داستان ترسناک و دلهره آور

داستان های ترسناک و دلهره آور

 

داستان های ترسناک و دلهره آور همواره می توانند ذهن ما را به شدت به خود درگیر کنند که در این جا چند تا از این داستان ها را برای شما می خوانیم.
زوجی از« بریتیش کلمبیا» به طرف « سن دیگو» بهمراه سگ شان در حال مهاجرت بودند و وقتی که در« کالیفرنیا» توقف کردند , براي استراحت چادری برگزار کردند . شبانگاه به خواب رفتند , البته ساعت یک نیمه شب با نوایی از خواب بیدار شدند .

نجوایی مرموز که آنان‌را هراسناک کرده بود به گوش می رسید و به آن ها ميگفت : « و آنگاه که قدیسان ظاهر می‌شوند » . بعد از تعدادی وقتی این اواز تبدیل شد به این عبارت : « زمانیکه در این مکان می خوابید به من بی حرمتی می کنید و زمانیکه به من بی حرمتی میکنید , به تفنگداران آمريکا بی حرمتی میکنید . »

پس از چند وقتی این نوا آغاز به هجی کردن حروف کلمه ی« فرار» کرد و این زوج بیمناک با سرعت تمام از آن جا گریختند . صبح روز بعد به همان مکان بازگشتند و وسایلی که جا گذاشته بودند را با خودشان بردند .

داستان ترسناک

 

داستان ترسناک روح دخترک

ساعت حدود دو آخر شب بود و من که تازه از مهمانی دوستم آمده بودم , سرگرم رانندگی به طرف خانه بودم . من در« بیگو» واقع در شمال جزیره« گوام» زندگی می‌کنم . از آنجایی که عمیقاً خواب

آلود بودم . ضبط خودرو را روشن کردم تا شاید خوابم نبرد . آن گاه کمی سرعت خودرو را بالا بردم , آنچنان که سرعتم از حد جایز فراتر رفت . اواسط راه بودم که ناگهان دختربچه ای را کنار جاده دیدم .

سنگینی نظر خیره اش را کاملاً روی خود حس میکردم . در حالی که از سرعتم کاسته بودم , از خود می پرسیدم که دختربچه ای به آن سن و سال در آن زمانی شب کنار جاده چه ميکند , می خواستم

دنده عقب بگیرم که ناگهان حس کردم فردی نزدیکم حضور دارد . هنگامی که از آیینه , نگاهی به عقب انداختم , نزديک بود از شدت ترس سکته کنم ; به دلیل آن که همان دختر بچه را دیدم که صورتش را به

شیشه پشت اتومبیل چسبانده بود . اول خیال کردم که دچار توهم شده ام , در نتيجه بعد از کلی کلنجار رفتن , دوباره از آیینه نگاهی به عقب انداختم , اما زمانیکه چیزی را ندیدم , تا حدی خیالم راحت

شد . زمانی که به کنار جاده نگاهی انداختم , آن جا نیز اثری از دخترک ندیدم . آیینه اتومبیل را رو به بالا قرار دادم تا بار ديگر با آن صحنه های وحشتناک روبرو نشوم . هر چند , هنوز هم به عبارتی احساس عجیب همراهم

بود , احساس می‌کردم تنها نیستم . با ناراحتی و تا حدی هراسناک , سریع به طرف خانه به راه افتادم و خدا پروردگار می کردم که پلیس در این حین به دلیل رانندگی با سرعت غیر مجاز دستگیرم نکند .

طولی نکشید که آن حس عجیب را از یاد بردم و از اینکه به خانه خيلي نزديک شده بودم , تا حدی حس ارامش می کردم ولی…درست زمانیکه در قبال راه ورودی منزل مان رسیدم , همان حس

عجیب که‌این دفعه خیره کننده تر از پیشین بود به سرغم آمد . زمانی که به طرف پیاده رو نگاهی انداختم , دخترک را آن جا دیدم ; او کنار پیاده رو نشسته بود و به اینجانب لبخند میزد ! اینجانب که از فرط تعجب شوکه شده

بودم , ناگهان در اختیار گرفتن ماشین را از دست دادم و با درخت در برابر خانه برخورد کردم .

در حالی که بی خود و بی جهت فریاد می زدم , از پنجره خودرو به خارج پرتاب شدم . در اثر داد و فریادهایم , پدر و مادرم و هم سایه ها از خواب پریدند و دوان دوان به سراغم آمدند تا ببیند جریان از چه

قرار است . اول پدر و مادرم به دلداریم پرداختند اما هنگامی که کل داستان را برایشان تعریف کردم , پدرم به سرزنشم پرداخت که به چه دلیل آبروریزی به رویکرد انداخته ام , همسایه ها را از خواب پرانده ام و

اتومبیل را درب و داغان کرده ام . اما من حتم داشتم که روح دیده ام و دچار توهم نشده ام . چند روز بعد به همان نقطه ای رفتم که دخترک را چشم بودم . در آن جا زیر علف ها , یک صلیب کوچک را پیدا

کردم . ظاهرا در آن نقطه سالها پیشین دخترک بهمراه خانواده اش در اثر یک رخداد رانندگی کشته شده بود . البته مطمئن نیستم , ولی خیال می‌کنم که آن شب , او تصمیم داشت سوار ماشینم شود . هیچوقت

آن شب کذایی را از یاد نمی برم و از بعد هر وقت که شب , دیر وقت به خانه بر میگردم , فردی را همراه خویش می‌برم .

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *