داستان ها و حکایت های خواندنی ایرانی

داستان ها و حکایت های خواندنی ایرانی

داستان کوتاه و آموزنده آكواريوم

دانشمندي آزمایش جالبی انجام داد , وی یک اکواریم شیشه‌ای ساخت و اونو با یک دیوار شیشه‌ای دو قسمت کرد‌ .

تو یه قسمت یه ماهی بزرگتر انداخت و در نصیب دیگه یه ماهی کوچیکتر .
ماهی کوچیکه صرفا غذای ماهی بزرگه بود و دانشمند به اون غذای دیگه‌ای نمی‌داد…

وی برای خوردن ماهی کوچیکه بارها و بارها به طرفش حمله میکرد , اما هر بار به یه دیوار نامرئی می‌خورد . همون دیوار شیشه‌ای که اونو از غذای مورد علاقش جدا میکرد .

بالاخره بعداز مدتی ازحمله به ماهی کوچیک منصرف شد . وی باور کرده بود که رفتن به اون طرف اکواریوم و خوردن ماهی کوچیکه کار غیر ممکنیه . دانشمند شیشه‌ی وسط رو برداشت و راه ماهی بزرگه رو باز کرد… ولی ماهی بزرگه هرگز به سمت ماهی کوچیکه یورش نکرد .

میدانید چرا؟
اون دیوار شیشه‌ای دیگه وجود نداشت , البته ماهی بزرگه تو ذهنش یه دیوار شیشه‌ای ساخته بود .
یه دیوار که شکستنش از شکستن هر دیوار واقعی سخت‌تر بود اون دیوار باور خودش بود . باورش به محدودیت . باورش به‌وجود دیوار . باورش به ناتوانی…

داستان چوپان و مار

ﭼﻮﭘﺎﻧﯽ ﻫﺮ ﺭﻭﺯ ﮐﺎﺳﻪ ﺷﯿﺮﯼ ﺟﻠﻮی ﺳﻮﺭﺍﺧﯽ می‌گذاشت . ﻣﺎﺭﯼ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﻣﯽ‌آمد , ﺷﯿﺮ را می خورد ﻭ سکه‌اﯼ ﺩﺭ ﺁﻥ می‌انداخت .

ﭼﻮﭘﺎﻥ ﻣﺮﯾﺾ ﺷﺪ . ﺑﻪ ﭘﺴﺮﺵ ﮔﻔﺖ ﻫﻤﺎﻥ ﮐﺎﺭ ﺭﺍ ﺑﮑﻨﺪ . ﭘﺴﺮ ﻭﺳﻮﺳﻪ ﺷﺪ ﻭ ﺧﻮﺍﺳﺖ ﻣﺎﺭ ﺭﺍ بکشد ﻭ ﺗﻤﺎﻡ ﺳﮑﻪﻫﺎ ﺭا ﺑﺮﺩﺍﺭﺩ .

ﻫﻤﯿﻦ ﮐﺎﺭ را ﮐﺮﺩ .

ﻭﻟﯽ ﻣﺎﺭ ﺯﺧﻤﯽ ﺷﺪ و ﭘﺴﺮ را نیش زد و ﭘﺴﺮ ﻣﺮﺩ . ﭼﻮﭘﺎﻥ ﻣﺪﺗﯽ ﺑﻌﺪ ﺑﯽﭘﻮﻝ ﺷﺪ ﻭ ﺑﻪ ﺭﺳﻢ ﻗﺪﯾﻢ , ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﮐﺎﺳﻪ ﺷﯿﺮﯼ ﺟﻠﻮی ﺳﻮﺭﺍﺥ ﮔﺬﺍﺷﺖ .

ﻣﺎﺭ ﺷﯿﺮ را ﺧﻮﺭﺩ ﻭ ﺳﮑﻪﺍﯼ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺩﺍﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ : «ﺩیگر ﺑﺮﺍیم ﺷﯿﺮ ﻧﯿﺎور , ﭼﻮﻥ ﻧﻪ ﺗﻮ ﻣﺮﮒ ﭘﺴﺮﺕ را فراموش میکنی و ﻧﻪ ﻣﻦ ﺩﻡ ﺑﺮﯾﺪﻩام را . »

ﮔﺎﻫﯽ ﺑﺎﯾﺪ ﺩﻝ ﮐﻨﺪ ﺗﺎ ﺯﺧﻢ ﮐﻬﻨﻪ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﺷﻮﺩ .

طوطی و بغال

یک فروشنده در مغازه خود , یک طوطی سبز و خوشگل داشت . طوطی , مانند بشر ها سخن می زد و گویش آدم ها را بلد بود . پاسبان مغازه بود و با مشتری ها مزاح می‌کرد و آن‌ها را می خنداند . و بازار فروشنده را گرم میکرد .

یک روز از یک مغازه به طرف دیگر پرید . بالش به شیشة روغن خورد . شیشه به‌زمین‌خورد و ناکامی و روغن ها ریخت . هنگامی فروشنده آمد , دید که روغن ها ریخته و فروشگاه چرب و آلوده شده‌است . فهمید که فعالیت طوطی است . چوب برداشت و بر سر طوطی زد . سر طوطی زخمی شد و موهایش ریخت و کَچَل شد . سرش طاس طاس شد .

طوطی دیگر حرف نمی گفت و شیرین سخنی نمیکرد . فروشنده و مشتری هایش غمگین بودند . مرد فروشنده از کار خود پیشمان بود و می گفت کاش دستم می ناکامی تا طوطی را نمی زدم وی دعا میکرد تا طوطی دوباره سخن بگوید و بازار او را گرم نماید .

روزی فروشنده غمگین کنار دکان نشسته بود . یک مرد کچل طاس از خیابان می گذشت سرش صاف صاف بود مانند پشت کاسة مسی .

یک دفعه طوطی بیان کرد : ای مرد کچل , چرا شیشة روغن را شکستی و کچل شدی؟

تو با این فعالیت به انجمن کچل ها آمدی و عضو انجمن ما شدی¿ نباید روغن ها را می ریختی . مردمان از مقایسة طوطی خندیدند . او تاءمل می کرد هر که کچل باشد . روغن ریخته است .

داستان ضرب المثل های ایرانی

داستان ضرب المثل های ایرانی

کاربرد ضرب المثل :

ضرب المثل «شتر را خواستند نعل کنند , قورباغه نیز پایش را بالا آورد»/ اندر احوال دخالت بیجا

بیشتر در مواقعی به کار میرود که فردی سوای آگاهی و دیدن جوانب یک کار , خود را به میان می‌اندازد و به قول معروف میخواهد عرض‌اندامی نماید .

خلاصه‌ای از آنچه مصطفی رحماندوست در کتاب ضرب‌المثل خویش آورده است را در اینجا میاوریم .

داستان ضرب المثل :

روزی جمعیت زیادی معرکه گرفته بودند و دور هم جمع شده بودند . دیگرانی نیز که از آنجا رد می‌شدند از روی کنجکاوی می‌رفتند تا ببینند چه خبر شده‌است .

از قرار شتربانی بود که می‌خواست به پای شترش نعل بکوبد . می‌گفت شترم بار مرا این طرف و آن طرف می‌برد و من زندگی‌ام را با بارکشی اوست که می‌گذرانم . می‌ترسم درین رفت و آمدها پایش آسیب ببیند و من بمانم و دردسرش .

ضرب المثل های ایرانی

دیگرافراد به این صحبت او خندیدند . هرکس چیزی می‌گفت : یکی می‌گفت : آخر چه کسی بر پای شترش نعل زده که تو میخواهی بکوبی . شتری که فارغ از نعل بار میبرد , دیگر به نعل چه نیازی دارد . سری را که درد نمی‌کند را نباید دستمال بست .

دیگری می‌گفت : سم شتر هم مثل اسب و الاغ است , نعل نداشته باشد زخمی میگردد .

خلاصه که هرکس در آن جمع حرفی می‌زد البته مهم این حرف‌ها نبود . . مهم شتری بود که نمی‌خواست و حوصله نداشت که بر چهار پایش نعل و میخ آهنین بکوبند . از همین رو همه سنگینی‌اش را انداخته بود روی پاهایش و هیچ‌کس نمی‌توانست آن را بلند نماید .

گفتگو در بین جمعیت همین‌طور ادامه داشت که قورباغه‌ای که در آن نزدیکی‌ها زندگی می کرد هم به جمع اضافه شد . مقداری منتظر ماند تا ببیند نتیجه چه می گردد . سر آخر خود را به فی مابین معرکه انداخت . بر کوهان شتر سوار شد و گفت : باباجان این شتر بیچاره فکر می‌کند , نعل‌کوبی درد دارد .

بیایید و بر پای من نعل بزنید تا ببیند که اصلا دردی نیز ندارد . بعد پایش را بالا آورد و با این کار همه را به خنده انداخت .

شتر که دید وی خود را وارد معرکه کرده , تکانی به خود داد و قورباغه را بر زمین و جفتکی انداخت و از میان جمع فرارو گریز کرد .

از آن به بعد زمانی شخص آگاه و باتجربه‌ای خود از قبول کاری سرباز میزند , اما آدم نا‌آگاهی که از گرفتاری آن کار خبر ندارد , برای انجامش داوطلب می گردد , می‌گویند : «شتر را می‌خواستند نعل نمایند , قورباغه هم پایش را بالا آورد . »

ضرب المثل چهار دیواری اختیاری

ضرب المثل چهار دیواری اختیاری

ضرب المثل چهار دیواری اختیاری در مواقعی است كه انسان می خواهد كاری را با سلیقه و نظر خودش انجام دهد .

دوره‌ی پادشاهی فرمانروا عباس صفوی , یكی از شكوفاترین دوران رشد و توسعه و گسترش ایران بوده . یكی از عادت‌های شاه عباس این بود كه هر چند وقت یكبار با جامه مردم معمولی و بی‌سروصدا صورتش را می‌پوشاند و بین مردم میرفت و با آن‌ها شروع به صحبت می‌كرد تا از اوضاع زندگی و كسب و كار مردم كوچه و بازار اطلاعاتی به دست آورد .

یك شب كه شاه عباس به قصد سركشی در كوچه و پس كوچه‌های شهر راه میرفت

. از داخل خانه‌ای صدای تنبك و سنتوری را شنید كه فردی می‌نواخت و با صدای خوش اشعاری را می‌خواند و بلند بلند میخندید . شاه عباس كنجكاو شد تا بفهمد این سروصداها برای چیست و خود را به پشت پنجره‌ی آن خانه رساند و به درون آن نگاه كرد . دید پیرزنی تنها است كه خیلی زیبا تنبك می‌زند و اشعاری را می خواند و می‌خندد وقتی گوش‌هایش را تیز كرد تا بهتر صدای پیرزن را بشنود , دید پیرزن در قالب شعر الفاظ و صفاتی زشت و نادرست را به فردی نسبت میدهد . برایش جالب‌تر شد كه درانتظار بماند تا بفهمد زن این لفظ ها را به چه كسی نسبت می‌دهد؟

پادشاه متعجب از رفتار پیرزن

وقتی شعرهای پیرزن به پایان رسید پیرزن خنده‌ی بلندی كرد و اذعان کرد : این شعرها هم به سلامتی شاه عباس نامرد! پاد شاه عباس كه اصلاً توقع شنیدن چنین حرف‌هایی را نداشت خیلی تعجب كرد . وی با خویش گمان می‌كرد كه به شدت مورد احترام و علاقه‌ی مردم جای‌دارد و مردم همگی او را دوست دارند . آن شب شاه عباس از گشتن در شهر منصرف شد و به قصر بازگشت . فردا صبح نگهبانان قصر را ارسال کرد تا به در خانه‌ی پیرزن بروند و هرچه زودتر اورا به حضور شاه عباس بیاورند . زمانی پیرزن وارد شد و روبه روی شاه عباس قرار گرفت , با تعجب پرسید : جناب فرمانروا گناهی از من سر زده كه صبح به‌این زودی سربازانی را به دنبال اینجانب فرستاده‌اید؟

فرمانروا عباس با نهایت کبر و غرور گفت : آری , شنیده‌ام دیشب در خانه‌ات بساط آوازخوانی و دایره و تنبك زنی برپا بوده . پیرزن دانست كه شاه عباس از چه خبردار شده . سرش را پایین انداخت و اعلام کرد : آری جناب حاكم . سلطان عباس بیان کرد : خوب موضوع اشعارتان چه بود؟ به چه كسی فحش و ناسزا می‌گفتید؟ پیرزن شرمنده‌تر شد و اذعان کرد : امر , امر شماست , هرچه فرمان دهید اینجانب قبول می‌كنم .

پاد شاه عباس اذعان کرد :

من میخواهم خودت بگویی برای كسی كه چنین حرفهای زشتی به حاكمش نسبت میدهد چه مجازاتی بهتر است در نظر بگیریم .

پیرزن كه می‌دانست شاه عباس درانتظار است چه چیزی بشنود گفت : اگر من جای شما بودم , چنین كسی را به مرگ محكوم می‌كردم .

فرمانروا عباس از این کلام پیرزن خوشش آمد و اذعان کرد : خوشمان آمد . پس پیرزن فهمیده‌ای هستی؟ پیرزن اعلام‌کرد : امر , امر شماست . البته اجازه می‌خواهم قبل از اینكه من را مجازات كنید , به من فرصت بدهید برای آخرین بار به خانه‌ام برگردم و كاری را انجام دهم و بعد از آن من در خدمت شما هستم تا هر بلایی خواستید بر سر اینجانب آورید .

پادشاه عباس از تقاضای عجیب پیرزن تعجب كرد و برایش جالب شد تا بداند پیرزن چه كاری در منزل دارد و به او اجازه داد تا با دو نفر از مأمورانش به خانه‌اش برگردد . آنجا بمانند تا كار پیرزن به اتمام برسد و باز به قصر برگردند . سلطان عباس به مأموران سفارش كرد چشم از پیرزن برندارند و مواظب باشند فرار نكند .

مکر پیرزن برای فرار از مجازات

زمانی پیرزن به همراه مأموران به خانه‌اش رسید , از گوشه‌ی حیاط بیل و كلنگ را برداشت و شروع به خراب كردن در و دیوار خانه‌اش كرد . مأموران جلوی او را گرفتند و گفتند : این چه كاری است می‌كنی؟ چرا در و دیوار خانه‌ات را خراب می‌كنی؟

پیرزن گفت : كدام خانه؟ كجای این چهار دیواری مال من است؟ اینجانب حتی‌د‌ر در‌این چهاردیواری خودم هم اختیار و آزادی ندارم . من در خانه‌ی خودم هم حق انجام كارهایی كه دوست دارم را ندارم . پس این در و دیوار به چه درد می‌خورند؟ بهتر است هرچه زودتر خراب بشود زیرا هیچ فرقی با كوچه و خرابه ندارند . مأموران هر طوری بود پیرزن را به قصر برگرداندند و قصه را برای پاد شاه عباس تعریف كردند .

پادشاه عباس رو به پیرزن خاطرنشان کرد : تو آزادی! من از اول هم قصد اذیت و آزار تورا نداشتم . از تو ممنونم , چون این كار تو تلنگری بود به اینجانب تا مواظب رفتارم با زیردستانم باشم .

دزد باش اما مرد باش کاربرد ضرب المثل!

مثل دزد باش اما مرد باش
کاربرد ضرب المثل دزد باش و مرد باش :

دزد باش اما مرد باش کنایه از افرادی است که در حالتی‌که عمل اشتباهی انجام می دهند ولی اصول انسانیت و جوانمردی را زیر پا نمی‌گذارند .

قصه ضرب المثل دزد باش و مرد باش :

در دوران قدیم اقامت مسافران در کاروانسراها بود , نوع ساخت کاروانسراها در هر شهر متعدد بودند .

در یکی‌از شهرهای بزرگ ایران کاروانسرایی معروف وجود داشت که دلیل شهرتش دیوارهای بلند و در بزرگ آهنی‌اش بود که از ورود هرگونه دزد و راهزن جلوگیری می کرد .

سه دزد که آوازه این کاروانسرا را شنیده بودند تصمیم گرفتند هر طور شده وارد آن شوند و به اموال بازرگانان دستبرد بزنند .

این سه نفر هرچه تامل کردند دیدند فقط راه ورود به کاروانسرا از زیرزمین است زیرا دیوارها خیلی بلند است و نمیتوان از آن بالا رفت , در محل ورود نیز که از جنس آهن است . شروع به کندن زمین کردند . پنهانی و به دور از دیده مردم از زیرزمین تونلی را حفر کردند و از چاه وسط کاروانسرا بیرون شدند .

آن سه نفر از تونل زیرزمینی وارد کاروانسرا شدند و اموال برخی از بازرگانان را برداشتند و از همان تونل بیرون شدند .

صبح خبر سرقت از کاروانسرا به‌سرعت در بین مردمان پیچید و به قصر حاکم رسید . حاکم شهر که بسیار تعجب کرده بود , خودش تصمیم گرفت این قضیه را پی گیری نماید . به همین علت راه افتاد و به کاروانسرا رفت و امر کرد تا مأمورانش همه جا را بگردند تا ردپایی از دزدها پیدا نمایند .

مأموران هر چه گشتند نشانه‌ای پیدا نکردند . حاکم گفت : چون هیچ نشانه‌ای از دزد نیست پس سارق یکی از نگهبانان کاروانسرا است .

دزد باش اما مرد باش

 

دزدها هنگامی از تونل خارج شدند , به شهر بازگشتند تا ببینند حال و روز در چه حال است و وقتی که دیدند نگهبانان بیچاره متهم به گناه شده‌اند , یکی از سه دزد اظهار کرد : این رسم جوانمردی نیست که چوب اعمال ما‌را نگهبانان بخورند . پس رفت و خاطرنشان کرد : نزنید این دزدی کار من است . من از بیرون به درون چاه وسط کاروانسرا تونلی کندم , دیشب از آنجا وارد شدم . حاکم خودش سر چاه رفت و چون چیزی ندید گفت : شما دروغ می گویید .

سارق گفت : یک نفر را با طناب به داخل چاه بفرستید تا حفره‌ای میانه‌ی چاه را بتواند ببیند . هیچ کس قبول نکرد به میانه چاه رود تا از تونلی که معلوم نیست از کجا بیرون می‌گردد , خارج بیاید . مرد سارق که دید هیچ کس این کار را نمیکند خودش جلوی چشم همه از دهانه‌ی چاه وارد شد و از راه تونل فرار کرد .

مردمان مدتی در کاروانسرا منتظر ماندند تا دزد از چاه بیرون بیاید البته هرچه منتظر شدند , سارق بیرون نیامد چون به راحتی از راه تونل فرار کرده بود . همه فهمیدند که سارق راست گفته .

حاکم ناچار شد امر دهد نگهبانان بیچاره را آزاد نمایند . در به عبارتی موقع یکی تاجران که اموالش به سرقت رفته بود خاطرنشان کرد : اموال من حلال دزد , دزدی که تا این حد جوانمرد باشد که محاکمه‌ی نگهبان بی‌گناه را نتواند صبر بیاورد و خود را به خطر اندازد تا حق کسی ضایع نشود اموال دزدی نوش جانش . از آن به بعد برای هر کس کار اشتباهی می نماید ولی اصول انسانیت را رعایت می نماید می گویند دزد باش اما مرد باش

مثل دل به دل راه داره و داستان پیدایش آن

ضرب المثل دل به دل راه داره و داستان پیدایش آن

 

مثل دل به دل راه داره دارد در باب کسانی که به شدت به یکدیگر علاقه مند میباشند ولی به دلایلی از یکدیگر دور میباشند به کار می رود .

بارها و بارها این جمله را شنیده ایم ( دل به دل راه دارد ( ولی حقیقتا نمی دانیم که این ضرب المثل از کجا آب می‌خورد , گاه هنگام ابراز عشق به دیگری طرف مقابل نیز ابراز می دارد که چنین حسی به ما دارد , یا این که در ذهن داریم به کسی فکرمی‌کنیم ناگهان یا این که با ما تماس می‌گیرد و یا این که با وی برخورد خواهیم کرد ؟ این مواقع است که حس میکنیم حقیقتا پیوندی نامرئی دربین قلوب برقرار است .

داستان ضرب المثل :

در دوره‌ای که پیامبر اعظم اسلام تازه به پیامبری برگزیده شده بودند , تعداد کمی از اشخاص با این دین تازه آشنا بودند که یک کدام از این افراد اویس بن عامر یا این که اویس قرنی بود و وی از وارستگان و دینداران برجسته زمان خویش بود .

اویس قرنی در یمن زندگی میکرد و به کمک یاران پیامبر ( صلی الله علیه وآله و سلم ) با دین ایشان آشنا شده بود و به‌این آیین علاقمند شده بود . آوازه‌ی آئین داری و علاقمندی اویس به نبی رسیده بود . اویس مامان مسن و نابینایی داشت که نمی‌توانست به تنهایی از عهده‌ی زندگی‌اش برآید و به یاری فقط پسرش اویس نیازمند بود . اویس روز ها شترچرانی میکرد و شترهای شهر را به صحرا می برد تا بچرند و با مزدی که از این فعالیت می‌گرفت مخارج زندگی خود و مادرش را تأمین میکرد . اما در آتش عشق دیدار پیامبر می‌سوخت .

زمانی خبر علاقه‌ی اویس برای دیدار با پیامبر به ایشان رسید , نبی فرمودند : رسیدگی به مادر ناتوانت واجب‌تر است و سعی کن به وی احترام بگذاری و دل مادرت را به دست آوری .

اویس به پیام , حضرت رسول ( صلی الله علیه و آله و سلم ) گوش کرد و پیش مادرش ماند اما همیشه در آرزوی دیدن پیامبرش بود . تا اینکه یک روز آنقدر با مادرش صحبت کرد تا توانست او‌را راضی نماید که سه روزه تا مدینه به تاخت برود , پیامبرش را ببیند و برگردد . اویس تمام مورد نیاز مادرش را برای سه روز تأمین کرد و اورا به دو نفر از همسایه‌ها سپرد تا در نبود او مرتب به مادرش سر بزنند , پس از مادرش خداحافظی کرد و به طرف مدینه حرکت کرد .

اویس شایسته ترین اسب شهر را تهیه کرد و با کمترین باروبنه ولی با سرعت راهش را آغاز کرد . وی یک شبانه روز تمام در راه بود تا به شهر مدینه رسید . در آن شهر سراغ خانه‌ رسول را گرفت و سریع خویش را به در منزل پیامبر رساند . اما پیامبر آن روز در منزل نبود ایشان به شهر دیگری هجرت کرده بودند و چند روز دیگر بازمی‌گشتند . اویس خیلی اندوهگین شد , از یک طرف دوست داشت در مدینه بماند تا رسول بازگردند و از طرفی به مادرش قول داده بود سه روزه برگردد و در صورتی‌که دیرتر برمی‌گشت مادرش نگران میشد . درنهایت اویس بدون این‌که رسول را ببیند مجبور شد به یمن برگردد .

ضرب المثل دل به دل راه داره

هنگامی به شهرش برگشت . چه بسا به مادرش هم نگفت که موفق به دیدن رسول نشده . وی با خویش فکر میکرد مادرش از این‌که بشنود این همه زحمت رفت و برگشت بی‌نتیجه باقی‌مانده اندوهگین می‌گردد . وقتی نبی به مدینه برگشتند به یارانشان فرمودند : یک بوی آشنا در شهر پیچیده . درین مدت عزیزی اینجا بوده . یاران گفتند : آری پیامبر خدا چند روز پیش اویس به قصد دیدار شما به مدینه آمده بود البته چون به مادرش قول داده بود نتوانست بسیار اینجا بماند . وی خیلی غمگین شد و بدون این که شما را ببیند به یمن بازگشت . پیامبر فرمودند : اویس پیش من است چه در یمن باشد , چه در اینجا .

تا این که سال ها گذشت و پیامبر اسلام در پایان عمر وصیت نمودند که بعد از مرگ من یکی از پیراهن‌های من‌را برای اویس قرنی ببرید , زیرا او از دوستان و نزدیکان ماست . این مرد کسی است که به عدد موی گوسفندان قبایل بزرگ عرب در قیامت او‌را شفاعت خواهند کرد .

بعداز رحلت نبی گروهی از نزدیکان و یاران نبی , پیراهن ایشان را برای اویس به یمن بردند . اویس با دیدن یاران و نزدیکان پیامبر شروع به گریه کرد و از وی پرسیدند چرا شیون می‌کنی؟ اعلام کرد می دانم پیامبر از این دنیا رفته‌اند و شما پیراهن ایشان را برای اینجانب آوردید .

یاران رسول تعجب کردند و گفتند : تو از کجا خبر داشتی پیامبر فوت کردند؟ اویس همانطور که گریه میکرد اظهار‌کرد : انگار دل من از این واقعه خبر داشت , درست است که من در یمن زندگی می کنم ولی دلم مدام با ایشان بوده . و این چنین بود که مثل دل به دل راه داره تولید شد.