوزخیان پرس که اعراف بهشتست

فرقست میان آن که یارش در بر

تا آن که دو دیده انتظارش بر در

حکایت سعدی در مورد سلطان

حکایت شماره چهار :

یکی‌از پادشاهان پیشین در رعایت مملکت سستی کردی و لشکر به سختی داشتی لاجرم دشمنی صعب روی نهاد همگی پشت بدادند

چو دارند گنج از سپاهی دریغ

دریغ آیدش دست بردن به تیغ

یکی را از آنها که غدر کردند با من دَمِ دوستی بود ملامت کردم و گفتم دونست و بی سپاس و سفله و ناحق شناس که به کم تغیر حال از مخدوم قدیم بر گردد و حقوق نعمت سال ها در نوردد گفت ار به کرم معذور داری شاید که اسبم در‌این واقعه بی جو بود و نمد زین به گرو و پادشاه که به زر بر سپاهی بخیلی کند با او به جان جوان مردی نتوان کرد .

زر بده مرد سپاهی را تا سر بنهد

گرش زر ندهی سر بنهد در عالم

اذا شبعَ الکمیُّ یَصولُ بَطشاً

وَ خاوی البطنِ یَبْطِشُ بِالفَرارِ

داستان ترسناک! داستان جن و پرستار بچه

داستان ترسناک/ پرستار بچه

داستان ترسناک

قصه پرستار بچه داستان ترسناک است که مبنی بر یک افسانه شهری در مورد دختر جوانی است که یک شب وقتی که از دو کودک نگهداری می کرد یک تماس تلفنی مشکوک از یک مرد غریبه اخذ می نماید .

دختری جوان بود که به شغل نیاز داشت , توانست در یک منزل بزرگ و دور و قدیمی , تحت عنوان پرستار بچه کار پیدا نماید . والدین بچه ها آن شب برای دیدن فیلمی به بیرون رفتند و بچه ها را به پرستار خود سپردند .

پرستار زمانی دیروقت شد بچه ها را به رختخواب برد و خواباند و آنگاه برای تماشای تلویزیون به طبقه پایین رفت . که یک دفعه صدای زنگ گوشی تلفن را شنید , هنگامی پاسخ گوشی تلفن را داد , تمام آنچه که شنید نفس نفس زدن سنگین بود و صدای مردی که از او پرسید : ( آیا به بچه ها سرزده ای؟ (

با خوف , تلفن را سر جایش گذاشت و سعی كرد خودش را متقاعد كند كه این فقط كسی است كه با او شوخی می كند . وی دوباره به تماشای تلویزیون برگشت البته حدود 15 دقیقه بعد مجدد گوشی تلفن زنگ زد . وقتی گوشی را برداشت و آن طرف خط صدای خنده وحشتناکی شنید . آن گاه همان صدا پرسید : ( چرا بچه ها را چک نکردی؟ (

پرستار تلفن را محکم سرجایش کوبید . دختر بیچاره ترسیده بود و فورا با پلیس تماس گرفت . اپراتور ایستگاه پلیس به پرستار اظهار‌کرد که در صورتیکه مرد دوباره زنگ بزند , بایستی سعی نماید تا حرف را طولانی نماید . این به پلیس زمان می دهد تا تماس را ردیابی نماید .

چند دقیقه بعد , تلفن برای سومین بار زنگ زد و وقتی پرستار به آن جواب داد , مجدد صدای نفس سنگین را شنید . صدا در آن طرف خط گفت : ( تو می بایست بچه ها را بررسی کنی . ( پرستار به مدت طولانی به او میخندید و صحبت کرد تا تلفن را طولانی نماید . وی دوباره تلفن را قطع کرد و تقریباً بلافاصله , دوباره زنگ خورد .

این بار اپراتور پایانه پلیس فریاد زد : ( همین حالا از خانه بیرون برو! تماس ها از طبقه بالا است! (

پرستار از خوف تلفن را به زمین انداخت و ناگهان صدای پایی را شنید که از پلکان ها پایین می‌رفت . بدون مکث و به سرعتی باورنکردنی , از خانه فرار کرد . درست در حالی که در را پشت سر خویش بست , دست یک مرد در مقابل شیشه دید . وی فریاد زد و دقیقاً همان لحظه یک ماشین پلیس را دید و در راستای خیابان فرار کرد .

پلیس خانه را کاوش کرد و دو کودک را در طبقه بالا پیدا کرد که در یک کمد مخفی شدند و گریه می کردند و در اتاق خواب والدین , ​​یک تبر خونین پیدا کردند که روی زمین کنار تلفن طبقه بالا قرار داشت . پنجره باز بود و پرده ها در نسیم حرکت می خوردند . هیچ نشانی از دیوانه ای که تلفن کرده بود , وجود نداشت . او شب هنگام رسیدن پلیس فرار کرده بود و موفق نشده بود طرح هولناکش برای کشتن دو کودک و پرستار بیچاره انجام دهد .

 

داستان ترسناک / جن

جن داستانی ترسناک درباره دو پسر جوان است که شبانه در یک مزرعه ذرت چیزی وحشیانه می‌بینند .

 

دو پسر جوان به اسم های ترور و ویل وجود داشتند . آن ها بیشتر تعطیلات تابستانی خویش را در مناطق متعدد شهر سپری می کردند و به دنبال کارهایی بودند که انجام دهند .

یک شب گرم اوت , پسران در کنار جاده حیاتی روی حصار نشسته بودند . در کنار جاده یک مزرعه ذرت وجود داشت . ناگهان , ترور چیزی را در آن زمین دید . در تاریکی , تشخیص آن دشوار بود و وی فکر می‌کرد یک حیوان عجیب و غریب است .

وی دوست خود را صدا كرد و به سوی چهره عجيب و غريب اشاره كرد . پیش خود گفت ممکن است او بتواند آن را ببینید . او مطمئن نبود , ولی چیز مرموز شبیه انسانی به نظر می رسید .

پسران سر خویش را بالا بردند و با دقت نگاه کردند . آن مو جود عجیب از سیاهی بیرون آمد و آرام آرام به حاشیه زمین رسید .

ترور و ویل به نیز نگاه می کردند , شگفت‌زده بودند .

ویلی پرسید : ( این چی بود؟ (
اخذ جواب طبی در کمترین زمان
کاملترین وارزان ترین بلیطهای زمینی وهوایی

ترور جواب داد : ( نمی دانم (

ترور و ویل سعی کردند فرار کنند , البته آن موجود زودتر به آنها رسید و دستش را روی شانه ترور گذاشت ترور چرخید و خود را مستقیماً روبروی آن چهره منفور دید که به آن خیره شده است . وی فریاد وحشتناکی کشید .

پوست پوسیده روی صورت آن در جاهایی کنده شده بود و استخوان زیر آن آشکار بود . برای لحظه ای , تنها با سکوت به ترور خیره شد . آن‌گاه , ناگهان بازوی او را گرفت . ترور احساس کرد که ناخن های آن در حالی که از چنگالش بیرون می آمد , درون گوشتش میرود .

این دو پسر از حصار بیرون پریدند و از جاده فرار کردند و با وحشت فریاد کشیدند تا زمانی که به خانه های خویش رسیدند . آنان سعی کردند به پدر و مادر و دوستانشان در مورد چیزی که آن شب چشم بودند , بگویند , اما هیچ کس حرف آنها را یقین نکرد .

زمانی صبح روز بعد ترور از خواب بیدار شد , خراشهای روی بازوی وی هنوز آنجا بود . پس از گذشت چندین روز , حالش بدتر و بدتر شد . ترور بیمار شد و والدینش او را به نزد پزشک بردند . دکتر پس از معاینه بازوی او , به پسر گفت که آلوده است و به او قرص هایی داد که مصرف نماید .

متأسفانه وضعیت ترور رو به وخامت رفت . عفونت به کل بازوی او سرایت کرد و مدت زیادی نگذشت که گوشت او پوسیده و از بین رفت . او‌را به بیمارستان منتقل کردند اما پزشکان نتوانستند کاری انجام دهند , هیچ درمانی وجود نداشت . این عفونت در کل بدن او بسط یافت .

به نظر می رسید که دیگر کاری از کسی بر نمی آید , او هر روز بدتر و بدتر میشد . پدر و مادرش تنها می توانند در كنار او بنشینند و گریه كنند , هنگام تماشای پسر محبوبشان كه به آرامی در حال پوسیدن در مقابل چشمانشان بود .

در روزی که سرانجام ترور درگذشت , ویل به بیمارستان آمد تا اورا ببیند . وقتی پسر وارد اتاق بیمارستان شد و مشاهده کرد که ترور در رختخواب است , او وحشت کرد . دوستش دقیقاً مشابه آن موجود وحشتناک بود .

دل نوشته های زیبا در مورد خداوند

دل نوشته های زیبا در مورد خداوند

دل نوشته برای خدا .

من محتاج باران رحمت توام

خدایا هرچه مهر داری بر ما ببار . . .

راز و نیاز با پروردگار , جملا‌ت قشنگ در وصف خداوند
جملا‌ت و نوشته های خوشگل در رابطه آفریدگار

در نقط ی اوج دلتنگی و دل شکستگی همیشه گوش شنوا چشم به راه شنیدن غصه های توست ارام غصه هایت رابگو بغض های کهنه و شکسته ات رادرحضورش بشکن و از روان شدن اشک های بی بهانه ات نترس .

راز و نیاز با خدا , جملا‌ت زیبا در وصف خدا

شایسته ترین دوست , خداست , او آن قدر عالی است که اگر یک گل به او نثار نمائید

دسته گلی نثار تان می نماید و بهتر از آن است که

اگر دسته گلی به آب دادیم , دسته گل هایش را پس بگیرد . . .

راز و نیاز با خدا , دل نوشته برای خداوند

خدایا بـہ تو پناه مےآوریم ,

ازطوفان حرص

و تندی و شدت خشم

و چیرگے حسد

و ناتوانے صبر

و ناسـازگارے رفتار

خدایا یـارمان باش

دل نوشته برای خدا

راز و نیاز با پروردگار , دل نوشته در مورد خداوند

خدایا برای همسایه که نان مرا ربود نان . . !

برای عزیزانی که قلب منرا شکستن مهربانی . !

برای افرادی که روح من‌را آزردند رحمت . !

وبرای خویشتنِ خود تدبیر و عشق و علاقه می طلبم

راز و نیاز با معبود , جملا‌ت قشنگ در وصف معبود

وقتی از اینکه آنچه را می خواستی بدست نیاوردی افسرده ای

تنها محکم بنشین و شاد باش

پروردگار در فکر دادن چیز بهتری به تو می باشد . . .

دل نوشته های زیبا برای خدا

راز و نیاز با خدا , جمله های زیبا در وصف خدا

خویش را ارزان نفروشیم

درفروشگاه بزرگ هستی روی قلب بشر نوشته اند

قیمت = خداوند

راز و نیاز با آفریدگار , جمله های زیبا  در وصف آفریدگار

افلاطون را گفتند : چرا هیچوقت ناراحت نمیشوی؟

گفت دل بر آنچه نمی ماند , نمی بندم .

فردا یک راز است , نگرانش نباش .
جمله ها و نوشته های خوشگل در زمینه‌ی معبود ( 5 )
جملا‌ت و نوشته های خوشگل در زمینه ی خدا ( 2 )

روز گذشته یک خاطره بود , حسرتش را نخور

و امروز یک هدیه است , قدرش را بدان و از تک تک لحظه هایت لذت ببر .

از فشار زندگي نترسيد به ياد داشته باشيد که فشار توده زغال سنگ را به الماس تبديل ميکنه . .

نگران فردايت نباش خدای ديروز و امروز خداى فردا نیز می‌باشد . . .

ما اولين بار است كه بندگي ميكنيم . ولى او قرنهاست که خدايى ميكند پس به خدايى وی اعتماد كن و فردا و فرداها را به وی بسپار . . .

نوشته های عاشقانه آفریدگار , دل نوشته برای خدا

هر کسی علاقه را با زبان خویش اعلام می کند . . .

دارکوب , میکوبد

نقاش , میکِشد

قناری , می خواند

دیکتاتور , میکُشد

آهو , می دوَد

مولف , مینویسد

و البته آفریدگار ; می‌بخشد . .

راز و نیاز با معبود , جملا‌ت زیبا در وصف آفریدگار

زخمهای دلت را تنها به معبود بسپار

خودش بهترین مرهم ها را دارد

باور کن . .

آهسته آهسته همه چیز

عالی می شـود

راز و نیاز با آفریدگار , جملا‌ت زیبا در وصف پروردگار

خدایا زندگی سرشار از هزاران نگرانیست و ذهن از یک فکر در راستای فکر دیگر پرواز مینماید , در میان چنین هیاهویی شنیدن ندای خاموشی که در قلبم با من کلام میگوید , دشوار است .

خدایا مرا موهبت آن بخش که ذهنم در کشاکش این غوغای روزمره بر تو متمرکز باشد و هر روز دقایقی با تو ارتباط برقرار کنم .

چنان متبرکم کن که ندای تو را بشنوم و سیمای تو را که پراز لطف و زیبایی‌ست به چشم دل مشاهده کنم

 

کلیه اشخاص خوشبخت خدا را در دل دارند پس تورا چه اندوه که اینقدر احساس تنهایی می‌کنی؟ بدان در تنهاترین لحظات و در هر وضعیت آفریدگار با توست .

جمله ها ناب عاشقانه احساسی

جملات عاشقانه رمانتیک

به روزی یعنی

هر توشه بیشتر از گذشته

احساس کنی بودنش شایسته ترین واقعه زندگیته

جمله ها ناب عاشقانه باعکس احساساتی , جمله ها ناب عاشقانه و احساساتی
جمله ها ناب عاشقانه و رمانتیک

ای کاش که در

قسمتِ اینجانب نیز بنویسند

صُبحی که شود

با نفسِ گرمِ تو آغاز . . . !

جملا‌ت ناب عاشقانه باعکس احساسی , جملا‌ت ناب عاشقانه و رمانتیک
جمله ها ناب عاشقانه

هيچگاه دوست داشتن های

لبریز دليل را دوست نداشتم

به عنوان مثال اينها كه ميگويند

دلداده چشمانشم

يا دلداده کتف هايش به هیچ وجه مفهوم

ندارد , هنگامی كسی ميپرسد چرا دوستش داری ؟

بايد لبخند بزنی و بگويی ; زیرا دوستش دارم . . .

جمله‌ها ناب عاشقانه باعکس احساسی , جملا‌ت ناب عاشقانه و رمانتیک
جملا‌ت عاشقانه احساساتی

همراهت مي‌آيم تا پایان رویه . . . !

و هيچ نمی پرسم هیچ وقت ;

با تو اولیه کجاست ,

با تو پایان کجاست

جمله ها ناب عاشقانه باعکس احساساتی , جمله ها ناب عاشقانه و احساساتی
جمله ها ناب عاشقانه

گویی علاقه در نرسیدن است , تلخی‌اش نیز همین است , نرسیدن , دوری و تمام فاصله‌ها . . . اینجانب تو‌را دوست دارم تو دیگری را , دیگری منرا دوست داراست , اینجانب دیگری را , اینجانب تورا دوست دارم , تو مرا البته نمی شود همه‌چیز سفت می‌ایستد که‌نشود

جمله‌ها ناب عاشقانه باعکس احساساتی , جمله ها ناب عاشقانه و احساساتی
جمله ها ناب عاشقانه نو

بایستی عشق‌مان به درازا کشیده شود

تا چنانچه بعد ها , داستان شدیم

قصه‌ی شنیدنِ عشق‌مان

تلفن همراه بخواهد , به وسعتِ اسمان . . .

جمله ها ناب عاشقانه باعکس احساساتی , جمله ها ناب عاشقانه و احساساتی
جملا‌ت ناب عاشقانه و احساساتی

و عشق‌خودش خواهد آمد ( بی‌هیاهو ( و

نمی توان از آن گریز کرد! آهسته

و آهستـــه میاید و در گوشه‌ای از قلبت

می‌نشیند! وقتی متوجه آن خواهید شد

که فارغ از آن معاش مشقت بار است . . .

جمله‌ها ناب عاشقانه باعکس احساساتی , جمله ها ناب عاشقانه و رمانتیک
جملا‌ت عاشقانه

بشر ها از یک جایی به آن گاه به بودن با نیز

به عاشقانه های پیش پا افتاده و تکراریشان

مشتاق که خیر . . . ! محتاجند . . .

جملا‌ت ناب عاشقانه باعکس احساساتی , جمله ها ناب عاشقانه و احساساتی
جملا‌ت عاشقانه قشنگ

میگویم شب‌بخیر! بخوان : یک روز دیگر نیز راز

شد با دوست داشتنت بخوان آرزوی امشبم

نیز تو بودی! بخوان این شب‌ها برای بخیر شدن

به یکی مانند تو نیاز دارد! اینجانب میگویم شب بخیر

تو بگو : اینجانب نیز ( دوستت دارم (

جمله ها ناب عاشقانه باعکس احساساتی , جمله‌ها ناب عاشقانه و رمانتیک
جمله‌ها عاشقانه کوتاه

( ( بی تو ( ( ای آهسته جانم

زندگانی زیرا کنم , ,

زیرا تو پیش اینجانب نباشی ,

شادمانی زیرا کنم . . .

جملا‌ت ناب عاشقانه باعکس احساسی , جملا‌ت ناب عاشقانه و رمانتیک
زیباترین جمله ها عاشقانه

گفتم هر چقدر

بیشتر بخندونمش

بیشتر عاشقم میشه اما

اون هر چقدر بیشتر میخندید اینجانب

بیشتر عاشقش‌ می شدم

جملا‌ت ناب عاشقانه باعکس احساساتی , جمله ها ناب عاشقانه و احساساتی
جملا‌ت عاشقانه دلتنگی

هر زمان که به تاءمل توام

لحظه لحظه دقایقش

سرشار از عشقه

پس چه سریست که می گویند

ساعت نقط ی اوج عاشقی

صفر است

جمله ها ناب عاشقانه باعکس احساساتی , جمله ها ناب عاشقانه و احساساتی
جمله‌ها عاشقانه رمانتیک

در عشق و علاقه هزار جان و دل بس نڪند

دل خویش چه بود حدیث جان ڪس نڪند

این‌راه ڪسی رود ڪه در هر گامی

صد جان بدهد ڪه روی واپس نڪند . . . .

ماجرا کوتاه ابوریحان بیرونی و مزدور

روزی ابوریحان درس به شاگردان می اعلام کرد که خونریز و قاتلی پای به محل درس و مشاجره ارگان .
شاگردان با خشم به وی مینگریستند و در دل هزار دشنام به وی می دادند که چرا مزاحم یاد دادن آن‌ها شده‌است .
آن مرد رسوا روی به حکیم نموده یک‌سری سئوال معمولی نمود و رفت .

فردای آن روز , شاعری روضه سرای دربار , پای به محل درس گذاشته تا سئوالی از حکیم بپرسد . شاگردان به احترامش برخاستند و اورا هم نشینی نموده تا به پای صندلی مدرس رسد .
دیدند از معلم خبری نیست .

هر طرف را لحاظ کردند , اثری از مدرس کمبود .
یکی‌از شاگردان که از آغاز چشمش به معلم بود و او‌را دنبال می نمود در وسط کوچه جلوی معلم را گرفته و پرسید : چه گونه است روز قبل بشر کشی به دیدارتان آمد جواب پرسش هایش را گفتید و روز جاری شعر سرا و مولف ای سرشناس آمده , محل درس را رها نمودید؟
ابوریحان اعلام‌کرد : یک بزهکار صرفا به خودش و معدودی لطمه میزند , البته یک مولف و شعر سرا خویش فروخته کشوری را به حریق میکشد .

شاگرد مبهوت به چشمان مدرس می‌نگریست که ابوریحان بیرونی از وی بدور شد . ابوریحان با رفتارش به شاگردان فهماند كه هنرمند و مولف مزدور , از هر مهلک ای زیانبارتر است .

ابوریحان بیرونی دانشمند آزاده ای بود که هیچگاه کسب توان اورا وسوسه ننمود و همواره قدمت خود را وقف ساختن ابوریحان های دیگر کرد .

تمساح هیتلر مرد

باغ وحش مسکو اذعان کرد که صبح روز گذشته تمساح میسیسیپی ( سترن ( در سن ۸۴ سالگی درگذشت و متذکر شد که‌این سن برای این حیوان زیاد قابل احترام بود .

این تمساح که ( سترن ( ( به معنای زحل ) است بعد از میلاد در ایالات متحده در سال ۱۹۳۶ , به گلشن وحش برلین کادو شد . ( سترن ( در سال ۱۹۴۳ بعداز بمباران گلشن وحش برلین , گریزو فرار کرده بود .

بعدتر سربازان بریتانیایی این حیوان یافته و به همبستگی جماهیر شوروی کادو کرده بودند .

این که ( سترن ( از زمان فرارو گریز از گلشن وحش برلین در سال ۱۹۴۳ تا سه سال سپس چه طور زنده ماند , بخش اسرارآمیز معاش این موجود بود .

تمساح ( سترن ( در سال ۱۹۴۶ در گلشن وحش مسکو در قبال بازدیدکنندگان قرار گرفت .

اکنون باغ‌وحش مسکو در توضیح مرگ این حیوان اعلام کرده ( این باغ‌وحش برای ۷۴ سال افتخار داشت که سترن را مراقبت نماید ( .

گلشن وحش مسکو متن سترن نگهبانان خویش را می‌شناخت و شیدا این بود که با یک قلم‌مو ماساژ داده شود .

به متن گلشن وحش مسکو , تمساح میسیسیپی به طور معمول ۳۰ تا ۵۰ سال قدمت می کند .

گلشن وحش مسکو این احتمال را رد نکرده که تمساح سترن می‌توانست پیرترین تمساح دنیا باشد , هرچند تقریب این زمینه نسبتاً غیرممکن ممکن است .

در بلگراد صربستان یک تمساح نر دیگر به اسم ( موجا ( اکنون ۸۰ سال دارااست .

این اسطوره که سترن به گروه فردی هیتلر وابستگی داراست از او‌لین روزهایی که ایالات متحده این حیوان را به آلمان کادو کرد پدید آمد . ولی مشخص و معلوم نیست که‌این خبرپراکنی چرا و چه گونه آغاز شد .

گلشن وحش مسکو با رد این داعیه گفته حیوان‌ها به دنیای سیاست وابستگی ندارند و قرار نیست مسئولیت و توشه گناه کسی را به دوش بکشند .

داستان کوتاه کلاغ

روایت کوتاه کلاغ
مردی 80 ساله با پسر علم آموزی کرده 45 ساله اش روی مبل منزل خویش نشسته بودند . یک دفعه کلاغی كنار پنجره اشان نشست .
بابا از فرزندش پرسید : این چیه؟
پسر جواب بخشید : کلاغ .

بعد از چندین دقیقه مجدد پرسید این چیه؟
پسر اعلام‌کرد : پدر اینجانب که همین شرایط کنونی بهتون گفتم : کلاغه .
پس از زمان کوتاهی مسن مرد برای سو‌مین توشه پرسید : این چیه؟
عصبانیت در پسرش موج می زد و با به عبارتی موقعیت اعلام‌کرد : کلاغه کلاغ .

بابا به اتاقش رفت و با محل کار خاطراتی سابق رجوع و برگشت .
ورقه ای را گشوده کرد و به پسرش خاطرنشان کرد که آن را بخواند .
در آن کاغذ این طور مندرج بود : روز جاری پسر کوچکم 3سال دارااست . و روی مبل نشسته است زمانی که کلاغی روی پنجره نشست پسرم 23 توشه نامش را از اینجانب پرسید و من23 توشه به وی گفتم که نامش کلاغ است .
هر توشه او‌را عاشقانه بغل میکردم و به وی پاسخ می دادم و به هیچ وجه عصبانی نمی شدم و در ازای عشق بیشتری نسبت به وی پیدا می‌کردم .

داستان کوتاه جنگ

داستان کوتاه جنگ
پسر کوچکی از پدرش پرسید : پدر , مبارزه به چه شکل به‌وجود می آید؟
بابا پاسخ بخشید : پسرم فرض کن که دو مرز و بوم آلمان و انگلستان , با همدیگر اختلافی دارا‌هستند .
مامان کودک که نو وارداتی بود , ذکر کرد : آلمان چه کاره است که با مدنی نظیر انگلستان اختلاف داشته باشد؟
شوهر پاسخ اعطا کرد : ما فرض کردیم خانم .
مامان جیغ کشید : بی خویش فرض کردید , این فرض که درست نیست .
شوهر که عصبانی شده بود , اواسط کلام وی پرید و اذعان کرد : اصلاً به شما چه ذی‌ربط که در سخن ما دخالت می کنی؟
زن فیس در نیز کشید و خاطرنشان کرد : رمز اینجانب بخشید می زنی؟ بشقابی را که روی میز بود , برداشت تا آن را بر راز شوهرش بکوبد .
البته کودک اواسط پرید و بیان کرد : بس است بابا , اینجانب فهمیدم که مبارزه چه‌گونه پدید می‌آید .