داستان های آموزنده ایرانی

داستان های آموزنده ایرانی

داستان مادر زن و داماد هایش  که زنی سه دختر داشت که هر سه ازدواج کرده بودند . مادر زن دامادها , یکروز تصمیم گرفت میزان علاقه ای که دامادهایش به وی دارند را محاسبه نماید .

 

یکی دامادها را به خانه اش دعوت کرد و در حالی که در کنار استخر قدم میزدند از قصد وانمود کرد که پایش لیز خورده و خود را درون استخر انداخت .

 

دامادش فوراً . . . شیرجه رفت توی آب و او را نجات بخشید .

 

فردا صبح یک ماشین پژو ٢٠٦ نو جلوی پارکینگ خانه داماد بود و روی شیشه اش نوشته بود : «متشکرم! از سوی مادر زنت»

 

زن همین داستان را با داماد دومش هم کرد و این بار نیز داماد فوراً شیرجه رفت توی آب و جان زن را نجات بخشید .

 

داماد دوم نیز فردای آن روز یک ماشین پژو ٢٠٦ نو هدیه گرفت که روی شیشه اش متن بود : «متشکرم! از سمت مادر زنت»

داستان ایرانی

 

نوبت به داماد پایانی رسید .

 

زن باز نیز به عبارتی صحنه را تکرار کرد و خویش را به داخل استخر انداخت اما داماد از جایش تکان نخورد وی پیش خود فکر کرد وقتش رسیده که‌این پیرزن از دنیا برود پس چرا اینجانب خودم را به خطر بیاندازم؟

 

همین طور ایستاد تا مادر زنش در آب غرق شد و مرد .

 

فردا صبح یک خودرو بی ام ‌و آخرین مدل جلوی پارکینگ خانه داماد سوم بود که روی شیشه اش متن بود : «متشکرم! ازطرف پدر زنت»

 

داستان خانه اجاره ای و پیرزن

سه عدد دانشجو بودیم توی دانشگاهی در یکی از شهرهای کوچک قرار گذاشتیم همخونه بشیم .

 

خونه های اجاره ای کم بودند و اغلب قیمتشون بالا .

 

می خواستیم به دانشگاه نزدیک باشیم قیمتشم به بودجمون برسه . تا این که خونه ی پیر زنی را نشانمان دادند . نزدیک دانشگاه , تمیزو از هر لحاظ عالی . فقط مونده بود اجاره بها!

 

گفتند این پیرزن اول می خواد با شما صحبت کنه , رفتیم خونه اش و شرایطمون رو گفتیم

 

پیرزن پذیرش کرد اجاره را طبق بودجمون بدیم

 

که خیلی عالی بود .

 

فقط یه شرط داشت که هممونو شوکه کرد

 

اون اعلام کرد که هرشب باید یکی از شماها برای نماز منو به مسجد ببره در ضمن تا وقتی که اینجایید باید نمازاتون رو بخونید .

 

حقیقتا عجب شرطی

 

هممون مونده بودیم اینجانب پسری بودم که مدام دوستامو که نماز می خوندن مسخره می‌کردم دوتا دوست دیگمم ندیده بودم نماز بخونن . البته شرایط خونه هم خیلی خوب بود .

 

بعد از کمی مشورت قبول کردیم .

 

پیرزن خاطرنشان کرد یه ترم اینجا باشین اگه شرطو اجرا کردین می تونین تا فارغ التحصیلی همینجا باشید .

 

خلاصه وسایل خودمونو بردیم توی خونه ی پیرزن . شب اول قرار شد یکی دوستام پیرزنو ببره تا مسجد که پهلوی خونه بود . پاشد رفت و پیرزنو همراهی کرد . نیم ساعت بعد اومد و گفت مجبور شدم برم مسجد نماز جماعت شرکت کنم .

 

هممون به این داستان خندیدیم .

 

شب بعد من پیرزنو همراهی کردم با این‌که برام سخت بود رفتم صف آخر ایستادم و تا جایی که بلد بودم نماز جماعتو خوندم .

 

برگشتنه پیرزن گفت شرط که یادتون نرفته من صبحا ندیدم برای نماز بیدار بشید .

 

به دوستام گفتم از فردا ساعتمونو کوک کردیم صبح زود بیدار شدیم چراغو روشن کردیم و خوابیدیم .

 

شب بعداز مسجد پیر زن یک قابلمه غذای خوشمزه که درست کرده بود برامون آورد .

 

حقیقتا عالی بود بعد چند روز غذای عالی .

 

کم کم هر سه شب یکیمون میرفتیم نماز جماعت برامون جالب بود .

 

سپس یک ماه که صبح پامیشدیمو چراغو روشن می کردیم کم کم وسوسه شدم نماز صبح بخونم من که بیدار می شدم شروع کردم به نماز صبح خوندن . بعد از آن چند روز دوتا دوست دیگه نیز نماز صبح خودشونو می خوندند .

 

حقیقتا لذت بخش بود . لذتی که تا حالا تجربه نکرده بودم .

 

تا آخر ترم هر سه تا با پیر زن به مسجد میرفتیم نماز جماعت . خودمم باورم نمی شد .

 

 

نماز خون شده بودم به هیچ وجه اون خونه حال و هوای خاصی داشت . هرسه تامون تغییر کرده بودیم . بعضا وقتا هم پیرزن از یکیمون خواهش می کرد یه سوره کوچک قرآن را بامعنی براش بخونیم .

 

تازه با قرآن و معانی اون آشنا می شدم .

 

چقدر عالی بود .

 

بعداز چهار سال تازه فهمیدیم پیرزن تموم اون سوره ها را حفظ بوده پیرزن ساده ای در یک شهر کوچک فقط با عملش و رفتارش هممونو تغییر داده بود .

 

 

 

داستان زیبای بازنده و سخنرانی

داستان زیبای بازنده

. . . بعد سخنرانی جایی که ناهار میدادن خیلی شلوغ بود . بالاخره یه میز پیدا کردیم که دو تا خانم نشسته بودن و دقیقا جای خالی به اندازه ی ما بود . فارغ از اینکه نگاه مستقیمی به خانم ها گفتم : «اشکالی نداره ما اینجا بشینیم»؟

 

روی همون میز نشستیم و شروع کردیم به غذا خوردن . حین غذا خوردن در مورد اتفاقات اون روز صحبت می کردیم و صحبت های پراکنده ای از موضوعات گوناگون . تو اون برهه زمانی صرفا یک بار سرم رو بالا آوردم تا دخترهایی که روبرومون نشسته بودن رو ببینم . اون هم از سر خجالت به ثانیه نکشید . اما دلیل اصلی این رفتار نگرانی من در رابطه احساس امنیت و آرامش اون دوتا دختر بود . با خودم فکر میکردم اگر بخوام مستقیم یا این که چندباره بهشون نگاه کنم , باعث آزارشون میشه . یه مقداری سعی می کردم مودبانه تر از موقعیت عادی غذا بخورم : – )

 

بعداز حدود نیم ساعت , غذاشون تموم شده بود و بلند شدن و رفتن . از ما زودتر شروع کرده بودن و ما هنوز به نصف هم نرسیده بودیم . پس از رفتنشون , به دیقه نکشید که کل سالاد از رو میز برگشت کف زمین . تو دلم گفتم « خدا رو شکر اینا زودتر رفتن . چقدر ضایع میشد!»

 

. . . عصر , داشتم اخبار و مطالب مربوط به همایش رو تو شبکه های مجازی پیگیری می‌کردم که اتفاقی یه عکسی دیدم . یک سری نفر توی عکس بودن و من ناخودآگاه با خودم گفتم « این چهرش چقدر خوبه» . . .

 

روز دوم

. . . عصر بود و فقط چندتا سخنرانی تا تموم شدن همایش مونده بود . برای ورود به تالار صف بود . وارد صف که شدم دیدمش! سعی کردم بدون این‌که متوجه بشه یکم با دقت تر نگاهش کنم . اما بازم همون احساسات دائمی ( شرم , حیا , خجالت , ترس یا این که هرچیز دیگه ای که بوده ) اومد سراغم . بالاخره برای اینکه از دستش ندم , اسمش رو از روی کارتش خوندم و مراقبت کردم .

 

. . . سخنرانی آخر هم تموم شد . میخواستیم با یکی‌از سخنران ها عکس بگیریم . از قضا این هم با دوستش اونجا بودن . کلی صحبت کردن با سخنران و آخرش عکس هم به چنگ آوردن . من مجدد اسمش رو خوندم که مطمئن بشم درست یادم مونده . عکس یادگاری رو گرفتیم و رفتیم برای اختتامیه اما هرچقدر منتظر موندیم نیومدن . ما هم به هوای این که برنامه ی اختتامیه طول میکشه و خسته کنندست اونجا رو ترک کردیم .

 

پس از روز دوم سخنرانی

. . . مجدد داشتم اخبار و عکس های همایش رو نگاه میکردم که باز همون عکس رو دیدم . همون عکسی که ناخودآگاه با خودم گفته بودم چهره ی این طرف چقدر خوبه . بیشتر که نگاه کردم دیدم این همونیه که امروز اسمش رو حفظ کردم . برام جذاب بود که قبلا دیده بودمش . همین که خواستم صفحه رو اسکرول کنم و به خوندن مطالب ادامه بدم یهو یادم اومد این همونیه که روز گذشته سر یه میز ناهار خوردیم . با خودم گفتم خاک بر سرت که با طرف سر یه میز ناهار خوردی , عکسش رو هم دیدی , اسمش رو هم بلدی , البته هنوز نمی تونی تشخیص بدی این همونه!

 

پس از روزها . . .

متوجه شدم که‌این طرف با یه واسطه آشناس . آن‌گاه هم فهمیدم همشهری هستیم . آن گاه هم دیدم رشته ی تحصیلی مشترک داریم و زمینه های فعالیت کاریمون هم مشابه به هم میباشد . می ترسیدم بیشتر تحقیق کنم و بفهمم فامیل بودیم و خبر نداشتیم : – )

 

تصمیم من

. . . تصمیم گرفته بودم برم بهش بگم که نسبت بهش احساس متفاوتی دارم . درست نبود اینطوری آویزان بمونم . یه احساس یک طرفه بدون این‌که اون بدونه . ساعت های زیادی که  توی سخنرانی بهش تامل میکردم و ترس از اینکه خیال بافی ها مانع بشه برای این‌که با حقیقت روبرو بشم . کلی فکر کردم و بالاخره تصمیم قطعی گرفتم .

 

وقت اجرا

. . . هنگامی رسیدم دیدم با دوستاش جلوی در منتظرن . رفتم صبحونه خوردم و با چند نفر صحبت کردم . وقتی وارد تالار شدم , فقط ردیف آخر جا بود . من نیز برای این که جلوی راه نباشم , رفتم وسط ردیف انتها نشستم که رفت و آمد فراوان نباشه . یهو دیدم صندلی جلوییم نشسته : – ) . انگار خیالم راحت شد که چیزی رو گم نکردم .

سخنرانی و چشم های زیباش

 

به صحبت های سخنرانی گوش می دادم . هم‌زمان چیزایی که می خواستم بهش بگم رو با خودم مرور می‌کردم . هزاربار اینکه او‌لین چیزی که بهش میگم چی باید باشه؟ «سلام . . . خوبید؟» , «ببخشید . . . » , «عه , شما رو قبلا جایی ندیدم . . . » . چیزای که به ذهنم می رسید یکی‌از یکی ضایع تر بود . همینطوری که داشتم با خودم تمرین می کردم . . . متوجه شدم داره با کسی صحبت می کنه . یکم که نگاه کردم دیدم یه پسری کنارش نشسته و ظاهرا صمیمی هم هستن . با خودم گفتم لابد برادر یا قوم یا دوست دوستشه .

 

گذشت و موقع استراحت پسره رو از روبرو دیدم . طرف رو قبلا دیده بودم . بعد از آن که خوب فکر کردم , مشکوک شدم این رو با کس دیگه ای دیده بودم قبلا . ولی چون مطمئن نبودم و درست یادم نمیومد , بیشتر به این موضوع اندیشه نکردم . ولی این حدس رو میزدم که طرف به بهونه ی استارتاپ و با گفتن ( من یه استارتاپ دارم که . . . ( تونسته ارتباط برقرار کنه .

 

کل اون روز دنبال یه فرصت کوتاه بودم که باهاش فقط یه سلام و احوالپرسی کنم و بگم که قبلا نیز شما رو دیدم و فلانی آشنای مشترکمونه . ولی نسبتاً همه ی زمان ها رو با هم بودن و . . .

 

ذهن مغشوش من در حین سخنرانی

با خودم مشغول بودم . هر چیزی به ذهنم میومد . ولی چیزی که خیلی باهاش درگیر شدم این بود که ارزشش برای من داشت کم میشد . چون حس می‌کردم با چیزی که تو ذهنم ازش ساختم فرق داره . برای این که غرورم نشکنه تو اون سخنرانی مجبور بودم حداقل پیش خودم تحقیرش کنم . اما حتی این کار رو نیز نتونستم کنم . نه این که برام عزیز شده باشه , فقط برای این که احترام و ارزشش پیشم کم نشه . در میان خودم و اون , یکی باید تقصیر این ( نرسیدن ( رو به عهده می گرفت . تفکر کردم و دیدم که تقصیر منه . آنگاه هم کلی فکر کردم و به خودم باوروندم ( خودم رو مجبور کردم که اعتقاد کنم ) که‌این احساس من بهش ساخته ی ذهنم بوده و بخاطر کمبودهایی که هرکسی تو زندگیش داره خودم رو گول زدم که من از این خوشم میاد و . . .

 

حالا بعد از سخنرانی

حالا که‌این رو می نویسم . ناهار خوردن , سخنرانی ، خوندن اسمش , نگاه ها , رنگ لباسش و رفتارهاش رو لحظه به لحظه یادمه . حتی اون وقتی که روبرو شدیم و من جرات نداشتم تو چشماش نگاه کنم . و من هنوز با خودم درگیرم . درگیر این که نذارم برام بی ارزش بشه . از طرفی هم چون با کس دیگست , نمی تونم هیچ حد و مرزی در نظر نگیرم . یه وقتایی با خودم میگم احساس اینجانب بهش ساختگی بوده . البته شایدم اینطور نباشه . احتمالا دارم انکارش می‌کنم , برای این‌که نذارم ارزشش کم شه .

 

خلاصه این‌که حالا من یه بازنده ام .