دل نوشته های زیبا در مورد خداوند

دل نوشته های زیبا در مورد خداوند

دل نوشته برای خدا .

من محتاج باران رحمت توام

خدایا هرچه مهر داری بر ما ببار . . .

راز و نیاز با پروردگار , جملا‌ت قشنگ در وصف خداوند
جملا‌ت و نوشته های خوشگل در رابطه آفریدگار

در نقط ی اوج دلتنگی و دل شکستگی همیشه گوش شنوا چشم به راه شنیدن غصه های توست ارام غصه هایت رابگو بغض های کهنه و شکسته ات رادرحضورش بشکن و از روان شدن اشک های بی بهانه ات نترس .

راز و نیاز با خدا , جملا‌ت زیبا در وصف خدا

شایسته ترین دوست , خداست , او آن قدر عالی است که اگر یک گل به او نثار نمائید

دسته گلی نثار تان می نماید و بهتر از آن است که

اگر دسته گلی به آب دادیم , دسته گل هایش را پس بگیرد . . .

راز و نیاز با خدا , دل نوشته برای خداوند

خدایا بـہ تو پناه مےآوریم ,

ازطوفان حرص

و تندی و شدت خشم

و چیرگے حسد

و ناتوانے صبر

و ناسـازگارے رفتار

خدایا یـارمان باش

دل نوشته برای خدا

راز و نیاز با پروردگار , دل نوشته در مورد خداوند

خدایا برای همسایه که نان مرا ربود نان . . !

برای عزیزانی که قلب منرا شکستن مهربانی . !

برای افرادی که روح من‌را آزردند رحمت . !

وبرای خویشتنِ خود تدبیر و عشق و علاقه می طلبم

راز و نیاز با معبود , جملا‌ت قشنگ در وصف معبود

وقتی از اینکه آنچه را می خواستی بدست نیاوردی افسرده ای

تنها محکم بنشین و شاد باش

پروردگار در فکر دادن چیز بهتری به تو می باشد . . .

دل نوشته های زیبا برای خدا

راز و نیاز با خدا , جمله های زیبا در وصف خدا

خویش را ارزان نفروشیم

درفروشگاه بزرگ هستی روی قلب بشر نوشته اند

قیمت = خداوند

راز و نیاز با آفریدگار , جمله های زیبا  در وصف آفریدگار

افلاطون را گفتند : چرا هیچوقت ناراحت نمیشوی؟

گفت دل بر آنچه نمی ماند , نمی بندم .

فردا یک راز است , نگرانش نباش .
جمله ها و نوشته های خوشگل در زمینه‌ی معبود ( 5 )
جملا‌ت و نوشته های خوشگل در زمینه ی خدا ( 2 )

روز گذشته یک خاطره بود , حسرتش را نخور

و امروز یک هدیه است , قدرش را بدان و از تک تک لحظه هایت لذت ببر .

از فشار زندگي نترسيد به ياد داشته باشيد که فشار توده زغال سنگ را به الماس تبديل ميکنه . .

نگران فردايت نباش خدای ديروز و امروز خداى فردا نیز می‌باشد . . .

ما اولين بار است كه بندگي ميكنيم . ولى او قرنهاست که خدايى ميكند پس به خدايى وی اعتماد كن و فردا و فرداها را به وی بسپار . . .

نوشته های عاشقانه آفریدگار , دل نوشته برای خدا

هر کسی علاقه را با زبان خویش اعلام می کند . . .

دارکوب , میکوبد

نقاش , میکِشد

قناری , می خواند

دیکتاتور , میکُشد

آهو , می دوَد

مولف , مینویسد

و البته آفریدگار ; می‌بخشد . .

راز و نیاز با معبود , جملا‌ت زیبا در وصف آفریدگار

زخمهای دلت را تنها به معبود بسپار

خودش بهترین مرهم ها را دارد

باور کن . .

آهسته آهسته همه چیز

عالی می شـود

راز و نیاز با آفریدگار , جملا‌ت زیبا در وصف پروردگار

خدایا زندگی سرشار از هزاران نگرانیست و ذهن از یک فکر در راستای فکر دیگر پرواز مینماید , در میان چنین هیاهویی شنیدن ندای خاموشی که در قلبم با من کلام میگوید , دشوار است .

خدایا مرا موهبت آن بخش که ذهنم در کشاکش این غوغای روزمره بر تو متمرکز باشد و هر روز دقایقی با تو ارتباط برقرار کنم .

چنان متبرکم کن که ندای تو را بشنوم و سیمای تو را که پراز لطف و زیبایی‌ست به چشم دل مشاهده کنم

 

کلیه اشخاص خوشبخت خدا را در دل دارند پس تورا چه اندوه که اینقدر احساس تنهایی می‌کنی؟ بدان در تنهاترین لحظات و در هر وضعیت آفریدگار با توست .

جمله ها ناب عاشقانه احساسی

جملات عاشقانه رمانتیک

به روزی یعنی

هر توشه بیشتر از گذشته

احساس کنی بودنش شایسته ترین واقعه زندگیته

جمله ها ناب عاشقانه باعکس احساساتی , جمله ها ناب عاشقانه و احساساتی
جمله ها ناب عاشقانه و رمانتیک

ای کاش که در

قسمتِ اینجانب نیز بنویسند

صُبحی که شود

با نفسِ گرمِ تو آغاز . . . !

جملا‌ت ناب عاشقانه باعکس احساسی , جملا‌ت ناب عاشقانه و رمانتیک
جمله ها ناب عاشقانه

هيچگاه دوست داشتن های

لبریز دليل را دوست نداشتم

به عنوان مثال اينها كه ميگويند

دلداده چشمانشم

يا دلداده کتف هايش به هیچ وجه مفهوم

ندارد , هنگامی كسی ميپرسد چرا دوستش داری ؟

بايد لبخند بزنی و بگويی ; زیرا دوستش دارم . . .

جمله‌ها ناب عاشقانه باعکس احساسی , جملا‌ت ناب عاشقانه و رمانتیک
جملا‌ت عاشقانه احساساتی

همراهت مي‌آيم تا پایان رویه . . . !

و هيچ نمی پرسم هیچ وقت ;

با تو اولیه کجاست ,

با تو پایان کجاست

جمله ها ناب عاشقانه باعکس احساساتی , جمله ها ناب عاشقانه و احساساتی
جمله ها ناب عاشقانه

گویی علاقه در نرسیدن است , تلخی‌اش نیز همین است , نرسیدن , دوری و تمام فاصله‌ها . . . اینجانب تو‌را دوست دارم تو دیگری را , دیگری منرا دوست داراست , اینجانب دیگری را , اینجانب تورا دوست دارم , تو مرا البته نمی شود همه‌چیز سفت می‌ایستد که‌نشود

جمله‌ها ناب عاشقانه باعکس احساساتی , جمله ها ناب عاشقانه و احساساتی
جمله ها ناب عاشقانه نو

بایستی عشق‌مان به درازا کشیده شود

تا چنانچه بعد ها , داستان شدیم

قصه‌ی شنیدنِ عشق‌مان

تلفن همراه بخواهد , به وسعتِ اسمان . . .

جمله ها ناب عاشقانه باعکس احساساتی , جمله ها ناب عاشقانه و احساساتی
جملا‌ت ناب عاشقانه و احساساتی

و عشق‌خودش خواهد آمد ( بی‌هیاهو ( و

نمی توان از آن گریز کرد! آهسته

و آهستـــه میاید و در گوشه‌ای از قلبت

می‌نشیند! وقتی متوجه آن خواهید شد

که فارغ از آن معاش مشقت بار است . . .

جمله‌ها ناب عاشقانه باعکس احساساتی , جمله ها ناب عاشقانه و رمانتیک
جملا‌ت عاشقانه

بشر ها از یک جایی به آن گاه به بودن با نیز

به عاشقانه های پیش پا افتاده و تکراریشان

مشتاق که خیر . . . ! محتاجند . . .

جملا‌ت ناب عاشقانه باعکس احساساتی , جمله ها ناب عاشقانه و احساساتی
جملا‌ت عاشقانه قشنگ

میگویم شب‌بخیر! بخوان : یک روز دیگر نیز راز

شد با دوست داشتنت بخوان آرزوی امشبم

نیز تو بودی! بخوان این شب‌ها برای بخیر شدن

به یکی مانند تو نیاز دارد! اینجانب میگویم شب بخیر

تو بگو : اینجانب نیز ( دوستت دارم (

جمله ها ناب عاشقانه باعکس احساساتی , جمله‌ها ناب عاشقانه و رمانتیک
جمله‌ها عاشقانه کوتاه

( ( بی تو ( ( ای آهسته جانم

زندگانی زیرا کنم , ,

زیرا تو پیش اینجانب نباشی ,

شادمانی زیرا کنم . . .

جملا‌ت ناب عاشقانه باعکس احساسی , جملا‌ت ناب عاشقانه و رمانتیک
زیباترین جمله ها عاشقانه

گفتم هر چقدر

بیشتر بخندونمش

بیشتر عاشقم میشه اما

اون هر چقدر بیشتر میخندید اینجانب

بیشتر عاشقش‌ می شدم

جملا‌ت ناب عاشقانه باعکس احساساتی , جمله ها ناب عاشقانه و احساساتی
جملا‌ت عاشقانه دلتنگی

هر زمان که به تاءمل توام

لحظه لحظه دقایقش

سرشار از عشقه

پس چه سریست که می گویند

ساعت نقط ی اوج عاشقی

صفر است

جمله ها ناب عاشقانه باعکس احساساتی , جمله ها ناب عاشقانه و احساساتی
جمله‌ها عاشقانه رمانتیک

در عشق و علاقه هزار جان و دل بس نڪند

دل خویش چه بود حدیث جان ڪس نڪند

این‌راه ڪسی رود ڪه در هر گامی

صد جان بدهد ڪه روی واپس نڪند . . . .

ماجرا کوتاه ابوریحان بیرونی و مزدور

روزی ابوریحان درس به شاگردان می اعلام کرد که خونریز و قاتلی پای به محل درس و مشاجره ارگان .
شاگردان با خشم به وی مینگریستند و در دل هزار دشنام به وی می دادند که چرا مزاحم یاد دادن آن‌ها شده‌است .
آن مرد رسوا روی به حکیم نموده یک‌سری سئوال معمولی نمود و رفت .

فردای آن روز , شاعری روضه سرای دربار , پای به محل درس گذاشته تا سئوالی از حکیم بپرسد . شاگردان به احترامش برخاستند و اورا هم نشینی نموده تا به پای صندلی مدرس رسد .
دیدند از معلم خبری نیست .

هر طرف را لحاظ کردند , اثری از مدرس کمبود .
یکی‌از شاگردان که از آغاز چشمش به معلم بود و او‌را دنبال می نمود در وسط کوچه جلوی معلم را گرفته و پرسید : چه گونه است روز قبل بشر کشی به دیدارتان آمد جواب پرسش هایش را گفتید و روز جاری شعر سرا و مولف ای سرشناس آمده , محل درس را رها نمودید؟
ابوریحان اعلام‌کرد : یک بزهکار صرفا به خودش و معدودی لطمه میزند , البته یک مولف و شعر سرا خویش فروخته کشوری را به حریق میکشد .

شاگرد مبهوت به چشمان مدرس می‌نگریست که ابوریحان بیرونی از وی بدور شد . ابوریحان با رفتارش به شاگردان فهماند كه هنرمند و مولف مزدور , از هر مهلک ای زیانبارتر است .

ابوریحان بیرونی دانشمند آزاده ای بود که هیچگاه کسب توان اورا وسوسه ننمود و همواره قدمت خود را وقف ساختن ابوریحان های دیگر کرد .

تمساح هیتلر مرد

باغ وحش مسکو اذعان کرد که صبح روز گذشته تمساح میسیسیپی ( سترن ( در سن ۸۴ سالگی درگذشت و متذکر شد که‌این سن برای این حیوان زیاد قابل احترام بود .

این تمساح که ( سترن ( ( به معنای زحل ) است بعد از میلاد در ایالات متحده در سال ۱۹۳۶ , به گلشن وحش برلین کادو شد . ( سترن ( در سال ۱۹۴۳ بعداز بمباران گلشن وحش برلین , گریزو فرار کرده بود .

بعدتر سربازان بریتانیایی این حیوان یافته و به همبستگی جماهیر شوروی کادو کرده بودند .

این که ( سترن ( از زمان فرارو گریز از گلشن وحش برلین در سال ۱۹۴۳ تا سه سال سپس چه طور زنده ماند , بخش اسرارآمیز معاش این موجود بود .

تمساح ( سترن ( در سال ۱۹۴۶ در گلشن وحش مسکو در قبال بازدیدکنندگان قرار گرفت .

اکنون باغ‌وحش مسکو در توضیح مرگ این حیوان اعلام کرده ( این باغ‌وحش برای ۷۴ سال افتخار داشت که سترن را مراقبت نماید ( .

گلشن وحش مسکو متن سترن نگهبانان خویش را می‌شناخت و شیدا این بود که با یک قلم‌مو ماساژ داده شود .

به متن گلشن وحش مسکو , تمساح میسیسیپی به طور معمول ۳۰ تا ۵۰ سال قدمت می کند .

گلشن وحش مسکو این احتمال را رد نکرده که تمساح سترن می‌توانست پیرترین تمساح دنیا باشد , هرچند تقریب این زمینه نسبتاً غیرممکن ممکن است .

در بلگراد صربستان یک تمساح نر دیگر به اسم ( موجا ( اکنون ۸۰ سال دارااست .

این اسطوره که سترن به گروه فردی هیتلر وابستگی داراست از او‌لین روزهایی که ایالات متحده این حیوان را به آلمان کادو کرد پدید آمد . ولی مشخص و معلوم نیست که‌این خبرپراکنی چرا و چه گونه آغاز شد .

گلشن وحش مسکو با رد این داعیه گفته حیوان‌ها به دنیای سیاست وابستگی ندارند و قرار نیست مسئولیت و توشه گناه کسی را به دوش بکشند .

داستان کوتاه کلاغ

روایت کوتاه کلاغ
مردی 80 ساله با پسر علم آموزی کرده 45 ساله اش روی مبل منزل خویش نشسته بودند . یک دفعه کلاغی كنار پنجره اشان نشست .
بابا از فرزندش پرسید : این چیه؟
پسر جواب بخشید : کلاغ .

بعد از چندین دقیقه مجدد پرسید این چیه؟
پسر اعلام‌کرد : پدر اینجانب که همین شرایط کنونی بهتون گفتم : کلاغه .
پس از زمان کوتاهی مسن مرد برای سو‌مین توشه پرسید : این چیه؟
عصبانیت در پسرش موج می زد و با به عبارتی موقعیت اعلام‌کرد : کلاغه کلاغ .

بابا به اتاقش رفت و با محل کار خاطراتی سابق رجوع و برگشت .
ورقه ای را گشوده کرد و به پسرش خاطرنشان کرد که آن را بخواند .
در آن کاغذ این طور مندرج بود : روز جاری پسر کوچکم 3سال دارااست . و روی مبل نشسته است زمانی که کلاغی روی پنجره نشست پسرم 23 توشه نامش را از اینجانب پرسید و من23 توشه به وی گفتم که نامش کلاغ است .
هر توشه او‌را عاشقانه بغل میکردم و به وی پاسخ می دادم و به هیچ وجه عصبانی نمی شدم و در ازای عشق بیشتری نسبت به وی پیدا می‌کردم .

داستان کوتاه جنگ

داستان کوتاه جنگ
پسر کوچکی از پدرش پرسید : پدر , مبارزه به چه شکل به‌وجود می آید؟
بابا پاسخ بخشید : پسرم فرض کن که دو مرز و بوم آلمان و انگلستان , با همدیگر اختلافی دارا‌هستند .
مامان کودک که نو وارداتی بود , ذکر کرد : آلمان چه کاره است که با مدنی نظیر انگلستان اختلاف داشته باشد؟
شوهر پاسخ اعطا کرد : ما فرض کردیم خانم .
مامان جیغ کشید : بی خویش فرض کردید , این فرض که درست نیست .
شوهر که عصبانی شده بود , اواسط کلام وی پرید و اذعان کرد : اصلاً به شما چه ذی‌ربط که در سخن ما دخالت می کنی؟
زن فیس در نیز کشید و خاطرنشان کرد : رمز اینجانب بخشید می زنی؟ بشقابی را که روی میز بود , برداشت تا آن را بر راز شوهرش بکوبد .
البته کودک اواسط پرید و بیان کرد : بس است بابا , اینجانب فهمیدم که مبارزه چه‌گونه پدید می‌آید .

روایت کوتاه دندان ها

روایت کوتاه دندان ها
در یک شب سرد زمستانی یک زوج سالمند وارد رستوران بزرگی شدند . آن ها فی مابین زوجهای جوانی که در آنجا حضور داشتند مضاعف جلب دقت می روایت کوتاه دندان هاکردند .
بخش اعظمی از آن ها , زوج سالخورده را تحسین می کردند و به راحتی میشد فکرشان را از نگاهشان خواند :
نگاه نمایید , این دو نفر عمری است که در کنار یکدیگر معاش می نمایند و چقدر در کنار نیز خوشبخ میباشند .

پیرمرد برای پیشنهاد خوراک به طرف صندوق رفت . طعام پیشنهاد اعطا کرد , پولش را پرداخت و خوراک مهیا شد . با سینی به طرف میزی که همسرش پشت آن نشسته بود رفت و رو برویش نشست .
یک ساندویچ همبرگر , یک ظرف غذا سیب زمینی خلال شده و یک نوشابه در سینی بود .

پیرمرد همبرگر را از لای صفحه در آورد و آن را با اعتنا به دو تکه ی هم اندازه تقسیم کرد .
بعد سیب زمینی ها را به توجه شمرد و تقسیم کرد .
پیرمرد پاره ای نوشابه خورد و همسرش هم از به عبارتی جام پاره ای نوشید .

همین که پیرمرد به ساندویچ خویش گاز می زد , مشتریان دیگر با اندوه به آن ها نگاه می کردند و این توشه به‌این فــکر می کردند که آن زوج پیــر شاید آن قدر فقیــر می باشند که نمی توانند دو ساندویچ سفــارش بدهند .

پیرمرد استارت کرد به میل کردن سیب زمینی هایش . مرد جوانی از جای خویش بر خاست و به طرف میز زوج کهن سال آمد و به کهن سال مرد سفارش کرد تا برایشان یک ساندویچ و نوشابه بگیرد . البته کهن سال مرد پذیرش نکرد و ذکر کرد : تمامی چیز رو به شیوه است , ما عادت داریم در کلیه چیز سهیم باشیم .

مردمان به‌تدریج دریافتند در تمام مدتی که پیرمرد غذایش را می‌خورد , پیرزن او‌را نگاه می نماید و لب به غذایش نمی زند .
توشه دیگر به عبارتی برنا به طرف میز رفت و از آن‌ها درخواست کرد که اذن بدهند یک ساندویچ دیگر برایشان پیشنهاد بدهد و این دفعه کهن سال زن توضیح بخشید : ما عادت داریم در کلیه چیز با نیز سهیم باشیم .

همین که پیرمرد غذایش را به پایان رساند , مرد برنا شکیبایی نیاورد و گشوده به طرف میز آن دو آمد و اظهار‌کرد : می‌توانم سوالی از شما بپرسم خانم؟
پیرزن پاسخ اعطا کرد : بفرمایید .
– چرا شما چیزی نمی خورید؟ شما که گفتید در همگی چیز با نیز سهم دار می باشید . چشم به راه چی هستید؟
پیرزن پاسخ اعطا کرد : چشم به راه دندان هـــا .

پیر خردمند

پیر خردمند
در یک دهکده , پیرمرد خرمندی معاش می‌کرد . کسانی که به مشکلی بر می خوردند یا این که سوالی داشتند , به وی مراجعه می کردند .
یک روز یک نوپا زرنگ و زِبل که می خواست رمز به رمز پیرمرد خردمند بگذارد , پرنده ی کوچکی گرفت و آن را طوری در دستش گرفت که چشم نشود .
آن گاه پیش پیرمرد رفت و به وی اظهار‌کرد : پدربزرگ , اینجانب شنیده ام شما رند ترین مرد دهکده می‌باشید . ولی اینجانب یقین نمیکنم . در شرایطی که راست است , می‌توانید بگویید که‌این پرنده ای که در دست اینجانب است زنده است یا این که مرده؟

پیرمرد نگاهی به پسر انداخت و اندیشه کرد : در حالتی که به وی بگوید که پرنده زنده است , وی با یک جنبش کوچک دستش پرنده را میکشد , و درصورتی که بگوید که پرنده مرده است , وی پرنده را آزاد می نماید تا به خیال و خاطر خودش اثبات نماید که از پیرمرد باذکاوت خیس است .
پیرمرد دستش را روی کتف ی پسرک زبل گذاشت و با لبخند خاطرنشان کرد : مرگ و معاش این پرنده به عزم ی تو وابسته است .

قصه کوتاه دعای زن و شوهر

قصه کوتاه دعای زن و شوهر
زن و شوهری بعداز سالیانی که از ازدواجشون می گذشت در حسرت داشتن فرزند به رمز می بردند . با هرکسی که تونسته بودند مشورت کردن کرده بودند البته سود ای نداشت , تا این‌که به نزد کشیش شهرشون رفتند .
بعداز این‌که مشکلشون رو به کشیش گفتند , وی در پاسخ اون زوج خاطرنشان کرد : غمگین نباشید اینجانب مطمئنم که خدا دعاهای شما رو شنیده و به زودی به شما فرزندی عطا خواهد نمود . با این حال اینجانب قصد دارم به شهر رم برم و مدتی در اون جا اقامت داشته باشم , عهدوپیمان می دهم هنگامی به واتیکان رفتم حتما برای استجابت دعای شما شمعی روشن کنم .

زوج برنا با نشاط و شادی زیاد از کشیش سپاس کردند . گذشته از این‌که کشیش اون جا رو ترک کنه , رجوع و برگشت و خاطرنشان کرد : اینجانب مطمئنم که تمامی چیز با نیکی و خوشی حل می شه و شما حتما مالک فرزند خواهید شد . اقامت اینجانب در شهر رم حدود 15 سال به ارتفاع خواهد انجامید , اما عهدوپیمان می دم زمانی برگشتم حتما به دیدن شما بیام .

15 سال گذشت و کشیش مجدد به شهرش رجوع و برگشت . یه نیمروز فصل تابستان که توی اتاقش در کلیسا استراحت میکرد , یاد قولی به زمین خورد که 15 سال پیش به اون زوج برنا داده بود و تصمیم گرفت یه خصوصی به اونا بزنه پس به طرف خونه اونا به راه و روش زمین خورد .

هنگامی به محل اقامت اون زوجی که سالیان پیش با اون مشورت کردن کرده بودند رسید زنگ در را به صدا در آورد .
صدای جیغ و فریاد و ناله یکسری تا کودک تمام اطراف رو مالامال کرده بود . شادمان شد و فهمید که بالاخره دعاهای این زوج استجابت شده و اونا صاحب و مالک فرزند گردیده اند .

هنگامی وارد خونه شد بیشتر از یه دوجین نوپا رو رویت کرد که دارن ازسروکول همدیگه بالا میرن و تمامی جا رو گذاشتن روسرشون و میانه اون جنجال و سرو صدا نیز مامانشون ایستاده بود .
کشیش اذعان کرد : فرزندم! می‌بینم که دعاهاتون مستجاب شده . . . هم اکنون به اینجانب بگو شوهرت کجاست تا به اون نیز به خاطر این اعجاز تهنیت بگم .
زن مایوسانه پاسخ بخشید : اون نیست . . . همین شرایط کنونی خونه رو به مقصد رم ترک کرد .
کشیش پرسید : شهر رم؟ برای چی رفته رم؟
زن جواب بخشید : رفته تا اون شمعی رو که شما واسه استجابت دعای ما روشن کردین خاموش کنه!

داستان کوتاه بوسه

داستان کوتاه بوسه
مردی به همسرش این نوع نوشت :
عزیزم این ماه حقوقم را نمی توانم برایت بفرستم به جایش 100 بوسه برایت فرستادم . عشق و علاقه تو . . .

همسرش بعداز یک‌سری روز این جوری پاسخ اعطا کرد :
عزیزم از این‌که 100 بوسه برام فرستادی غایت سپاس را می‌کنم .
لیست هزینه ها :
با شیر فروش به 2 بوسه به توافق رسیدیم .
با استاد مکتب طفل ها با 7 بوس به توافق رسیدیم .
با صاحبخانه هر روز 2 – 3 بوس .
با سوپر مارکتی صرفا با بوس به توافق نرسیدیم به این ترتیب مورد های دیگری در توافق طومار ذكر شده .
بقیه مورد ها 40بوسه .
نگران اینجانب نباش . هنوز 35 بوس دیگر برایم ما‌نده که امیدوارم بتونم تا پایان این ماه با اون راز کنم .