پیام تسلیت رسمی و پیامک های جالب

پیام تسلیت رسمی و پیامک های جالب

برای اظهار همدردی با دوستان و آشنایان در عزاداریها گاهی لازم است تا پیام تسلیت رسمی برای آنها ارسال کنیم. که در اینجا چندی از این پیام هارا برای شما فراهم آورده ایم.
از شنیدن خبر فوت ( برادر , پدر , مامان , … ) دوچندان متاثر شدم بنده این حادثه دردناک رو خدمت شما و خانواده با شخصیت تسلیت عرض میکنم و از درگاه خداوند متعال برای جنابعالی حوصله مسالت دارم ما را هم در غم عزیز از دست رفته تان شریک بدانید

جملات تسلیت رسمی

مشیت الهی بر این تعلق گرفته که بهار فرحناک زندگی را خزانی ماتم زده به انتظار بنشیند و این بارزترین تفسیر فلسفه آفرینش در فراخنای بی کران هستی و یگانه راز جاودانگی اوست . درگذشت مادر/پدر گرامیتان را به شما و خانواده محترمتان تسلیت عرض نموده ; برایشان از درگاه خدا متعال مغفرت و برای شما و بقیه باقیماندگان صبر جمیل و اجر جزیل خواهانم .

اس ام اس تسلیت رسمی

کل من علیها فان و یبقی وجه ربک ذو الجلال و الاکرام

ضایعه درگذشت پدر کریم و مهربان و مومنتان را دوستانه تسلیت عرض می‌کنم

خداوند متعال روح پاکش رابا مولایش علی «ع» محشور نماید و به باقیماندگان صبر جزیل عنایت فرماید

نوشته تسلیت رسمی

جناب آقای …عزیز/ سرکار خانم ( … ) بزرگوار , درگذشت . . . . محترم را خدمت شما تسلیت عرض نموده و از خداوند منان رحمت واسعه برای ایشان و صبر برای عالیجناب مسئلت می نمایم .

پیام تسلیت فوت اقوام
پیام تسلیت رسمی

خانواده داغدار . . .

مشیت الهی بر این تعلق گرفته تا بهار فرحناک زندگی را خزانی ماتمزده به انتظار بنشیند ; و این بارزترین تفسیر فلسفه آفرینش در فراخنای بیکران هستی و یگانه راز جاودانگی اوست . . .

تسلیت در برابر آتش اندوه شما قطره آبی کوچک است که یارای اطفا آن را ندارد . اما سعی من است برای همدلی با شما در اندوه از دست دادن مادر/پدر بزرگوارتان

از خداوند متعال برای شما صبر و برای آن مرحوم/ مرحومه علو درجات و غفران الهی مسئلت دارم .

متن پیام تسلیت رسمی

هر کس که این دنیا رو ترک می نماید در حقیقت از اینجا نرفته است , او هنوز در قلب و خاطر ما زنده است , و به حیات خودش ادامه می دهد . خواهشا تسلیت ما را بپذیرید , او هرگز فراموش نخواهد شد .

جمله‌ها تسلیت رسمی

انا لله و انا الیه راجعون

و هر از گاه در گذر زمان در گذر بی صدای ثانیه های دنیای فانی , جرس کاروان از رحیل مسافری خبر می‌دهد که در سکونی , آغازی بی پایان را می سراید» درگذشت ( … . . ) گرامیتان را به شما و خانواده محترمتان تسلیت عرض نموده برایشان از درگاه خدا متعال مغفرت , برای شما و سایر بازماندگان صبر جمیل و ثواب جزیل خواهانم .

پیام تسلیت رسمی

جناب آقا / خانم . . .

فقدان . . . بزرگوارتان ما را هم اندوهگین کرد . غفران و رحمت الهی برای آن عزیز از دست رفته و سلامتی و طول عمر با عزت برای جناب عالی از آفریدگار متعال خواهانیم .

پیام کوتاه تسلیت رسمی

از شنیدن خبر فوت ( . . . . . . . . . . ) بسیار متاثر شدم

بنده این واقعه دردناک را خدمت شما و خانواده محترم تسلیت عرض میکنم

و از درگاه خداوند متعال برایتان صبر مسئلت دارم

ما را نیز در غم عزیز از دست رفته تان سهیم بدانید

 به هزار و یک دلیل چرا انتخاب شد؟

کاربرد ضرب المثل :

ضرب المثل به هزار و یک دلیل به افرادی گفته میگردد که از فاجعه کار مطلع نیستند ولی اصرار به گفتن آن دارند .

داستان ضرب المثل به هزار و یک دلیل :

در زمان قدیم ساعت و رادیو و تلویزیون نبود که مردم هر وقت دلشان خواست بفهمند ساعت یکسری است . ماه رمضان که میشد , نبودن ساعت و رادیو و تلویزیون بیشتر معلوم میشد . به همین دلیل , ماه رمضان که می‌شد , توپ در می کردند . یعنی وقتی که اذان می رسید , صدای توپ بلند می‌شد .

معمولاً روی یکی از تپه های دور و بر هر شهر یک توپ جنگی می گذاشتند و دو سه تا سرباز را مامور می کردند که وقت افطار و سحر , گلوله ای توی توپ بگذارند و شلیک نمایند . گلوله ها فقط باروت داشتند و به جایی و کسی آسیب نمی رساندند . ولی صدای انفجار آن ها آن قدر بلند بود که مردمان می توانستند صدای توپ سحر و توپ افطار را بشنوند .

 

معروف است که در زمان ناصرالدین شاه قاجار شبی از شب‌های ماه رمضان توپچی از شلیک توپ سحر دوری کرد . مردمان پای سفره های سحر نشسته بودند و سحری می خوردند همگی در انتظار بودند توپ سحر شلیک شود تا دست از خوردن و آشامیدن بکشند . اما انگار آن شب کسی نبود که توپ سحر را در نماید .

مردم همان طور که درگیر خوردن سحر بودند , یک باره متوجه شدند تاریکی هوا از بین رفت و صبح روشن فرا رسید .
راه ورسم حفظ وتداوم علاقه درزندگی مشترک
تور کیش را گران نخرید!!

سر و صدای مردمان بلند شد :

– این چه وضعی است؟ چرا توپ در نکرده اند؟

جمعیت متعددی جلو فرمانداری جمع شده بودند .

امیر توپخانه توپچی خطاکار را در برابر مردمان احضار کرد و با خشم از وی پرسید : چرا توپ در نکردی؟
توپچی با خونسردی جواب اعطا کرد : قربان به هزار و یک دلیل! اول اینکه باروت نداشتیم .
امیر توپخانه فوری حرفش را انقطاع کرد و گفت : همین یک دلیل کافی است و هزارتای دیگر برای خودت باشد .

حکایت سعدی و حکایت های زیبای ادبی

حکایت سعدی و حکایت های زیبای ادبی
حکایت شماره یک :

پادشاهی را شنیدم به کشتنِ اسیری اشارت کرد . بیچاره در آن شرایط نومیدی , ملک را دشنام دادن گرفت , و سقط اعلام کردن که گفته‌اند هر که دست از جان بشوید , هر چه در دل دارد بگوید .

وقت ضرورت چو نماند گریز

دست بگیرد سر خنجر تیز

اذا یئسَ الانسانُ طالَ لِسانُهُ

کَسنّورِ مغلوب یَصولُ عَلی الکلبِ

ملک پرسید چه می‌گوید؟ یکی از وزرای نیک محضر , اعلام کرد ای آفریدگار همی‌ گوید : ( وَ الْکاظِمینَ الغَیْظَ وَ الْعافِینَ عَنِ النّاسِ ( ملک را رحمت آمد , و از سر خون وی در گذشت وزیر دیگر که ضدّ او بود اعلام‌کرد : ابنای جنس ما‌را نشاید در حضرت پادشاهان جز به راستی صحبت گفتن . این ملک را دشنام داد و ناسزا گفت . ملک روی ازین صحبت در هم آمد و گفت : آن دروغ وی نیکو تر آمد من‌را زین راست که تو گفتی , که روی آن در مصلحتی بود و بنای این بر خبثی . و خردمندان گفته‌اند : دروغی مصلحت آمیز به که راستی فتنه‌انگیز .

هر که پادشاه آن کند که او گوید

حیف باشد که جز نکو گوید

بر طاق ایوان فریدون نبشته بود :

دنیا ای برادر نماند به کس

دل اندر دنیا آفرین بند و بس

نکن تکیه بر ملک دنیا و پشت

که بسیار کس چون تو پرورد و کشت

چو آهنگ رفتن کند جان پاک

چه بر تخت مردن چه بر روی خاک

قشنگترین حکایات سعدی

حکایت شماره دو :

یکی‌از ملوک خراسان محمود سبکتکین را به خواب چنان دید که جمله وجود وی ریخته بود و خاک شده مگر چشمان وی که همچنان در چشم خانه همی‌گردید نظر می کرد سایر حکما از تأویل این فرو ماندند مگر درویشی که به جای آورد و اعلام‌کرد هنوز نگران است که ملکش با دگرانست .

بس نامور به زیر زمین دفن کرده‌اند

کز هستیش به روی زمین بر نشان نماند

وان پیر لاشه را که سپردند پایین گل

خاکش چنان بخورد کزو استخوان نماند

زنده است نام فرّخ نوشین روان به خیر

گر چه بسی گذشت که نوشین روان نماند
احمق ترین مردم
پاسخ تحسین برانگیز

خیری کن ای فلان و غنیمت شمار قدمت

زان پیشتر که بانگ بر آید فلان نماند

حکایت سعدی در سیرت پادشاهان

حکایت شماره سه :

پادشاهی با غلامی عجمی در کشتی نشست و غلام دیگر دریا را ندیده بود و محنت کشتی نیازموده گریه و زاری در نهاد و لرزه بر اندامش اوفتاد چندان که ملاطفت کردند آرام نمی‌گرفت و عیش ملک ازو منغص بود راه حل ندانستند . حکیمی در آن کشتی بود , ملک را گفت اگر فرمان دهی من اورا به طریقی خامُش گردانم گفت نهایت لطف و کرم باشد .

بفرمود تا غلام به دریا انداختند باری تعدادی غوطه خورد مویش گرفتند و پیش کشتی آوردند بدو دست در سکان کشتی آویخت زیرا بر آمد گفتا ز اولیه محنت غرقه شدن ناچشیده بود و قدر تندرست کشتی نمی‌دانست همینطور قدر عافیت کسی داند که به مصیبتی گرفتار آید

حکایات سعدی در سیرت پادشاهان

ای سیر تو را نان جوین خوش ننماید
کلاسهای رفع اشکال همه‌ی دروس کنکور
آموزشگاه آنلاین خودتو بدون‌پول فعال‌سازی کن

معشوق من است آن که به نزدیک تو زشت است

حوران بهشتی را دوزخ بود اعراف

از دوزخیان پرس که اعراف بهشتست

فرقست میان آن که یارش در بر

تا آن که دو دیده انتظارش بر در

حکایت سعدی در مورد سلطان

حکایت شماره چهار :

یکی‌از پادشاهان پیشین در رعایت مملکت سستی کردی و لشکر به سختی داشتی لاجرم دشمنی صعب روی نهاد همگی پشت بدادند

چو دارند گنج از سپاهی دریغ

دریغ آیدش دست بردن به تیغ

یکی را از آنها که غدر کردند با من دَمِ دوستی بود ملامت کردم و گفتم دونست و بی سپاس و سفله و ناحق شناس که به کم تغیر حال از مخدوم قدیم بر گردد و حقوق نعمت سال ها در نوردد گفت ار به کرم معذور داری شاید که اسبم در‌این واقعه بی جو بود و نمد زین به گرو و پادشاه که به زر بر سپاهی بخیلی کند با او به جان جوان مردی نتوان کرد .

زر بده مرد سپاهی را تا سر بنهد

گرش زر ندهی سر بنهد در عالم

اذا شبعَ الکمیُّ یَصولُ بَطشاً

وَ خاوی البطنِ یَبْطِشُ بِالفَرارِ

جملا‌ت و متن های زیبا درباره خداوند

نوشته های زیبا در مورد خداوند

من محتاج باران رحمت توام خداوند

خدایا هرچه مهر داری بر ما ببار . . .

جملا‌ت و متن های زیبا درباره خدا

در اوج دلتنگی و دل شکستگی همیشه گوش شنوا در انتظار شنیدن غصه های توست ارام غصه هایت رابگو بغض های کهنه و شکسته ات رادرحضورش بشکن و از روان شدن اشک های بی بهانه ات نترس .

گفتگو با خدا

شایسته ترین دوست , خداست , او آن قدر عالی است که در حالتی‌که یک گل به او نثار فرمایید

دسته گلی تقدیم تان می نماید و خوب تر از آن است که

اگر دسته گلی به آب دادیم , دسته گل هایش را پس بگیرد . . .

نوشته های زیبا در مورد آفریدگار

خدایا بـہ تو پناه مےآوریم ,

ازطوفان حرص

و تندی و شدت خشم

و چیرگے حسد

و ناتوانے حوصله

و ناسـازگارے اخلاق

خدایا یـارمان باش

درد دل با خدا

خدایا برای همسایه که نان من را ربود نان . . !

برای عزیزانی که قلب منرا شکستن بخشندگی . !

برای افرادی که روح منرا آزردند بخشش . !

وبرای خویشتنِ خود آگاهی و عشق می طلبم

جملات قشنگ درباره آفریدگار

زمانی از اینکه آنچه را می خواستی بدست نیاوردی افسرده ای

تنها محکم بنشین و شاد باش

معبود در فکر دادن چیز بهتری به تو میباشد . . .

جملات خوشگل در وصف پروردگار

خویش را ارزان نفروشیم

درفروشگاه بزرگ هستی روی قلب انسان نوشته اند

قیمت = خدا

متن در رابطه خداوند

افلاطون را گفتند : چرا هیچ زمان غمگین نمیشوی؟

گفت دل بر آنچه نمی ماند , نمی بندم .

فردا یک راز است , نگرانش نباش .

جمله‌ها و نوشته های قشنگ درباره‌ی پروردگار

روز قبل یک خاطره بود , حسرتش را نخور

و امروز یک کادو است , قدرش را بدان و از تک تک لحظه هایت لذت ببر .

از فشار زندگي نترسيد به ياد داشته باشيد که فشار توده زغال سنگ را به الماس تبديل ميکنه . .

نگران فردايت نباش خدای ديروز و امروز خداى فردا هم می باشد . . .

ما اولين بار است كه بندگي ميكنيم . ولى او قرنهاست که خدايى ميكند پس به خدايى او اعتماد كن و فردا و فرداها را به وی بسپار . . .

جملا‌ت خوشگل با قضیه آفریدگار

هر کسی عشق و علاقه را با زبان خود بیان می کند . . .

دارکوب , میکوبد

نقاش , میکِشد

قناری , می‌خواند

دیکتاتور , میکُشد

آهو , می دوَد

نویسنده , مینویسد

و ولی خدا ; می‌بخشد . .

خداوند
گفتگو با خدا

از تخفیف ویژه فروشگاه ها اینجا مطلع گردید
دسترسی به دکتر کارشناس درهر زمان ومکان

زخمهای دلت را تنها به خدا بسپار

خودش شایسته ترین مرهم ها را دارد

باور کن . .

آهسته آهسته همه چیز

عالی می شـود

جمله‌ها زیبا در وصف خداوند

خدایا زندگی سرشار از هزاران نگرانیست و ذهن از یک فکر در سمت فکر دیگر پرواز میکند , فی مابین چنین هیاهویی شنیدن ندای خاموشی که در قلبم با من سخن میگوید , دشوار است .

خدایا منرا موهبت آن بخش که ذهنم در کشاکش این غوغای روزمره بر تو متمرکز باشد و هر روز دقایقی با تو ارتباط برقرار کنم .

چنان متبرکم کن که ندای تو را بشنوم و سیمای تورا که پراز لطف و زیبایی‌ست به چشم دل تماشا کنم

نوشته های زیبا در مورد خداوند

تمامی افراد خوشبخت خدا را در دل دارند پس تو‌را چه غم که اینقدر احساس تنهایی می‌کنی؟ بدان در تنهاترین لحظات و در هر شرایط خداوند با توست .

ستایش خداوند

خدا از راه‌های عجیب و غریب بندگانش را رهبری می‌نماید و ما معتقدیم که مقصود خداوند تنها شاد و خوشبخت ساختن ماست ; اما خودمان نمی‌دانیم که خداوند چه جور خوشبختی را در حق‌مان روا داشته و از چه راهی به دستمان رسانده است .

جمله‌ها و متن های زیبا درباره پروردگار

هنگامی خدا از پشت دست‌هایش را روی چشمانم گذاشت ; از لای انگشتانش آنقدر محو دیدن دنیا شدم که فراموش کردم او منتظر است تا نامش را صدا کنم .

جملات زیبا در وصف خداوند

خدا آن حس زیبائیست که در تاریکی صحرا وقتی که هراس مرگ , آرامشت را می‌دزدد . یکی آهسته میگوید : «کنارت هستم ای تنها» و دل آرام می گیرد .

رمز و نیاز با پروردگار , جملا‌ت قشنگ در وصف آفریدگار
نوشته در مورد خداوند

خداوندا

تو میدانی انچه را که من نمیدانم

در دانستن تو ارامشیست و در ندانستن من تلاطمهاست

تو خود با ارامشت تلاطمم را ارام ساز

داستان ترسناک! داستان جن و پرستار بچه

داستان ترسناک/ پرستار بچه

داستان ترسناک

قصه پرستار بچه داستان ترسناک است که مبنی بر یک افسانه شهری در مورد دختر جوانی است که یک شب وقتی که از دو کودک نگهداری می کرد یک تماس تلفنی مشکوک از یک مرد غریبه اخذ می نماید .

دختری جوان بود که به شغل نیاز داشت , توانست در یک منزل بزرگ و دور و قدیمی , تحت عنوان پرستار بچه کار پیدا نماید . والدین بچه ها آن شب برای دیدن فیلمی به بیرون رفتند و بچه ها را به پرستار خود سپردند .

پرستار زمانی دیروقت شد بچه ها را به رختخواب برد و خواباند و آنگاه برای تماشای تلویزیون به طبقه پایین رفت . که یک دفعه صدای زنگ گوشی تلفن را شنید , هنگامی پاسخ گوشی تلفن را داد , تمام آنچه که شنید نفس نفس زدن سنگین بود و صدای مردی که از او پرسید : ( آیا به بچه ها سرزده ای؟ (

با خوف , تلفن را سر جایش گذاشت و سعی كرد خودش را متقاعد كند كه این فقط كسی است كه با او شوخی می كند . وی دوباره به تماشای تلویزیون برگشت البته حدود 15 دقیقه بعد مجدد گوشی تلفن زنگ زد . وقتی گوشی را برداشت و آن طرف خط صدای خنده وحشتناکی شنید . آن گاه همان صدا پرسید : ( چرا بچه ها را چک نکردی؟ (

پرستار تلفن را محکم سرجایش کوبید . دختر بیچاره ترسیده بود و فورا با پلیس تماس گرفت . اپراتور ایستگاه پلیس به پرستار اظهار‌کرد که در صورتیکه مرد دوباره زنگ بزند , بایستی سعی نماید تا حرف را طولانی نماید . این به پلیس زمان می دهد تا تماس را ردیابی نماید .

چند دقیقه بعد , تلفن برای سومین بار زنگ زد و وقتی پرستار به آن جواب داد , مجدد صدای نفس سنگین را شنید . صدا در آن طرف خط گفت : ( تو می بایست بچه ها را بررسی کنی . ( پرستار به مدت طولانی به او میخندید و صحبت کرد تا تلفن را طولانی نماید . وی دوباره تلفن را قطع کرد و تقریباً بلافاصله , دوباره زنگ خورد .

این بار اپراتور پایانه پلیس فریاد زد : ( همین حالا از خانه بیرون برو! تماس ها از طبقه بالا است! (

پرستار از خوف تلفن را به زمین انداخت و ناگهان صدای پایی را شنید که از پلکان ها پایین می‌رفت . بدون مکث و به سرعتی باورنکردنی , از خانه فرار کرد . درست در حالی که در را پشت سر خویش بست , دست یک مرد در مقابل شیشه دید . وی فریاد زد و دقیقاً همان لحظه یک ماشین پلیس را دید و در راستای خیابان فرار کرد .

پلیس خانه را کاوش کرد و دو کودک را در طبقه بالا پیدا کرد که در یک کمد مخفی شدند و گریه می کردند و در اتاق خواب والدین , ​​یک تبر خونین پیدا کردند که روی زمین کنار تلفن طبقه بالا قرار داشت . پنجره باز بود و پرده ها در نسیم حرکت می خوردند . هیچ نشانی از دیوانه ای که تلفن کرده بود , وجود نداشت . او شب هنگام رسیدن پلیس فرار کرده بود و موفق نشده بود طرح هولناکش برای کشتن دو کودک و پرستار بیچاره انجام دهد .

 

داستان ترسناک / جن

جن داستانی ترسناک درباره دو پسر جوان است که شبانه در یک مزرعه ذرت چیزی وحشیانه می‌بینند .

 

دو پسر جوان به اسم های ترور و ویل وجود داشتند . آن ها بیشتر تعطیلات تابستانی خویش را در مناطق متعدد شهر سپری می کردند و به دنبال کارهایی بودند که انجام دهند .

یک شب گرم اوت , پسران در کنار جاده حیاتی روی حصار نشسته بودند . در کنار جاده یک مزرعه ذرت وجود داشت . ناگهان , ترور چیزی را در آن زمین دید . در تاریکی , تشخیص آن دشوار بود و وی فکر می‌کرد یک حیوان عجیب و غریب است .

وی دوست خود را صدا كرد و به سوی چهره عجيب و غريب اشاره كرد . پیش خود گفت ممکن است او بتواند آن را ببینید . او مطمئن نبود , ولی چیز مرموز شبیه انسانی به نظر می رسید .

پسران سر خویش را بالا بردند و با دقت نگاه کردند . آن مو جود عجیب از سیاهی بیرون آمد و آرام آرام به حاشیه زمین رسید .

ترور و ویل به نیز نگاه می کردند , شگفت‌زده بودند .

ویلی پرسید : ( این چی بود؟ (
اخذ جواب طبی در کمترین زمان
کاملترین وارزان ترین بلیطهای زمینی وهوایی

ترور جواب داد : ( نمی دانم (

ترور و ویل سعی کردند فرار کنند , البته آن موجود زودتر به آنها رسید و دستش را روی شانه ترور گذاشت ترور چرخید و خود را مستقیماً روبروی آن چهره منفور دید که به آن خیره شده است . وی فریاد وحشتناکی کشید .

پوست پوسیده روی صورت آن در جاهایی کنده شده بود و استخوان زیر آن آشکار بود . برای لحظه ای , تنها با سکوت به ترور خیره شد . آن‌گاه , ناگهان بازوی او را گرفت . ترور احساس کرد که ناخن های آن در حالی که از چنگالش بیرون می آمد , درون گوشتش میرود .

این دو پسر از حصار بیرون پریدند و از جاده فرار کردند و با وحشت فریاد کشیدند تا زمانی که به خانه های خویش رسیدند . آنان سعی کردند به پدر و مادر و دوستانشان در مورد چیزی که آن شب چشم بودند , بگویند , اما هیچ کس حرف آنها را یقین نکرد .

زمانی صبح روز بعد ترور از خواب بیدار شد , خراشهای روی بازوی وی هنوز آنجا بود . پس از گذشت چندین روز , حالش بدتر و بدتر شد . ترور بیمار شد و والدینش او را به نزد پزشک بردند . دکتر پس از معاینه بازوی او , به پسر گفت که آلوده است و به او قرص هایی داد که مصرف نماید .

متأسفانه وضعیت ترور رو به وخامت رفت . عفونت به کل بازوی او سرایت کرد و مدت زیادی نگذشت که گوشت او پوسیده و از بین رفت . او‌را به بیمارستان منتقل کردند اما پزشکان نتوانستند کاری انجام دهند , هیچ درمانی وجود نداشت . این عفونت در کل بدن او بسط یافت .

به نظر می رسید که دیگر کاری از کسی بر نمی آید , او هر روز بدتر و بدتر میشد . پدر و مادرش تنها می توانند در كنار او بنشینند و گریه كنند , هنگام تماشای پسر محبوبشان كه به آرامی در حال پوسیدن در مقابل چشمانشان بود .

در روزی که سرانجام ترور درگذشت , ویل به بیمارستان آمد تا اورا ببیند . وقتی پسر وارد اتاق بیمارستان شد و مشاهده کرد که ترور در رختخواب است , او وحشت کرد . دوستش دقیقاً مشابه آن موجود وحشتناک بود .