ریشه ی ضرب المثل آواز خر در چمن

ریشه ی ضرب المثل آواز خر در چمن

کاربرد ضرب المثل  آواز خر در چمن:

ضرب المثل آواز خر در چمن این ضرب المثل در مواردی بکار میرود که فرد میپندارد تواناتر از بقیه افراد است .

داستان ضرب المثل :

در زمان های دیرباز که خانه‌ها حمام نداشتند , هر محله یک حمام همگانی داشت که تمام مردم شهر از آن خزینه همگانی استفاده می‌کردند . این حمام‌ها سقف‌های بلند و گنبدی داشتند و حوضچه‌ای در اواسط حمام که هنگامی آب گرم در آن می‌ریختند , حمام بخار میکرد و صدا خیلی خوب در خزینه می‌پیچید .

یک روز بامداد یک مرد به خزینه عمومی رفت و مشاهده کرد کسی در گرمابه نیست و گرمابه خیلی خلوت است . مرد آغاز به آواز خواندن کرد از صدایش که در فضای حمام می‌پیچید خیلی خوشش آمد و همچنین که خودش را می‌شست با صدای بلند نیز سرود میخواند . پاره ای که گذشت با خودش گفت : چرا من چنین صدای خوشی داشتم و از آن استفاده نمی‌کردم؟ اینجانب با این صدای دلنشین میتوانم از خوانندگان معروف دربار شوم .

مرد شایسته ترین لباس‌هایش را پوشید و به طرف قصر سلطان حرکت کرد . اذن دیدار حضوری پاد شاه را گرفت . وی به اطرافیان فرمان روا گفت : من صدای بسیار نیکی دارم اما این استعدادم را تاکنون نتوانسته بودم کشف کنم . ولی امروز آمده‌ام تا با صدای زیبایم برای فرمانروا کمی سرود بخوانم .

آواز خوانی در قصر!

مرد به حضور پاد شاه رسید اذن گرفت و آغاز کرد به نغمه خواندن . هنوز لحظه ای نگذشته بود که تمامی حاضرین گوشهایشان را گرفتند . مرد که خودش نیز فهمیده بود صدایش , آن صدای درون خزینه نیست سکوت کرد پادشاه اعلام کرد : ما‌را مسخره کردی؟ این صدا قابل تحمل نیست چه برسد دلنشین .

مرد ترسید و بیان کرد : اگر اجازه بدهید یک خمره‌ی بزرگ را تا نصفه آب نمایند و برای من بیاورند تا صدای واقعی مرا بشنوید . فرمان روا دستور داد تا خمره‌ای بزرگ را تا نیمه آب نمایند و برای مرد بیاورند . خمره را که آوردند , مرد سرش را در خمره فرو کرد و آغاز کرد به سرود خواندن . یه خرده که خواند خودش احساس کرد که صدایش آنچه توقع‌اش را داشته نیست . مرد با نا امیدی سرش را از خمره درآورد و حاکم که احساس کرد مرد آن‌ها‌را مسخره می نماید دستور داد تا نگهبانان ترکه چوبی بیاورند و در خمره بیندازند و آنقدر این ترکه را خیس نمایند و مرد را کتک بزنند تا آب خمره به اتمام برسد .

نگهبانان ترکه‌ها را در خمره می‌بردند , خیس می‌کردند و به بدن و تن مرد می‌زدند . با هر ضربه‌ای که مرد می خورد می‌گفت : خدا رو شکر سلطان که می‌دید با هر ضربه مرد آوازه خوان یکبار آفریدگار را شکر می‌کند , از مرد پرسید : مرد حسابی تو در قبال عمل اشتباهی که کردی ترکه میخوری , پس چرا خدا را شکر می‌کنی؟

مرد اعلام کرد : معبود را شکر میکنم که اینجا و در خمره‌ی نصفه‌ آب خواندم . اینجانب می‌خواستم از شما بخواهم به حمام بیایید تا در آنجا برای شما برنامه اجرا کنم . اگر آنجا می‌آمدید و چنین دستوری را تا تمام شدن آب خزینه‌ی حمام صادر می‌کردید , اینجانب زیر ضربات ترکه‌ها می‌مردم .

فرمانروا از جواب هوشمندانه‌ی مرد خوشش آمد و از مجازات مرد چشم پوشی کرد .

نماز جماعت و دغدغه ی ابلیس

دغدغه ی ابلیس و نماز جماعت

روزی روزگاری بود . . .مردی بود که مدام برای قرائت نماز جماعت به مسجد می‌رفت .
شبی فراهم شد و لباس تروتمیز پوشید و راهی مسجد شد .
از قضا آن شب باران تندی شروع به باریدن کرده بود .
و چون زمین تر بود مرد در بین راه افتاد و تمام جامه هایش کثیف و گلی شد .
پس به منزل برگشت و جامه هایش را عوض کرد و مجدد به راه افتاد .
ولی چند گام بیشتر بر نداشته بود که پایش سر خورد و مجدد افتاد و باز راهی منزلش شد و لباس هایش را عوض کرد و به راه افتاد .
این بار مردی را روءیت کرد که فانوسی به دست گرفته بود و خواهان آن بود که مرد را تا مسجد همراهی نماید .
آن دو با هم به راه افتادند و چون به در مسجد رسیدند مرد به آن شخص فانوس به دست تعارف کرد که اول وی وارد مسجد شود اما آن فرد امتناع می کرد و وارد نمی‌شد .
مرد از وی پرسید که دلیل این همه اجتناب او از مسجد چیست؟
آن فرد در پاسخ اظهار کرد : دلیل آن است که من شیطانم .
مرد مقداری ترسید و اظهار‌کرد : اگر تو شیطانی , پس چرا مرا تا در مسجد ملازمت کردی؟
ابلیس گفت : بار او‌لین که به مسجد می آمدی من سبب ساز شدم که زمین بخوری .
و چون تو دوباره تصمیم گرفتی که به مسجد بروی , خداوند تمام گناهانت را آمرزید و من نیز مجدد کاری کردم که به زمین بخوری ولی چون قصد کردی که باز به مسجد بروی , آفریدگار گناهان پدر و مادرت را هم آمرزید و من ترسیدم که در صورتی‌که باز سبب شوم که تو به زمین بخوری و تودوباره به مسجد بروی , آفریدگار گناهان فامیل و خاندانت را نیز بیامرزد .

این بود که گفتم تو‌را تا در مسجد ملازمت کنم تا به سلامت به مسجد برسی .

نماز جماعت

****داستان های خواندنی****

نماز صبح معاویه و ابلیس

معاویه همه روزه از برای نماز جماعت صبح بیدار می شد . هیچ روزی نماز جماعت صبح وی فوت نشده است!

تا این‌که روزی ابلیس را در خواب دید و به وی از سعادت خود تذکر داد که از جمله آن است که هنوز نماز صبح من به جماعت فوت نشده است .

ابلیس اظهار کرد : من از تو مراقبت می‌کنم و نمیگذارم در خواب بمانی . معاویه گفت : تو می بایست مردم را از خوشبختی باز داری نه آنکه موجبات خوشبختی آنها را فراهم نمایی و آن‌ها‌را برای نماز صبح بیدار کنی .
راهکاری که درآمدتان را زیرو رو می کند!!
دنبال چه خدماتی تو کدوم محدوده هستی؟

ابلیس اعلام کرد : من حساب کرده ام در هر مرتبه ای که تو بر مردمان امامت نمایی هزاران نماز مردم را باطل می نمایی و آنان را جهنمی می‌کنی . پس چطور راضی شوم که بگذارم چنین وسیله عصیانی بر چیده شود و تو در خواب بمانی که مردمان فرادا نماز بخوانند و بعضا از نمازهای آن ها صحیح واقع شود و به اجر کامل نماز صبح نایل گردند!

طنز های خنده دار و لطیفه های زیبا

لطیفه های زیبا و جک های خنده دار

‏یه سری به بابام گفتم اگه یه روز من زنده نباشم چیکار میکنی؟

نشست رو زمین سجده شکر کرد گفت چه بسا فکرش هم آرومم میکنه

جوک کرونا , طنز های خنده دار
جوکهای خفن

روزی که کرونا ریشه کن بشه , یک هفته نه حموم میرم نه دستامو می‌شورم

توی کثافت غلت می زنم و این روزای لعنتی رو جبران میکنم ,

اين تمامی تميزی و لوس بازی در شأن من نيست

جوک کرونا , جوکهای خنده دار
جوکهای خفن و بسیار خنده دار

شش هفت تا سنجد هستن که الان هفت ساله خونه ما اسیرن , سال به سال در میان هواخوری مجدد میرن تو یخچال . هزینه برقشونو حساب کردم دونه‌ای پنج هزار تومن خرج کردیم براشون .

جوک کرونا , جوکهای خنده دار
طنزهای خنده دار درباره کرونا

یه آزمایش برای این‌که بفهمید ناقل می‌باشید یا این که نه

روی زمین دراز بکشید

سعی فرمایید به سمت چپ یا این که راست قل بخورید

چنانچه قل نخوردید

شما ناقلید

شوخی کرونا , جوکهای خنده دار
جوک کرونا

امروز داشتم کتاب میخوندم

مامانم اومد گفت اون کتابو بذار کنار سرتو بکن تو تلفن همراه ببین معلمت چی میگه

مزاح کرونا , جوکهای خنده دار
جوکهای خنده دار

به طرف میگم اصل بده

میگه اولا عسل و اینجوری مینویسن بیسواد دوما منظورت از عسل بده چی بود؟؟ مگه من زنبورم؟

الان صرفا اینو گذاشتم بدونید واسه چی خودکشی کردم بعدا نگید دلداده بود .

روحم شاد!

شوخی کرونا , جوکهای خنده دار
مطالب طنز و خنده دار

من نمیدونم چرا زنها فکر میکنند تمامی مردها بی احساسن , به هیچ عنوان اینطور نیست , مردها خیلی هم با احساسن

احساس خستگی , احساس گشنگی , حس تشنگی , حس رییس بودن! والا اين همه حس . خانما زیاده خواه نباشن لطفاً

شوخی کرونا , طنز های خنده دار

اولین باری که سگ آوردم خونه بابام گفت این خونه یا این که جای منه یا این که جای اون سگ , گفتم اصن من میرم , گفت آره منم باهات موافقم , بعد از آن یه هفته کارتن خوابی برگشتم خونه دیدم دارن با سگم گل کوچیک بازی میکنن , بیو تلگرامشم زده «هر چه بیشتر بشر ها را می‌شناسم , بیشتر سگم را دوست دارم»

طنز کرونا , جوکهای خنده دار
جوکهای خنده دار

درود عزیزان به پایگاه سلامت برای غربالگری وارد گردید .

کدملی خانم‌تون را وارد نمائید .

کلیه گزینه‌ها رو مثبت بزنید .

از سوی اداره بهداشت 14 روز خانم‌تون را میبرن قرنطینه و می‌تونین در این دوران نفس راحتی بکشین . . .

اما مواظب باشین خانوم‌تون پیشدستی نکنه . . . .

زیرا من الان دارم از قرنطینه بهتون پیام میدم

شوخی کرونا , جوکهای خنده دار
طنز های خنده دار و بسیار خنده دار

دیشب ساعت ۲ ی شماره ناشناس بهم زنگ زد

من : بله؟

درود خانه آقای پفک نمکی؟؟

من : آری بفرمایید!

ببخشید بروسلی خونه ست؟؟

من : آری خودم هستم بفرمایید
مواد لازم برای عاشقی
براي پسرهاي ترشيده که دنبال زن مي گردند!!

یهو قطع کرد . . . .

خب اخوی من بلد نیستی نکن!!!!

 

طنز کرونا , جوکهای خنده دار
طنز جدید

‏من يه بار به دوستم گفتم حوصلم سر رفته

گفت زيرشو كم كن و واقعاً حالم خوبتر شد ,

.

.

آخه اولين بار بود با پايه صندلی ميزدم تو دهان يكی

طنز کرونا , جوکهای خنده دار
مطالب شوخی و خنده دار

مردی خواست زن دوم دزدکی بگیرد

میره صحبتهایش رو میکنه میگه روز آدینه میام برا عقد

زن اولی میفهمه مرد شب آدینه شامش رو میخوره و میگیره میخوابه

صبح پا میشه بهترین لباسش رو می‌پوشه

بهترین عطرش رو میزنه

میخواد بره خارج زنش بهش میگه کجا؟

میگه من میخوام برم نماز جمعه دیر میام
بهترین ارزش جدیدترین موبایل های بازار
بهبود سکو وب سایت در کمترین زمان

زنش بهش میگه بیا بشین امروز دوشنبه است , من قرص خواب بهت دادم چهار روزه خوابیدی , اگه دوباره تکرار کنی , قرصی بهت میدم که وقتی پا شدی روز قیامته

شوخی کرونا , جوکهای خنده دار
جوکهای خنده دار

بچه های الان تنبیه و کتک چه میدونن چیه

یادمه بچه ک بودم یه مگسکش سپید داشتیم

وقتی بابام ورش میداشت اول من در میرفتم بعد مگسا

داستان ترسناک و دلهره آور

داستان های ترسناک و دلهره آور

 

داستان های ترسناک و دلهره آور همواره می توانند ذهن ما را به شدت به خود درگیر کنند که در این جا چند تا از این داستان ها را برای شما می خوانیم.
زوجی از« بریتیش کلمبیا» به طرف « سن دیگو» بهمراه سگ شان در حال مهاجرت بودند و وقتی که در« کالیفرنیا» توقف کردند , براي استراحت چادری برگزار کردند . شبانگاه به خواب رفتند , البته ساعت یک نیمه شب با نوایی از خواب بیدار شدند .

نجوایی مرموز که آنان‌را هراسناک کرده بود به گوش می رسید و به آن ها ميگفت : « و آنگاه که قدیسان ظاهر می‌شوند » . بعد از تعدادی وقتی این اواز تبدیل شد به این عبارت : « زمانیکه در این مکان می خوابید به من بی حرمتی می کنید و زمانیکه به من بی حرمتی میکنید , به تفنگداران آمريکا بی حرمتی میکنید . »

پس از چند وقتی این نوا آغاز به هجی کردن حروف کلمه ی« فرار» کرد و این زوج بیمناک با سرعت تمام از آن جا گریختند . صبح روز بعد به همان مکان بازگشتند و وسایلی که جا گذاشته بودند را با خودشان بردند .

داستان ترسناک

 

داستان ترسناک روح دخترک

ساعت حدود دو آخر شب بود و من که تازه از مهمانی دوستم آمده بودم , سرگرم رانندگی به طرف خانه بودم . من در« بیگو» واقع در شمال جزیره« گوام» زندگی می‌کنم . از آنجایی که عمیقاً خواب

آلود بودم . ضبط خودرو را روشن کردم تا شاید خوابم نبرد . آن گاه کمی سرعت خودرو را بالا بردم , آنچنان که سرعتم از حد جایز فراتر رفت . اواسط راه بودم که ناگهان دختربچه ای را کنار جاده دیدم .

سنگینی نظر خیره اش را کاملاً روی خود حس میکردم . در حالی که از سرعتم کاسته بودم , از خود می پرسیدم که دختربچه ای به آن سن و سال در آن زمانی شب کنار جاده چه ميکند , می خواستم

دنده عقب بگیرم که ناگهان حس کردم فردی نزدیکم حضور دارد . هنگامی که از آیینه , نگاهی به عقب انداختم , نزديک بود از شدت ترس سکته کنم ; به دلیل آن که همان دختر بچه را دیدم که صورتش را به

شیشه پشت اتومبیل چسبانده بود . اول خیال کردم که دچار توهم شده ام , در نتيجه بعد از کلی کلنجار رفتن , دوباره از آیینه نگاهی به عقب انداختم , اما زمانیکه چیزی را ندیدم , تا حدی خیالم راحت

شد . زمانی که به کنار جاده نگاهی انداختم , آن جا نیز اثری از دخترک ندیدم . آیینه اتومبیل را رو به بالا قرار دادم تا بار ديگر با آن صحنه های وحشتناک روبرو نشوم . هر چند , هنوز هم به عبارتی احساس عجیب همراهم

بود , احساس می‌کردم تنها نیستم . با ناراحتی و تا حدی هراسناک , سریع به طرف خانه به راه افتادم و خدا پروردگار می کردم که پلیس در این حین به دلیل رانندگی با سرعت غیر مجاز دستگیرم نکند .

طولی نکشید که آن حس عجیب را از یاد بردم و از اینکه به خانه خيلي نزديک شده بودم , تا حدی حس ارامش می کردم ولی…درست زمانیکه در قبال راه ورودی منزل مان رسیدم , همان حس

عجیب که‌این دفعه خیره کننده تر از پیشین بود به سرغم آمد . زمانی که به طرف پیاده رو نگاهی انداختم , دخترک را آن جا دیدم ; او کنار پیاده رو نشسته بود و به اینجانب لبخند میزد ! اینجانب که از فرط تعجب شوکه شده

بودم , ناگهان در اختیار گرفتن ماشین را از دست دادم و با درخت در برابر خانه برخورد کردم .

در حالی که بی خود و بی جهت فریاد می زدم , از پنجره خودرو به خارج پرتاب شدم . در اثر داد و فریادهایم , پدر و مادرم و هم سایه ها از خواب پریدند و دوان دوان به سراغم آمدند تا ببیند جریان از چه

قرار است . اول پدر و مادرم به دلداریم پرداختند اما هنگامی که کل داستان را برایشان تعریف کردم , پدرم به سرزنشم پرداخت که به چه دلیل آبروریزی به رویکرد انداخته ام , همسایه ها را از خواب پرانده ام و

اتومبیل را درب و داغان کرده ام . اما من حتم داشتم که روح دیده ام و دچار توهم نشده ام . چند روز بعد به همان نقطه ای رفتم که دخترک را چشم بودم . در آن جا زیر علف ها , یک صلیب کوچک را پیدا

کردم . ظاهرا در آن نقطه سالها پیشین دخترک بهمراه خانواده اش در اثر یک رخداد رانندگی کشته شده بود . البته مطمئن نیستم , ولی خیال می‌کنم که آن شب , او تصمیم داشت سوار ماشینم شود . هیچوقت

آن شب کذایی را از یاد نمی برم و از بعد هر وقت که شب , دیر وقت به خانه بر میگردم , فردی را همراه خویش می‌برم .

پیام تسلیت رسمی و پیامک های جالب

پیام تسلیت رسمی و پیامک های جالب

برای اظهار همدردی با دوستان و آشنایان در عزاداریها گاهی لازم است تا پیام تسلیت رسمی برای آنها ارسال کنیم. که در اینجا چندی از این پیام هارا برای شما فراهم آورده ایم.
از شنیدن خبر فوت ( برادر , پدر , مامان , … ) دوچندان متاثر شدم بنده این حادثه دردناک رو خدمت شما و خانواده با شخصیت تسلیت عرض میکنم و از درگاه خداوند متعال برای جنابعالی حوصله مسالت دارم ما را هم در غم عزیز از دست رفته تان شریک بدانید

جملات تسلیت رسمی

مشیت الهی بر این تعلق گرفته که بهار فرحناک زندگی را خزانی ماتم زده به انتظار بنشیند و این بارزترین تفسیر فلسفه آفرینش در فراخنای بی کران هستی و یگانه راز جاودانگی اوست . درگذشت مادر/پدر گرامیتان را به شما و خانواده محترمتان تسلیت عرض نموده ; برایشان از درگاه خدا متعال مغفرت و برای شما و بقیه باقیماندگان صبر جمیل و اجر جزیل خواهانم .

اس ام اس تسلیت رسمی

کل من علیها فان و یبقی وجه ربک ذو الجلال و الاکرام

ضایعه درگذشت پدر کریم و مهربان و مومنتان را دوستانه تسلیت عرض می‌کنم

خداوند متعال روح پاکش رابا مولایش علی «ع» محشور نماید و به باقیماندگان صبر جزیل عنایت فرماید

نوشته تسلیت رسمی

جناب آقای …عزیز/ سرکار خانم ( … ) بزرگوار , درگذشت . . . . محترم را خدمت شما تسلیت عرض نموده و از خداوند منان رحمت واسعه برای ایشان و صبر برای عالیجناب مسئلت می نمایم .

پیام تسلیت فوت اقوام
پیام تسلیت رسمی

خانواده داغدار . . .

مشیت الهی بر این تعلق گرفته تا بهار فرحناک زندگی را خزانی ماتمزده به انتظار بنشیند ; و این بارزترین تفسیر فلسفه آفرینش در فراخنای بیکران هستی و یگانه راز جاودانگی اوست . . .

تسلیت در برابر آتش اندوه شما قطره آبی کوچک است که یارای اطفا آن را ندارد . اما سعی من است برای همدلی با شما در اندوه از دست دادن مادر/پدر بزرگوارتان

از خداوند متعال برای شما صبر و برای آن مرحوم/ مرحومه علو درجات و غفران الهی مسئلت دارم .

متن پیام تسلیت رسمی

هر کس که این دنیا رو ترک می نماید در حقیقت از اینجا نرفته است , او هنوز در قلب و خاطر ما زنده است , و به حیات خودش ادامه می دهد . خواهشا تسلیت ما را بپذیرید , او هرگز فراموش نخواهد شد .

جمله‌ها تسلیت رسمی

انا لله و انا الیه راجعون

و هر از گاه در گذر زمان در گذر بی صدای ثانیه های دنیای فانی , جرس کاروان از رحیل مسافری خبر می‌دهد که در سکونی , آغازی بی پایان را می سراید» درگذشت ( … . . ) گرامیتان را به شما و خانواده محترمتان تسلیت عرض نموده برایشان از درگاه خدا متعال مغفرت , برای شما و سایر بازماندگان صبر جمیل و ثواب جزیل خواهانم .

پیام تسلیت رسمی

جناب آقا / خانم . . .

فقدان . . . بزرگوارتان ما را هم اندوهگین کرد . غفران و رحمت الهی برای آن عزیز از دست رفته و سلامتی و طول عمر با عزت برای جناب عالی از آفریدگار متعال خواهانیم .

پیام کوتاه تسلیت رسمی

از شنیدن خبر فوت ( . . . . . . . . . . ) بسیار متاثر شدم

بنده این واقعه دردناک را خدمت شما و خانواده محترم تسلیت عرض میکنم

و از درگاه خداوند متعال برایتان صبر مسئلت دارم

ما را نیز در غم عزیز از دست رفته تان سهیم بدانید

 به هزار و یک دلیل چرا انتخاب شد؟

کاربرد ضرب المثل :

ضرب المثل به هزار و یک دلیل به افرادی گفته میگردد که از فاجعه کار مطلع نیستند ولی اصرار به گفتن آن دارند .

داستان ضرب المثل به هزار و یک دلیل :

در زمان قدیم ساعت و رادیو و تلویزیون نبود که مردم هر وقت دلشان خواست بفهمند ساعت یکسری است . ماه رمضان که میشد , نبودن ساعت و رادیو و تلویزیون بیشتر معلوم میشد . به همین دلیل , ماه رمضان که می‌شد , توپ در می کردند . یعنی وقتی که اذان می رسید , صدای توپ بلند می‌شد .

معمولاً روی یکی از تپه های دور و بر هر شهر یک توپ جنگی می گذاشتند و دو سه تا سرباز را مامور می کردند که وقت افطار و سحر , گلوله ای توی توپ بگذارند و شلیک نمایند . گلوله ها فقط باروت داشتند و به جایی و کسی آسیب نمی رساندند . ولی صدای انفجار آن ها آن قدر بلند بود که مردمان می توانستند صدای توپ سحر و توپ افطار را بشنوند .

 

معروف است که در زمان ناصرالدین شاه قاجار شبی از شب‌های ماه رمضان توپچی از شلیک توپ سحر دوری کرد . مردمان پای سفره های سحر نشسته بودند و سحری می خوردند همگی در انتظار بودند توپ سحر شلیک شود تا دست از خوردن و آشامیدن بکشند . اما انگار آن شب کسی نبود که توپ سحر را در نماید .

مردم همان طور که درگیر خوردن سحر بودند , یک باره متوجه شدند تاریکی هوا از بین رفت و صبح روشن فرا رسید .
راه ورسم حفظ وتداوم علاقه درزندگی مشترک
تور کیش را گران نخرید!!

سر و صدای مردمان بلند شد :

– این چه وضعی است؟ چرا توپ در نکرده اند؟

جمعیت متعددی جلو فرمانداری جمع شده بودند .

امیر توپخانه توپچی خطاکار را در برابر مردمان احضار کرد و با خشم از وی پرسید : چرا توپ در نکردی؟
توپچی با خونسردی جواب اعطا کرد : قربان به هزار و یک دلیل! اول اینکه باروت نداشتیم .
امیر توپخانه فوری حرفش را انقطاع کرد و گفت : همین یک دلیل کافی است و هزارتای دیگر برای خودت باشد .

حکایت سعدی و حکایت های زیبای ادبی

حکایت سعدی و حکایت های زیبای ادبی
حکایت شماره یک :

پادشاهی را شنیدم به کشتنِ اسیری اشارت کرد . بیچاره در آن شرایط نومیدی , ملک را دشنام دادن گرفت , و سقط اعلام کردن که گفته‌اند هر که دست از جان بشوید , هر چه در دل دارد بگوید .

وقت ضرورت چو نماند گریز

دست بگیرد سر خنجر تیز

اذا یئسَ الانسانُ طالَ لِسانُهُ

کَسنّورِ مغلوب یَصولُ عَلی الکلبِ

ملک پرسید چه می‌گوید؟ یکی از وزرای نیک محضر , اعلام کرد ای آفریدگار همی‌ گوید : ( وَ الْکاظِمینَ الغَیْظَ وَ الْعافِینَ عَنِ النّاسِ ( ملک را رحمت آمد , و از سر خون وی در گذشت وزیر دیگر که ضدّ او بود اعلام‌کرد : ابنای جنس ما‌را نشاید در حضرت پادشاهان جز به راستی صحبت گفتن . این ملک را دشنام داد و ناسزا گفت . ملک روی ازین صحبت در هم آمد و گفت : آن دروغ وی نیکو تر آمد من‌را زین راست که تو گفتی , که روی آن در مصلحتی بود و بنای این بر خبثی . و خردمندان گفته‌اند : دروغی مصلحت آمیز به که راستی فتنه‌انگیز .

هر که پادشاه آن کند که او گوید

حیف باشد که جز نکو گوید

بر طاق ایوان فریدون نبشته بود :

دنیا ای برادر نماند به کس

دل اندر دنیا آفرین بند و بس

نکن تکیه بر ملک دنیا و پشت

که بسیار کس چون تو پرورد و کشت

چو آهنگ رفتن کند جان پاک

چه بر تخت مردن چه بر روی خاک

قشنگترین حکایات سعدی

حکایت شماره دو :

یکی‌از ملوک خراسان محمود سبکتکین را به خواب چنان دید که جمله وجود وی ریخته بود و خاک شده مگر چشمان وی که همچنان در چشم خانه همی‌گردید نظر می کرد سایر حکما از تأویل این فرو ماندند مگر درویشی که به جای آورد و اعلام‌کرد هنوز نگران است که ملکش با دگرانست .

بس نامور به زیر زمین دفن کرده‌اند

کز هستیش به روی زمین بر نشان نماند

وان پیر لاشه را که سپردند پایین گل

خاکش چنان بخورد کزو استخوان نماند

زنده است نام فرّخ نوشین روان به خیر

گر چه بسی گذشت که نوشین روان نماند
احمق ترین مردم
پاسخ تحسین برانگیز

خیری کن ای فلان و غنیمت شمار قدمت

زان پیشتر که بانگ بر آید فلان نماند

حکایت سعدی در سیرت پادشاهان

حکایت شماره سه :

پادشاهی با غلامی عجمی در کشتی نشست و غلام دیگر دریا را ندیده بود و محنت کشتی نیازموده گریه و زاری در نهاد و لرزه بر اندامش اوفتاد چندان که ملاطفت کردند آرام نمی‌گرفت و عیش ملک ازو منغص بود راه حل ندانستند . حکیمی در آن کشتی بود , ملک را گفت اگر فرمان دهی من اورا به طریقی خامُش گردانم گفت نهایت لطف و کرم باشد .

بفرمود تا غلام به دریا انداختند باری تعدادی غوطه خورد مویش گرفتند و پیش کشتی آوردند بدو دست در سکان کشتی آویخت زیرا بر آمد گفتا ز اولیه محنت غرقه شدن ناچشیده بود و قدر تندرست کشتی نمی‌دانست همینطور قدر عافیت کسی داند که به مصیبتی گرفتار آید

حکایات سعدی در سیرت پادشاهان

ای سیر تو را نان جوین خوش ننماید
کلاسهای رفع اشکال همه‌ی دروس کنکور
آموزشگاه آنلاین خودتو بدون‌پول فعال‌سازی کن

معشوق من است آن که به نزدیک تو زشت است

حوران بهشتی را دوزخ بود اعراف

از دوزخیان پرس که اعراف بهشتست

فرقست میان آن که یارش در بر

تا آن که دو دیده انتظارش بر در

حکایت سعدی در مورد سلطان

حکایت شماره چهار :

یکی‌از پادشاهان پیشین در رعایت مملکت سستی کردی و لشکر به سختی داشتی لاجرم دشمنی صعب روی نهاد همگی پشت بدادند

چو دارند گنج از سپاهی دریغ

دریغ آیدش دست بردن به تیغ

یکی را از آنها که غدر کردند با من دَمِ دوستی بود ملامت کردم و گفتم دونست و بی سپاس و سفله و ناحق شناس که به کم تغیر حال از مخدوم قدیم بر گردد و حقوق نعمت سال ها در نوردد گفت ار به کرم معذور داری شاید که اسبم در‌این واقعه بی جو بود و نمد زین به گرو و پادشاه که به زر بر سپاهی بخیلی کند با او به جان جوان مردی نتوان کرد .

زر بده مرد سپاهی را تا سر بنهد

گرش زر ندهی سر بنهد در عالم

اذا شبعَ الکمیُّ یَصولُ بَطشاً

وَ خاوی البطنِ یَبْطِشُ بِالفَرارِ

جملا‌ت و متن های زیبا درباره خداوند

نوشته های زیبا در مورد خداوند

من محتاج باران رحمت توام خداوند

خدایا هرچه مهر داری بر ما ببار . . .

جملا‌ت و متن های زیبا درباره خدا

در اوج دلتنگی و دل شکستگی همیشه گوش شنوا در انتظار شنیدن غصه های توست ارام غصه هایت رابگو بغض های کهنه و شکسته ات رادرحضورش بشکن و از روان شدن اشک های بی بهانه ات نترس .

گفتگو با خدا

شایسته ترین دوست , خداست , او آن قدر عالی است که در حالتی‌که یک گل به او نثار فرمایید

دسته گلی تقدیم تان می نماید و خوب تر از آن است که

اگر دسته گلی به آب دادیم , دسته گل هایش را پس بگیرد . . .

نوشته های زیبا در مورد آفریدگار

خدایا بـہ تو پناه مےآوریم ,

ازطوفان حرص

و تندی و شدت خشم

و چیرگے حسد

و ناتوانے حوصله

و ناسـازگارے اخلاق

خدایا یـارمان باش

درد دل با خدا

خدایا برای همسایه که نان من را ربود نان . . !

برای عزیزانی که قلب منرا شکستن بخشندگی . !

برای افرادی که روح منرا آزردند بخشش . !

وبرای خویشتنِ خود آگاهی و عشق می طلبم

جملات قشنگ درباره آفریدگار

زمانی از اینکه آنچه را می خواستی بدست نیاوردی افسرده ای

تنها محکم بنشین و شاد باش

معبود در فکر دادن چیز بهتری به تو میباشد . . .

جملات خوشگل در وصف پروردگار

خویش را ارزان نفروشیم

درفروشگاه بزرگ هستی روی قلب انسان نوشته اند

قیمت = خدا

متن در رابطه خداوند

افلاطون را گفتند : چرا هیچ زمان غمگین نمیشوی؟

گفت دل بر آنچه نمی ماند , نمی بندم .

فردا یک راز است , نگرانش نباش .

جمله‌ها و نوشته های قشنگ درباره‌ی پروردگار

روز قبل یک خاطره بود , حسرتش را نخور

و امروز یک کادو است , قدرش را بدان و از تک تک لحظه هایت لذت ببر .

از فشار زندگي نترسيد به ياد داشته باشيد که فشار توده زغال سنگ را به الماس تبديل ميکنه . .

نگران فردايت نباش خدای ديروز و امروز خداى فردا هم می باشد . . .

ما اولين بار است كه بندگي ميكنيم . ولى او قرنهاست که خدايى ميكند پس به خدايى او اعتماد كن و فردا و فرداها را به وی بسپار . . .

جملا‌ت خوشگل با قضیه آفریدگار

هر کسی عشق و علاقه را با زبان خود بیان می کند . . .

دارکوب , میکوبد

نقاش , میکِشد

قناری , می‌خواند

دیکتاتور , میکُشد

آهو , می دوَد

نویسنده , مینویسد

و ولی خدا ; می‌بخشد . .

خداوند
گفتگو با خدا

از تخفیف ویژه فروشگاه ها اینجا مطلع گردید
دسترسی به دکتر کارشناس درهر زمان ومکان

زخمهای دلت را تنها به خدا بسپار

خودش شایسته ترین مرهم ها را دارد

باور کن . .

آهسته آهسته همه چیز

عالی می شـود

جمله‌ها زیبا در وصف خداوند

خدایا زندگی سرشار از هزاران نگرانیست و ذهن از یک فکر در سمت فکر دیگر پرواز میکند , فی مابین چنین هیاهویی شنیدن ندای خاموشی که در قلبم با من سخن میگوید , دشوار است .

خدایا منرا موهبت آن بخش که ذهنم در کشاکش این غوغای روزمره بر تو متمرکز باشد و هر روز دقایقی با تو ارتباط برقرار کنم .

چنان متبرکم کن که ندای تو را بشنوم و سیمای تورا که پراز لطف و زیبایی‌ست به چشم دل تماشا کنم

نوشته های زیبا در مورد خداوند

تمامی افراد خوشبخت خدا را در دل دارند پس تو‌را چه غم که اینقدر احساس تنهایی می‌کنی؟ بدان در تنهاترین لحظات و در هر شرایط خداوند با توست .

ستایش خداوند

خدا از راه‌های عجیب و غریب بندگانش را رهبری می‌نماید و ما معتقدیم که مقصود خداوند تنها شاد و خوشبخت ساختن ماست ; اما خودمان نمی‌دانیم که خداوند چه جور خوشبختی را در حق‌مان روا داشته و از چه راهی به دستمان رسانده است .

جمله‌ها و متن های زیبا درباره پروردگار

هنگامی خدا از پشت دست‌هایش را روی چشمانم گذاشت ; از لای انگشتانش آنقدر محو دیدن دنیا شدم که فراموش کردم او منتظر است تا نامش را صدا کنم .

جملات زیبا در وصف خداوند

خدا آن حس زیبائیست که در تاریکی صحرا وقتی که هراس مرگ , آرامشت را می‌دزدد . یکی آهسته میگوید : «کنارت هستم ای تنها» و دل آرام می گیرد .

رمز و نیاز با پروردگار , جملا‌ت قشنگ در وصف آفریدگار
نوشته در مورد خداوند

خداوندا

تو میدانی انچه را که من نمیدانم

در دانستن تو ارامشیست و در ندانستن من تلاطمهاست

تو خود با ارامشت تلاطمم را ارام ساز

داستان ترسناک! داستان جن و پرستار بچه

داستان ترسناک/ پرستار بچه

داستان ترسناک

قصه پرستار بچه داستان ترسناک است که مبنی بر یک افسانه شهری در مورد دختر جوانی است که یک شب وقتی که از دو کودک نگهداری می کرد یک تماس تلفنی مشکوک از یک مرد غریبه اخذ می نماید .

دختری جوان بود که به شغل نیاز داشت , توانست در یک منزل بزرگ و دور و قدیمی , تحت عنوان پرستار بچه کار پیدا نماید . والدین بچه ها آن شب برای دیدن فیلمی به بیرون رفتند و بچه ها را به پرستار خود سپردند .

پرستار زمانی دیروقت شد بچه ها را به رختخواب برد و خواباند و آنگاه برای تماشای تلویزیون به طبقه پایین رفت . که یک دفعه صدای زنگ گوشی تلفن را شنید , هنگامی پاسخ گوشی تلفن را داد , تمام آنچه که شنید نفس نفس زدن سنگین بود و صدای مردی که از او پرسید : ( آیا به بچه ها سرزده ای؟ (

با خوف , تلفن را سر جایش گذاشت و سعی كرد خودش را متقاعد كند كه این فقط كسی است كه با او شوخی می كند . وی دوباره به تماشای تلویزیون برگشت البته حدود 15 دقیقه بعد مجدد گوشی تلفن زنگ زد . وقتی گوشی را برداشت و آن طرف خط صدای خنده وحشتناکی شنید . آن گاه همان صدا پرسید : ( چرا بچه ها را چک نکردی؟ (

پرستار تلفن را محکم سرجایش کوبید . دختر بیچاره ترسیده بود و فورا با پلیس تماس گرفت . اپراتور ایستگاه پلیس به پرستار اظهار‌کرد که در صورتیکه مرد دوباره زنگ بزند , بایستی سعی نماید تا حرف را طولانی نماید . این به پلیس زمان می دهد تا تماس را ردیابی نماید .

چند دقیقه بعد , تلفن برای سومین بار زنگ زد و وقتی پرستار به آن جواب داد , مجدد صدای نفس سنگین را شنید . صدا در آن طرف خط گفت : ( تو می بایست بچه ها را بررسی کنی . ( پرستار به مدت طولانی به او میخندید و صحبت کرد تا تلفن را طولانی نماید . وی دوباره تلفن را قطع کرد و تقریباً بلافاصله , دوباره زنگ خورد .

این بار اپراتور پایانه پلیس فریاد زد : ( همین حالا از خانه بیرون برو! تماس ها از طبقه بالا است! (

پرستار از خوف تلفن را به زمین انداخت و ناگهان صدای پایی را شنید که از پلکان ها پایین می‌رفت . بدون مکث و به سرعتی باورنکردنی , از خانه فرار کرد . درست در حالی که در را پشت سر خویش بست , دست یک مرد در مقابل شیشه دید . وی فریاد زد و دقیقاً همان لحظه یک ماشین پلیس را دید و در راستای خیابان فرار کرد .

پلیس خانه را کاوش کرد و دو کودک را در طبقه بالا پیدا کرد که در یک کمد مخفی شدند و گریه می کردند و در اتاق خواب والدین , ​​یک تبر خونین پیدا کردند که روی زمین کنار تلفن طبقه بالا قرار داشت . پنجره باز بود و پرده ها در نسیم حرکت می خوردند . هیچ نشانی از دیوانه ای که تلفن کرده بود , وجود نداشت . او شب هنگام رسیدن پلیس فرار کرده بود و موفق نشده بود طرح هولناکش برای کشتن دو کودک و پرستار بیچاره انجام دهد .

 

داستان ترسناک / جن

جن داستانی ترسناک درباره دو پسر جوان است که شبانه در یک مزرعه ذرت چیزی وحشیانه می‌بینند .

 

دو پسر جوان به اسم های ترور و ویل وجود داشتند . آن ها بیشتر تعطیلات تابستانی خویش را در مناطق متعدد شهر سپری می کردند و به دنبال کارهایی بودند که انجام دهند .

یک شب گرم اوت , پسران در کنار جاده حیاتی روی حصار نشسته بودند . در کنار جاده یک مزرعه ذرت وجود داشت . ناگهان , ترور چیزی را در آن زمین دید . در تاریکی , تشخیص آن دشوار بود و وی فکر می‌کرد یک حیوان عجیب و غریب است .

وی دوست خود را صدا كرد و به سوی چهره عجيب و غريب اشاره كرد . پیش خود گفت ممکن است او بتواند آن را ببینید . او مطمئن نبود , ولی چیز مرموز شبیه انسانی به نظر می رسید .

پسران سر خویش را بالا بردند و با دقت نگاه کردند . آن مو جود عجیب از سیاهی بیرون آمد و آرام آرام به حاشیه زمین رسید .

ترور و ویل به نیز نگاه می کردند , شگفت‌زده بودند .

ویلی پرسید : ( این چی بود؟ (
اخذ جواب طبی در کمترین زمان
کاملترین وارزان ترین بلیطهای زمینی وهوایی

ترور جواب داد : ( نمی دانم (

ترور و ویل سعی کردند فرار کنند , البته آن موجود زودتر به آنها رسید و دستش را روی شانه ترور گذاشت ترور چرخید و خود را مستقیماً روبروی آن چهره منفور دید که به آن خیره شده است . وی فریاد وحشتناکی کشید .

پوست پوسیده روی صورت آن در جاهایی کنده شده بود و استخوان زیر آن آشکار بود . برای لحظه ای , تنها با سکوت به ترور خیره شد . آن‌گاه , ناگهان بازوی او را گرفت . ترور احساس کرد که ناخن های آن در حالی که از چنگالش بیرون می آمد , درون گوشتش میرود .

این دو پسر از حصار بیرون پریدند و از جاده فرار کردند و با وحشت فریاد کشیدند تا زمانی که به خانه های خویش رسیدند . آنان سعی کردند به پدر و مادر و دوستانشان در مورد چیزی که آن شب چشم بودند , بگویند , اما هیچ کس حرف آنها را یقین نکرد .

زمانی صبح روز بعد ترور از خواب بیدار شد , خراشهای روی بازوی وی هنوز آنجا بود . پس از گذشت چندین روز , حالش بدتر و بدتر شد . ترور بیمار شد و والدینش او را به نزد پزشک بردند . دکتر پس از معاینه بازوی او , به پسر گفت که آلوده است و به او قرص هایی داد که مصرف نماید .

متأسفانه وضعیت ترور رو به وخامت رفت . عفونت به کل بازوی او سرایت کرد و مدت زیادی نگذشت که گوشت او پوسیده و از بین رفت . او‌را به بیمارستان منتقل کردند اما پزشکان نتوانستند کاری انجام دهند , هیچ درمانی وجود نداشت . این عفونت در کل بدن او بسط یافت .

به نظر می رسید که دیگر کاری از کسی بر نمی آید , او هر روز بدتر و بدتر میشد . پدر و مادرش تنها می توانند در كنار او بنشینند و گریه كنند , هنگام تماشای پسر محبوبشان كه به آرامی در حال پوسیدن در مقابل چشمانشان بود .

در روزی که سرانجام ترور درگذشت , ویل به بیمارستان آمد تا اورا ببیند . وقتی پسر وارد اتاق بیمارستان شد و مشاهده کرد که ترور در رختخواب است , او وحشت کرد . دوستش دقیقاً مشابه آن موجود وحشتناک بود .

روز دختر و پیام های مناسبتی تبریک

پیام های تبریک روز دختر

روز دختر مبارک

هر صبح که نگاهم به نگاهت می افتد می بینم بزرگتر شده ای

درست مانند عشقم به تو

و این خلاصه ایست از آنچه عاشقانه های مادر و دختر

پیامک تبریک روز دختر

دختر جماعت به کل برتر است

ز جن تا پری از همه سر تر است

پسر سخت بیجا کند , مرگ بید

که برتر ز دختر بیاید پدید

روز دختر خجسته

اس ام اس

خنده بر لب دارد و نوری به دیده

با نگاهش می کند افسونگری

من چه خوشبختم که دارم دختری

دختری خوشگل رخی تاج سری

روز دختر مبارک

نوشته زیبا

عرضی ندارم بانو

فقط یادت باشد امروز که دختری

در آینده مادر دختر دیگری هستی

و روزی می‌آید که مامان بزرگ می‌شوی

پس جدا از همگی ناپاکی‌ها , تو منزه بمان!

روز دختر خوش یمن

نوشته زیبا

میشه اسم پاکتو رو دل خدا نوشت

میشه با تو پر کشید توی راه سرنوشت

میشه با رایحه تنت تا خود معبود رسید

میشه چشم نازتو رو تن گلها کشید

روز دختر خوش یمن

پیام تبریک مناسبتی

من از تو گلبنی بهتر ندیدم / ز تو باغ گلی خوشتر ندیدم

میان این همه گل‌های عالم / گلی خوشبوتر از دختر ندیدم

روز دختر مبارک

متن زیبای مناسبتی

دخترم , با تو حرف می‌گویم

عشق دیدار تو بر گردن من زنجیری است

و تو چون قطعه الماس درشتی کمیاب

گردن آویز بر این زنجیری

دخترم , ای همه هستی من

تو چراغی , تو چراغ کلیه شب‌های منی

آری ای دخترکم , ای سراپا الماس

تو یکی گوهر تابنده بی‌مانندی

قدر خویش را بشناس

 

نوشته تبریک

برای دختر گلم یه آسمون عشق میارم

برای ناز اون چشاش سخاوت هدیه میارم

یک دل پر آرزو و مهر , ترانه ساز غصه ها

کادو من به دخترم , همون غریب بی ریا

دختر عزیزم روزت مبارک

روز دختر
پیام تبریک

دختر , خاطرات شاد و خوشی گذشته

لحظات شاد هم اکنون و امید آینده است

نثار به دختر امروز و مامان آینده

روزت خوش‌یمن

اس ام اس روز دختر

زود بزرگ نشو دخترکم

زود بزرگ نشو گوشه دلم

قهقهه بزن , جیغ بکش , ناله کن

لوس شو , بچگی کن

ولی زود بزرگ نشو تمام هستی ام .

آهسته آهسته پیش برو . . .

آن سوی سن وسال هیچ خبری نیست گلم .

هر چه جلوتر می روی همه چیز تندتر از تو گام بر میدارد .

الهی هیچ وقت هم قدمش نشوی هرگز!

مدام از دنیای آدم بزرگ ها جلوتر باش ,

یک گام , دو گام , ولی زود بزرگ نشو دختر من

دختر زیبای من روزت خوش‌یمن

اس ام اس مناسبتی

دختر زيبای من . . .

روزت خوش‌یمن

كاش همه عمرت , فارغ از هياهوي جهان

دور از غم و جنگ و بيماري و دوري و فقر و تبعيض و همه ي دردهاي اين دنيا

همينقدر شيرين زانوي شعف و بيخيالی رو بغل كنی . . .

روز دختر مبارک
اس ام اس روز دختر

آفریدگار ناز خود را در دختر تجلى کرد

اى نازترین ناز خداوند روزت پیشاپیش خوش‌یمن

پیام کوتاه تهنیت روز دختر , نوشته تهنیت روز دختر
تهنیت روز دختر

من دخترک سر به هوایی هستم در کنار تو

همان که سراپا ذوق است و آکنده‌از لبخند

راحت خیال و خاطر از دغدغه‌های فردا

دخترکی با دامن گلدار که موهایش را به باد سپرده و می‌خرامد چمنزار را

روز دختر خوش یمن

نوشته قشنگ

دختران فرشتگانی می‌باشند از افق

برای لبریز کردن قلب ما با علاقه بی پایان

روز دختر خجسته

نوشته شادباش

تو‌را دختر نامیدند و یک روز در سیصد و‌ شصت و پنج روز سال به نامِ تو مزیّن شده‌است . . .

بانو این را اعتقاد و باور داشته باش که دختَر بودن افتخاریست ناگفتنی ;

یک‌سری لحظه چشمانَت را ببند و با خودت بیندیش که مَگر زیباتر این نیز است که حَوا باشی برای اویی که انسان است ,

مامان باشی برای فرزندی از وجودِ خودت ,

مَگر خوبتر از این هم میشود که سنگِ صبور بابا باشی و غمخوارِ مامان . . !

بگذار یک جهان با تو بد باشند . . .

بگذار گرگان شهر هَر چقدر می‌خواهند زوزه بکشند . . .

بگـذار در خیالِ خاموش کردنت جان دهند . . .

تو به این ببال که خداوندِ آسمان ها و زمین سوره ای به نامت آورده است و به پاکی نامت قسم می‌خورد . . . !

مبادا خودت را کوچک بِشماری و بگذاری راهِ وصال به آرزوهایت را سَد نمایند ,

مبادا از یاد ببری کـه تو به دنیا آمدی تا به دنیا رنگِ تازه ای ببخشی . . . !

 

پیام کوتاه شادباش

هر خانه‌ای

كه در آن دختر باشد

هر روز دوازده بركت و بخشش

از افق ارزانی اش مي­شود

و زيارت ملائکه از آن

منزل قطع نميگردد

پیامبر اکرم ( ص )

دختر ها سلیقه های‌ خوبی دارند دختر ها نقاشی هاي‌ خوبی دارند ( درد را در زیباترین شکلش میکشند ( اما ادعا نمی کنند …!