داستان زیبای بازنده و سخنرانی

داستان زیبای بازنده

. . . بعد سخنرانی جایی که ناهار میدادن خیلی شلوغ بود . بالاخره یه میز پیدا کردیم که دو تا خانم نشسته بودن و دقیقا جای خالی به اندازه ی ما بود . فارغ از اینکه نگاه مستقیمی به خانم ها گفتم : «اشکالی نداره ما اینجا بشینیم»؟

 

روی همون میز نشستیم و شروع کردیم به غذا خوردن . حین غذا خوردن در مورد اتفاقات اون روز صحبت می کردیم و صحبت های پراکنده ای از موضوعات گوناگون . تو اون برهه زمانی صرفا یک بار سرم رو بالا آوردم تا دخترهایی که روبرومون نشسته بودن رو ببینم . اون هم از سر خجالت به ثانیه نکشید . اما دلیل اصلی این رفتار نگرانی من در رابطه احساس امنیت و آرامش اون دوتا دختر بود . با خودم فکر میکردم اگر بخوام مستقیم یا این که چندباره بهشون نگاه کنم , باعث آزارشون میشه . یه مقداری سعی می کردم مودبانه تر از موقعیت عادی غذا بخورم : – )

 

بعداز حدود نیم ساعت , غذاشون تموم شده بود و بلند شدن و رفتن . از ما زودتر شروع کرده بودن و ما هنوز به نصف هم نرسیده بودیم . پس از رفتنشون , به دیقه نکشید که کل سالاد از رو میز برگشت کف زمین . تو دلم گفتم « خدا رو شکر اینا زودتر رفتن . چقدر ضایع میشد!»

 

. . . عصر , داشتم اخبار و مطالب مربوط به همایش رو تو شبکه های مجازی پیگیری می‌کردم که اتفاقی یه عکسی دیدم . یک سری نفر توی عکس بودن و من ناخودآگاه با خودم گفتم « این چهرش چقدر خوبه» . . .

 

روز دوم

. . . عصر بود و فقط چندتا سخنرانی تا تموم شدن همایش مونده بود . برای ورود به تالار صف بود . وارد صف که شدم دیدمش! سعی کردم بدون این‌که متوجه بشه یکم با دقت تر نگاهش کنم . اما بازم همون احساسات دائمی ( شرم , حیا , خجالت , ترس یا این که هرچیز دیگه ای که بوده ) اومد سراغم . بالاخره برای اینکه از دستش ندم , اسمش رو از روی کارتش خوندم و مراقبت کردم .

 

. . . سخنرانی آخر هم تموم شد . میخواستیم با یکی‌از سخنران ها عکس بگیریم . از قضا این هم با دوستش اونجا بودن . کلی صحبت کردن با سخنران و آخرش عکس هم به چنگ آوردن . من مجدد اسمش رو خوندم که مطمئن بشم درست یادم مونده . عکس یادگاری رو گرفتیم و رفتیم برای اختتامیه اما هرچقدر منتظر موندیم نیومدن . ما هم به هوای این که برنامه ی اختتامیه طول میکشه و خسته کنندست اونجا رو ترک کردیم .

 

پس از روز دوم سخنرانی

. . . مجدد داشتم اخبار و عکس های همایش رو نگاه میکردم که باز همون عکس رو دیدم . همون عکسی که ناخودآگاه با خودم گفته بودم چهره ی این طرف چقدر خوبه . بیشتر که نگاه کردم دیدم این همونیه که امروز اسمش رو حفظ کردم . برام جذاب بود که قبلا دیده بودمش . همین که خواستم صفحه رو اسکرول کنم و به خوندن مطالب ادامه بدم یهو یادم اومد این همونیه که روز گذشته سر یه میز ناهار خوردیم . با خودم گفتم خاک بر سرت که با طرف سر یه میز ناهار خوردی , عکسش رو هم دیدی , اسمش رو هم بلدی , البته هنوز نمی تونی تشخیص بدی این همونه!

 

پس از روزها . . .

متوجه شدم که‌این طرف با یه واسطه آشناس . آن‌گاه هم فهمیدم همشهری هستیم . آن گاه هم دیدم رشته ی تحصیلی مشترک داریم و زمینه های فعالیت کاریمون هم مشابه به هم میباشد . می ترسیدم بیشتر تحقیق کنم و بفهمم فامیل بودیم و خبر نداشتیم : – )

 

تصمیم من

. . . تصمیم گرفته بودم برم بهش بگم که نسبت بهش احساس متفاوتی دارم . درست نبود اینطوری آویزان بمونم . یه احساس یک طرفه بدون این‌که اون بدونه . ساعت های زیادی که  توی سخنرانی بهش تامل میکردم و ترس از اینکه خیال بافی ها مانع بشه برای این‌که با حقیقت روبرو بشم . کلی فکر کردم و بالاخره تصمیم قطعی گرفتم .

 

وقت اجرا

. . . هنگامی رسیدم دیدم با دوستاش جلوی در منتظرن . رفتم صبحونه خوردم و با چند نفر صحبت کردم . وقتی وارد تالار شدم , فقط ردیف آخر جا بود . من نیز برای این که جلوی راه نباشم , رفتم وسط ردیف انتها نشستم که رفت و آمد فراوان نباشه . یهو دیدم صندلی جلوییم نشسته : – ) . انگار خیالم راحت شد که چیزی رو گم نکردم .

سخنرانی و چشم های زیباش

 

به صحبت های سخنرانی گوش می دادم . هم‌زمان چیزایی که می خواستم بهش بگم رو با خودم مرور می‌کردم . هزاربار اینکه او‌لین چیزی که بهش میگم چی باید باشه؟ «سلام . . . خوبید؟» , «ببخشید . . . » , «عه , شما رو قبلا جایی ندیدم . . . » . چیزای که به ذهنم می رسید یکی‌از یکی ضایع تر بود . همینطوری که داشتم با خودم تمرین می کردم . . . متوجه شدم داره با کسی صحبت می کنه . یکم که نگاه کردم دیدم یه پسری کنارش نشسته و ظاهرا صمیمی هم هستن . با خودم گفتم لابد برادر یا قوم یا دوست دوستشه .

 

گذشت و موقع استراحت پسره رو از روبرو دیدم . طرف رو قبلا دیده بودم . بعد از آن که خوب فکر کردم , مشکوک شدم این رو با کس دیگه ای دیده بودم قبلا . ولی چون مطمئن نبودم و درست یادم نمیومد , بیشتر به این موضوع اندیشه نکردم . ولی این حدس رو میزدم که طرف به بهونه ی استارتاپ و با گفتن ( من یه استارتاپ دارم که . . . ( تونسته ارتباط برقرار کنه .

 

کل اون روز دنبال یه فرصت کوتاه بودم که باهاش فقط یه سلام و احوالپرسی کنم و بگم که قبلا نیز شما رو دیدم و فلانی آشنای مشترکمونه . ولی نسبتاً همه ی زمان ها رو با هم بودن و . . .

 

ذهن مغشوش من در حین سخنرانی

با خودم مشغول بودم . هر چیزی به ذهنم میومد . ولی چیزی که خیلی باهاش درگیر شدم این بود که ارزشش برای من داشت کم میشد . چون حس می‌کردم با چیزی که تو ذهنم ازش ساختم فرق داره . برای این که غرورم نشکنه تو اون سخنرانی مجبور بودم حداقل پیش خودم تحقیرش کنم . اما حتی این کار رو نیز نتونستم کنم . نه این که برام عزیز شده باشه , فقط برای این که احترام و ارزشش پیشم کم نشه . در میان خودم و اون , یکی باید تقصیر این ( نرسیدن ( رو به عهده می گرفت . تفکر کردم و دیدم که تقصیر منه . آنگاه هم کلی فکر کردم و به خودم باوروندم ( خودم رو مجبور کردم که اعتقاد کنم ) که‌این احساس من بهش ساخته ی ذهنم بوده و بخاطر کمبودهایی که هرکسی تو زندگیش داره خودم رو گول زدم که من از این خوشم میاد و . . .

 

حالا بعد از سخنرانی

حالا که‌این رو می نویسم . ناهار خوردن , سخنرانی ، خوندن اسمش , نگاه ها , رنگ لباسش و رفتارهاش رو لحظه به لحظه یادمه . حتی اون وقتی که روبرو شدیم و من جرات نداشتم تو چشماش نگاه کنم . و من هنوز با خودم درگیرم . درگیر این که نذارم برام بی ارزش بشه . از طرفی هم چون با کس دیگست , نمی تونم هیچ حد و مرزی در نظر نگیرم . یه وقتایی با خودم میگم احساس اینجانب بهش ساختگی بوده . البته شایدم اینطور نباشه . احتمالا دارم انکارش می‌کنم , برای این‌که نذارم ارزشش کم شه .

 

خلاصه این‌که حالا من یه بازنده ام .

 

داستانی کوتاه از کتاب سوپ جو اطلاعات لطفا

داستانی کوتاه از کتاب سوپ جو

داستانی زیبا از کتاب سوپ جو

 

ما یکی از اول خانواده‌هایی در شهرمان بودیم که صاحب تلفن شدیم . و اطلاعات  آن موقع من 9 – 8 ساله بودم . یادم می‌آید که قاب برّاقی داشت و به دیوار نصب شده بود و گوشی‌اش به پهلوی قاب آویزان بود . اینجانب قدم به تلفن نمی‌رسید ولی همیشه وقتی مادرم با تلفن صحبت می کرد با شیفتگی به حرف‌هایش گوش می کردم .

 

سپس من پی بردم که یک جایی در داخل آن دستگاه , یک آدم شگفت‌انگیزی زندگی میکند به اسم «اطلاعات لطفاً» , که همه چیز را در مورد همه‌کس میداند .

وی شماره تلفن و نشانی همه را بلد بود .

 

اول تجربۀ شخصی من با «اطلاعات لطفاً» روزی بود که مادرم به خانۀ همسایه‌مان رفته بود . من در زیرزمین خانه با ابزارهای جعبه ابزارمان بازی می‌کردم که ناگهان با چکش بر روی انگشتم زدم درد وحشتناکی داشت ولی گریه فایده نداشت زیرا کسی در خانه نبود که با من همدردی نماید انگشتم را در دهانم می‌مکیدم و دور خانه راه می‌رفتم که ناگهان چشمم به تلفن افتاد تخت‌گاز یک چهارپایه از آشپزخانه آوردم و زیر گوشی تلفن گذاشتم و روی آن رفتم و گوشی را برداشتم و نزدیک گوشم بردم .

و توی گوشی گفتم «اطلاعات لطفاً» چند ثانیه بعد صدایی در گوشم پیچید :

 

«اطلاعات بفرمائید»

 

من در حالی که اشک از چشمانم می‌آمد گفتم «انگشتم درد می‌کند»

«مادرت خانه نیست؟»

«هیچکس بجز من خانه نیست»

«آیا خونریزی داری؟»

«نه , با چکش روی انگشتم زدم و خیلی درد می‌کند»

«آیا می‌توانی درِ جایخیِ یخچال را باز کنی؟»

«بله , می‌توانم»

«پس از آنجا کمی یخ بردار و روی انگشتت نگهدار»

 

بعد از آن روز , من برای هر کاری به «اطلاعات لطفاً» مراجعه می کردم . . .

 

مثلاً موقع امتحانات در درس‌های جغرافی و ریاضی به من کمک میکرد .

 

یکروز که قناری‌مان مرد و من خیلی ناراحت بودم دوباره سراغ «اطلاعات لطفاً» رفتم و ماجرا را برایش تعریف کردم .

 

وی به حرف‌هایم گوش داد و با من همدردی کرد .

به وی گفتم : «چرا پرنده‌ای که چنین زیبا می خواند و همۀ اهل خانه را شاد می‌کند باید گوشۀ قفس بیفتد و بمیرد؟»

او به من گفت «همیشه یادت باشد که دنیای دیگری هم برای آواز خواندن هست»

من کمی تسکین یافتم .

 

یک روز دیگر به وی تلفن کردم و پرسیدم کلمۀ fix را چطور هجّی می‌کنند .

 

1سال بعداز شهر کوچکمان ( پاسیفیک نورث وست ) به بوستن نقل مکان کردیم و من خیلی دلم برای دوستم تنگ شد .

 

«اطلاعات لطفاً» متعلّق به همان تلفن دیواری قدیمی بود و من هیچگاه با تلفن جدیدی که روی میز خانه‌مان در بوستن بود تجربۀ مشابهی نداشتم .

 

من کم‌کم به سن نوجوانی رسیدم البته هرگز خاطرات آن مکالماتا با اطلاعات لطفا را فراموش نکردم .

 

غالباً در لحظات تردید و سرگشتگی به یاد احساس امنیت و آرامشی که از وجود دوست تلفنی داشتم می‌افتادم .

حقیقت چقدر مهربان و صبور بود و برای یک پسربچه چقدر وقت می‌گذاشت .

 

چند سال بعد , بر سر راه رفتن به دانشکده , هواپیمایم در سیاتل برای نیم ساعت توقف کرد .

 

من 15 دقیقه با خواهرم که در آن شهر زندگی می‌کرد تلفنی حرف زدم

و بعد بدون آن که فکر کنم چکار دارم میکنم , تلفن اپراتور شهر کوچک دوران کودکی را گرفتم و گفتم «اطلاعات لطفاً» .

 

 گفتم اطلاعات لطفا به طرز معجزه‌آسایی همان صدای آشنا جواب داد .

«اطلاعات بفرمائید»

من سوای آن که از قبل فکرش را کرده باشم پرسیدم «کلمۀ fix را چطور هجّی می‌کنند؟»

 

مدتی سکوت برقرار شد و سپس وی گفت «فکر می‌کنم انگشتت دیگر خوب شده باشد . »

من خیلی خندیدم و گفتم «خودت هستی؟»

و ادامه دادم «نمی‌دانم می‌دانی که در آن دوران چقدر برایم با ارزش بودی یا نه؟»

 

وی گفت «تو نیز می‌دانی که تلفن‌هایت چقدر برایم با ارزش بودند؟»

 

اینجانب به او گفتم که در تمام این سال‌ها بارها به یادش بوده‌ام و از او اجازه خواستم که بار بعد که به ملاقات خواهرم آمدم دوباره با او تماس بگیرم .

 

اطلاعات لطفا

 

وی ذکر کرد «حتماً این کار را بکن . اسم من شارون است . و به تو میگویم اطلاعات لطفا

 

سه ماه بعد به سیاتل برگشتم .

تلفن کردم اما صدای دیگری پاسخ داد .

«اطلاعات بفرمائید»

«می‌توام با شارون صحبت کنم؟»

«آیا دوستش هستید؟»

«بله , دوست قدیمی»

«متأسفم که این مطلب را به شما میگویم . شارون این چند سال آخر به صورت نیمه‌وقت کار می کرد چون بیمار بود . او 5 هفته پیش در گذشت»

 

قبلی از این‌که تلفن را قطع کنم گفت «شما گفتید دوست قدیمی‌اش می‌باشید .

آیا همان کسی می‌باشید که با چکش روی انگشتتان زده بودید؟»

با تعجب گفتم «بله»

«شارون برای شما یک پیغام گذاشته است . وی به من گفت اگر شما زنگ زدید آن را برایتان بخوانم»

آنگاه چند لحظه طول کشید تا درِ پاکتی را باز کرد و گفت :

«نوشته به او بگو دنیای دیگری هم برای آواز خواندن است .

خودش منظورم را می‌فهمد»

اینجانب از او تشکر کردم و گوشی را گذاشتم .

 

هیچ گاه تأثیری که ممکن است بر دیگران بگذارید را دست کم نگیرید .

 

تقديم به همه ي آدمهاي تاثير گذار زندگي مان .

 

 

داستان ضرب المثل های ایرانی

داستان ضرب المثل های ایرانی

کاربرد ضرب المثل :

ضرب المثل «شتر را خواستند نعل کنند , قورباغه نیز پایش را بالا آورد»/ اندر احوال دخالت بیجا

بیشتر در مواقعی به کار میرود که فردی سوای آگاهی و دیدن جوانب یک کار , خود را به میان می‌اندازد و به قول معروف میخواهد عرض‌اندامی نماید .

خلاصه‌ای از آنچه مصطفی رحماندوست در کتاب ضرب‌المثل خویش آورده است را در اینجا میاوریم .

داستان ضرب المثل :

روزی جمعیت زیادی معرکه گرفته بودند و دور هم جمع شده بودند . دیگرانی نیز که از آنجا رد می‌شدند از روی کنجکاوی می‌رفتند تا ببینند چه خبر شده‌است .

از قرار شتربانی بود که می‌خواست به پای شترش نعل بکوبد . می‌گفت شترم بار مرا این طرف و آن طرف می‌برد و من زندگی‌ام را با بارکشی اوست که می‌گذرانم . می‌ترسم درین رفت و آمدها پایش آسیب ببیند و من بمانم و دردسرش .

ضرب المثل های ایرانی

دیگرافراد به این صحبت او خندیدند . هرکس چیزی می‌گفت : یکی می‌گفت : آخر چه کسی بر پای شترش نعل زده که تو میخواهی بکوبی . شتری که فارغ از نعل بار میبرد , دیگر به نعل چه نیازی دارد . سری را که درد نمی‌کند را نباید دستمال بست .

دیگری می‌گفت : سم شتر هم مثل اسب و الاغ است , نعل نداشته باشد زخمی میگردد .

خلاصه که هرکس در آن جمع حرفی می‌زد البته مهم این حرف‌ها نبود . . مهم شتری بود که نمی‌خواست و حوصله نداشت که بر چهار پایش نعل و میخ آهنین بکوبند . از همین رو همه سنگینی‌اش را انداخته بود روی پاهایش و هیچ‌کس نمی‌توانست آن را بلند نماید .

گفتگو در بین جمعیت همین‌طور ادامه داشت که قورباغه‌ای که در آن نزدیکی‌ها زندگی می کرد هم به جمع اضافه شد . مقداری منتظر ماند تا ببیند نتیجه چه می گردد . سر آخر خود را به فی مابین معرکه انداخت . بر کوهان شتر سوار شد و گفت : باباجان این شتر بیچاره فکر می‌کند , نعل‌کوبی درد دارد .

بیایید و بر پای من نعل بزنید تا ببیند که اصلا دردی نیز ندارد . بعد پایش را بالا آورد و با این کار همه را به خنده انداخت .

شتر که دید وی خود را وارد معرکه کرده , تکانی به خود داد و قورباغه را بر زمین و جفتکی انداخت و از میان جمع فرارو گریز کرد .

از آن به بعد زمانی شخص آگاه و باتجربه‌ای خود از قبول کاری سرباز میزند , اما آدم نا‌آگاهی که از گرفتاری آن کار خبر ندارد , برای انجامش داوطلب می گردد , می‌گویند : «شتر را می‌خواستند نعل نمایند , قورباغه هم پایش را بالا آورد . »

ملانصرالدین و حرف مرد یکی است

کاربرد ضرب المثل حرف مرد یکی است

این ضرب المثل در مورد افرادی است كه با اینكه نظراتش اشتباه است باز نیز با لجاجت روی حرف خود سماجت می‌كند . که در مورد ملانصرالدین رخ داده است.

قصه ضرب المثل :

در زمان‌های قدیم مردمان می‌گفتند كه سن چهل سالگی , سن پختگی در رفتار و كردار و غایت رشد عقلی , اجتماعی فرد هست . در آن زمان چهل سالگی آنقدر اهمیت داشت كه در بعضی از شهرها با اینكه جشن میلاد مرسوم نبود ولی جشن و پایکوبی تولد چهل سالگی را برای افراد پای کوبی می‌گرفتند .

یكی از کسانی كه خیلی دوست داشت زودتر به سن چهل سالگی رسد تا همه اورا به عنوان یك آدم فهمیده و خردمند به حساب آورند ملانصرالدین بود . ملا كه می‌دید مردانی كه در شهرش به سن چهل سالگی می‌رسند و جشن و پایکوبی چهل سالگی می گیرند از آن روز به بعد چه ارزش و مقامی در نظر مردم پیدا می‌كنند برای رسیدن به آن روز لحظه شماری می‌كرد . وی قصد داشت در چهل سالگی چنان جشنی بگیرد كه در ذهن همه‌ی مردم شهر باقی بماند .

تا اینكه ملانصرالدین هم به سن چهل سالگی رسید و در آن روز جشن بزرگی گرفت و همه‌ی مردم شهر را دعوت كرد . مردم كه او‌را می‌شناختند و از شادی و بذله گویی او استفاده كرده بودند , تمامی در جشن تولد وی شركت كردند و به او تبریك گفتند و هدایای بسیاری برایش آوردند .

ملانصرالدین

جشن چهل سالگی ملانصرالدین

ملا كه فكر این همه محبت و دوستی را از طرف مردمان نمی‌كرد خیلی راضی و خوشحال شد و از آن روز به بعد بیشتر مورد احترام و عزت مردمان بود , از طرفی ملا خیلی می‌ترسید كه در‌حالتی که از چهل سالگی بگذرد مردم بگویند وی پیر شده و مثل آن موقع با وی برخورد نكنند .

 

چندین سال احوال به كام ملانصرالدین گذشت . زیرا هم وی به مردم احترام می‌گذاشت و هم مردمان با وی محترمانه برخورد می‌كردند . ملانصرالدین كه اینقدر مورد توجه همگان بود كم كم حسودانی پیدا كرد و یكی از این افراد مردی بود كه یك سال قبل از ملانصرالدین جشن چهل سالگی گرفته بود و در مدت این یك سال به شدت مورد توجه مردمان بود و تمام مردم برای انجام كارهایشان او‌را طرف مشورت قرار می‌دادند . اما از وقتی كه ملانصرالدین به این سن رسیده بود دیگر مردم كمترین توجهی به او نمی‌كردند و جایگاه قبلی‌اش را از دست داده بود .

ملانصرالدین و مرد حسود

ملانصرالدین مرد خوش‌اخلاق و باسواد بود كه دلسوزانه به حرف‌های مردمان گوش می‌كرد و تا آنجا كه می‌توانست مشكلات آن ها را برطرف می‌كرد . در صورتیکه كه این مرد در آن دوره خیلی مغرور بود و از روی غرور و تكبر با مردم حرف می‌كرد و اگر كار مردمان احتیاج به نوشتن یا این که خواندن داشت از آنها پول می‌گرفت . خوب با این اخلاق مشخص است كه مردم به سراغ ملانصرالدین می‌رفتند .

نقشه مرد حسود برای ملا

یك شب این مرد كه قبل از ملا جشن چهل سالگی گرفته بود , در جمع دوستانش از احوال پیش آمده شكایت كرد , و از آنان كمك خواست . دوستانش نشستند تا با هم نقشه‌ای بكشند و ممکن است بتوانند از محبوبیت ملانصرالدین كمتر كنند , آن‌ها گفتند الان ملانصرالدین چهل و پنج ساله است و كم كم دارد پیر می شود . می بایست در بین مردم برویم و این اصل را به مردمان یادآور شویم . ممکن است مردم كمتر به دیدن او بروند و گروهی به سراغ دوست باسواد آن‌ها بیایند .

تا یك روز كه ملانصرالدین در مسجد نشسته بود و به درددل و گلایه‌های مردم گوش می‌كرد تا ببیند چه كمكی به آن‌ها می‌تواند بكند گروهی از دوستان مرد باسواد وارد مسجد شدند و بالای سر ملانصرالدین در انتظار ایستادند تا حرف‌های ملا تمام شود و آنها حرفی را در جمع بزنند .

هنگامی حرف‌های ملا به پایان رسید یكی از دوستان آن مرد سلام كرد و رو به مردمان حاضر در مسجد بیان کرد : ملانصرالدین دوست دارم همین شرایط فعلی بلند و به صورتی كه همه‌ی مردم بشنوند به اینجانب بگویی چند سالت است؟ ملانصرالدین سریع حدس زد كه این سؤال به چه نیتی پرسیده شده‌است . لبخندی زد و گفت : مشخص است چهل سال . مرد برگشت نگاهی به ملا كرد و گفت : ملا چرا دروغ می‌گویی؟ مگر شما چند سال پیش جشن چهل سالگی‌تان را نگرفته‌اید و همه‌‌ی مردم شهر را دعوت نكردید؟ ما همه آمدیم شام چهل سالگی شمارا خوردیم . حال چه جوری می‌شود كه هنوز چهل ساله باشی؟

ملانصرالدین با قاطعیت نگاهی به او انداخت و اعلام‌کرد : آری , ده سال دیگر هم از من بپرسی می‌گم , چهل ساله‌ام . مرد اظهار‌کرد : یعنی چه؟ ملانصرالدین اعلام‌کرد : حرف مرد یكی است . همه‌ی حضار خندیدند و از این تیزهوشی و حاضرجوابی ملانصرالدین لذت بردند .

حکایت صوفی و زن بدکار و کفشدوز

حکایت کفشدوز و زن بدکار

روزي يك صوفی ناگهاني و بدون در زدن وارد منزل شد و ديد كه زنش با مرد كفشدوز در اتاقي دربسته تنهايند و با هم جفت شده‌اند . معمولا صوفي در آن ساعت از مغازه به منزل نمي‌آمد و زن بارها در غياب شوهرش اين‌كار را كرده بود و اتفاقي نيفتاده بود . ولي صوفي آن روز بي‌وقت به خانه آمد . زن و مرد كفشدوز بسيار ترسيدند . زن در خانه هيچ جايي براي مخفی كردن مرد پيدا نكرد , زود چادر خویش را بر سر مرد بيگانه انداخت و او‌را به شكل زنان درآورد و در اتاق را باز كرد . صوفی تمام اين ماجرا را از پشت پنجره ديده بود , خود را به ناداني زد و با خود اظهار‌کرد : اي بي‌دينها! از شما كينه مي‌كشم ولي به آرامي و با صبر . صوفي سلام كرد و از زنش پرسيد : اين خانم كيست؟

صوفی

زنش اعلام کرد :

ايشان يكي از زنان اشراف و ثروتمند شهر میباشند , من در منزل را بستم تا بيگانه‌اي ناآگاهانه وارد منزل نشود . صوفي اعلام‌کرد : ايشان از ما چه خدمتي مي‌خواهند , تا با جان و دل انجام دهم؟ زن اعلام‌کرد : اين خانم تمايل دارد با ما قوم و خويش شود . ايشان پسري بسيار زيبا و باهوش دارد و آمده تا دختر ما‌را ببيند و براي پسرش خواستگاري كند , ولی دختر به مكتبخانه رفته است . صوفي اظهار کرد : ما فقير و بينوا هستيم و همشأن اين خانوادة بزرگ و ثروتمند نيستيم , چه‌طور مي‌توانيم با ايشان ازدواج كنيم . در وصلت بايد دو خانواده با هم برابر باشند . زن گفت : صحیح مي‌گويي من نيز همين را به خانم گفتم و گفتم كه ما فقير و بينوا هستيم ; اما وی مي‌گويد كه براي ما اين مسأله مهم نيست ما دنبال مال وثروت نيستيم .

بلكه دنبال پاكي و نيكي هستيم . صوفي مجدد حرفهاي خویش را تكرار كرد و از فقيري خانوادة خود بیان کرد . زن صوفي خيال مي‌كرد كه شوهرش فريب او‌را خورده است , با اطمينان به شوهرش اظهار‌کرد : شوهر عزيزم! من چنددفعه اين مطلب را گفته‌ام و گفته‌ام كه دختر ما هيچ جهيزيه‌اي ندارد ولي ايشان با قاطعيت مي‌گويد پول و ثروت بي ارزش است , من در شما تقوي و پاكي و راستي مي‌بينم .

صوفی , رندانه در سخني دو پهلو اعلام‌کرد :

بله ايشان از همة چيز زندگي ما باخبرند و هيچ چيز ما بر ايشان پوشيده نيست . مال و اسباب مارا مي‌بيند و مي‌بيند خانة ما آنقدر تنگ است كه هيچ چيز در آن مخفی نمي‌‌ماند . همچنين ايشان پاكي و تقوي و راستي مارا از ما بهتر مي‌داند . پيدا و پنهان و پس و پيش مارا خوب مي‌شناسد . حتماً وی از پاكي و راستي دختر ما نیز خوب مطلع است . وقتي كه همه چيز ما براي ايشان روشن است , صحیح نيست كه من از پاكي وراستي دخترم بگويم و از دختر خود تعريف ‌كنم .

ملانصرالدین و3 حکایت زیبا از زندگی وی

ملانصرالدین و3 حکایت زیبا از زندگی وی

حکایت قاضی و کوزه عسل ملانصرالدین

ملانصرالدین سندی داشت که باید قاضی شهر آن را تائید میکرد اما از بخت بد وی , قاضی اصلاً کاری را بدون باج انجام نمی داد .
ملا نصرالدین نیز آه در بساط نداشت که با قاضی شریک شود و عمل تائید سند را به انجام برساند این بود که کوزه ای برداشت و آن را پر از خاک کرد و روی آن عسل ریخت آن‌گاه کوزه ی عسل و سند را برداشت و پیش قاضی رفت و کوزه را هدیه داد و درخواستش را خاطرنشان کرد .

قاضی به محض این‌که در پوش کوزه را برداشت و عسل را مشاهده کرد بی درنگ سند را تائید کرد و هر دو شاد و خندان از هم خداحافظی کردند .

چند روز گذشت قاضی به نیرنگ ملا نصرالدین پی برد یکی از نزدیکان خویش را به خانه ی ملا ارسال کرد و پیام داد که در سند اشتباهی شده‌است
ملا به فرستاده قاضی پاسخ بخشید از سوی من سلامی گرم به قاضی برسان و بگو غلط در سند نیست در کوزه ی عسل است .

حکایت مجنون و مرد نمازگزار

روزی مجنون از سجاده شخصی فردی عبور می کرد . مرد نماز راشکست وگفت : مردک! درحال رازو نیاز با آفریدگار بودم تو چگونه این رشته را بریدی؟
مجنون لبخندی زد و اظهار کرد : عاشق بنده ای هستم و تورا ندیدم و تو عاشق خدایی و من را دیدی!

حکایت آمرزش بودا

مردی بودا را فحش داد , هیچ نگفت و آن ده ترک نمود . مرد را گفتند که دانی چه کس را فحش گفتی؟ خاطرنشان کرد : ندانم . گفتند که بودا بود , عارفی بزرگ است . پس مرد بر زندگی اش بیمناک شد . در‌پی بودا رفت و روزی ديگر او را یافت . بر پایش افتاد و آمرزش طلبید . اعلام‌کرد : “ تو که هستی و چه می خواهی؟ طلب عفووبخشش از چه روی است؟ ” اعلام کرد : “ روز گذشته تو‌را فحش دادم , هم اکنون پشیمان هستم و طلب آمرزش دارم . ”
بودا اعلام کرد : از امروز بگو , من از روز گذشته هیچ نمی دانم .

نماز جماعت و دغدغه ی ابلیس

دغدغه ی ابلیس و نماز جماعت

روزی روزگاری بود . . .مردی بود که مدام برای قرائت نماز جماعت به مسجد می‌رفت .
شبی فراهم شد و لباس تروتمیز پوشید و راهی مسجد شد .
از قضا آن شب باران تندی شروع به باریدن کرده بود .
و چون زمین تر بود مرد در بین راه افتاد و تمام جامه هایش کثیف و گلی شد .
پس به منزل برگشت و جامه هایش را عوض کرد و مجدد به راه افتاد .
ولی چند گام بیشتر بر نداشته بود که پایش سر خورد و مجدد افتاد و باز راهی منزلش شد و لباس هایش را عوض کرد و به راه افتاد .
این بار مردی را روءیت کرد که فانوسی به دست گرفته بود و خواهان آن بود که مرد را تا مسجد همراهی نماید .
آن دو با هم به راه افتادند و چون به در مسجد رسیدند مرد به آن شخص فانوس به دست تعارف کرد که اول وی وارد مسجد شود اما آن فرد امتناع می کرد و وارد نمی‌شد .
مرد از وی پرسید که دلیل این همه اجتناب او از مسجد چیست؟
آن فرد در پاسخ اظهار کرد : دلیل آن است که من شیطانم .
مرد مقداری ترسید و اظهار‌کرد : اگر تو شیطانی , پس چرا مرا تا در مسجد ملازمت کردی؟
ابلیس گفت : بار او‌لین که به مسجد می آمدی من سبب ساز شدم که زمین بخوری .
و چون تو دوباره تصمیم گرفتی که به مسجد بروی , خداوند تمام گناهانت را آمرزید و من نیز مجدد کاری کردم که به زمین بخوری ولی چون قصد کردی که باز به مسجد بروی , آفریدگار گناهان پدر و مادرت را هم آمرزید و من ترسیدم که در صورتی‌که باز سبب شوم که تو به زمین بخوری و تودوباره به مسجد بروی , آفریدگار گناهان فامیل و خاندانت را نیز بیامرزد .

این بود که گفتم تو‌را تا در مسجد ملازمت کنم تا به سلامت به مسجد برسی .

نماز جماعت

****داستان های خواندنی****

نماز صبح معاویه و ابلیس

معاویه همه روزه از برای نماز جماعت صبح بیدار می شد . هیچ روزی نماز جماعت صبح وی فوت نشده است!

تا این‌که روزی ابلیس را در خواب دید و به وی از سعادت خود تذکر داد که از جمله آن است که هنوز نماز صبح من به جماعت فوت نشده است .

ابلیس اظهار کرد : من از تو مراقبت می‌کنم و نمیگذارم در خواب بمانی . معاویه گفت : تو می بایست مردم را از خوشبختی باز داری نه آنکه موجبات خوشبختی آنها را فراهم نمایی و آن‌ها‌را برای نماز صبح بیدار کنی .
راهکاری که درآمدتان را زیرو رو می کند!!
دنبال چه خدماتی تو کدوم محدوده هستی؟

ابلیس اعلام کرد : من حساب کرده ام در هر مرتبه ای که تو بر مردمان امامت نمایی هزاران نماز مردم را باطل می نمایی و آنان را جهنمی می‌کنی . پس چطور راضی شوم که بگذارم چنین وسیله عصیانی بر چیده شود و تو در خواب بمانی که مردمان فرادا نماز بخوانند و بعضا از نمازهای آن ها صحیح واقع شود و به اجر کامل نماز صبح نایل گردند!

داستان ترسناک و دلهره آور

داستان های ترسناک و دلهره آور

 

داستان های ترسناک و دلهره آور همواره می توانند ذهن ما را به شدت به خود درگیر کنند که در این جا چند تا از این داستان ها را برای شما می خوانیم.
زوجی از« بریتیش کلمبیا» به طرف « سن دیگو» بهمراه سگ شان در حال مهاجرت بودند و وقتی که در« کالیفرنیا» توقف کردند , براي استراحت چادری برگزار کردند . شبانگاه به خواب رفتند , البته ساعت یک نیمه شب با نوایی از خواب بیدار شدند .

نجوایی مرموز که آنان‌را هراسناک کرده بود به گوش می رسید و به آن ها ميگفت : « و آنگاه که قدیسان ظاهر می‌شوند » . بعد از تعدادی وقتی این اواز تبدیل شد به این عبارت : « زمانیکه در این مکان می خوابید به من بی حرمتی می کنید و زمانیکه به من بی حرمتی میکنید , به تفنگداران آمريکا بی حرمتی میکنید . »

پس از چند وقتی این نوا آغاز به هجی کردن حروف کلمه ی« فرار» کرد و این زوج بیمناک با سرعت تمام از آن جا گریختند . صبح روز بعد به همان مکان بازگشتند و وسایلی که جا گذاشته بودند را با خودشان بردند .

داستان ترسناک

 

داستان ترسناک روح دخترک

ساعت حدود دو آخر شب بود و من که تازه از مهمانی دوستم آمده بودم , سرگرم رانندگی به طرف خانه بودم . من در« بیگو» واقع در شمال جزیره« گوام» زندگی می‌کنم . از آنجایی که عمیقاً خواب

آلود بودم . ضبط خودرو را روشن کردم تا شاید خوابم نبرد . آن گاه کمی سرعت خودرو را بالا بردم , آنچنان که سرعتم از حد جایز فراتر رفت . اواسط راه بودم که ناگهان دختربچه ای را کنار جاده دیدم .

سنگینی نظر خیره اش را کاملاً روی خود حس میکردم . در حالی که از سرعتم کاسته بودم , از خود می پرسیدم که دختربچه ای به آن سن و سال در آن زمانی شب کنار جاده چه ميکند , می خواستم

دنده عقب بگیرم که ناگهان حس کردم فردی نزدیکم حضور دارد . هنگامی که از آیینه , نگاهی به عقب انداختم , نزديک بود از شدت ترس سکته کنم ; به دلیل آن که همان دختر بچه را دیدم که صورتش را به

شیشه پشت اتومبیل چسبانده بود . اول خیال کردم که دچار توهم شده ام , در نتيجه بعد از کلی کلنجار رفتن , دوباره از آیینه نگاهی به عقب انداختم , اما زمانیکه چیزی را ندیدم , تا حدی خیالم راحت

شد . زمانی که به کنار جاده نگاهی انداختم , آن جا نیز اثری از دخترک ندیدم . آیینه اتومبیل را رو به بالا قرار دادم تا بار ديگر با آن صحنه های وحشتناک روبرو نشوم . هر چند , هنوز هم به عبارتی احساس عجیب همراهم

بود , احساس می‌کردم تنها نیستم . با ناراحتی و تا حدی هراسناک , سریع به طرف خانه به راه افتادم و خدا پروردگار می کردم که پلیس در این حین به دلیل رانندگی با سرعت غیر مجاز دستگیرم نکند .

طولی نکشید که آن حس عجیب را از یاد بردم و از اینکه به خانه خيلي نزديک شده بودم , تا حدی حس ارامش می کردم ولی…درست زمانیکه در قبال راه ورودی منزل مان رسیدم , همان حس

عجیب که‌این دفعه خیره کننده تر از پیشین بود به سرغم آمد . زمانی که به طرف پیاده رو نگاهی انداختم , دخترک را آن جا دیدم ; او کنار پیاده رو نشسته بود و به اینجانب لبخند میزد ! اینجانب که از فرط تعجب شوکه شده

بودم , ناگهان در اختیار گرفتن ماشین را از دست دادم و با درخت در برابر خانه برخورد کردم .

در حالی که بی خود و بی جهت فریاد می زدم , از پنجره خودرو به خارج پرتاب شدم . در اثر داد و فریادهایم , پدر و مادرم و هم سایه ها از خواب پریدند و دوان دوان به سراغم آمدند تا ببیند جریان از چه

قرار است . اول پدر و مادرم به دلداریم پرداختند اما هنگامی که کل داستان را برایشان تعریف کردم , پدرم به سرزنشم پرداخت که به چه دلیل آبروریزی به رویکرد انداخته ام , همسایه ها را از خواب پرانده ام و

اتومبیل را درب و داغان کرده ام . اما من حتم داشتم که روح دیده ام و دچار توهم نشده ام . چند روز بعد به همان نقطه ای رفتم که دخترک را چشم بودم . در آن جا زیر علف ها , یک صلیب کوچک را پیدا

کردم . ظاهرا در آن نقطه سالها پیشین دخترک بهمراه خانواده اش در اثر یک رخداد رانندگی کشته شده بود . البته مطمئن نیستم , ولی خیال می‌کنم که آن شب , او تصمیم داشت سوار ماشینم شود . هیچوقت

آن شب کذایی را از یاد نمی برم و از بعد هر وقت که شب , دیر وقت به خانه بر میگردم , فردی را همراه خویش می‌برم .