ژامبون گوشت 420 میلیون تومنی!!!😱

یکی از عجیب ترین خبر هایی کهدر بین ترین های روز و هفته و ماه نظرمان را ارزش گران ترین ژامبون گوشت به خویش جلب کرد که در مدل خویش جذاب بود. اگر  شما کاربران پرشین تی نیز دوست دارید با این ژامبون گوشت لوکس و اما گران‌قیمت آشنا شوید با ما در ادامه همراه باشید.

طرز تهیه ژامبون گوشت گران قیمت 

یکی تولیدکنندگان معروف اسپانیایی زامبون گوشت در جهان به تازگی در باب ارزش باورنکردنی بهترین محصولش خبری را منتشر نموده است که در مدل خویش جالب و با اهمیت بود، این تولید کننده خبر از فروش ژامبونی منحصر به فرد به ارزش کمی بیشتر از 4000 دلار به یک کدام از مشتریان ژاپنی اش داد.

اتفاقی غیرقابل باور که به سفارش مشتری ژاپنی نسبت به تولید این ژامبون اقدام کرده است!

 

طرز-تهیه-ژامبون-گوشت

 

ژولیو رویلا ( مدیر سیرا مایو جابوگو ) ارزش یک ژامبون گوشت که با دستورالعمل های خاصی تنظیم شده‌است را ذکر کرد . این زامبون گوشت از گوشت خوک ایبری تولید شده‌است  ساخت آن دستکم از دو سال پیش شروع شد، درست وقتی که مشتری ژاپنی آن را پیشنهاد داد و خاطرنشان کرد خوک هایی را انتخاب نمایند و شرایطی مهیا نمایند تا دست‌کم 100 روز در کوههای سیرا مایور به چرا بروند و رژیم غذایی آن ها تنها دربرگیرنده گیاهان و حشره‌ها باشد.
این ژامبون گوشت 100 درصد از گوشت خالص خوک کیفیت بالا با کیفیت ایجاد شده است و دو سال در دست فرآوری بوده است. گذشته از تولید زامبون گوشت از این خوک مراقبت ژنتیکی به عمل آمده است و از سال 2014 تا 2015 یک رژیم غذایی ارگانیک برای وی مصرف شده شده‌است.  این زامبون گوشت 10 کیلویی در ماه ژانویه یعنی ماه پیشین به پیشنهاد دهنده ی مخصوصش تحویل داده شد. ارزش آن بیش تر از 14 هزار دلار است که حال تبلیغاتش در تلویزیون ژاپن انجام می شود و احتمالاً یکی گرانترین ژامبون گوشت های عالم باشد.

مرتفع ترین پرنده ها جهان را بهتر بشناسید!

پرندگانی که که به دلیل پرواز در ارتفاعاتع به مرتفع ترین پرنده ها شناخته می شوند.
پرواز کردن نظیر یک پرنده , رویای هر انسانی است . ولی ما نیز هواپیما داریم و میتوانیم در آسمان ها پرواز کنیم ولی برخی از پرندگان می‌باشند که ارتفاع دوچندان بالاتری از هواپیما میگیرند . درین قسمت  10 گزینه از مرتفع ترین پرواز های پرنده ها را به شما معرفی خوا‌هیم کرد .

کرکس آند _ 4572 متر
این کرکس آمریکایی , یک پرنده است که در فراز افق های آمریکای جنوبی پرواز می نماید . این پرنده تقریبا بزرگ است و بیش تر از 15 کیلو وزن دارااست و تقریباً مرتفع ترین پرنده عالم به حساب آورده می شود و شیفته این است که در باد پرواز نماید .

لک لک سپید _ 4876 متر
لک لک سپید گردن تقریبا بلندی داراست که ارتفاع آن به یک متر نیز میرسد . معمولاً در نواحی گرم و آسیای مرکزی و غربی زندگی می نماید . این لک لک ها پرنده ها مهاجر بسیار قدرتمندی می‌باشند و فصل‌زمستان را در نواحی مرطوب آفریقا زندگی می نمایند .

پرنده نوک دراز آبی رنگ _ 6096
این پرنده ی مهاجر بسیار توانا است . منقار زیاد بلندی دارااست و معمولاً در آلاسکا و نواحی سرد استرالیا و نیوزلند معاش می نماید و به بلندترین ارتفاع گیر مهاجر فارغ از توقف مشهور است .

 

مرتفع ترین پرنده مانند پرنده نوک دراز

 

مرغابی وحشی _ 6400 متر
مرغابی وحشی یک پرنده مهاجر در آمریکای شمالی و اروپا است . راز وی سبز رنگ است و منقار رنگ زرد روشن داراست . پیشین از آغاز فصل‌زمستان به نواحی جنوبی می‌رود که در آن دمای هوا عادی است . به طور معمول دربین 300 تا 1200 متر اوج می‌گیرد ولی سوابق پرواز در طول 6400 متری را نیز داشته است .

لاشخور ریش دار _ 7315 متر
لاشخور ریش دار بخشی از اشکال بزرگ لاشخور است که در نواحی کوهستانی اروپای جنوبی بومی است و می‌تواند تا ارتفاع دوچندان زیادی را با وزن فی مابین 5 تا 7 کیلو گرم پرواز نماید . بال و پر های این پرنده زیاد قوی و بزرگ می‌باشند و آن را به فراز قله های بلند میرساند .

زاغ آلپ _ 8077 متر
این پرنده سایز نسبتا معمولی داراست و بر نوک کوه ها پرواز می نماید . محل زندگی آن نیز قله های کوهستانی اروپای جنوبی و آسیای مرکزی است . رنگ آن معمولاً زردرنگ است و منقاری به زردرنگ روشن دارااست . آشیانه آن هم جزو مرتفع ترین آشیانه پرنده ها در دنیا به حساب آورده می شود .

قوی فریاد کش _ 8229
این پرنده یک مهاجر بزرگ است که در چمنزارها و دریاچه ها نیز معاش می نماید . گردن زیاد بلندی دارااست , منقار وی زردرنگ و سیاه است و در زمستان به دانمارک , آلمان و بریتانیا مسافرت می نماید .

غاز پیشانی سپید _ 8839 متر
این پرنده مهاجر میتواند تا طول بیش تر از 8000 متری نیز پرواز نماید که فراتر از کوه اورست است . معمولاً بومی آسیای مرکزی است که به راحتی بر قله های هیمالیا پرواز می نماید که در آن دمای هوا به شدت پایین است . این پرنده گنجایش ریه فراوان بالایی نسبت به اشکال دیگر غازها و پرنده ها دارااست و سلول های خونی وی مضاعف دوچندان میباشند .

اردک ماهیخوار عادی _ 10058 متر
این پرنده دومی پرنده مرتفع در دنیا می‌باشد که قادر است بر فراز هیمالیا پرواز نماید که در نوالی اروپا و آسیا معاش می نماید و سایز آن چیزی در میان 1 . 8 و 2 . 4 متر است و شکل آن حین پرواز مشابه به حرف V است .

کرکس راپل گریفون _ 11277 متر
اسم این پرنده تحت عنوان مرتفع ترین پرنده عالم به ثبت رسیده است و بر فراز قله ها پرواز می نماید که فشار هوا در آن زیاد کم است ولی به دلیل وجود ریه های توانمند , دم‌وبازدم را در طول بالا برای وی راحت تر می نماید .

بازی محلی و سنتی عشایر

بازی محلی و سنتی عشایر

در زمستان و هنگام کوچ گرفتاریها , فرصت بازی محلی  کردن را از تمام مردم عشایر صلب کرده , البته در فصل تابستان وقتی که ایل در ییلاق است و اواخر زمستان که از قشلاق خارج گردیده اند و بارندگی های بهاره گرد و خاکها را شسته و هوا را تمیز است , فرصتی مناسب برای بازی است .

 

 

 

تنگ غروب آفتاب , پس از فراغت از کار , بخصوص پس از انقطاع بارندگی ها , جوان ها و نوجوان ها از چادرهای اطراف در محوطه ای صاف و عاری از سنگ و خاشاک , بازیهای خویش را شروع میکنند .

 

هنگام بازی غالبا اشخاص بیکار ایل , از پیرمرد مسن تا کودکان خردسال در اطراف میدان جمع شده و چون بازی گروهی است و حالت رقابت دارد , آنها‌را تشویق می نمایند .

 

 

 

بازی محلی آديل مانج ( پنجره بازى ) :

 

 

در اين بازى به قيد قرعه , يكى از بازيكنان روى زمين نشسته و پاهاى خود را دراز مى كند , سپس تمامی بازيكنان تک به تک از روى پاهاى او مى پرند . در مرحله دوم پاشنه پاى خود را بر روى پنجه پاى ديگرش قرار مى دهد , اشخاص اين بار از روى دو پاى وى خواهند پريد .

 

در مرحله سوم بازيكن نشسته يك دست خود «وجب باز شده» را بر روى دو پا قرار ميدهد و در مرحله چهارم از دست ديگرش استفاده مى كند . اگر هر فردى هنگام پريدن , پايش به بدن فرد نشسته تماس پيدا كند بازنده شده و بايد جاى فرد نشسته بنشيند .

 

در ادامه بازى , اگر همه افراد توانستند از روى دست و پاى فرد نشسته بپرند , به قيد قرعه , يكنفر ديگر تعیین شده و روبروى فرد نشسته مى نشيند طورى كه كف پاهايشان به هم مماس باشد و اين بار ارتفاع مانع , دوبرابر مى شود و يا برخى اوقات پاها را گشوده مى كنند و مانع به صورت طولى گسترش پيدا مى كند . در برخى نقاط , افراد نشسته تا چهار نفر افزايش پيدا مى كنند به اين صورت كه دو نفر از پاها و دو نفر ديگر از پنجه هايشان استفاده مى كنند و طول مى تواند به بيش از دومتر نيز رسد .

 

 

 

بازی محلی ترنا بازى ( كمربند بازى ) :

 

اين بازى تقريبا در بيشتر نقاط روستايى وعشايرى ايران و با نامهاى مختلفى رواج دارد . ابتدا به تناسب تعداد بازيكنان , دايره اى روى زمين كشيده ميشود , بعد از آن شركت كنندگان به دو گروه تقسيم شده به قيد قرعه , يك تيم داخل دايره و تيم دوم اطراف دايره مى ايستد .

 

گروه داخل دايره , ترناها و يا كمربندها را به صورت افقى با فاصله مساوى طورى قرار مى دهند كه يك سر ترنا بر روى خط دايره و سر ديگر ترنا به طرف مركز دايره باشد . هر فرد بايد براى مراقبت از ترنا , پاى خود را روى آن بگذارد و يا با رساندن پاى خود به پاى افراد بيرونى آنها را بسوزاند .

 

مجموعه بيرونى نيز بايد يا ترنا را بربايند و يا افراد داخل دايره را به بيرون بكشند . اگر يك ترنا به دست تيم بيرونى بيافتد سعى ميكند باضربات ترنا به پاى افراد درون دايره , آنها را وادار به عقب نشينى كرده و سوای اينكه پاى حريف به آنها بخورد , ترنا و يا افراد بيشترى را به بيرون بكشد . اگر پاى افراد داخل دايره به پاى يك فرد خارج از دايره برخورد كند , تيم بيرونى بازنده شده و بايد جاى دو تيم عوض شود .

 

 

معرفی بازی  دارچَکُل

 

بازی محلی بَردبَرد گَرَکى :

 

بازيکنان به دو گروه تقسيم مى‌شوند . آتشى روشن مى‌کنند و سنگ را در آتش مى‌گذارند تا داغ شود . سپس قرعه مى‌کشند تا گروهى که بايد از آتش نگهبانى نماید , مشخص شود . بعد چشم‌هاى اشخاص گروه ديگر را مى‌بندند و گروه نگهبان سنگ را از آتش بيرون آورده و در سياهى‌ها به دوردست پرتاب مى‌کند , بعد از آن چشم‌هاى گروه مقابل را باز مى‌کنند و آنها مى‌روند تا سنگ را پيدا نمایند ; گروه نگهبان نیز بايد همين کار را بکند . اگر گروه نگهبان سنگ را بيابد و آن را در آتش اندازد بازى به‌همين روال تکرار مى‌شود . ولی اگر کسى از گروه مقابل اين کار را بکند جاى دو تیم عوض مى‌شود .

بازی قيقاج :

بازی محلی

 

 

قيقاج در معناى لغوى به معناى حركت با پيچ و خم است , در اين بازى , افراد , سوار بر اسب در حالى كه به سرعت مى تازند , هدفى را نشانه مى گيرند و غالبا با اسلحه به سمت آن شليك مى كنند . بازى به اين ترتيب انجام مى شود كه در ميدان مسابقه هدفى را مشخص مى كنند . سواركاران ( زن و يا مرد ) با سرعت و چهارنعل , ضمن گردش ها و حركات آكروباتيك , مانند دورزدن هاى بخصوص و جهش از روى اسب , هدف را نشانه رفته و به شيوه هاى مختلف از روى اسب , از زير شكم و ميان دو دست اسب , تيراندازى مى كنند

 

در مراسم عروسى برخى از عشاير و يا اقوام غرب ايران هنگامى كه عروس را به خانه داماد مى آورند , سواركاران با انجام بازى قيقاج , همراه با نواى سرنا شادى و هيجان خاصى را به مراسم مى بخشند .

 

اين بازى كه متاثر از فرهنگ مردم منطقه است توام با حماسه و سلحشورى است و روحيه شهامت طلبى و پهلوانى را تقويت مى كند . اسب در زندگى اجتماعى عشاير ايران نقش حياتى و اسطوره اى دارد و بسيارى از فعاليت هاى زندگى با آن انجام مى شود .

 

 

داستان های آموزنده ایرانی

داستان های آموزنده ایرانی

داستان مادر زن و داماد هایش  که زنی سه دختر داشت که هر سه ازدواج کرده بودند . مادر زن دامادها , یکروز تصمیم گرفت میزان علاقه ای که دامادهایش به وی دارند را محاسبه نماید .

 

یکی دامادها را به خانه اش دعوت کرد و در حالی که در کنار استخر قدم میزدند از قصد وانمود کرد که پایش لیز خورده و خود را درون استخر انداخت .

 

دامادش فوراً . . . شیرجه رفت توی آب و او را نجات بخشید .

 

فردا صبح یک ماشین پژو ٢٠٦ نو جلوی پارکینگ خانه داماد بود و روی شیشه اش نوشته بود : «متشکرم! از سوی مادر زنت»

 

زن همین داستان را با داماد دومش هم کرد و این بار نیز داماد فوراً شیرجه رفت توی آب و جان زن را نجات بخشید .

 

داماد دوم نیز فردای آن روز یک ماشین پژو ٢٠٦ نو هدیه گرفت که روی شیشه اش متن بود : «متشکرم! از سمت مادر زنت»

داستان ایرانی

 

نوبت به داماد پایانی رسید .

 

زن باز نیز به عبارتی صحنه را تکرار کرد و خویش را به داخل استخر انداخت اما داماد از جایش تکان نخورد وی پیش خود فکر کرد وقتش رسیده که‌این پیرزن از دنیا برود پس چرا اینجانب خودم را به خطر بیاندازم؟

 

همین طور ایستاد تا مادر زنش در آب غرق شد و مرد .

 

فردا صبح یک خودرو بی ام ‌و آخرین مدل جلوی پارکینگ خانه داماد سوم بود که روی شیشه اش متن بود : «متشکرم! ازطرف پدر زنت»

 

داستان خانه اجاره ای و پیرزن

سه عدد دانشجو بودیم توی دانشگاهی در یکی از شهرهای کوچک قرار گذاشتیم همخونه بشیم .

 

خونه های اجاره ای کم بودند و اغلب قیمتشون بالا .

 

می خواستیم به دانشگاه نزدیک باشیم قیمتشم به بودجمون برسه . تا این که خونه ی پیر زنی را نشانمان دادند . نزدیک دانشگاه , تمیزو از هر لحاظ عالی . فقط مونده بود اجاره بها!

 

گفتند این پیرزن اول می خواد با شما صحبت کنه , رفتیم خونه اش و شرایطمون رو گفتیم

 

پیرزن پذیرش کرد اجاره را طبق بودجمون بدیم

 

که خیلی عالی بود .

 

فقط یه شرط داشت که هممونو شوکه کرد

 

اون اعلام کرد که هرشب باید یکی از شماها برای نماز منو به مسجد ببره در ضمن تا وقتی که اینجایید باید نمازاتون رو بخونید .

 

حقیقتا عجب شرطی

 

هممون مونده بودیم اینجانب پسری بودم که مدام دوستامو که نماز می خوندن مسخره می‌کردم دوتا دوست دیگمم ندیده بودم نماز بخونن . البته شرایط خونه هم خیلی خوب بود .

 

بعد از کمی مشورت قبول کردیم .

 

پیرزن خاطرنشان کرد یه ترم اینجا باشین اگه شرطو اجرا کردین می تونین تا فارغ التحصیلی همینجا باشید .

 

خلاصه وسایل خودمونو بردیم توی خونه ی پیرزن . شب اول قرار شد یکی دوستام پیرزنو ببره تا مسجد که پهلوی خونه بود . پاشد رفت و پیرزنو همراهی کرد . نیم ساعت بعد اومد و گفت مجبور شدم برم مسجد نماز جماعت شرکت کنم .

 

هممون به این داستان خندیدیم .

 

شب بعد من پیرزنو همراهی کردم با این‌که برام سخت بود رفتم صف آخر ایستادم و تا جایی که بلد بودم نماز جماعتو خوندم .

 

برگشتنه پیرزن گفت شرط که یادتون نرفته من صبحا ندیدم برای نماز بیدار بشید .

 

به دوستام گفتم از فردا ساعتمونو کوک کردیم صبح زود بیدار شدیم چراغو روشن کردیم و خوابیدیم .

 

شب بعداز مسجد پیر زن یک قابلمه غذای خوشمزه که درست کرده بود برامون آورد .

 

حقیقتا عالی بود بعد چند روز غذای عالی .

 

کم کم هر سه شب یکیمون میرفتیم نماز جماعت برامون جالب بود .

 

سپس یک ماه که صبح پامیشدیمو چراغو روشن می کردیم کم کم وسوسه شدم نماز صبح بخونم من که بیدار می شدم شروع کردم به نماز صبح خوندن . بعد از آن چند روز دوتا دوست دیگه نیز نماز صبح خودشونو می خوندند .

 

حقیقتا لذت بخش بود . لذتی که تا حالا تجربه نکرده بودم .

 

تا آخر ترم هر سه تا با پیر زن به مسجد میرفتیم نماز جماعت . خودمم باورم نمی شد .

 

 

نماز خون شده بودم به هیچ وجه اون خونه حال و هوای خاصی داشت . هرسه تامون تغییر کرده بودیم . بعضا وقتا هم پیرزن از یکیمون خواهش می کرد یه سوره کوچک قرآن را بامعنی براش بخونیم .

 

تازه با قرآن و معانی اون آشنا می شدم .

 

چقدر عالی بود .

 

بعداز چهار سال تازه فهمیدیم پیرزن تموم اون سوره ها را حفظ بوده پیرزن ساده ای در یک شهر کوچک فقط با عملش و رفتارش هممونو تغییر داده بود .

 

 

 

داستان زیبای بازنده و سخنرانی

داستان زیبای بازنده

. . . بعد سخنرانی جایی که ناهار میدادن خیلی شلوغ بود . بالاخره یه میز پیدا کردیم که دو تا خانم نشسته بودن و دقیقا جای خالی به اندازه ی ما بود . فارغ از اینکه نگاه مستقیمی به خانم ها گفتم : «اشکالی نداره ما اینجا بشینیم»؟

 

روی همون میز نشستیم و شروع کردیم به غذا خوردن . حین غذا خوردن در مورد اتفاقات اون روز صحبت می کردیم و صحبت های پراکنده ای از موضوعات گوناگون . تو اون برهه زمانی صرفا یک بار سرم رو بالا آوردم تا دخترهایی که روبرومون نشسته بودن رو ببینم . اون هم از سر خجالت به ثانیه نکشید . اما دلیل اصلی این رفتار نگرانی من در رابطه احساس امنیت و آرامش اون دوتا دختر بود . با خودم فکر میکردم اگر بخوام مستقیم یا این که چندباره بهشون نگاه کنم , باعث آزارشون میشه . یه مقداری سعی می کردم مودبانه تر از موقعیت عادی غذا بخورم : – )

 

بعداز حدود نیم ساعت , غذاشون تموم شده بود و بلند شدن و رفتن . از ما زودتر شروع کرده بودن و ما هنوز به نصف هم نرسیده بودیم . پس از رفتنشون , به دیقه نکشید که کل سالاد از رو میز برگشت کف زمین . تو دلم گفتم « خدا رو شکر اینا زودتر رفتن . چقدر ضایع میشد!»

 

. . . عصر , داشتم اخبار و مطالب مربوط به همایش رو تو شبکه های مجازی پیگیری می‌کردم که اتفاقی یه عکسی دیدم . یک سری نفر توی عکس بودن و من ناخودآگاه با خودم گفتم « این چهرش چقدر خوبه» . . .

 

روز دوم

. . . عصر بود و فقط چندتا سخنرانی تا تموم شدن همایش مونده بود . برای ورود به تالار صف بود . وارد صف که شدم دیدمش! سعی کردم بدون این‌که متوجه بشه یکم با دقت تر نگاهش کنم . اما بازم همون احساسات دائمی ( شرم , حیا , خجالت , ترس یا این که هرچیز دیگه ای که بوده ) اومد سراغم . بالاخره برای اینکه از دستش ندم , اسمش رو از روی کارتش خوندم و مراقبت کردم .

 

. . . سخنرانی آخر هم تموم شد . میخواستیم با یکی‌از سخنران ها عکس بگیریم . از قضا این هم با دوستش اونجا بودن . کلی صحبت کردن با سخنران و آخرش عکس هم به چنگ آوردن . من مجدد اسمش رو خوندم که مطمئن بشم درست یادم مونده . عکس یادگاری رو گرفتیم و رفتیم برای اختتامیه اما هرچقدر منتظر موندیم نیومدن . ما هم به هوای این که برنامه ی اختتامیه طول میکشه و خسته کنندست اونجا رو ترک کردیم .

 

پس از روز دوم سخنرانی

. . . مجدد داشتم اخبار و عکس های همایش رو نگاه میکردم که باز همون عکس رو دیدم . همون عکسی که ناخودآگاه با خودم گفته بودم چهره ی این طرف چقدر خوبه . بیشتر که نگاه کردم دیدم این همونیه که امروز اسمش رو حفظ کردم . برام جذاب بود که قبلا دیده بودمش . همین که خواستم صفحه رو اسکرول کنم و به خوندن مطالب ادامه بدم یهو یادم اومد این همونیه که روز گذشته سر یه میز ناهار خوردیم . با خودم گفتم خاک بر سرت که با طرف سر یه میز ناهار خوردی , عکسش رو هم دیدی , اسمش رو هم بلدی , البته هنوز نمی تونی تشخیص بدی این همونه!

 

پس از روزها . . .

متوجه شدم که‌این طرف با یه واسطه آشناس . آن‌گاه هم فهمیدم همشهری هستیم . آن گاه هم دیدم رشته ی تحصیلی مشترک داریم و زمینه های فعالیت کاریمون هم مشابه به هم میباشد . می ترسیدم بیشتر تحقیق کنم و بفهمم فامیل بودیم و خبر نداشتیم : – )

 

تصمیم من

. . . تصمیم گرفته بودم برم بهش بگم که نسبت بهش احساس متفاوتی دارم . درست نبود اینطوری آویزان بمونم . یه احساس یک طرفه بدون این‌که اون بدونه . ساعت های زیادی که  توی سخنرانی بهش تامل میکردم و ترس از اینکه خیال بافی ها مانع بشه برای این‌که با حقیقت روبرو بشم . کلی فکر کردم و بالاخره تصمیم قطعی گرفتم .

 

وقت اجرا

. . . هنگامی رسیدم دیدم با دوستاش جلوی در منتظرن . رفتم صبحونه خوردم و با چند نفر صحبت کردم . وقتی وارد تالار شدم , فقط ردیف آخر جا بود . من نیز برای این که جلوی راه نباشم , رفتم وسط ردیف انتها نشستم که رفت و آمد فراوان نباشه . یهو دیدم صندلی جلوییم نشسته : – ) . انگار خیالم راحت شد که چیزی رو گم نکردم .

سخنرانی و چشم های زیباش

 

به صحبت های سخنرانی گوش می دادم . هم‌زمان چیزایی که می خواستم بهش بگم رو با خودم مرور می‌کردم . هزاربار اینکه او‌لین چیزی که بهش میگم چی باید باشه؟ «سلام . . . خوبید؟» , «ببخشید . . . » , «عه , شما رو قبلا جایی ندیدم . . . » . چیزای که به ذهنم می رسید یکی‌از یکی ضایع تر بود . همینطوری که داشتم با خودم تمرین می کردم . . . متوجه شدم داره با کسی صحبت می کنه . یکم که نگاه کردم دیدم یه پسری کنارش نشسته و ظاهرا صمیمی هم هستن . با خودم گفتم لابد برادر یا قوم یا دوست دوستشه .

 

گذشت و موقع استراحت پسره رو از روبرو دیدم . طرف رو قبلا دیده بودم . بعد از آن که خوب فکر کردم , مشکوک شدم این رو با کس دیگه ای دیده بودم قبلا . ولی چون مطمئن نبودم و درست یادم نمیومد , بیشتر به این موضوع اندیشه نکردم . ولی این حدس رو میزدم که طرف به بهونه ی استارتاپ و با گفتن ( من یه استارتاپ دارم که . . . ( تونسته ارتباط برقرار کنه .

 

کل اون روز دنبال یه فرصت کوتاه بودم که باهاش فقط یه سلام و احوالپرسی کنم و بگم که قبلا نیز شما رو دیدم و فلانی آشنای مشترکمونه . ولی نسبتاً همه ی زمان ها رو با هم بودن و . . .

 

ذهن مغشوش من در حین سخنرانی

با خودم مشغول بودم . هر چیزی به ذهنم میومد . ولی چیزی که خیلی باهاش درگیر شدم این بود که ارزشش برای من داشت کم میشد . چون حس می‌کردم با چیزی که تو ذهنم ازش ساختم فرق داره . برای این که غرورم نشکنه تو اون سخنرانی مجبور بودم حداقل پیش خودم تحقیرش کنم . اما حتی این کار رو نیز نتونستم کنم . نه این که برام عزیز شده باشه , فقط برای این که احترام و ارزشش پیشم کم نشه . در میان خودم و اون , یکی باید تقصیر این ( نرسیدن ( رو به عهده می گرفت . تفکر کردم و دیدم که تقصیر منه . آنگاه هم کلی فکر کردم و به خودم باوروندم ( خودم رو مجبور کردم که اعتقاد کنم ) که‌این احساس من بهش ساخته ی ذهنم بوده و بخاطر کمبودهایی که هرکسی تو زندگیش داره خودم رو گول زدم که من از این خوشم میاد و . . .

 

حالا بعد از سخنرانی

حالا که‌این رو می نویسم . ناهار خوردن , سخنرانی ، خوندن اسمش , نگاه ها , رنگ لباسش و رفتارهاش رو لحظه به لحظه یادمه . حتی اون وقتی که روبرو شدیم و من جرات نداشتم تو چشماش نگاه کنم . و من هنوز با خودم درگیرم . درگیر این که نذارم برام بی ارزش بشه . از طرفی هم چون با کس دیگست , نمی تونم هیچ حد و مرزی در نظر نگیرم . یه وقتایی با خودم میگم احساس اینجانب بهش ساختگی بوده . البته شایدم اینطور نباشه . احتمالا دارم انکارش می‌کنم , برای این‌که نذارم ارزشش کم شه .

 

خلاصه این‌که حالا من یه بازنده ام .

 

داستانی کوتاه از کتاب سوپ جو اطلاعات لطفا

داستانی کوتاه از کتاب سوپ جو

داستانی زیبا از کتاب سوپ جو

 

ما یکی از اول خانواده‌هایی در شهرمان بودیم که صاحب تلفن شدیم . و اطلاعات  آن موقع من 9 – 8 ساله بودم . یادم می‌آید که قاب برّاقی داشت و به دیوار نصب شده بود و گوشی‌اش به پهلوی قاب آویزان بود . اینجانب قدم به تلفن نمی‌رسید ولی همیشه وقتی مادرم با تلفن صحبت می کرد با شیفتگی به حرف‌هایش گوش می کردم .

 

سپس من پی بردم که یک جایی در داخل آن دستگاه , یک آدم شگفت‌انگیزی زندگی میکند به اسم «اطلاعات لطفاً» , که همه چیز را در مورد همه‌کس میداند .

وی شماره تلفن و نشانی همه را بلد بود .

 

اول تجربۀ شخصی من با «اطلاعات لطفاً» روزی بود که مادرم به خانۀ همسایه‌مان رفته بود . من در زیرزمین خانه با ابزارهای جعبه ابزارمان بازی می‌کردم که ناگهان با چکش بر روی انگشتم زدم درد وحشتناکی داشت ولی گریه فایده نداشت زیرا کسی در خانه نبود که با من همدردی نماید انگشتم را در دهانم می‌مکیدم و دور خانه راه می‌رفتم که ناگهان چشمم به تلفن افتاد تخت‌گاز یک چهارپایه از آشپزخانه آوردم و زیر گوشی تلفن گذاشتم و روی آن رفتم و گوشی را برداشتم و نزدیک گوشم بردم .

و توی گوشی گفتم «اطلاعات لطفاً» چند ثانیه بعد صدایی در گوشم پیچید :

 

«اطلاعات بفرمائید»

 

من در حالی که اشک از چشمانم می‌آمد گفتم «انگشتم درد می‌کند»

«مادرت خانه نیست؟»

«هیچکس بجز من خانه نیست»

«آیا خونریزی داری؟»

«نه , با چکش روی انگشتم زدم و خیلی درد می‌کند»

«آیا می‌توانی درِ جایخیِ یخچال را باز کنی؟»

«بله , می‌توانم»

«پس از آنجا کمی یخ بردار و روی انگشتت نگهدار»

 

بعد از آن روز , من برای هر کاری به «اطلاعات لطفاً» مراجعه می کردم . . .

 

مثلاً موقع امتحانات در درس‌های جغرافی و ریاضی به من کمک میکرد .

 

یکروز که قناری‌مان مرد و من خیلی ناراحت بودم دوباره سراغ «اطلاعات لطفاً» رفتم و ماجرا را برایش تعریف کردم .

 

وی به حرف‌هایم گوش داد و با من همدردی کرد .

به وی گفتم : «چرا پرنده‌ای که چنین زیبا می خواند و همۀ اهل خانه را شاد می‌کند باید گوشۀ قفس بیفتد و بمیرد؟»

او به من گفت «همیشه یادت باشد که دنیای دیگری هم برای آواز خواندن هست»

من کمی تسکین یافتم .

 

یک روز دیگر به وی تلفن کردم و پرسیدم کلمۀ fix را چطور هجّی می‌کنند .

 

1سال بعداز شهر کوچکمان ( پاسیفیک نورث وست ) به بوستن نقل مکان کردیم و من خیلی دلم برای دوستم تنگ شد .

 

«اطلاعات لطفاً» متعلّق به همان تلفن دیواری قدیمی بود و من هیچگاه با تلفن جدیدی که روی میز خانه‌مان در بوستن بود تجربۀ مشابهی نداشتم .

 

من کم‌کم به سن نوجوانی رسیدم البته هرگز خاطرات آن مکالماتا با اطلاعات لطفا را فراموش نکردم .

 

غالباً در لحظات تردید و سرگشتگی به یاد احساس امنیت و آرامشی که از وجود دوست تلفنی داشتم می‌افتادم .

حقیقت چقدر مهربان و صبور بود و برای یک پسربچه چقدر وقت می‌گذاشت .

 

چند سال بعد , بر سر راه رفتن به دانشکده , هواپیمایم در سیاتل برای نیم ساعت توقف کرد .

 

من 15 دقیقه با خواهرم که در آن شهر زندگی می‌کرد تلفنی حرف زدم

و بعد بدون آن که فکر کنم چکار دارم میکنم , تلفن اپراتور شهر کوچک دوران کودکی را گرفتم و گفتم «اطلاعات لطفاً» .

 

 گفتم اطلاعات لطفا به طرز معجزه‌آسایی همان صدای آشنا جواب داد .

«اطلاعات بفرمائید»

من سوای آن که از قبل فکرش را کرده باشم پرسیدم «کلمۀ fix را چطور هجّی می‌کنند؟»

 

مدتی سکوت برقرار شد و سپس وی گفت «فکر می‌کنم انگشتت دیگر خوب شده باشد . »

من خیلی خندیدم و گفتم «خودت هستی؟»

و ادامه دادم «نمی‌دانم می‌دانی که در آن دوران چقدر برایم با ارزش بودی یا نه؟»

 

وی گفت «تو نیز می‌دانی که تلفن‌هایت چقدر برایم با ارزش بودند؟»

 

اینجانب به او گفتم که در تمام این سال‌ها بارها به یادش بوده‌ام و از او اجازه خواستم که بار بعد که به ملاقات خواهرم آمدم دوباره با او تماس بگیرم .

 

اطلاعات لطفا

 

وی ذکر کرد «حتماً این کار را بکن . اسم من شارون است . و به تو میگویم اطلاعات لطفا

 

سه ماه بعد به سیاتل برگشتم .

تلفن کردم اما صدای دیگری پاسخ داد .

«اطلاعات بفرمائید»

«می‌توام با شارون صحبت کنم؟»

«آیا دوستش هستید؟»

«بله , دوست قدیمی»

«متأسفم که این مطلب را به شما میگویم . شارون این چند سال آخر به صورت نیمه‌وقت کار می کرد چون بیمار بود . او 5 هفته پیش در گذشت»

 

قبلی از این‌که تلفن را قطع کنم گفت «شما گفتید دوست قدیمی‌اش می‌باشید .

آیا همان کسی می‌باشید که با چکش روی انگشتتان زده بودید؟»

با تعجب گفتم «بله»

«شارون برای شما یک پیغام گذاشته است . وی به من گفت اگر شما زنگ زدید آن را برایتان بخوانم»

آنگاه چند لحظه طول کشید تا درِ پاکتی را باز کرد و گفت :

«نوشته به او بگو دنیای دیگری هم برای آواز خواندن است .

خودش منظورم را می‌فهمد»

اینجانب از او تشکر کردم و گوشی را گذاشتم .

 

هیچ گاه تأثیری که ممکن است بر دیگران بگذارید را دست کم نگیرید .

 

تقديم به همه ي آدمهاي تاثير گذار زندگي مان .

 

 

پیرمرد فقیر و مرد نادان خر سوار

کاربرد ضرب المثل اگر خیلی باسوادی برو خط پیشانی خودت را بخوان :

در مورد کسانی به کار می‌رود که به دیگران پند و اندرز بیهوده می دهند . که پیرمرد فقیر در این مورد داستان ساز شده است

روایت ضرب المثل در صورتی‌که خیلی باسوادی برو خط پیشانی خودت را بخوان :

روزی مرد نا‌آگاهی به همراه الاغش که خورجین سنگینی بر پشتش بسته بود به قصد فروش کالایش به طرف شهر دیگری تکان کرد . یک‌سری ساعتی از حرکت آنها گذشته بود که خورشید به‌تدریج به میانه اسمان رسید و هوا خیلی گرم شد . مرد خسته و تشنه شد , در حالیکه خودش و الاغش به شدت عرق می‌ریختند تا این‌که به محل مناسبی که نیز درختی بود تا از سایه‌ی آن استفاده نماید و نیز چشمه‌ی آبی رنگ بود تا تشنگیش را برطرف نماید رسید .

مرد تصمیم گرفت برای این‌که الاغ بیچاره خستگی‌اش در برود بار سنگینی که بر روی دوش الاغ بود را روی زمین بگذارد تا حیوان بیچاره نیز ساعتی استراحت نماید . اما هرچه تلاش کرد , دید بار سنگین‌تر از آن است که تنهایی بتواند تکانش دهد .

کمی که گذشت پیرمرد فقیر و بیچاره‌ای با لباس‌های کهنه وصله‌دار از آن محلّ می‌گذشت . مرد جلو رفت و درود و علیک کرد و گفت : پدرجان می‌توانی به من امداد کنی؟ توشه این حیوان دوچندان بسیار است و من می‌خواهم بارش را روی زمین بگذارم تا کمی خستگی در نماید . پیرمرد امداد کرد و سر خورجین را گرفت و با یاری مرد خورجین سنگین را از دوش قاطر برداشتند . الاغ سریع رفت و گوشه‌ای آغاز به چریدن کرد .

صاحب قاطر از پیرمرد تشکر کرد و بیان کرد : دست شما درد نکند . این خورجین خیلی سنگین بود . نمی‌توانستم به تنهایی آن را بردارم . پیرمرد لبخندی زد و اذعان کرد : آره سنگین بود , مگر چه چیزی در خورجین ریخته‌ای؟

مرد خاطرنشان کرد :

یک طرف خورجین را پر‌از ظرف مسی کرده‌ام و طرف دیگرش نیز قوه سنگ ریخته‌ام تا تعادل داشته باشد و حیوان بتواند روش برود .

پیرمرد فقیر خنده‌اش گرفت . خاطرنشان کرد : راست می‌گویی؟ تو یک طرف قلوه سنگ ریختی یک طرف ظرف مسی! مرد گفت : آری , وگرنه چه جوری می‌توانم تعادلش را نگه دارم؟ پیرمرد فقیر گفت : خوب مرد حسابی چرا ظرف‌ها را تقسیم نکردی؟ نصفش این طرف خورجین و نصفی دیگر آن طرف؟ تعادلش نیز حفظ می شد آن وقت می‌توانی قلوه سنگ‌ها را خالی کنی و به دور بریزی . اصلاً بار خورجینت کم‌تر می‌شود و قاطر بیچاره تندتر راه می رود .

 

صاحب و مالک الاغ گفت : راست می‌گویی , چرا تا هم اکنون به ذهن خودم نرسیده بود . و بعد به امداد پیرمرد تمام قلوه سنگ‌هایی که در خورجین ریخته بود را خالی کرد و به جایش ظرف‌های مسی را دو قسمت کرد تا تعادل بار هم حفظ شود . کارشان که به آخر رسید مرد صاحب و مالک قاطر بیان کرد : پیرمرد تو که به نظر آدم باهوش و دنیادیده‌ای می‌آیی پس چرا به این شکل , با فقر و فلاکت زندگی می‌کنی؟

پیرمرد فقیر

پیرمرد فقیر ذکر کرد

: من هم زمانی مثل تو بودم و مقداری دارایی داشتم و با آن دادوستد میکردم , اما کارم حساب و کتاب درستی نداشت . همین هم باعث ورشکستگی و فلاکت من شد . بر پیشانی من فقر مندرج . مرد اظهار‌کرد : یعنی چی؟ واقعاً تو یک روزی صاحب دادوستد بودی البته نتوانستی آن را حفظ کنی و دارایی‌ات را از دست دادی؟ مرد خشمگین شد و گفت : برخیز و امداد کن تا قلوه سنگ‌ها را بار خورجین الاغم بکنم .

پیرمرد با تعجب او را نگاه کرد و ذکر کرد : برای چی؟ مگه چی شده؟ مرد در جواب گفت : تو اگر آدم دانایی بودی و سر از حساب و کتاب درمی‌آوردی , می‌بایست خطی که روی پیشانی‌ات نوشته بود می‌خواندی و به موقع آن را تغییر می‌دادی تا به این روز فقر و بیچارگی نیفتی .

پیرمرد حیرت زده رفتار مرد را نگاهی کرد , که چه‌گونه قلوه سنگ‌ها را هم راستا خورجین و در طرف دیگر خورجین ظرف‌های مسی را ریخت . پیرمرد چون هیچ حرفی برای اعلام کردن نداشت سکوت کرد و بدون این‌که خداحافظی کند به مسیر خودش ادامه داد .

داستان کوتاه چقدر خدا داری؟

داستان کوتاه چقدر خدا داری؟

حکایت جالب و خواندنی چقدر خدا داری؟

مرد و زنی با خدا نزد شیوانا آمدند و از او خواستند برای بدرفتاری فرزندانشان توجیهی بیاورد .

مرد گفت : “ اینجانب همیشه سعی کرده‌ام در زندگی به پروردگار معتقد باشم . همسرم هم همین طور , اما چهار فرزندم نسبت به رعایت مسایل اخلاقی بی‌اعتنا هستند و آبروی ما‌را در دهکده برده‌اند . چرا با وجودی که هم من و نیز همسرم به خدا ایمان داریم , دچار این ایراد شده‌ایم؟

شیوانا به آنها بیان کرد : “ ساختمان خانه خویش را برایم تشریح نمائید . ”

مرد با تعجب جواب داد : “ این چه ربطی به موضوع دارد؟ حیاط بزرگ است و دیوارهای کوتاهی دارد . یک ساختمان بزرگ میانه آن قرار گرفته که داخل آن اتاق‌های بزرگ با پنجره‌های بزرگ , اثاثیه درون ساختمان هم زیاد کامل است . در گوشه حیاط نیز انبار بزرگی داریم , آن سوی حیاط نیز آشپزخانه و حمام و توالت قرار گرفته است . ”

شیوانا پرسید : “ درون این خانه بزرگ چه قدر خدا دارید؟ ”

زن با تعجب پرسید : ” منظورتان چیست! مگر می‌توان درون خانه پروردگار داشت؟ ”

 

شیوانا ذکر کرد : “ آری ! فقط باور داشتن کافی نیست! باید معبود را در کل زندگی پخش کرد و در هر قسمت از زندگی و فکر و کارمان سهم خدا را هم در لحاظ بگیریم . برایم بگویید در هر اتاق چه قدر جا برای کارهای خدایی کنار گذاشته‌اید؟ آیا تا به اکنون در آن منزل برای فقیران مراسمی برگزار کرده‌اید؟ آیا از آن آشپزخانه برای پختن غذا برای در راه مانده‌ها و تهی‌دستان استفاده‌ای شده‌است؟ آیا پرده‌ای که به پنجره‌ها آویخته‌اید نقشی خدایی بر آن ها وجود دارد؟ بروید و ببینید چه قدر در معاش خودتان خدا را پخش کرده‌اید و رد پای خداوند را در کجاهای منزلتان می‌توانید پیدا نمائید .

در‌صورتی‌که چهار فرزند شما به بی‌راهه کشانده شده‌اند , این نشان آن است که در آن خانه , حضور خداوند را کم دارید . اعتقادی را که مدعی آن میباشید به صورت عملی در زندگی‌تان پخش نمائید , خواهید دید که نه صرفا فرزندان‌تان بلکه اکثری از جوان ها و پیروان اطراف شما نیز به راه راست کشانده خواهند شد . ”

 

 

 

 

 

 

 

داستان ها و حکایت های خواندنی ایرانی

داستان ها و حکایت های خواندنی ایرانی

داستان کوتاه و آموزنده آكواريوم

دانشمندي آزمایش جالبی انجام داد , وی یک اکواریم شیشه‌ای ساخت و اونو با یک دیوار شیشه‌ای دو قسمت کرد‌ .

تو یه قسمت یه ماهی بزرگتر انداخت و در نصیب دیگه یه ماهی کوچیکتر .
ماهی کوچیکه صرفا غذای ماهی بزرگه بود و دانشمند به اون غذای دیگه‌ای نمی‌داد…

وی برای خوردن ماهی کوچیکه بارها و بارها به طرفش حمله میکرد , اما هر بار به یه دیوار نامرئی می‌خورد . همون دیوار شیشه‌ای که اونو از غذای مورد علاقش جدا میکرد .

بالاخره بعداز مدتی ازحمله به ماهی کوچیک منصرف شد . وی باور کرده بود که رفتن به اون طرف اکواریوم و خوردن ماهی کوچیکه کار غیر ممکنیه . دانشمند شیشه‌ی وسط رو برداشت و راه ماهی بزرگه رو باز کرد… ولی ماهی بزرگه هرگز به سمت ماهی کوچیکه یورش نکرد .

میدانید چرا؟
اون دیوار شیشه‌ای دیگه وجود نداشت , البته ماهی بزرگه تو ذهنش یه دیوار شیشه‌ای ساخته بود .
یه دیوار که شکستنش از شکستن هر دیوار واقعی سخت‌تر بود اون دیوار باور خودش بود . باورش به محدودیت . باورش به‌وجود دیوار . باورش به ناتوانی…

داستان چوپان و مار

ﭼﻮﭘﺎﻧﯽ ﻫﺮ ﺭﻭﺯ ﮐﺎﺳﻪ ﺷﯿﺮﯼ ﺟﻠﻮی ﺳﻮﺭﺍﺧﯽ می‌گذاشت . ﻣﺎﺭﯼ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﻣﯽ‌آمد , ﺷﯿﺮ را می خورد ﻭ سکه‌اﯼ ﺩﺭ ﺁﻥ می‌انداخت .

ﭼﻮﭘﺎﻥ ﻣﺮﯾﺾ ﺷﺪ . ﺑﻪ ﭘﺴﺮﺵ ﮔﻔﺖ ﻫﻤﺎﻥ ﮐﺎﺭ ﺭﺍ ﺑﮑﻨﺪ . ﭘﺴﺮ ﻭﺳﻮﺳﻪ ﺷﺪ ﻭ ﺧﻮﺍﺳﺖ ﻣﺎﺭ ﺭﺍ بکشد ﻭ ﺗﻤﺎﻡ ﺳﮑﻪﻫﺎ ﺭا ﺑﺮﺩﺍﺭﺩ .

ﻫﻤﯿﻦ ﮐﺎﺭ را ﮐﺮﺩ .

ﻭﻟﯽ ﻣﺎﺭ ﺯﺧﻤﯽ ﺷﺪ و ﭘﺴﺮ را نیش زد و ﭘﺴﺮ ﻣﺮﺩ . ﭼﻮﭘﺎﻥ ﻣﺪﺗﯽ ﺑﻌﺪ ﺑﯽﭘﻮﻝ ﺷﺪ ﻭ ﺑﻪ ﺭﺳﻢ ﻗﺪﯾﻢ , ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﮐﺎﺳﻪ ﺷﯿﺮﯼ ﺟﻠﻮی ﺳﻮﺭﺍﺥ ﮔﺬﺍﺷﺖ .

ﻣﺎﺭ ﺷﯿﺮ را ﺧﻮﺭﺩ ﻭ ﺳﮑﻪﺍﯼ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺩﺍﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ : «ﺩیگر ﺑﺮﺍیم ﺷﯿﺮ ﻧﯿﺎور , ﭼﻮﻥ ﻧﻪ ﺗﻮ ﻣﺮﮒ ﭘﺴﺮﺕ را فراموش میکنی و ﻧﻪ ﻣﻦ ﺩﻡ ﺑﺮﯾﺪﻩام را . »

ﮔﺎﻫﯽ ﺑﺎﯾﺪ ﺩﻝ ﮐﻨﺪ ﺗﺎ ﺯﺧﻢ ﮐﻬﻨﻪ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﺷﻮﺩ .

طوطی و بغال

یک فروشنده در مغازه خود , یک طوطی سبز و خوشگل داشت . طوطی , مانند بشر ها سخن می زد و گویش آدم ها را بلد بود . پاسبان مغازه بود و با مشتری ها مزاح می‌کرد و آن‌ها را می خنداند . و بازار فروشنده را گرم میکرد .

یک روز از یک مغازه به طرف دیگر پرید . بالش به شیشة روغن خورد . شیشه به‌زمین‌خورد و ناکامی و روغن ها ریخت . هنگامی فروشنده آمد , دید که روغن ها ریخته و فروشگاه چرب و آلوده شده‌است . فهمید که فعالیت طوطی است . چوب برداشت و بر سر طوطی زد . سر طوطی زخمی شد و موهایش ریخت و کَچَل شد . سرش طاس طاس شد .

طوطی دیگر حرف نمی گفت و شیرین سخنی نمیکرد . فروشنده و مشتری هایش غمگین بودند . مرد فروشنده از کار خود پیشمان بود و می گفت کاش دستم می ناکامی تا طوطی را نمی زدم وی دعا میکرد تا طوطی دوباره سخن بگوید و بازار او را گرم نماید .

روزی فروشنده غمگین کنار دکان نشسته بود . یک مرد کچل طاس از خیابان می گذشت سرش صاف صاف بود مانند پشت کاسة مسی .

یک دفعه طوطی بیان کرد : ای مرد کچل , چرا شیشة روغن را شکستی و کچل شدی؟

تو با این فعالیت به انجمن کچل ها آمدی و عضو انجمن ما شدی¿ نباید روغن ها را می ریختی . مردمان از مقایسة طوطی خندیدند . او تاءمل می کرد هر که کچل باشد . روغن ریخته است .

داستان ضرب المثل های ایرانی

داستان ضرب المثل های ایرانی

کاربرد ضرب المثل :

ضرب المثل «شتر را خواستند نعل کنند , قورباغه نیز پایش را بالا آورد»/ اندر احوال دخالت بیجا

بیشتر در مواقعی به کار میرود که فردی سوای آگاهی و دیدن جوانب یک کار , خود را به میان می‌اندازد و به قول معروف میخواهد عرض‌اندامی نماید .

خلاصه‌ای از آنچه مصطفی رحماندوست در کتاب ضرب‌المثل خویش آورده است را در اینجا میاوریم .

داستان ضرب المثل :

روزی جمعیت زیادی معرکه گرفته بودند و دور هم جمع شده بودند . دیگرانی نیز که از آنجا رد می‌شدند از روی کنجکاوی می‌رفتند تا ببینند چه خبر شده‌است .

از قرار شتربانی بود که می‌خواست به پای شترش نعل بکوبد . می‌گفت شترم بار مرا این طرف و آن طرف می‌برد و من زندگی‌ام را با بارکشی اوست که می‌گذرانم . می‌ترسم درین رفت و آمدها پایش آسیب ببیند و من بمانم و دردسرش .

ضرب المثل های ایرانی

دیگرافراد به این صحبت او خندیدند . هرکس چیزی می‌گفت : یکی می‌گفت : آخر چه کسی بر پای شترش نعل زده که تو میخواهی بکوبی . شتری که فارغ از نعل بار میبرد , دیگر به نعل چه نیازی دارد . سری را که درد نمی‌کند را نباید دستمال بست .

دیگری می‌گفت : سم شتر هم مثل اسب و الاغ است , نعل نداشته باشد زخمی میگردد .

خلاصه که هرکس در آن جمع حرفی می‌زد البته مهم این حرف‌ها نبود . . مهم شتری بود که نمی‌خواست و حوصله نداشت که بر چهار پایش نعل و میخ آهنین بکوبند . از همین رو همه سنگینی‌اش را انداخته بود روی پاهایش و هیچ‌کس نمی‌توانست آن را بلند نماید .

گفتگو در بین جمعیت همین‌طور ادامه داشت که قورباغه‌ای که در آن نزدیکی‌ها زندگی می کرد هم به جمع اضافه شد . مقداری منتظر ماند تا ببیند نتیجه چه می گردد . سر آخر خود را به فی مابین معرکه انداخت . بر کوهان شتر سوار شد و گفت : باباجان این شتر بیچاره فکر می‌کند , نعل‌کوبی درد دارد .

بیایید و بر پای من نعل بزنید تا ببیند که اصلا دردی نیز ندارد . بعد پایش را بالا آورد و با این کار همه را به خنده انداخت .

شتر که دید وی خود را وارد معرکه کرده , تکانی به خود داد و قورباغه را بر زمین و جفتکی انداخت و از میان جمع فرارو گریز کرد .

از آن به بعد زمانی شخص آگاه و باتجربه‌ای خود از قبول کاری سرباز میزند , اما آدم نا‌آگاهی که از گرفتاری آن کار خبر ندارد , برای انجامش داوطلب می گردد , می‌گویند : «شتر را می‌خواستند نعل نمایند , قورباغه هم پایش را بالا آورد . »