داستان کوتاه چقدر خدا داری؟

داستان کوتاه چقدر خدا داری؟

حکایت جالب و خواندنی چقدر خدا داری؟

مرد و زنی با خدا نزد شیوانا آمدند و از او خواستند برای بدرفتاری فرزندانشان توجیهی بیاورد .

مرد گفت : “ اینجانب همیشه سعی کرده‌ام در زندگی به پروردگار معتقد باشم . همسرم هم همین طور , اما چهار فرزندم نسبت به رعایت مسایل اخلاقی بی‌اعتنا هستند و آبروی ما‌را در دهکده برده‌اند . چرا با وجودی که هم من و نیز همسرم به خدا ایمان داریم , دچار این ایراد شده‌ایم؟

شیوانا به آنها بیان کرد : “ ساختمان خانه خویش را برایم تشریح نمائید . ”

مرد با تعجب جواب داد : “ این چه ربطی به موضوع دارد؟ حیاط بزرگ است و دیوارهای کوتاهی دارد . یک ساختمان بزرگ میانه آن قرار گرفته که داخل آن اتاق‌های بزرگ با پنجره‌های بزرگ , اثاثیه درون ساختمان هم زیاد کامل است . در گوشه حیاط نیز انبار بزرگی داریم , آن سوی حیاط نیز آشپزخانه و حمام و توالت قرار گرفته است . ”

شیوانا پرسید : “ درون این خانه بزرگ چه قدر خدا دارید؟ ”

زن با تعجب پرسید : ” منظورتان چیست! مگر می‌توان درون خانه پروردگار داشت؟ ”

 

شیوانا ذکر کرد : “ آری ! فقط باور داشتن کافی نیست! باید معبود را در کل زندگی پخش کرد و در هر قسمت از زندگی و فکر و کارمان سهم خدا را هم در لحاظ بگیریم . برایم بگویید در هر اتاق چه قدر جا برای کارهای خدایی کنار گذاشته‌اید؟ آیا تا به اکنون در آن منزل برای فقیران مراسمی برگزار کرده‌اید؟ آیا از آن آشپزخانه برای پختن غذا برای در راه مانده‌ها و تهی‌دستان استفاده‌ای شده‌است؟ آیا پرده‌ای که به پنجره‌ها آویخته‌اید نقشی خدایی بر آن ها وجود دارد؟ بروید و ببینید چه قدر در معاش خودتان خدا را پخش کرده‌اید و رد پای خداوند را در کجاهای منزلتان می‌توانید پیدا نمائید .

در‌صورتی‌که چهار فرزند شما به بی‌راهه کشانده شده‌اند , این نشان آن است که در آن خانه , حضور خداوند را کم دارید . اعتقادی را که مدعی آن میباشید به صورت عملی در زندگی‌تان پخش نمائید , خواهید دید که نه صرفا فرزندان‌تان بلکه اکثری از جوان ها و پیروان اطراف شما نیز به راه راست کشانده خواهند شد . ”

 

 

 

 

 

 

 

داستان ها و حکایت های خواندنی ایرانی

داستان ها و حکایت های خواندنی ایرانی

داستان کوتاه و آموزنده آكواريوم

دانشمندي آزمایش جالبی انجام داد , وی یک اکواریم شیشه‌ای ساخت و اونو با یک دیوار شیشه‌ای دو قسمت کرد‌ .

تو یه قسمت یه ماهی بزرگتر انداخت و در نصیب دیگه یه ماهی کوچیکتر .
ماهی کوچیکه صرفا غذای ماهی بزرگه بود و دانشمند به اون غذای دیگه‌ای نمی‌داد…

وی برای خوردن ماهی کوچیکه بارها و بارها به طرفش حمله میکرد , اما هر بار به یه دیوار نامرئی می‌خورد . همون دیوار شیشه‌ای که اونو از غذای مورد علاقش جدا میکرد .

بالاخره بعداز مدتی ازحمله به ماهی کوچیک منصرف شد . وی باور کرده بود که رفتن به اون طرف اکواریوم و خوردن ماهی کوچیکه کار غیر ممکنیه . دانشمند شیشه‌ی وسط رو برداشت و راه ماهی بزرگه رو باز کرد… ولی ماهی بزرگه هرگز به سمت ماهی کوچیکه یورش نکرد .

میدانید چرا؟
اون دیوار شیشه‌ای دیگه وجود نداشت , البته ماهی بزرگه تو ذهنش یه دیوار شیشه‌ای ساخته بود .
یه دیوار که شکستنش از شکستن هر دیوار واقعی سخت‌تر بود اون دیوار باور خودش بود . باورش به محدودیت . باورش به‌وجود دیوار . باورش به ناتوانی…

داستان چوپان و مار

ﭼﻮﭘﺎﻧﯽ ﻫﺮ ﺭﻭﺯ ﮐﺎﺳﻪ ﺷﯿﺮﯼ ﺟﻠﻮی ﺳﻮﺭﺍﺧﯽ می‌گذاشت . ﻣﺎﺭﯼ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﻣﯽ‌آمد , ﺷﯿﺮ را می خورد ﻭ سکه‌اﯼ ﺩﺭ ﺁﻥ می‌انداخت .

ﭼﻮﭘﺎﻥ ﻣﺮﯾﺾ ﺷﺪ . ﺑﻪ ﭘﺴﺮﺵ ﮔﻔﺖ ﻫﻤﺎﻥ ﮐﺎﺭ ﺭﺍ ﺑﮑﻨﺪ . ﭘﺴﺮ ﻭﺳﻮﺳﻪ ﺷﺪ ﻭ ﺧﻮﺍﺳﺖ ﻣﺎﺭ ﺭﺍ بکشد ﻭ ﺗﻤﺎﻡ ﺳﮑﻪﻫﺎ ﺭا ﺑﺮﺩﺍﺭﺩ .

ﻫﻤﯿﻦ ﮐﺎﺭ را ﮐﺮﺩ .

ﻭﻟﯽ ﻣﺎﺭ ﺯﺧﻤﯽ ﺷﺪ و ﭘﺴﺮ را نیش زد و ﭘﺴﺮ ﻣﺮﺩ . ﭼﻮﭘﺎﻥ ﻣﺪﺗﯽ ﺑﻌﺪ ﺑﯽﭘﻮﻝ ﺷﺪ ﻭ ﺑﻪ ﺭﺳﻢ ﻗﺪﯾﻢ , ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﮐﺎﺳﻪ ﺷﯿﺮﯼ ﺟﻠﻮی ﺳﻮﺭﺍﺥ ﮔﺬﺍﺷﺖ .

ﻣﺎﺭ ﺷﯿﺮ را ﺧﻮﺭﺩ ﻭ ﺳﮑﻪﺍﯼ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺩﺍﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ : «ﺩیگر ﺑﺮﺍیم ﺷﯿﺮ ﻧﯿﺎور , ﭼﻮﻥ ﻧﻪ ﺗﻮ ﻣﺮﮒ ﭘﺴﺮﺕ را فراموش میکنی و ﻧﻪ ﻣﻦ ﺩﻡ ﺑﺮﯾﺪﻩام را . »

ﮔﺎﻫﯽ ﺑﺎﯾﺪ ﺩﻝ ﮐﻨﺪ ﺗﺎ ﺯﺧﻢ ﮐﻬﻨﻪ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﺷﻮﺩ .

طوطی و بغال

یک فروشنده در مغازه خود , یک طوطی سبز و خوشگل داشت . طوطی , مانند بشر ها سخن می زد و گویش آدم ها را بلد بود . پاسبان مغازه بود و با مشتری ها مزاح می‌کرد و آن‌ها را می خنداند . و بازار فروشنده را گرم میکرد .

یک روز از یک مغازه به طرف دیگر پرید . بالش به شیشة روغن خورد . شیشه به‌زمین‌خورد و ناکامی و روغن ها ریخت . هنگامی فروشنده آمد , دید که روغن ها ریخته و فروشگاه چرب و آلوده شده‌است . فهمید که فعالیت طوطی است . چوب برداشت و بر سر طوطی زد . سر طوطی زخمی شد و موهایش ریخت و کَچَل شد . سرش طاس طاس شد .

طوطی دیگر حرف نمی گفت و شیرین سخنی نمیکرد . فروشنده و مشتری هایش غمگین بودند . مرد فروشنده از کار خود پیشمان بود و می گفت کاش دستم می ناکامی تا طوطی را نمی زدم وی دعا میکرد تا طوطی دوباره سخن بگوید و بازار او را گرم نماید .

روزی فروشنده غمگین کنار دکان نشسته بود . یک مرد کچل طاس از خیابان می گذشت سرش صاف صاف بود مانند پشت کاسة مسی .

یک دفعه طوطی بیان کرد : ای مرد کچل , چرا شیشة روغن را شکستی و کچل شدی؟

تو با این فعالیت به انجمن کچل ها آمدی و عضو انجمن ما شدی¿ نباید روغن ها را می ریختی . مردمان از مقایسة طوطی خندیدند . او تاءمل می کرد هر که کچل باشد . روغن ریخته است .

ضرب المثل چهار دیواری اختیاری

ضرب المثل چهار دیواری اختیاری

ضرب المثل چهار دیواری اختیاری در مواقعی است كه انسان می خواهد كاری را با سلیقه و نظر خودش انجام دهد .

دوره‌ی پادشاهی فرمانروا عباس صفوی , یكی از شكوفاترین دوران رشد و توسعه و گسترش ایران بوده . یكی از عادت‌های شاه عباس این بود كه هر چند وقت یكبار با جامه مردم معمولی و بی‌سروصدا صورتش را می‌پوشاند و بین مردم میرفت و با آن‌ها شروع به صحبت می‌كرد تا از اوضاع زندگی و كسب و كار مردم كوچه و بازار اطلاعاتی به دست آورد .

یك شب كه شاه عباس به قصد سركشی در كوچه و پس كوچه‌های شهر راه میرفت

. از داخل خانه‌ای صدای تنبك و سنتوری را شنید كه فردی می‌نواخت و با صدای خوش اشعاری را می‌خواند و بلند بلند میخندید . شاه عباس كنجكاو شد تا بفهمد این سروصداها برای چیست و خود را به پشت پنجره‌ی آن خانه رساند و به درون آن نگاه كرد . دید پیرزنی تنها است كه خیلی زیبا تنبك می‌زند و اشعاری را می خواند و می‌خندد وقتی گوش‌هایش را تیز كرد تا بهتر صدای پیرزن را بشنود , دید پیرزن در قالب شعر الفاظ و صفاتی زشت و نادرست را به فردی نسبت میدهد . برایش جالب‌تر شد كه درانتظار بماند تا بفهمد زن این لفظ ها را به چه كسی نسبت می‌دهد؟

پادشاه متعجب از رفتار پیرزن

وقتی شعرهای پیرزن به پایان رسید پیرزن خنده‌ی بلندی كرد و اذعان کرد : این شعرها هم به سلامتی شاه عباس نامرد! پاد شاه عباس كه اصلاً توقع شنیدن چنین حرف‌هایی را نداشت خیلی تعجب كرد . وی با خویش گمان می‌كرد كه به شدت مورد احترام و علاقه‌ی مردم جای‌دارد و مردم همگی او را دوست دارند . آن شب شاه عباس از گشتن در شهر منصرف شد و به قصر بازگشت . فردا صبح نگهبانان قصر را ارسال کرد تا به در خانه‌ی پیرزن بروند و هرچه زودتر اورا به حضور شاه عباس بیاورند . زمانی پیرزن وارد شد و روبه روی شاه عباس قرار گرفت , با تعجب پرسید : جناب فرمانروا گناهی از من سر زده كه صبح به‌این زودی سربازانی را به دنبال اینجانب فرستاده‌اید؟

فرمانروا عباس با نهایت کبر و غرور گفت : آری , شنیده‌ام دیشب در خانه‌ات بساط آوازخوانی و دایره و تنبك زنی برپا بوده . پیرزن دانست كه شاه عباس از چه خبردار شده . سرش را پایین انداخت و اعلام کرد : آری جناب حاكم . سلطان عباس بیان کرد : خوب موضوع اشعارتان چه بود؟ به چه كسی فحش و ناسزا می‌گفتید؟ پیرزن شرمنده‌تر شد و اذعان کرد : امر , امر شماست , هرچه فرمان دهید اینجانب قبول می‌كنم .

پاد شاه عباس اذعان کرد :

من میخواهم خودت بگویی برای كسی كه چنین حرفهای زشتی به حاكمش نسبت میدهد چه مجازاتی بهتر است در نظر بگیریم .

پیرزن كه می‌دانست شاه عباس درانتظار است چه چیزی بشنود گفت : اگر من جای شما بودم , چنین كسی را به مرگ محكوم می‌كردم .

فرمانروا عباس از این کلام پیرزن خوشش آمد و اذعان کرد : خوشمان آمد . پس پیرزن فهمیده‌ای هستی؟ پیرزن اعلام‌کرد : امر , امر شماست . البته اجازه می‌خواهم قبل از اینكه من را مجازات كنید , به من فرصت بدهید برای آخرین بار به خانه‌ام برگردم و كاری را انجام دهم و بعد از آن من در خدمت شما هستم تا هر بلایی خواستید بر سر اینجانب آورید .

پادشاه عباس از تقاضای عجیب پیرزن تعجب كرد و برایش جالب شد تا بداند پیرزن چه كاری در منزل دارد و به او اجازه داد تا با دو نفر از مأمورانش به خانه‌اش برگردد . آنجا بمانند تا كار پیرزن به اتمام برسد و باز به قصر برگردند . سلطان عباس به مأموران سفارش كرد چشم از پیرزن برندارند و مواظب باشند فرار نكند .

مکر پیرزن برای فرار از مجازات

زمانی پیرزن به همراه مأموران به خانه‌اش رسید , از گوشه‌ی حیاط بیل و كلنگ را برداشت و شروع به خراب كردن در و دیوار خانه‌اش كرد . مأموران جلوی او را گرفتند و گفتند : این چه كاری است می‌كنی؟ چرا در و دیوار خانه‌ات را خراب می‌كنی؟

پیرزن گفت : كدام خانه؟ كجای این چهار دیواری مال من است؟ اینجانب حتی‌د‌ر در‌این چهاردیواری خودم هم اختیار و آزادی ندارم . من در خانه‌ی خودم هم حق انجام كارهایی كه دوست دارم را ندارم . پس این در و دیوار به چه درد می‌خورند؟ بهتر است هرچه زودتر خراب بشود زیرا هیچ فرقی با كوچه و خرابه ندارند . مأموران هر طوری بود پیرزن را به قصر برگرداندند و قصه را برای پاد شاه عباس تعریف كردند .

پادشاه عباس رو به پیرزن خاطرنشان کرد : تو آزادی! من از اول هم قصد اذیت و آزار تورا نداشتم . از تو ممنونم , چون این كار تو تلنگری بود به اینجانب تا مواظب رفتارم با زیردستانم باشم .

داستان دختر لجباز و حکیم دانا

داستان دختر لجباز و حکیم دانا

داستانی امروز ماجرای دختری است و حکبم دانا که از ناحیه لگن آسیب می بیند اما اجازه نمی دهد کسی به وی دست بزند تا درمانش کند تا این که حکیمی دانا راه معالجه این دختر را پیدا می کند . داستان حکیم دانا را در ادامه بخوانید .

در زمان های قدیم یک دختر از روی اسب می‌ افتد و استخوان لگنش از جایش در می رود . پدر دختر هر حکیمی را به نزد دخترش میبرد , دختر اذن نمی‌دهد کسی دست به وی بزند . هر چه به دختر میگویند حکیم ها بخاطر شغل و طبابتی که می نمایند محرم بیمارانشان می باشند , اما دختر زیر بار نمی رود و نمی‌گذارد کسی دست به لگنش بزند . به ناچار دختر هر روز ضعیف تر و ناتوان‌تر میگردد تا این که یک حکیم باهوش و حاذق میگوید : «به یک شرط من حاضرم بدون دست زدن به لگن دخترتان او را مداوا کنم . » پدر دختر با خوشحالی زیاد قبول می نماید و به حکیم می گوید : «شرط شما چیست؟»

حکیم دانا میگوید :

«برای این فعالیت من احتیاج به یک گاو چاق و فربه دارم . شرط من این هست که بعد از جا انداختن لگن دخترت , گاو متعلق به خودم شود؟» پدر دختر با جان و دل قبول می‌نماید و با کمک دوستان عزیز و آشنایانش چاقترین گاو آن منطقه را به قیمت گرانی میخرد و گاو را به خانه حکیم می برد . حکیم به پدر دختر میگوید : «دو روز دیگر دخترتان را برای مداوا به منزل ام بیاورید . »

پدر دختر با نشاط برای رسیدن به روز موعود دقیقه شماری می نماید . از آنطرف حکیم به شاگردانش دستور می دهد که تا دو روز هیچ آب و علفی را به گاو ندهند . شاگردان همه تعجب می‌کنند و میگویند گاو به این چاقی ظرف دو روز از تشنگی و گرسنگی خواهد مرد . حکیم تاکید می‌کند نباید حتی یک قطره آب به گاو داده شود .

حکیم دانا

روز درمان دختر فرا می رسد

دو روز می‌گذرد گاو از شدت تشنگی و گرسنگی بسیار لاغر و نحیف میگردد . خلاصه پدر دختر با تخت روان دخترش را به نزد حکیم میاورد . حکیم به پدر دختر امر می دهد دخترش را بر روی گاو سوار نماید . همه شگفت‌زده میگردند , چاره ای نمی‌بینند باید حرف حکیم را اطاعت نمایند . بنابراین دختر را بر روی گاو سوار مینمایند . حکیم سپس امر میدهد که پاهای دختر را از زیر شکم گاو با طناب به هم گره بزنند؟ همه دستورات مو به مو اجرا می گردد , حالا حکیم به شاگردانش دستور می دهد برای گاو کاه و علف بیاورند .

گاو با حرص و ولع شروع می کند به خوردن علف ها , لحظه به لحظه شکم گاو بزرگ و بزرگ تر می گردد , حکیم به شاگردانش دستور میدهد که برای گاو آب بیاورند؟ شاگردان برای گاو آب می‌ریزند , گاو هر لحظه متورم و متورم می‌شود و پاهای دختر هر لحطه تنگ و کشیده تر می گردد دختر از درد جیغ می‌کشد . حکیم کمی نمک به آب اضاف می‌کند گاو با عطش بسیار آب مینوشد . اکنون شکم گاو به حالت اول برگشته که ناگهان صدای ترق جا افتادن باسن دختر شنیده می شود .

جمعیت فریاد شادی سر میدهند . دختر از درد غش می‌کند و بیهوش می گردد . حکیم دستور می دهد پاهای دختر را باز کنند و او‌را بر روی تخت بخوابانند . یک هفته بعد دختر خانوم مثل روز نخستین سوار بر اسب به تاخت مشغول اسب سواری می‌گردد و گاو بزرگ متعلق به حکیم می‌گردد . آن حکیم ابوعلی سینا بوده است .

دشمن دانا به از دوست نادان

ضرب المثل دشمن دانا به ازدوست نادان
کاربرد ضرب المثل :

ضرب المثل دشمن دانا به از دوست نادان کنایه به افرادیست که در انتخاب دوست اشتباه میکنند و گرفتار می گردند .

روایت ضرب المثل :

در زمانهای قبلی , پادشاهی در شهری حکومت می‌کرد که بسیار رئوف و مهربان بود , پادشاه به ضعیفان کمک می کرد و جلوی زورگویی ثروتمندان زورگو را می‌گرفت . این سلطان به خاطر کردار منحصر به فردش دشمنان بسیار متعددی داشت . بسیاری از دشمنان وی طی سال‌ها در لباس نگهبان حرمسرا به وی حمله کرده بودند و می‌خواستند هنگامی او خواب است او را بکشند .

دشمن دانا به از دوست نادان

این سلطان کریم و مهربان همسری داشت که خیلی مواظب پادشاه بود و چون شاهد چندین بار خیانت اطرافیان به پادشاه بود , به وی پیشنهاد داد تا میمونی را به قصر آورد و تربیت نماید تا شب‌ها بالای سر سلطان پاسبانی دهد . همسرش می‌گفت میمون چون حیوان است و از روابط انسان‌ها و حسادت‌های میان آنان خبر ندارد فقط کسی که به او محبت می‌کند را می شناسند و به وی خدمت می‌نماید .

یک روز مردی بجهت دزدی که در شهر خویش انجام داده بود آواره‌ی کوه و بیابان شده بود و به شهر این شاه رسید , مرد خسته و گرسنه بود و چون کاری بلد نبود منتظر ماند تا شب شود و به قصد دزدی وارد خانه‌ای شود . سارق همینطور که در کوچه و بازار گام می‌زد , آوازه‌ی خوبی‌های این پادشاه و قصر بسیار زیبایش با تزئینات مخصوصش را شنید و تصمیم گرفت شب یکراست به قصر سلطان برود و چیز باارزشی بدزدد .

سارق وارد قصد پادشاه می شود

سارق شب هنگام وارد قصر شد و با شگردهایی که بلد بود توانست خویش را به اتاق خواب فرمان روا برساند و مشاهده کرد اتاقی است بسیار قشنگ با پرده‌های ابریشمی , مجسمه‌هایی از طلا و نقره و چه بسا عاج فیل . دیوارهای اتاق با زیباترین تزئینات مرتب شدند . در گوشه‌ی اتاق میمونی را دید که در حال بازی و جست و خیز بود . در همین حین صدای پادشاه را شنید که می‌آمد تا بخوابد . مرد سارق , پشت یکی‌از پرده‌های اتاق پنهان شد . تاهنگامیکه پادشاه خوابید بتواند یکی از اشیاء گرانبهای اتاق را بدزدد و با خود ببرد .

سارق مدتی را پشت پرده منتظر ماند تا پادشاه به خواب برود . وقتی مطمئن شد پادشاه خواب است و خواست از پشت پرده بیرون بیاید ناگهان مارمولک بزرگی وارد اتاق خواب پادشاه شد و به سمت فرمان روا رفت و روی سینه‌ی فرمان روا ایستاد یک دفعه میمون خنجری برداشت و خواست مارمولک را بکشد که مرد دزد بی‌اختیار نعره زد حیوان نکن . مرد پرید و دست میمون را گرفت . در همین حین پاد شاه از خواب بیدار شد و مات و متحیر دید مردی دست میمون نگهبانش را در حالی که چاقویی در دستش است گرفته .

پرسید : تو کیستی؟

مرد دزد میمون را رها کرده و در برابر حاکم تعظیم کرد و گفت : جناب حاکم خداوند من‌را برای حفاظت از جان شما فرستاده . من دشمن دانای تو هستم و این میمون دوست نادان .

جناب حاکم در واقع من سارق هستم و به قصد دزدی از اموال قصر وارد منزل شما شدم . در حالتی‌که من اینجا نبودم و حواسم به حضرت عالی نبود چه بسا این دوست نادان شمارا غرق در خون میکرد . پروردگار مرا که مسافری در راه مانده‌ام امشب به قصر شما کشانده تا شما از این اتفاق جان سالم به در برید .

هنگامی قضایا برای حاکم روشن شد , فرمان روا سجده شکر به جا آورد و اظهار‌کرد : خداوند خواسته تا جان دوباره‌ای به من بدهد و این جان مجدد بوسیله تو به من بازگشته و الحق دشمن دانا به از دوست نادان است .

داستان کوتاه کلاغ

روایت کوتاه کلاغ
مردی 80 ساله با پسر علم آموزی کرده 45 ساله اش روی مبل منزل خویش نشسته بودند . یک دفعه کلاغی كنار پنجره اشان نشست .
بابا از فرزندش پرسید : این چیه؟
پسر جواب بخشید : کلاغ .

بعد از چندین دقیقه مجدد پرسید این چیه؟
پسر اعلام‌کرد : پدر اینجانب که همین شرایط کنونی بهتون گفتم : کلاغه .
پس از زمان کوتاهی مسن مرد برای سو‌مین توشه پرسید : این چیه؟
عصبانیت در پسرش موج می زد و با به عبارتی موقعیت اعلام‌کرد : کلاغه کلاغ .

بابا به اتاقش رفت و با محل کار خاطراتی سابق رجوع و برگشت .
ورقه ای را گشوده کرد و به پسرش خاطرنشان کرد که آن را بخواند .
در آن کاغذ این طور مندرج بود : روز جاری پسر کوچکم 3سال دارااست . و روی مبل نشسته است زمانی که کلاغی روی پنجره نشست پسرم 23 توشه نامش را از اینجانب پرسید و من23 توشه به وی گفتم که نامش کلاغ است .
هر توشه او‌را عاشقانه بغل میکردم و به وی پاسخ می دادم و به هیچ وجه عصبانی نمی شدم و در ازای عشق بیشتری نسبت به وی پیدا می‌کردم .

داستان کوتاه جنگ

داستان کوتاه جنگ
پسر کوچکی از پدرش پرسید : پدر , مبارزه به چه شکل به‌وجود می آید؟
بابا پاسخ بخشید : پسرم فرض کن که دو مرز و بوم آلمان و انگلستان , با همدیگر اختلافی دارا‌هستند .
مامان کودک که نو وارداتی بود , ذکر کرد : آلمان چه کاره است که با مدنی نظیر انگلستان اختلاف داشته باشد؟
شوهر پاسخ اعطا کرد : ما فرض کردیم خانم .
مامان جیغ کشید : بی خویش فرض کردید , این فرض که درست نیست .
شوهر که عصبانی شده بود , اواسط کلام وی پرید و اذعان کرد : اصلاً به شما چه ذی‌ربط که در سخن ما دخالت می کنی؟
زن فیس در نیز کشید و خاطرنشان کرد : رمز اینجانب بخشید می زنی؟ بشقابی را که روی میز بود , برداشت تا آن را بر راز شوهرش بکوبد .
البته کودک اواسط پرید و بیان کرد : بس است بابا , اینجانب فهمیدم که مبارزه چه‌گونه پدید می‌آید .

روایت کوتاه دندان ها

روایت کوتاه دندان ها
در یک شب سرد زمستانی یک زوج سالمند وارد رستوران بزرگی شدند . آن ها فی مابین زوجهای جوانی که در آنجا حضور داشتند مضاعف جلب دقت می روایت کوتاه دندان هاکردند .
بخش اعظمی از آن ها , زوج سالخورده را تحسین می کردند و به راحتی میشد فکرشان را از نگاهشان خواند :
نگاه نمایید , این دو نفر عمری است که در کنار یکدیگر معاش می نمایند و چقدر در کنار نیز خوشبخ میباشند .

پیرمرد برای پیشنهاد خوراک به طرف صندوق رفت . طعام پیشنهاد اعطا کرد , پولش را پرداخت و خوراک مهیا شد . با سینی به طرف میزی که همسرش پشت آن نشسته بود رفت و رو برویش نشست .
یک ساندویچ همبرگر , یک ظرف غذا سیب زمینی خلال شده و یک نوشابه در سینی بود .

پیرمرد همبرگر را از لای صفحه در آورد و آن را با اعتنا به دو تکه ی هم اندازه تقسیم کرد .
بعد سیب زمینی ها را به توجه شمرد و تقسیم کرد .
پیرمرد پاره ای نوشابه خورد و همسرش هم از به عبارتی جام پاره ای نوشید .

همین که پیرمرد به ساندویچ خویش گاز می زد , مشتریان دیگر با اندوه به آن ها نگاه می کردند و این توشه به‌این فــکر می کردند که آن زوج پیــر شاید آن قدر فقیــر می باشند که نمی توانند دو ساندویچ سفــارش بدهند .

پیرمرد استارت کرد به میل کردن سیب زمینی هایش . مرد جوانی از جای خویش بر خاست و به طرف میز زوج کهن سال آمد و به کهن سال مرد سفارش کرد تا برایشان یک ساندویچ و نوشابه بگیرد . البته کهن سال مرد پذیرش نکرد و ذکر کرد : تمامی چیز رو به شیوه است , ما عادت داریم در کلیه چیز سهیم باشیم .

مردمان به‌تدریج دریافتند در تمام مدتی که پیرمرد غذایش را می‌خورد , پیرزن او‌را نگاه می نماید و لب به غذایش نمی زند .
توشه دیگر به عبارتی برنا به طرف میز رفت و از آن‌ها درخواست کرد که اذن بدهند یک ساندویچ دیگر برایشان پیشنهاد بدهد و این دفعه کهن سال زن توضیح بخشید : ما عادت داریم در کلیه چیز با نیز سهیم باشیم .

همین که پیرمرد غذایش را به پایان رساند , مرد برنا شکیبایی نیاورد و گشوده به طرف میز آن دو آمد و اظهار‌کرد : می‌توانم سوالی از شما بپرسم خانم؟
پیرزن پاسخ اعطا کرد : بفرمایید .
– چرا شما چیزی نمی خورید؟ شما که گفتید در همگی چیز با نیز سهم دار می باشید . چشم به راه چی هستید؟
پیرزن پاسخ اعطا کرد : چشم به راه دندان هـــا .

پیر خردمند

پیر خردمند
در یک دهکده , پیرمرد خرمندی معاش می‌کرد . کسانی که به مشکلی بر می خوردند یا این که سوالی داشتند , به وی مراجعه می کردند .
یک روز یک نوپا زرنگ و زِبل که می خواست رمز به رمز پیرمرد خردمند بگذارد , پرنده ی کوچکی گرفت و آن را طوری در دستش گرفت که چشم نشود .
آن گاه پیش پیرمرد رفت و به وی اظهار‌کرد : پدربزرگ , اینجانب شنیده ام شما رند ترین مرد دهکده می‌باشید . ولی اینجانب یقین نمیکنم . در شرایطی که راست است , می‌توانید بگویید که‌این پرنده ای که در دست اینجانب است زنده است یا این که مرده؟

پیرمرد نگاهی به پسر انداخت و اندیشه کرد : در حالتی که به وی بگوید که پرنده زنده است , وی با یک جنبش کوچک دستش پرنده را میکشد , و درصورتی که بگوید که پرنده مرده است , وی پرنده را آزاد می نماید تا به خیال و خاطر خودش اثبات نماید که از پیرمرد باذکاوت خیس است .
پیرمرد دستش را روی کتف ی پسرک زبل گذاشت و با لبخند خاطرنشان کرد : مرگ و معاش این پرنده به عزم ی تو وابسته است .

قصه کوتاه دعای زن و شوهر

قصه کوتاه دعای زن و شوهر
زن و شوهری بعداز سالیانی که از ازدواجشون می گذشت در حسرت داشتن فرزند به رمز می بردند . با هرکسی که تونسته بودند مشورت کردن کرده بودند البته سود ای نداشت , تا این‌که به نزد کشیش شهرشون رفتند .
بعداز این‌که مشکلشون رو به کشیش گفتند , وی در پاسخ اون زوج خاطرنشان کرد : غمگین نباشید اینجانب مطمئنم که خدا دعاهای شما رو شنیده و به زودی به شما فرزندی عطا خواهد نمود . با این حال اینجانب قصد دارم به شهر رم برم و مدتی در اون جا اقامت داشته باشم , عهدوپیمان می دهم هنگامی به واتیکان رفتم حتما برای استجابت دعای شما شمعی روشن کنم .

زوج برنا با نشاط و شادی زیاد از کشیش سپاس کردند . گذشته از این‌که کشیش اون جا رو ترک کنه , رجوع و برگشت و خاطرنشان کرد : اینجانب مطمئنم که تمامی چیز با نیکی و خوشی حل می شه و شما حتما مالک فرزند خواهید شد . اقامت اینجانب در شهر رم حدود 15 سال به ارتفاع خواهد انجامید , اما عهدوپیمان می دم زمانی برگشتم حتما به دیدن شما بیام .

15 سال گذشت و کشیش مجدد به شهرش رجوع و برگشت . یه نیمروز فصل تابستان که توی اتاقش در کلیسا استراحت میکرد , یاد قولی به زمین خورد که 15 سال پیش به اون زوج برنا داده بود و تصمیم گرفت یه خصوصی به اونا بزنه پس به طرف خونه اونا به راه و روش زمین خورد .

هنگامی به محل اقامت اون زوجی که سالیان پیش با اون مشورت کردن کرده بودند رسید زنگ در را به صدا در آورد .
صدای جیغ و فریاد و ناله یکسری تا کودک تمام اطراف رو مالامال کرده بود . شادمان شد و فهمید که بالاخره دعاهای این زوج استجابت شده و اونا صاحب و مالک فرزند گردیده اند .

هنگامی وارد خونه شد بیشتر از یه دوجین نوپا رو رویت کرد که دارن ازسروکول همدیگه بالا میرن و تمامی جا رو گذاشتن روسرشون و میانه اون جنجال و سرو صدا نیز مامانشون ایستاده بود .
کشیش اذعان کرد : فرزندم! می‌بینم که دعاهاتون مستجاب شده . . . هم اکنون به اینجانب بگو شوهرت کجاست تا به اون نیز به خاطر این اعجاز تهنیت بگم .
زن مایوسانه پاسخ بخشید : اون نیست . . . همین شرایط کنونی خونه رو به مقصد رم ترک کرد .
کشیش پرسید : شهر رم؟ برای چی رفته رم؟
زن جواب بخشید : رفته تا اون شمعی رو که شما واسه استجابت دعای ما روشن کردین خاموش کنه!