داستان های آموزنده ایرانی

داستان های آموزنده ایرانی

داستان مادر زن و داماد هایش  که زنی سه دختر داشت که هر سه ازدواج کرده بودند . مادر زن دامادها , یکروز تصمیم گرفت میزان علاقه ای که دامادهایش به وی دارند را محاسبه نماید .

 

یکی دامادها را به خانه اش دعوت کرد و در حالی که در کنار استخر قدم میزدند از قصد وانمود کرد که پایش لیز خورده و خود را درون استخر انداخت .

 

دامادش فوراً . . . شیرجه رفت توی آب و او را نجات بخشید .

 

فردا صبح یک ماشین پژو ٢٠٦ نو جلوی پارکینگ خانه داماد بود و روی شیشه اش نوشته بود : «متشکرم! از سوی مادر زنت»

 

زن همین داستان را با داماد دومش هم کرد و این بار نیز داماد فوراً شیرجه رفت توی آب و جان زن را نجات بخشید .

 

داماد دوم نیز فردای آن روز یک ماشین پژو ٢٠٦ نو هدیه گرفت که روی شیشه اش متن بود : «متشکرم! از سمت مادر زنت»

داستان ایرانی

 

نوبت به داماد پایانی رسید .

 

زن باز نیز به عبارتی صحنه را تکرار کرد و خویش را به داخل استخر انداخت اما داماد از جایش تکان نخورد وی پیش خود فکر کرد وقتش رسیده که‌این پیرزن از دنیا برود پس چرا اینجانب خودم را به خطر بیاندازم؟

 

همین طور ایستاد تا مادر زنش در آب غرق شد و مرد .

 

فردا صبح یک خودرو بی ام ‌و آخرین مدل جلوی پارکینگ خانه داماد سوم بود که روی شیشه اش متن بود : «متشکرم! ازطرف پدر زنت»

 

داستان خانه اجاره ای و پیرزن

سه عدد دانشجو بودیم توی دانشگاهی در یکی از شهرهای کوچک قرار گذاشتیم همخونه بشیم .

 

خونه های اجاره ای کم بودند و اغلب قیمتشون بالا .

 

می خواستیم به دانشگاه نزدیک باشیم قیمتشم به بودجمون برسه . تا این که خونه ی پیر زنی را نشانمان دادند . نزدیک دانشگاه , تمیزو از هر لحاظ عالی . فقط مونده بود اجاره بها!

 

گفتند این پیرزن اول می خواد با شما صحبت کنه , رفتیم خونه اش و شرایطمون رو گفتیم

 

پیرزن پذیرش کرد اجاره را طبق بودجمون بدیم

 

که خیلی عالی بود .

 

فقط یه شرط داشت که هممونو شوکه کرد

 

اون اعلام کرد که هرشب باید یکی از شماها برای نماز منو به مسجد ببره در ضمن تا وقتی که اینجایید باید نمازاتون رو بخونید .

 

حقیقتا عجب شرطی

 

هممون مونده بودیم اینجانب پسری بودم که مدام دوستامو که نماز می خوندن مسخره می‌کردم دوتا دوست دیگمم ندیده بودم نماز بخونن . البته شرایط خونه هم خیلی خوب بود .

 

بعد از کمی مشورت قبول کردیم .

 

پیرزن خاطرنشان کرد یه ترم اینجا باشین اگه شرطو اجرا کردین می تونین تا فارغ التحصیلی همینجا باشید .

 

خلاصه وسایل خودمونو بردیم توی خونه ی پیرزن . شب اول قرار شد یکی دوستام پیرزنو ببره تا مسجد که پهلوی خونه بود . پاشد رفت و پیرزنو همراهی کرد . نیم ساعت بعد اومد و گفت مجبور شدم برم مسجد نماز جماعت شرکت کنم .

 

هممون به این داستان خندیدیم .

 

شب بعد من پیرزنو همراهی کردم با این‌که برام سخت بود رفتم صف آخر ایستادم و تا جایی که بلد بودم نماز جماعتو خوندم .

 

برگشتنه پیرزن گفت شرط که یادتون نرفته من صبحا ندیدم برای نماز بیدار بشید .

 

به دوستام گفتم از فردا ساعتمونو کوک کردیم صبح زود بیدار شدیم چراغو روشن کردیم و خوابیدیم .

 

شب بعداز مسجد پیر زن یک قابلمه غذای خوشمزه که درست کرده بود برامون آورد .

 

حقیقتا عالی بود بعد چند روز غذای عالی .

 

کم کم هر سه شب یکیمون میرفتیم نماز جماعت برامون جالب بود .

 

سپس یک ماه که صبح پامیشدیمو چراغو روشن می کردیم کم کم وسوسه شدم نماز صبح بخونم من که بیدار می شدم شروع کردم به نماز صبح خوندن . بعد از آن چند روز دوتا دوست دیگه نیز نماز صبح خودشونو می خوندند .

 

حقیقتا لذت بخش بود . لذتی که تا حالا تجربه نکرده بودم .

 

تا آخر ترم هر سه تا با پیر زن به مسجد میرفتیم نماز جماعت . خودمم باورم نمی شد .

 

 

نماز خون شده بودم به هیچ وجه اون خونه حال و هوای خاصی داشت . هرسه تامون تغییر کرده بودیم . بعضا وقتا هم پیرزن از یکیمون خواهش می کرد یه سوره کوچک قرآن را بامعنی براش بخونیم .

 

تازه با قرآن و معانی اون آشنا می شدم .

 

چقدر عالی بود .

 

بعداز چهار سال تازه فهمیدیم پیرزن تموم اون سوره ها را حفظ بوده پیرزن ساده ای در یک شهر کوچک فقط با عملش و رفتارش هممونو تغییر داده بود .

 

 

 

داستان زیبای بازنده و سخنرانی

داستان زیبای بازنده

. . . بعد سخنرانی جایی که ناهار میدادن خیلی شلوغ بود . بالاخره یه میز پیدا کردیم که دو تا خانم نشسته بودن و دقیقا جای خالی به اندازه ی ما بود . فارغ از اینکه نگاه مستقیمی به خانم ها گفتم : «اشکالی نداره ما اینجا بشینیم»؟

 

روی همون میز نشستیم و شروع کردیم به غذا خوردن . حین غذا خوردن در مورد اتفاقات اون روز صحبت می کردیم و صحبت های پراکنده ای از موضوعات گوناگون . تو اون برهه زمانی صرفا یک بار سرم رو بالا آوردم تا دخترهایی که روبرومون نشسته بودن رو ببینم . اون هم از سر خجالت به ثانیه نکشید . اما دلیل اصلی این رفتار نگرانی من در رابطه احساس امنیت و آرامش اون دوتا دختر بود . با خودم فکر میکردم اگر بخوام مستقیم یا این که چندباره بهشون نگاه کنم , باعث آزارشون میشه . یه مقداری سعی می کردم مودبانه تر از موقعیت عادی غذا بخورم : – )

 

بعداز حدود نیم ساعت , غذاشون تموم شده بود و بلند شدن و رفتن . از ما زودتر شروع کرده بودن و ما هنوز به نصف هم نرسیده بودیم . پس از رفتنشون , به دیقه نکشید که کل سالاد از رو میز برگشت کف زمین . تو دلم گفتم « خدا رو شکر اینا زودتر رفتن . چقدر ضایع میشد!»

 

. . . عصر , داشتم اخبار و مطالب مربوط به همایش رو تو شبکه های مجازی پیگیری می‌کردم که اتفاقی یه عکسی دیدم . یک سری نفر توی عکس بودن و من ناخودآگاه با خودم گفتم « این چهرش چقدر خوبه» . . .

 

روز دوم

. . . عصر بود و فقط چندتا سخنرانی تا تموم شدن همایش مونده بود . برای ورود به تالار صف بود . وارد صف که شدم دیدمش! سعی کردم بدون این‌که متوجه بشه یکم با دقت تر نگاهش کنم . اما بازم همون احساسات دائمی ( شرم , حیا , خجالت , ترس یا این که هرچیز دیگه ای که بوده ) اومد سراغم . بالاخره برای اینکه از دستش ندم , اسمش رو از روی کارتش خوندم و مراقبت کردم .

 

. . . سخنرانی آخر هم تموم شد . میخواستیم با یکی‌از سخنران ها عکس بگیریم . از قضا این هم با دوستش اونجا بودن . کلی صحبت کردن با سخنران و آخرش عکس هم به چنگ آوردن . من مجدد اسمش رو خوندم که مطمئن بشم درست یادم مونده . عکس یادگاری رو گرفتیم و رفتیم برای اختتامیه اما هرچقدر منتظر موندیم نیومدن . ما هم به هوای این که برنامه ی اختتامیه طول میکشه و خسته کنندست اونجا رو ترک کردیم .

 

پس از روز دوم سخنرانی

. . . مجدد داشتم اخبار و عکس های همایش رو نگاه میکردم که باز همون عکس رو دیدم . همون عکسی که ناخودآگاه با خودم گفته بودم چهره ی این طرف چقدر خوبه . بیشتر که نگاه کردم دیدم این همونیه که امروز اسمش رو حفظ کردم . برام جذاب بود که قبلا دیده بودمش . همین که خواستم صفحه رو اسکرول کنم و به خوندن مطالب ادامه بدم یهو یادم اومد این همونیه که روز گذشته سر یه میز ناهار خوردیم . با خودم گفتم خاک بر سرت که با طرف سر یه میز ناهار خوردی , عکسش رو هم دیدی , اسمش رو هم بلدی , البته هنوز نمی تونی تشخیص بدی این همونه!

 

پس از روزها . . .

متوجه شدم که‌این طرف با یه واسطه آشناس . آن‌گاه هم فهمیدم همشهری هستیم . آن گاه هم دیدم رشته ی تحصیلی مشترک داریم و زمینه های فعالیت کاریمون هم مشابه به هم میباشد . می ترسیدم بیشتر تحقیق کنم و بفهمم فامیل بودیم و خبر نداشتیم : – )

 

تصمیم من

. . . تصمیم گرفته بودم برم بهش بگم که نسبت بهش احساس متفاوتی دارم . درست نبود اینطوری آویزان بمونم . یه احساس یک طرفه بدون این‌که اون بدونه . ساعت های زیادی که  توی سخنرانی بهش تامل میکردم و ترس از اینکه خیال بافی ها مانع بشه برای این‌که با حقیقت روبرو بشم . کلی فکر کردم و بالاخره تصمیم قطعی گرفتم .

 

وقت اجرا

. . . هنگامی رسیدم دیدم با دوستاش جلوی در منتظرن . رفتم صبحونه خوردم و با چند نفر صحبت کردم . وقتی وارد تالار شدم , فقط ردیف آخر جا بود . من نیز برای این که جلوی راه نباشم , رفتم وسط ردیف انتها نشستم که رفت و آمد فراوان نباشه . یهو دیدم صندلی جلوییم نشسته : – ) . انگار خیالم راحت شد که چیزی رو گم نکردم .

سخنرانی و چشم های زیباش

 

به صحبت های سخنرانی گوش می دادم . هم‌زمان چیزایی که می خواستم بهش بگم رو با خودم مرور می‌کردم . هزاربار اینکه او‌لین چیزی که بهش میگم چی باید باشه؟ «سلام . . . خوبید؟» , «ببخشید . . . » , «عه , شما رو قبلا جایی ندیدم . . . » . چیزای که به ذهنم می رسید یکی‌از یکی ضایع تر بود . همینطوری که داشتم با خودم تمرین می کردم . . . متوجه شدم داره با کسی صحبت می کنه . یکم که نگاه کردم دیدم یه پسری کنارش نشسته و ظاهرا صمیمی هم هستن . با خودم گفتم لابد برادر یا قوم یا دوست دوستشه .

 

گذشت و موقع استراحت پسره رو از روبرو دیدم . طرف رو قبلا دیده بودم . بعد از آن که خوب فکر کردم , مشکوک شدم این رو با کس دیگه ای دیده بودم قبلا . ولی چون مطمئن نبودم و درست یادم نمیومد , بیشتر به این موضوع اندیشه نکردم . ولی این حدس رو میزدم که طرف به بهونه ی استارتاپ و با گفتن ( من یه استارتاپ دارم که . . . ( تونسته ارتباط برقرار کنه .

 

کل اون روز دنبال یه فرصت کوتاه بودم که باهاش فقط یه سلام و احوالپرسی کنم و بگم که قبلا نیز شما رو دیدم و فلانی آشنای مشترکمونه . ولی نسبتاً همه ی زمان ها رو با هم بودن و . . .

 

ذهن مغشوش من در حین سخنرانی

با خودم مشغول بودم . هر چیزی به ذهنم میومد . ولی چیزی که خیلی باهاش درگیر شدم این بود که ارزشش برای من داشت کم میشد . چون حس می‌کردم با چیزی که تو ذهنم ازش ساختم فرق داره . برای این که غرورم نشکنه تو اون سخنرانی مجبور بودم حداقل پیش خودم تحقیرش کنم . اما حتی این کار رو نیز نتونستم کنم . نه این که برام عزیز شده باشه , فقط برای این که احترام و ارزشش پیشم کم نشه . در میان خودم و اون , یکی باید تقصیر این ( نرسیدن ( رو به عهده می گرفت . تفکر کردم و دیدم که تقصیر منه . آنگاه هم کلی فکر کردم و به خودم باوروندم ( خودم رو مجبور کردم که اعتقاد کنم ) که‌این احساس من بهش ساخته ی ذهنم بوده و بخاطر کمبودهایی که هرکسی تو زندگیش داره خودم رو گول زدم که من از این خوشم میاد و . . .

 

حالا بعد از سخنرانی

حالا که‌این رو می نویسم . ناهار خوردن , سخنرانی ، خوندن اسمش , نگاه ها , رنگ لباسش و رفتارهاش رو لحظه به لحظه یادمه . حتی اون وقتی که روبرو شدیم و من جرات نداشتم تو چشماش نگاه کنم . و من هنوز با خودم درگیرم . درگیر این که نذارم برام بی ارزش بشه . از طرفی هم چون با کس دیگست , نمی تونم هیچ حد و مرزی در نظر نگیرم . یه وقتایی با خودم میگم احساس اینجانب بهش ساختگی بوده . البته شایدم اینطور نباشه . احتمالا دارم انکارش می‌کنم , برای این‌که نذارم ارزشش کم شه .

 

خلاصه این‌که حالا من یه بازنده ام .

 

داستانی کوتاه از کتاب سوپ جو اطلاعات لطفا

داستانی کوتاه از کتاب سوپ جو

داستانی زیبا از کتاب سوپ جو

 

ما یکی از اول خانواده‌هایی در شهرمان بودیم که صاحب تلفن شدیم . و اطلاعات  آن موقع من 9 – 8 ساله بودم . یادم می‌آید که قاب برّاقی داشت و به دیوار نصب شده بود و گوشی‌اش به پهلوی قاب آویزان بود . اینجانب قدم به تلفن نمی‌رسید ولی همیشه وقتی مادرم با تلفن صحبت می کرد با شیفتگی به حرف‌هایش گوش می کردم .

 

سپس من پی بردم که یک جایی در داخل آن دستگاه , یک آدم شگفت‌انگیزی زندگی میکند به اسم «اطلاعات لطفاً» , که همه چیز را در مورد همه‌کس میداند .

وی شماره تلفن و نشانی همه را بلد بود .

 

اول تجربۀ شخصی من با «اطلاعات لطفاً» روزی بود که مادرم به خانۀ همسایه‌مان رفته بود . من در زیرزمین خانه با ابزارهای جعبه ابزارمان بازی می‌کردم که ناگهان با چکش بر روی انگشتم زدم درد وحشتناکی داشت ولی گریه فایده نداشت زیرا کسی در خانه نبود که با من همدردی نماید انگشتم را در دهانم می‌مکیدم و دور خانه راه می‌رفتم که ناگهان چشمم به تلفن افتاد تخت‌گاز یک چهارپایه از آشپزخانه آوردم و زیر گوشی تلفن گذاشتم و روی آن رفتم و گوشی را برداشتم و نزدیک گوشم بردم .

و توی گوشی گفتم «اطلاعات لطفاً» چند ثانیه بعد صدایی در گوشم پیچید :

 

«اطلاعات بفرمائید»

 

من در حالی که اشک از چشمانم می‌آمد گفتم «انگشتم درد می‌کند»

«مادرت خانه نیست؟»

«هیچکس بجز من خانه نیست»

«آیا خونریزی داری؟»

«نه , با چکش روی انگشتم زدم و خیلی درد می‌کند»

«آیا می‌توانی درِ جایخیِ یخچال را باز کنی؟»

«بله , می‌توانم»

«پس از آنجا کمی یخ بردار و روی انگشتت نگهدار»

 

بعد از آن روز , من برای هر کاری به «اطلاعات لطفاً» مراجعه می کردم . . .

 

مثلاً موقع امتحانات در درس‌های جغرافی و ریاضی به من کمک میکرد .

 

یکروز که قناری‌مان مرد و من خیلی ناراحت بودم دوباره سراغ «اطلاعات لطفاً» رفتم و ماجرا را برایش تعریف کردم .

 

وی به حرف‌هایم گوش داد و با من همدردی کرد .

به وی گفتم : «چرا پرنده‌ای که چنین زیبا می خواند و همۀ اهل خانه را شاد می‌کند باید گوشۀ قفس بیفتد و بمیرد؟»

او به من گفت «همیشه یادت باشد که دنیای دیگری هم برای آواز خواندن هست»

من کمی تسکین یافتم .

 

یک روز دیگر به وی تلفن کردم و پرسیدم کلمۀ fix را چطور هجّی می‌کنند .

 

1سال بعداز شهر کوچکمان ( پاسیفیک نورث وست ) به بوستن نقل مکان کردیم و من خیلی دلم برای دوستم تنگ شد .

 

«اطلاعات لطفاً» متعلّق به همان تلفن دیواری قدیمی بود و من هیچگاه با تلفن جدیدی که روی میز خانه‌مان در بوستن بود تجربۀ مشابهی نداشتم .

 

من کم‌کم به سن نوجوانی رسیدم البته هرگز خاطرات آن مکالماتا با اطلاعات لطفا را فراموش نکردم .

 

غالباً در لحظات تردید و سرگشتگی به یاد احساس امنیت و آرامشی که از وجود دوست تلفنی داشتم می‌افتادم .

حقیقت چقدر مهربان و صبور بود و برای یک پسربچه چقدر وقت می‌گذاشت .

 

چند سال بعد , بر سر راه رفتن به دانشکده , هواپیمایم در سیاتل برای نیم ساعت توقف کرد .

 

من 15 دقیقه با خواهرم که در آن شهر زندگی می‌کرد تلفنی حرف زدم

و بعد بدون آن که فکر کنم چکار دارم میکنم , تلفن اپراتور شهر کوچک دوران کودکی را گرفتم و گفتم «اطلاعات لطفاً» .

 

 گفتم اطلاعات لطفا به طرز معجزه‌آسایی همان صدای آشنا جواب داد .

«اطلاعات بفرمائید»

من سوای آن که از قبل فکرش را کرده باشم پرسیدم «کلمۀ fix را چطور هجّی می‌کنند؟»

 

مدتی سکوت برقرار شد و سپس وی گفت «فکر می‌کنم انگشتت دیگر خوب شده باشد . »

من خیلی خندیدم و گفتم «خودت هستی؟»

و ادامه دادم «نمی‌دانم می‌دانی که در آن دوران چقدر برایم با ارزش بودی یا نه؟»

 

وی گفت «تو نیز می‌دانی که تلفن‌هایت چقدر برایم با ارزش بودند؟»

 

اینجانب به او گفتم که در تمام این سال‌ها بارها به یادش بوده‌ام و از او اجازه خواستم که بار بعد که به ملاقات خواهرم آمدم دوباره با او تماس بگیرم .

 

اطلاعات لطفا

 

وی ذکر کرد «حتماً این کار را بکن . اسم من شارون است . و به تو میگویم اطلاعات لطفا

 

سه ماه بعد به سیاتل برگشتم .

تلفن کردم اما صدای دیگری پاسخ داد .

«اطلاعات بفرمائید»

«می‌توام با شارون صحبت کنم؟»

«آیا دوستش هستید؟»

«بله , دوست قدیمی»

«متأسفم که این مطلب را به شما میگویم . شارون این چند سال آخر به صورت نیمه‌وقت کار می کرد چون بیمار بود . او 5 هفته پیش در گذشت»

 

قبلی از این‌که تلفن را قطع کنم گفت «شما گفتید دوست قدیمی‌اش می‌باشید .

آیا همان کسی می‌باشید که با چکش روی انگشتتان زده بودید؟»

با تعجب گفتم «بله»

«شارون برای شما یک پیغام گذاشته است . وی به من گفت اگر شما زنگ زدید آن را برایتان بخوانم»

آنگاه چند لحظه طول کشید تا درِ پاکتی را باز کرد و گفت :

«نوشته به او بگو دنیای دیگری هم برای آواز خواندن است .

خودش منظورم را می‌فهمد»

اینجانب از او تشکر کردم و گوشی را گذاشتم .

 

هیچ گاه تأثیری که ممکن است بر دیگران بگذارید را دست کم نگیرید .

 

تقديم به همه ي آدمهاي تاثير گذار زندگي مان .

 

 

داستان کوتاه چقدر خدا داری؟

داستان کوتاه چقدر خدا داری؟

حکایت جالب و خواندنی چقدر خدا داری؟

مرد و زنی با خدا نزد شیوانا آمدند و از او خواستند برای بدرفتاری فرزندانشان توجیهی بیاورد .

مرد گفت : “ اینجانب همیشه سعی کرده‌ام در زندگی به پروردگار معتقد باشم . همسرم هم همین طور , اما چهار فرزندم نسبت به رعایت مسایل اخلاقی بی‌اعتنا هستند و آبروی ما‌را در دهکده برده‌اند . چرا با وجودی که هم من و نیز همسرم به خدا ایمان داریم , دچار این ایراد شده‌ایم؟

شیوانا به آنها بیان کرد : “ ساختمان خانه خویش را برایم تشریح نمائید . ”

مرد با تعجب جواب داد : “ این چه ربطی به موضوع دارد؟ حیاط بزرگ است و دیوارهای کوتاهی دارد . یک ساختمان بزرگ میانه آن قرار گرفته که داخل آن اتاق‌های بزرگ با پنجره‌های بزرگ , اثاثیه درون ساختمان هم زیاد کامل است . در گوشه حیاط نیز انبار بزرگی داریم , آن سوی حیاط نیز آشپزخانه و حمام و توالت قرار گرفته است . ”

شیوانا پرسید : “ درون این خانه بزرگ چه قدر خدا دارید؟ ”

زن با تعجب پرسید : ” منظورتان چیست! مگر می‌توان درون خانه پروردگار داشت؟ ”

 

شیوانا ذکر کرد : “ آری ! فقط باور داشتن کافی نیست! باید معبود را در کل زندگی پخش کرد و در هر قسمت از زندگی و فکر و کارمان سهم خدا را هم در لحاظ بگیریم . برایم بگویید در هر اتاق چه قدر جا برای کارهای خدایی کنار گذاشته‌اید؟ آیا تا به اکنون در آن منزل برای فقیران مراسمی برگزار کرده‌اید؟ آیا از آن آشپزخانه برای پختن غذا برای در راه مانده‌ها و تهی‌دستان استفاده‌ای شده‌است؟ آیا پرده‌ای که به پنجره‌ها آویخته‌اید نقشی خدایی بر آن ها وجود دارد؟ بروید و ببینید چه قدر در معاش خودتان خدا را پخش کرده‌اید و رد پای خداوند را در کجاهای منزلتان می‌توانید پیدا نمائید .

در‌صورتی‌که چهار فرزند شما به بی‌راهه کشانده شده‌اند , این نشان آن است که در آن خانه , حضور خداوند را کم دارید . اعتقادی را که مدعی آن میباشید به صورت عملی در زندگی‌تان پخش نمائید , خواهید دید که نه صرفا فرزندان‌تان بلکه اکثری از جوان ها و پیروان اطراف شما نیز به راه راست کشانده خواهند شد . ”

 

 

 

 

 

 

 

داستان ها و حکایت های خواندنی ایرانی

داستان ها و حکایت های خواندنی ایرانی

داستان کوتاه و آموزنده آكواريوم

دانشمندي آزمایش جالبی انجام داد , وی یک اکواریم شیشه‌ای ساخت و اونو با یک دیوار شیشه‌ای دو قسمت کرد‌ .

تو یه قسمت یه ماهی بزرگتر انداخت و در نصیب دیگه یه ماهی کوچیکتر .
ماهی کوچیکه صرفا غذای ماهی بزرگه بود و دانشمند به اون غذای دیگه‌ای نمی‌داد…

وی برای خوردن ماهی کوچیکه بارها و بارها به طرفش حمله میکرد , اما هر بار به یه دیوار نامرئی می‌خورد . همون دیوار شیشه‌ای که اونو از غذای مورد علاقش جدا میکرد .

بالاخره بعداز مدتی ازحمله به ماهی کوچیک منصرف شد . وی باور کرده بود که رفتن به اون طرف اکواریوم و خوردن ماهی کوچیکه کار غیر ممکنیه . دانشمند شیشه‌ی وسط رو برداشت و راه ماهی بزرگه رو باز کرد… ولی ماهی بزرگه هرگز به سمت ماهی کوچیکه یورش نکرد .

میدانید چرا؟
اون دیوار شیشه‌ای دیگه وجود نداشت , البته ماهی بزرگه تو ذهنش یه دیوار شیشه‌ای ساخته بود .
یه دیوار که شکستنش از شکستن هر دیوار واقعی سخت‌تر بود اون دیوار باور خودش بود . باورش به محدودیت . باورش به‌وجود دیوار . باورش به ناتوانی…

داستان چوپان و مار

ﭼﻮﭘﺎﻧﯽ ﻫﺮ ﺭﻭﺯ ﮐﺎﺳﻪ ﺷﯿﺮﯼ ﺟﻠﻮی ﺳﻮﺭﺍﺧﯽ می‌گذاشت . ﻣﺎﺭﯼ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﻣﯽ‌آمد , ﺷﯿﺮ را می خورد ﻭ سکه‌اﯼ ﺩﺭ ﺁﻥ می‌انداخت .

ﭼﻮﭘﺎﻥ ﻣﺮﯾﺾ ﺷﺪ . ﺑﻪ ﭘﺴﺮﺵ ﮔﻔﺖ ﻫﻤﺎﻥ ﮐﺎﺭ ﺭﺍ ﺑﮑﻨﺪ . ﭘﺴﺮ ﻭﺳﻮﺳﻪ ﺷﺪ ﻭ ﺧﻮﺍﺳﺖ ﻣﺎﺭ ﺭﺍ بکشد ﻭ ﺗﻤﺎﻡ ﺳﮑﻪﻫﺎ ﺭا ﺑﺮﺩﺍﺭﺩ .

ﻫﻤﯿﻦ ﮐﺎﺭ را ﮐﺮﺩ .

ﻭﻟﯽ ﻣﺎﺭ ﺯﺧﻤﯽ ﺷﺪ و ﭘﺴﺮ را نیش زد و ﭘﺴﺮ ﻣﺮﺩ . ﭼﻮﭘﺎﻥ ﻣﺪﺗﯽ ﺑﻌﺪ ﺑﯽﭘﻮﻝ ﺷﺪ ﻭ ﺑﻪ ﺭﺳﻢ ﻗﺪﯾﻢ , ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﮐﺎﺳﻪ ﺷﯿﺮﯼ ﺟﻠﻮی ﺳﻮﺭﺍﺥ ﮔﺬﺍﺷﺖ .

ﻣﺎﺭ ﺷﯿﺮ را ﺧﻮﺭﺩ ﻭ ﺳﮑﻪﺍﯼ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺩﺍﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ : «ﺩیگر ﺑﺮﺍیم ﺷﯿﺮ ﻧﯿﺎور , ﭼﻮﻥ ﻧﻪ ﺗﻮ ﻣﺮﮒ ﭘﺴﺮﺕ را فراموش میکنی و ﻧﻪ ﻣﻦ ﺩﻡ ﺑﺮﯾﺪﻩام را . »

ﮔﺎﻫﯽ ﺑﺎﯾﺪ ﺩﻝ ﮐﻨﺪ ﺗﺎ ﺯﺧﻢ ﮐﻬﻨﻪ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﺷﻮﺩ .

طوطی و بغال

یک فروشنده در مغازه خود , یک طوطی سبز و خوشگل داشت . طوطی , مانند بشر ها سخن می زد و گویش آدم ها را بلد بود . پاسبان مغازه بود و با مشتری ها مزاح می‌کرد و آن‌ها را می خنداند . و بازار فروشنده را گرم میکرد .

یک روز از یک مغازه به طرف دیگر پرید . بالش به شیشة روغن خورد . شیشه به‌زمین‌خورد و ناکامی و روغن ها ریخت . هنگامی فروشنده آمد , دید که روغن ها ریخته و فروشگاه چرب و آلوده شده‌است . فهمید که فعالیت طوطی است . چوب برداشت و بر سر طوطی زد . سر طوطی زخمی شد و موهایش ریخت و کَچَل شد . سرش طاس طاس شد .

طوطی دیگر حرف نمی گفت و شیرین سخنی نمیکرد . فروشنده و مشتری هایش غمگین بودند . مرد فروشنده از کار خود پیشمان بود و می گفت کاش دستم می ناکامی تا طوطی را نمی زدم وی دعا میکرد تا طوطی دوباره سخن بگوید و بازار او را گرم نماید .

روزی فروشنده غمگین کنار دکان نشسته بود . یک مرد کچل طاس از خیابان می گذشت سرش صاف صاف بود مانند پشت کاسة مسی .

یک دفعه طوطی بیان کرد : ای مرد کچل , چرا شیشة روغن را شکستی و کچل شدی؟

تو با این فعالیت به انجمن کچل ها آمدی و عضو انجمن ما شدی¿ نباید روغن ها را می ریختی . مردمان از مقایسة طوطی خندیدند . او تاءمل می کرد هر که کچل باشد . روغن ریخته است .

حکایت صوفی و زن بدکار و کفشدوز

حکایت کفشدوز و زن بدکار

روزي يك صوفی ناگهاني و بدون در زدن وارد منزل شد و ديد كه زنش با مرد كفشدوز در اتاقي دربسته تنهايند و با هم جفت شده‌اند . معمولا صوفي در آن ساعت از مغازه به منزل نمي‌آمد و زن بارها در غياب شوهرش اين‌كار را كرده بود و اتفاقي نيفتاده بود . ولي صوفي آن روز بي‌وقت به خانه آمد . زن و مرد كفشدوز بسيار ترسيدند . زن در خانه هيچ جايي براي مخفی كردن مرد پيدا نكرد , زود چادر خویش را بر سر مرد بيگانه انداخت و او‌را به شكل زنان درآورد و در اتاق را باز كرد . صوفی تمام اين ماجرا را از پشت پنجره ديده بود , خود را به ناداني زد و با خود اظهار‌کرد : اي بي‌دينها! از شما كينه مي‌كشم ولي به آرامي و با صبر . صوفي سلام كرد و از زنش پرسيد : اين خانم كيست؟

صوفی

زنش اعلام کرد :

ايشان يكي از زنان اشراف و ثروتمند شهر میباشند , من در منزل را بستم تا بيگانه‌اي ناآگاهانه وارد منزل نشود . صوفي اعلام‌کرد : ايشان از ما چه خدمتي مي‌خواهند , تا با جان و دل انجام دهم؟ زن اعلام‌کرد : اين خانم تمايل دارد با ما قوم و خويش شود . ايشان پسري بسيار زيبا و باهوش دارد و آمده تا دختر ما‌را ببيند و براي پسرش خواستگاري كند , ولی دختر به مكتبخانه رفته است . صوفي اظهار کرد : ما فقير و بينوا هستيم و همشأن اين خانوادة بزرگ و ثروتمند نيستيم , چه‌طور مي‌توانيم با ايشان ازدواج كنيم . در وصلت بايد دو خانواده با هم برابر باشند . زن گفت : صحیح مي‌گويي من نيز همين را به خانم گفتم و گفتم كه ما فقير و بينوا هستيم ; اما وی مي‌گويد كه براي ما اين مسأله مهم نيست ما دنبال مال وثروت نيستيم .

بلكه دنبال پاكي و نيكي هستيم . صوفي مجدد حرفهاي خویش را تكرار كرد و از فقيري خانوادة خود بیان کرد . زن صوفي خيال مي‌كرد كه شوهرش فريب او‌را خورده است , با اطمينان به شوهرش اظهار‌کرد : شوهر عزيزم! من چنددفعه اين مطلب را گفته‌ام و گفته‌ام كه دختر ما هيچ جهيزيه‌اي ندارد ولي ايشان با قاطعيت مي‌گويد پول و ثروت بي ارزش است , من در شما تقوي و پاكي و راستي مي‌بينم .

صوفی , رندانه در سخني دو پهلو اعلام‌کرد :

بله ايشان از همة چيز زندگي ما باخبرند و هيچ چيز ما بر ايشان پوشيده نيست . مال و اسباب مارا مي‌بيند و مي‌بيند خانة ما آنقدر تنگ است كه هيچ چيز در آن مخفی نمي‌‌ماند . همچنين ايشان پاكي و تقوي و راستي مارا از ما بهتر مي‌داند . پيدا و پنهان و پس و پيش مارا خوب مي‌شناسد . حتماً وی از پاكي و راستي دختر ما نیز خوب مطلع است . وقتي كه همه چيز ما براي ايشان روشن است , صحیح نيست كه من از پاكي وراستي دخترم بگويم و از دختر خود تعريف ‌كنم .

ملانصرالدین و3 حکایت زیبا از زندگی وی

ملانصرالدین و3 حکایت زیبا از زندگی وی

حکایت قاضی و کوزه عسل ملانصرالدین

ملانصرالدین سندی داشت که باید قاضی شهر آن را تائید میکرد اما از بخت بد وی , قاضی اصلاً کاری را بدون باج انجام نمی داد .
ملا نصرالدین نیز آه در بساط نداشت که با قاضی شریک شود و عمل تائید سند را به انجام برساند این بود که کوزه ای برداشت و آن را پر از خاک کرد و روی آن عسل ریخت آن‌گاه کوزه ی عسل و سند را برداشت و پیش قاضی رفت و کوزه را هدیه داد و درخواستش را خاطرنشان کرد .

قاضی به محض این‌که در پوش کوزه را برداشت و عسل را مشاهده کرد بی درنگ سند را تائید کرد و هر دو شاد و خندان از هم خداحافظی کردند .

چند روز گذشت قاضی به نیرنگ ملا نصرالدین پی برد یکی از نزدیکان خویش را به خانه ی ملا ارسال کرد و پیام داد که در سند اشتباهی شده‌است
ملا به فرستاده قاضی پاسخ بخشید از سوی من سلامی گرم به قاضی برسان و بگو غلط در سند نیست در کوزه ی عسل است .

حکایت مجنون و مرد نمازگزار

روزی مجنون از سجاده شخصی فردی عبور می کرد . مرد نماز راشکست وگفت : مردک! درحال رازو نیاز با آفریدگار بودم تو چگونه این رشته را بریدی؟
مجنون لبخندی زد و اظهار کرد : عاشق بنده ای هستم و تورا ندیدم و تو عاشق خدایی و من را دیدی!

حکایت آمرزش بودا

مردی بودا را فحش داد , هیچ نگفت و آن ده ترک نمود . مرد را گفتند که دانی چه کس را فحش گفتی؟ خاطرنشان کرد : ندانم . گفتند که بودا بود , عارفی بزرگ است . پس مرد بر زندگی اش بیمناک شد . در‌پی بودا رفت و روزی ديگر او را یافت . بر پایش افتاد و آمرزش طلبید . اعلام‌کرد : “ تو که هستی و چه می خواهی؟ طلب عفووبخشش از چه روی است؟ ” اعلام کرد : “ روز گذشته تو‌را فحش دادم , هم اکنون پشیمان هستم و طلب آمرزش دارم . ”
بودا اعلام کرد : از امروز بگو , من از روز گذشته هیچ نمی دانم .

داستان دختر لجباز و حکیم دانا

داستان دختر لجباز و حکیم دانا

داستانی امروز ماجرای دختری است و حکبم دانا که از ناحیه لگن آسیب می بیند اما اجازه نمی دهد کسی به وی دست بزند تا درمانش کند تا این که حکیمی دانا راه معالجه این دختر را پیدا می کند . داستان حکیم دانا را در ادامه بخوانید .

در زمان های قدیم یک دختر از روی اسب می‌ افتد و استخوان لگنش از جایش در می رود . پدر دختر هر حکیمی را به نزد دخترش میبرد , دختر اذن نمی‌دهد کسی دست به وی بزند . هر چه به دختر میگویند حکیم ها بخاطر شغل و طبابتی که می نمایند محرم بیمارانشان می باشند , اما دختر زیر بار نمی رود و نمی‌گذارد کسی دست به لگنش بزند . به ناچار دختر هر روز ضعیف تر و ناتوان‌تر میگردد تا این که یک حکیم باهوش و حاذق میگوید : «به یک شرط من حاضرم بدون دست زدن به لگن دخترتان او را مداوا کنم . » پدر دختر با خوشحالی زیاد قبول می نماید و به حکیم می گوید : «شرط شما چیست؟»

حکیم دانا میگوید :

«برای این فعالیت من احتیاج به یک گاو چاق و فربه دارم . شرط من این هست که بعد از جا انداختن لگن دخترت , گاو متعلق به خودم شود؟» پدر دختر با جان و دل قبول می‌نماید و با کمک دوستان عزیز و آشنایانش چاقترین گاو آن منطقه را به قیمت گرانی میخرد و گاو را به خانه حکیم می برد . حکیم به پدر دختر میگوید : «دو روز دیگر دخترتان را برای مداوا به منزل ام بیاورید . »

پدر دختر با نشاط برای رسیدن به روز موعود دقیقه شماری می نماید . از آنطرف حکیم به شاگردانش دستور می دهد که تا دو روز هیچ آب و علفی را به گاو ندهند . شاگردان همه تعجب می‌کنند و میگویند گاو به این چاقی ظرف دو روز از تشنگی و گرسنگی خواهد مرد . حکیم تاکید می‌کند نباید حتی یک قطره آب به گاو داده شود .

حکیم دانا

روز درمان دختر فرا می رسد

دو روز می‌گذرد گاو از شدت تشنگی و گرسنگی بسیار لاغر و نحیف میگردد . خلاصه پدر دختر با تخت روان دخترش را به نزد حکیم میاورد . حکیم به پدر دختر امر می دهد دخترش را بر روی گاو سوار نماید . همه شگفت‌زده میگردند , چاره ای نمی‌بینند باید حرف حکیم را اطاعت نمایند . بنابراین دختر را بر روی گاو سوار مینمایند . حکیم سپس امر میدهد که پاهای دختر را از زیر شکم گاو با طناب به هم گره بزنند؟ همه دستورات مو به مو اجرا می گردد , حالا حکیم به شاگردانش دستور می دهد برای گاو کاه و علف بیاورند .

گاو با حرص و ولع شروع می کند به خوردن علف ها , لحظه به لحظه شکم گاو بزرگ و بزرگ تر می گردد , حکیم به شاگردانش دستور میدهد که برای گاو آب بیاورند؟ شاگردان برای گاو آب می‌ریزند , گاو هر لحظه متورم و متورم می‌شود و پاهای دختر هر لحطه تنگ و کشیده تر می گردد دختر از درد جیغ می‌کشد . حکیم کمی نمک به آب اضاف می‌کند گاو با عطش بسیار آب مینوشد . اکنون شکم گاو به حالت اول برگشته که ناگهان صدای ترق جا افتادن باسن دختر شنیده می شود .

جمعیت فریاد شادی سر میدهند . دختر از درد غش می‌کند و بیهوش می گردد . حکیم دستور می دهد پاهای دختر را باز کنند و او‌را بر روی تخت بخوابانند . یک هفته بعد دختر خانوم مثل روز نخستین سوار بر اسب به تاخت مشغول اسب سواری می‌گردد و گاو بزرگ متعلق به حکیم می‌گردد . آن حکیم ابوعلی سینا بوده است .

سخنان ارزشمند کوروش کبیر هخامنشی

سخنان ارزشمند کوروش کبیر هخامنشی

 

کوروش کبیر رهبر کبیر پارس در زمان هخامنشیان بود که به نیکویی و نیک سیرتی و خوش فکری شهره است، و یکی از بهترین پادشاهان هخامنشی معروف می باشد. که در قرآن نیست از او تحت عنوان ذوالقرنین یاد شده است.

راه دل ربودن و دل بسته کردن مردم نه با درشتی و تند خویی ست که با تیمار و اندوه خواری‌های مهرورزانه است .

 

سخنان کوروش کبیر

کوروش از پدرش آموخته بود :

کسی را نیاز برآورده نخواهد شد که از یزدان محصولی فراوان پاداش خواهد البته هیچ دانه ای نیافشانده باشد . این نماز ها ناساز و ناهمگون با آیین اسمان است .

مهر بورزید دوستان را , و این نوازش شما را نیرویی خواهد اعطا کرد که با آن دشمنانتان را بر اندازید .

اگر خواهیم که فرزندانمان نکو مردان باشند و آراسته به نیکی‌ها , چاره‌یی‌مان نیست جز آنکه نیک‌تر نمونه باشیم بهر ایشان . و چون فرزندان در برابر خویش جز خوبی نمی‌بینند , فرومایگی و پستی نمی‌شناسند و بسوی‌اش قدم نمی‌نهند . و چون سخن زشت و شرم آور نمی‌شنوند , زشت و شرم آور نمی‌گویند . پس , آن مدل زندگانی پیش خواهند گرفت که نیکوست و زیباست .

 

جمله ها ناب کوروش کبیر

( و آنگاه که ) سربازان بسیار من دوستانه اندر بابل گام بر می‌داشتند , من نگذاشتم کسی ( در جایی ) در همه سرزمین‌های سومر و اکد ترساننده باشد .

کوروش کبیر

ياران من , بدانيد كه مرگ چيزى است شبيه به خواب . در مرگ است كه روح آدم به ابديت

مىپيوندد و چون از هر قيدى آزاد و از علايق جسمانى پاك و رها مىشود بر آتيه احاطه مىيابد .

 

سخنان کوروش کبیر , جمله‌ها کوروش کبیر

فرمانروا , به باور من بایستی که نشان تفاوت‌اش با مردمان نه در زندگانی آسوده و پر آرایه باشد که در پیش‌اندیشی‌ها باشد و در خِرَد و در شوق وی به کار…

کوروش کبیر

کوروش کبیر

باید آگاه باشیم که به روزگاران پیش , آز تاراج کردن , سرنوشت بسی پیروز گران را دگرگون کرده است . هر آنکه به تاراج میرود مرد نیست , استری است بارکش!

 

ای مرد من کوروش فرزند کمبوجیه ام , که امپراطوری آسیا را اساس نهادم و شهریار آسیا بودم . پس بر این مقبره رشک مبر .

 

 

اینجانب برده داری را بر انداختم , به تیره بختی آنها پایان بخشیدم . امر دادم که کلیه ی مردم در پرستش خدای خود آزاد باشند و آنان را نیازارند . دستور دادم که هیچکس اهالی شهر را از هستی ساقط نکند .

 

سخنان کوروش کبیر در زمینه‌ی عدالت

ما این کشوران به بیداد نگشوده ایم , ما به ستم دست نیانداختیم بر دیگر کشوران و به زور نتاختیم بر آن ها , که بر ما تاختند دیگران و ما به پدافند خود ایستادیم

کوروش کبیر

جمله‌ها سیاسی کوروش

اینجانب کورش هخامنشی فرمان دارم که بر مردم ملال نرود که ملال مردم ملال اینجانب است و شادمانی مردم شادمانی اینجانب . بگذارید کسی که به ایین خویش باشد . زنان را گرامی بدارید . فرودستان را در یابیدو هر کس به تکلم قبیله خود سخن گوید . گسستن زنجیرها ارزوی من است . ما شب و شقاوت را خواهیم زدود و معاش را ستایش خوا هیم کرد . تا هست سرزمین اینجانب اسمانی باد .

جمله ها کوروش کبیر

ای رهگذر من کوروش هستم , به‌این قبر رشک مبر

 

شیوه دل ربودن و دل بسته کردن مردم خیر با درشتی و تند خویی ست که با تیمار و ناراحتی خواری‌های مهرورزانه است .

 

من همه سرزمین‌ها را در صلح ( امنیت ) نشاندم .

 

نماز جماعت و دغدغه ی ابلیس

دغدغه ی ابلیس و نماز جماعت

روزی روزگاری بود . . .مردی بود که مدام برای قرائت نماز جماعت به مسجد می‌رفت .
شبی فراهم شد و لباس تروتمیز پوشید و راهی مسجد شد .
از قضا آن شب باران تندی شروع به باریدن کرده بود .
و چون زمین تر بود مرد در بین راه افتاد و تمام جامه هایش کثیف و گلی شد .
پس به منزل برگشت و جامه هایش را عوض کرد و مجدد به راه افتاد .
ولی چند گام بیشتر بر نداشته بود که پایش سر خورد و مجدد افتاد و باز راهی منزلش شد و لباس هایش را عوض کرد و به راه افتاد .
این بار مردی را روءیت کرد که فانوسی به دست گرفته بود و خواهان آن بود که مرد را تا مسجد همراهی نماید .
آن دو با هم به راه افتادند و چون به در مسجد رسیدند مرد به آن شخص فانوس به دست تعارف کرد که اول وی وارد مسجد شود اما آن فرد امتناع می کرد و وارد نمی‌شد .
مرد از وی پرسید که دلیل این همه اجتناب او از مسجد چیست؟
آن فرد در پاسخ اظهار کرد : دلیل آن است که من شیطانم .
مرد مقداری ترسید و اظهار‌کرد : اگر تو شیطانی , پس چرا مرا تا در مسجد ملازمت کردی؟
ابلیس گفت : بار او‌لین که به مسجد می آمدی من سبب ساز شدم که زمین بخوری .
و چون تو دوباره تصمیم گرفتی که به مسجد بروی , خداوند تمام گناهانت را آمرزید و من نیز مجدد کاری کردم که به زمین بخوری ولی چون قصد کردی که باز به مسجد بروی , آفریدگار گناهان پدر و مادرت را هم آمرزید و من ترسیدم که در صورتی‌که باز سبب شوم که تو به زمین بخوری و تودوباره به مسجد بروی , آفریدگار گناهان فامیل و خاندانت را نیز بیامرزد .

این بود که گفتم تو‌را تا در مسجد ملازمت کنم تا به سلامت به مسجد برسی .

نماز جماعت

****داستان های خواندنی****

نماز صبح معاویه و ابلیس

معاویه همه روزه از برای نماز جماعت صبح بیدار می شد . هیچ روزی نماز جماعت صبح وی فوت نشده است!

تا این‌که روزی ابلیس را در خواب دید و به وی از سعادت خود تذکر داد که از جمله آن است که هنوز نماز صبح من به جماعت فوت نشده است .

ابلیس اظهار کرد : من از تو مراقبت می‌کنم و نمیگذارم در خواب بمانی . معاویه گفت : تو می بایست مردم را از خوشبختی باز داری نه آنکه موجبات خوشبختی آنها را فراهم نمایی و آن‌ها‌را برای نماز صبح بیدار کنی .
راهکاری که درآمدتان را زیرو رو می کند!!
دنبال چه خدماتی تو کدوم محدوده هستی؟

ابلیس اعلام کرد : من حساب کرده ام در هر مرتبه ای که تو بر مردمان امامت نمایی هزاران نماز مردم را باطل می نمایی و آنان را جهنمی می‌کنی . پس چطور راضی شوم که بگذارم چنین وسیله عصیانی بر چیده شود و تو در خواب بمانی که مردمان فرادا نماز بخوانند و بعضا از نمازهای آن ها صحیح واقع شود و به اجر کامل نماز صبح نایل گردند!