داستان های آموزنده ایرانی

داستان های آموزنده ایرانی

داستان مادر زن و داماد هایش  که زنی سه دختر داشت که هر سه ازدواج کرده بودند . مادر زن دامادها , یکروز تصمیم گرفت میزان علاقه ای که دامادهایش به وی دارند را محاسبه نماید .

 

یکی دامادها را به خانه اش دعوت کرد و در حالی که در کنار استخر قدم میزدند از قصد وانمود کرد که پایش لیز خورده و خود را درون استخر انداخت .

 

دامادش فوراً . . . شیرجه رفت توی آب و او را نجات بخشید .

 

فردا صبح یک ماشین پژو ٢٠٦ نو جلوی پارکینگ خانه داماد بود و روی شیشه اش نوشته بود : «متشکرم! از سوی مادر زنت»

 

زن همین داستان را با داماد دومش هم کرد و این بار نیز داماد فوراً شیرجه رفت توی آب و جان زن را نجات بخشید .

 

داماد دوم نیز فردای آن روز یک ماشین پژو ٢٠٦ نو هدیه گرفت که روی شیشه اش متن بود : «متشکرم! از سمت مادر زنت»

داستان ایرانی

 

نوبت به داماد پایانی رسید .

 

زن باز نیز به عبارتی صحنه را تکرار کرد و خویش را به داخل استخر انداخت اما داماد از جایش تکان نخورد وی پیش خود فکر کرد وقتش رسیده که‌این پیرزن از دنیا برود پس چرا اینجانب خودم را به خطر بیاندازم؟

 

همین طور ایستاد تا مادر زنش در آب غرق شد و مرد .

 

فردا صبح یک خودرو بی ام ‌و آخرین مدل جلوی پارکینگ خانه داماد سوم بود که روی شیشه اش متن بود : «متشکرم! ازطرف پدر زنت»

 

داستان خانه اجاره ای و پیرزن

سه عدد دانشجو بودیم توی دانشگاهی در یکی از شهرهای کوچک قرار گذاشتیم همخونه بشیم .

 

خونه های اجاره ای کم بودند و اغلب قیمتشون بالا .

 

می خواستیم به دانشگاه نزدیک باشیم قیمتشم به بودجمون برسه . تا این که خونه ی پیر زنی را نشانمان دادند . نزدیک دانشگاه , تمیزو از هر لحاظ عالی . فقط مونده بود اجاره بها!

 

گفتند این پیرزن اول می خواد با شما صحبت کنه , رفتیم خونه اش و شرایطمون رو گفتیم

 

پیرزن پذیرش کرد اجاره را طبق بودجمون بدیم

 

که خیلی عالی بود .

 

فقط یه شرط داشت که هممونو شوکه کرد

 

اون اعلام کرد که هرشب باید یکی از شماها برای نماز منو به مسجد ببره در ضمن تا وقتی که اینجایید باید نمازاتون رو بخونید .

 

حقیقتا عجب شرطی

 

هممون مونده بودیم اینجانب پسری بودم که مدام دوستامو که نماز می خوندن مسخره می‌کردم دوتا دوست دیگمم ندیده بودم نماز بخونن . البته شرایط خونه هم خیلی خوب بود .

 

بعد از کمی مشورت قبول کردیم .

 

پیرزن خاطرنشان کرد یه ترم اینجا باشین اگه شرطو اجرا کردین می تونین تا فارغ التحصیلی همینجا باشید .

 

خلاصه وسایل خودمونو بردیم توی خونه ی پیرزن . شب اول قرار شد یکی دوستام پیرزنو ببره تا مسجد که پهلوی خونه بود . پاشد رفت و پیرزنو همراهی کرد . نیم ساعت بعد اومد و گفت مجبور شدم برم مسجد نماز جماعت شرکت کنم .

 

هممون به این داستان خندیدیم .

 

شب بعد من پیرزنو همراهی کردم با این‌که برام سخت بود رفتم صف آخر ایستادم و تا جایی که بلد بودم نماز جماعتو خوندم .

 

برگشتنه پیرزن گفت شرط که یادتون نرفته من صبحا ندیدم برای نماز بیدار بشید .

 

به دوستام گفتم از فردا ساعتمونو کوک کردیم صبح زود بیدار شدیم چراغو روشن کردیم و خوابیدیم .

 

شب بعداز مسجد پیر زن یک قابلمه غذای خوشمزه که درست کرده بود برامون آورد .

 

حقیقتا عالی بود بعد چند روز غذای عالی .

 

کم کم هر سه شب یکیمون میرفتیم نماز جماعت برامون جالب بود .

 

سپس یک ماه که صبح پامیشدیمو چراغو روشن می کردیم کم کم وسوسه شدم نماز صبح بخونم من که بیدار می شدم شروع کردم به نماز صبح خوندن . بعد از آن چند روز دوتا دوست دیگه نیز نماز صبح خودشونو می خوندند .

 

حقیقتا لذت بخش بود . لذتی که تا حالا تجربه نکرده بودم .

 

تا آخر ترم هر سه تا با پیر زن به مسجد میرفتیم نماز جماعت . خودمم باورم نمی شد .

 

 

نماز خون شده بودم به هیچ وجه اون خونه حال و هوای خاصی داشت . هرسه تامون تغییر کرده بودیم . بعضا وقتا هم پیرزن از یکیمون خواهش می کرد یه سوره کوچک قرآن را بامعنی براش بخونیم .

 

تازه با قرآن و معانی اون آشنا می شدم .

 

چقدر عالی بود .

 

بعداز چهار سال تازه فهمیدیم پیرزن تموم اون سوره ها را حفظ بوده پیرزن ساده ای در یک شهر کوچک فقط با عملش و رفتارش هممونو تغییر داده بود .

 

 

 

پیرمرد فقیر و مرد نادان خر سوار

کاربرد ضرب المثل اگر خیلی باسوادی برو خط پیشانی خودت را بخوان :

در مورد کسانی به کار می‌رود که به دیگران پند و اندرز بیهوده می دهند . که پیرمرد فقیر در این مورد داستان ساز شده است

روایت ضرب المثل در صورتی‌که خیلی باسوادی برو خط پیشانی خودت را بخوان :

روزی مرد نا‌آگاهی به همراه الاغش که خورجین سنگینی بر پشتش بسته بود به قصد فروش کالایش به طرف شهر دیگری تکان کرد . یک‌سری ساعتی از حرکت آنها گذشته بود که خورشید به‌تدریج به میانه اسمان رسید و هوا خیلی گرم شد . مرد خسته و تشنه شد , در حالیکه خودش و الاغش به شدت عرق می‌ریختند تا این‌که به محل مناسبی که نیز درختی بود تا از سایه‌ی آن استفاده نماید و نیز چشمه‌ی آبی رنگ بود تا تشنگیش را برطرف نماید رسید .

مرد تصمیم گرفت برای این‌که الاغ بیچاره خستگی‌اش در برود بار سنگینی که بر روی دوش الاغ بود را روی زمین بگذارد تا حیوان بیچاره نیز ساعتی استراحت نماید . اما هرچه تلاش کرد , دید بار سنگین‌تر از آن است که تنهایی بتواند تکانش دهد .

کمی که گذشت پیرمرد فقیر و بیچاره‌ای با لباس‌های کهنه وصله‌دار از آن محلّ می‌گذشت . مرد جلو رفت و درود و علیک کرد و گفت : پدرجان می‌توانی به من امداد کنی؟ توشه این حیوان دوچندان بسیار است و من می‌خواهم بارش را روی زمین بگذارم تا کمی خستگی در نماید . پیرمرد امداد کرد و سر خورجین را گرفت و با یاری مرد خورجین سنگین را از دوش قاطر برداشتند . الاغ سریع رفت و گوشه‌ای آغاز به چریدن کرد .

صاحب قاطر از پیرمرد تشکر کرد و بیان کرد : دست شما درد نکند . این خورجین خیلی سنگین بود . نمی‌توانستم به تنهایی آن را بردارم . پیرمرد لبخندی زد و اذعان کرد : آره سنگین بود , مگر چه چیزی در خورجین ریخته‌ای؟

مرد خاطرنشان کرد :

یک طرف خورجین را پر‌از ظرف مسی کرده‌ام و طرف دیگرش نیز قوه سنگ ریخته‌ام تا تعادل داشته باشد و حیوان بتواند روش برود .

پیرمرد فقیر خنده‌اش گرفت . خاطرنشان کرد : راست می‌گویی؟ تو یک طرف قلوه سنگ ریختی یک طرف ظرف مسی! مرد گفت : آری , وگرنه چه جوری می‌توانم تعادلش را نگه دارم؟ پیرمرد فقیر گفت : خوب مرد حسابی چرا ظرف‌ها را تقسیم نکردی؟ نصفش این طرف خورجین و نصفی دیگر آن طرف؟ تعادلش نیز حفظ می شد آن وقت می‌توانی قلوه سنگ‌ها را خالی کنی و به دور بریزی . اصلاً بار خورجینت کم‌تر می‌شود و قاطر بیچاره تندتر راه می رود .

 

صاحب و مالک الاغ گفت : راست می‌گویی , چرا تا هم اکنون به ذهن خودم نرسیده بود . و بعد به امداد پیرمرد تمام قلوه سنگ‌هایی که در خورجین ریخته بود را خالی کرد و به جایش ظرف‌های مسی را دو قسمت کرد تا تعادل بار هم حفظ شود . کارشان که به آخر رسید مرد صاحب و مالک قاطر بیان کرد : پیرمرد تو که به نظر آدم باهوش و دنیادیده‌ای می‌آیی پس چرا به این شکل , با فقر و فلاکت زندگی می‌کنی؟

پیرمرد فقیر

پیرمرد فقیر ذکر کرد

: من هم زمانی مثل تو بودم و مقداری دارایی داشتم و با آن دادوستد میکردم , اما کارم حساب و کتاب درستی نداشت . همین هم باعث ورشکستگی و فلاکت من شد . بر پیشانی من فقر مندرج . مرد اظهار‌کرد : یعنی چی؟ واقعاً تو یک روزی صاحب دادوستد بودی البته نتوانستی آن را حفظ کنی و دارایی‌ات را از دست دادی؟ مرد خشمگین شد و گفت : برخیز و امداد کن تا قلوه سنگ‌ها را بار خورجین الاغم بکنم .

پیرمرد با تعجب او را نگاه کرد و ذکر کرد : برای چی؟ مگه چی شده؟ مرد در جواب گفت : تو اگر آدم دانایی بودی و سر از حساب و کتاب درمی‌آوردی , می‌بایست خطی که روی پیشانی‌ات نوشته بود می‌خواندی و به موقع آن را تغییر می‌دادی تا به این روز فقر و بیچارگی نیفتی .

پیرمرد حیرت زده رفتار مرد را نگاهی کرد , که چه‌گونه قلوه سنگ‌ها را هم راستا خورجین و در طرف دیگر خورجین ظرف‌های مسی را ریخت . پیرمرد چون هیچ حرفی برای اعلام کردن نداشت سکوت کرد و بدون این‌که خداحافظی کند به مسیر خودش ادامه داد .

حکایت صوفی و زن بدکار و کفشدوز

حکایت کفشدوز و زن بدکار

روزي يك صوفی ناگهاني و بدون در زدن وارد منزل شد و ديد كه زنش با مرد كفشدوز در اتاقي دربسته تنهايند و با هم جفت شده‌اند . معمولا صوفي در آن ساعت از مغازه به منزل نمي‌آمد و زن بارها در غياب شوهرش اين‌كار را كرده بود و اتفاقي نيفتاده بود . ولي صوفي آن روز بي‌وقت به خانه آمد . زن و مرد كفشدوز بسيار ترسيدند . زن در خانه هيچ جايي براي مخفی كردن مرد پيدا نكرد , زود چادر خویش را بر سر مرد بيگانه انداخت و او‌را به شكل زنان درآورد و در اتاق را باز كرد . صوفی تمام اين ماجرا را از پشت پنجره ديده بود , خود را به ناداني زد و با خود اظهار‌کرد : اي بي‌دينها! از شما كينه مي‌كشم ولي به آرامي و با صبر . صوفي سلام كرد و از زنش پرسيد : اين خانم كيست؟

صوفی

زنش اعلام کرد :

ايشان يكي از زنان اشراف و ثروتمند شهر میباشند , من در منزل را بستم تا بيگانه‌اي ناآگاهانه وارد منزل نشود . صوفي اعلام‌کرد : ايشان از ما چه خدمتي مي‌خواهند , تا با جان و دل انجام دهم؟ زن اعلام‌کرد : اين خانم تمايل دارد با ما قوم و خويش شود . ايشان پسري بسيار زيبا و باهوش دارد و آمده تا دختر ما‌را ببيند و براي پسرش خواستگاري كند , ولی دختر به مكتبخانه رفته است . صوفي اظهار کرد : ما فقير و بينوا هستيم و همشأن اين خانوادة بزرگ و ثروتمند نيستيم , چه‌طور مي‌توانيم با ايشان ازدواج كنيم . در وصلت بايد دو خانواده با هم برابر باشند . زن گفت : صحیح مي‌گويي من نيز همين را به خانم گفتم و گفتم كه ما فقير و بينوا هستيم ; اما وی مي‌گويد كه براي ما اين مسأله مهم نيست ما دنبال مال وثروت نيستيم .

بلكه دنبال پاكي و نيكي هستيم . صوفي مجدد حرفهاي خویش را تكرار كرد و از فقيري خانوادة خود بیان کرد . زن صوفي خيال مي‌كرد كه شوهرش فريب او‌را خورده است , با اطمينان به شوهرش اظهار‌کرد : شوهر عزيزم! من چنددفعه اين مطلب را گفته‌ام و گفته‌ام كه دختر ما هيچ جهيزيه‌اي ندارد ولي ايشان با قاطعيت مي‌گويد پول و ثروت بي ارزش است , من در شما تقوي و پاكي و راستي مي‌بينم .

صوفی , رندانه در سخني دو پهلو اعلام‌کرد :

بله ايشان از همة چيز زندگي ما باخبرند و هيچ چيز ما بر ايشان پوشيده نيست . مال و اسباب مارا مي‌بيند و مي‌بيند خانة ما آنقدر تنگ است كه هيچ چيز در آن مخفی نمي‌‌ماند . همچنين ايشان پاكي و تقوي و راستي مارا از ما بهتر مي‌داند . پيدا و پنهان و پس و پيش مارا خوب مي‌شناسد . حتماً وی از پاكي و راستي دختر ما نیز خوب مطلع است . وقتي كه همه چيز ما براي ايشان روشن است , صحیح نيست كه من از پاكي وراستي دخترم بگويم و از دختر خود تعريف ‌كنم .

کاربرد ضرب المثل گل پشت و رو ندارد

کاربرد ضرب المثل گل پشت و رو ندارد

ضرب المثل گل پشت و رو ندارد زمانی استفاده می شود که درجمع مردم یا این که در مکانی یکی بالاجبار پشت به یکی می ایستدیا می نشیند ازاینکه پشت به کسی می باشدازآن شخص عذرخواهی می نماید .

فرد نیز درجواب میگویدخواهش می کنم عیب نداردو به کنایه میگوید :

راحت باش , گل پشت و رو ندارد

داستان ﺿﺮﺏﺍﻟﻤﺜﻞ گل پشت و رو ندارد

ﻣﯽ ﮔﻮﯾﻨﺪ ﺭﻭﺯﯼ ﺍﺳﺘﺎﺩ ﺻﺒﺎ ﻭ ﺍﺳﺘﺎﺩ ﻣﻠﮏ ﺍﻟﺸﻌﺮﺍﺀ ﻭ ﺷﻬﺮﯾﺎﺭ ﺟﻮﺍﻥ ﺩﺭ ﺧﯿﺎﺑﺎﻥ ﭘﺎﻣﻨﺎﺭ ﺩﺭ ﯾﮏ ﻣﻐﺎﺯﻩ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﻭ ﺁﺗﺶ ﺑﺎﺯﯼ ﺭﺍ ﺗﻤﺎﺷﺎ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﻧﺪ . ﻧﺎﮔﻬﺎﻥ ﺩﺧﺘﺮﯼ ﺑﻠﻨﺪ ﻗﺪ ﻭ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺯﯾﺒﺎ ﮐﻪ ﺍﻭ ﻫﻢ ﺑﺎ ﺷﻮﺭ ﻭ ﺷﻮﻕ ﺁﺗﺶ ﺑﺎﺯﯼ ﺭﺍ ﺗﻤﺎﺷﺎ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ . . .

ﻧﻈﺮ ﺷﻬﺮﯾﺎﺭ ﺭﺍ ﺟﻠﺐ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ . ﺍﺳﻢ ﺍﯾﻦ ﺩﺧﺘﺮ ﺯﯾﺒﺎ ‏«ﺛﺮﯾﺎ ‏» ﻭ ﻓﺮﺯﻧﺪ ﯾﮏ ﺳﺮﻫﻨﮓ ﺍﺭﺗﺶ ﺑﻮﺩ ﻭﻟﯽ ﺷﻬﺮﯾﺎﺭ ﺩﺭ ﺍﺷﻌﺎﺭﺵ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺍﻭ ﺭﺍ ‏« ﭘﺮﯼ ‏» ﻧﺎﻣﯿﺪﻩ ﺍﺳﺖ . ﺍﻭ ﭼﻨﺎﻥ ﻣﺠﺬﻭﺏ ﺍﯾﻦ ﺩﺧﺘﺮ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ﮐﻪ ﺑﻪ ﻗﻮﻝ ﺧﻮﺩﺵ ‏« ﺭﻭﺣﻢﺑﻪ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﺍﻭ ﺑﻪ ﭘﺮﻭﺍﺯ ﺩﺭ ﺁﻣﺪ ‏» . ﺁﺷﻨﺎﯾﯽ ﺷﺎﻋﺮ ﺟﻮﺍﻥ ﺑﺎ ‏«ﭘﺮﯼ ‏» ﻣﻨﺠﺮ ﺑﻪ ﺩﯾﺪﺍﺭﻫﺎﯾﯽ ﺑﺎ ﺍﻭ ﺷﺪﻩ ﻭ ﺭﻭﺯﮔﺎﺭ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺧﻮﺷﯽ ﺩﺭ ﺯﻧدﮕﯽ ﺷﻬﺮﯾﺎﺭ ﺁﻏﺎﺯ ﻣﯽﺷﻮﺩ .

ﺩﺍﺳﺘﺎﻥ ﻋﺸﻖ ﻭ ﺩﻟﺒﺎﺧﺘﮕﯽ ﺁﻧﻬﺎ ﻭِﺭﺩ ﺯﺑﺎﻧﻬﺎ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ . ﻫﻤﺰﻣﺎﻥ ﺑﺎ ﺍﯾﻦ ﺍﯾﺎﻡ ﺧﻮﺵ ﺗﻮﺍﻡ ﺑﺎ ﺍﺷﺘﻬﺎﺭ ﺷﺎﻋﺮ ﺟﻮﺍﻥ ﺗﺪﺭﯾﺠﺎ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﺑﻌﻀﯽ ﺗﻐﯿﯿﺮﺍﺕ ﺩﺭ ﺭﻓﺘﺎﺭ ﻭ ﮐﺮﺩﺍﺭ ﭘﺮﯼ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺍﻭﺍﯾﻞ ﺁﻧﺮﺍ ﺣﻤﻞ ﺑﺮ ﻧﺎﺯ ﮐﺮﺩﻥ ﻭ ﺩﻟﺒﺮﯼ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﺳﺖ . کهﻏﺰﻝ ﺯﯾﺒﺎﯼ ‏« ﮔُﻞ ﭘُﺸﺖ ﻭ ﺭﻭ ﻧﺪﺍﺭﺩ ‏» از ﺍﺣﺴﺎﺳﺎﺕ ﺷﺎﻋﺮ ﻧﺎﺯﮐﺪل در‌این زمان میباشد .

که ﺑﺮﺍﯼ ﻣﺎ ﺑﻪ ﯾﺎﺩﮔﺎﺭ ﻣﺎﻧﺪﻩﺍﺳﺖ :

ﺑﺎﺭﻧﮓ ﻭ ﺑﻮﯾﺖ اﯼ ﮔﻞ , ﮔﻞ ﺭﻧﮓ ﻭ ﺑﻮ ﻧﺪﺍﺭﺩ

ﺑﺎ ﻟﻌﻠﺖ ﺁﺏ ﺣﯿﻮﺍﻥ ﺁﺑﯽ ﺑﻪ ﺟﻮ ﻧﺪﺍﺭﺩ

ﺍﺯﻋﺸﻖ ﻣﻦ ﺑﻪ ﻫﺮﺳﻮ , ﺩﺭ ﺷﻬﺮ ﮔﻔﺘﮕﻮﯾﯽ ﺍﺳﺖ

ﻣﻦ ﻋﺎﺷﻖ ﺗﻮ ﻫﺴﺘﻢ , ﺍﯾﻦ ﮔﻔﺘﮕﻮ ﻧﺪﺍﺭﺩ

دﺍﺭﺩ ﻣﺘﺎﻉ ﻋﻔﺖ , ﺍﺯ ﭼﺎﺭ ﺳﻮ ﺧﺮﯾﺪﺍﺭ

ﺑﺎﺯﺍﺭ ﺧﻮﺩﻓﺮﻭﺷﯽ , ﺍﯾﻦ ﭼﺎﺭ ﺳﻮ ﻧﺪﺍﺭﺩ

ﺟﺰ ﻭﺻﻒ ﭘﯿﺶ ﺭﻭﯾﺖ , ﺩﺭ ﭘﺸﺖ ﺳﺮ ﻧﮕﻮﯾﻢ

ﺭﻭ ﮐﻦ ﺑﻪ ﻫﺮ ﮐﻪ ﺧﻮﺍﻫﯽ , ﮔﻞ ﭘﺸﺖ ﻭ ﺭﻭ ﻧﺪﺍﺭﺩ

ﮔﺮ ﺁﺭﺯﻭﯼ ﻭﺻﻠﺶ , ﭘﯿﺮﻡ ﮐﻨﺪ ﻣﮑﻦ ﻋﯿﺐ

ﻋﯿﺐ ﺍﺳﺖ ﺍﺯ ﺟﻮﺍﻧﯽ , ﮐﺎﯾﻦ ﺁﺭﺯﻭ ﻧﺪﺍﺭﺩ

ﺧﻮﺭﺷﯿﺪ ﺭﻭﯼ ﻣﻦ ﭼﻮﻥ , ﺭﺧﺴﺎﺭﻩ ﺑﺮﻓﺮﻭﺯﺩ

ﺭﺥ ﺑﺮﻓﺮﻭﺧﺘﻦ ﺭﺍ , ﺧﻮﺭﺷﯿﺪ ﺭﻭ ﻧﺪﺍﺭﺩ

ﺳﻮﺯﻥ ﺯ ﺗﯿﺮ ﻣﮋﮔﺎﻥ ﻭﺯ ﺗﺎﺭ ﺯﻟﻒ ﻧﺦ ﮐﻦ

ﻫﺮ ﭼﻨﺪ ﺭﺧﻨﻪ ﯼ ﺩﻝ , ﺗﺎﺏ ﺭﻓﻮ ﻧﺪﺍﺭﺩ

ﺍﻭ ﺻﺒﺮ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺍﺯ ﻣﻦ , ﺑﺨﺘﯽ ﮐﻪ ﻣﻦ ﻧﺪﺍﺭﻡ

ﻣﻦ ﻭﺻﻞ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﺍﺯ ﻭﯼ , ﻗﺼﺪﯼ ﮐﻪ ﺍﻭ ﻧﺪﺍﺭﺩ

ﺑﺎ ‏«ﺷﻬﺮﯾﺎﺭ ‏» ﺑﯽ ﺩﻝ , ﺳﺎﻗﯽ ﺑﻪ ﺳﺮﮔﺮﺍﻧﯽ ﺍﺳﺖ

ﭼﺸﻤﺶ ﻣﮕﺮ ﺣﺮﯾﻔﺎﻥ , ﻣﯽ ﺩﺭ ﺳﺒﻮ ﻧﺪﺍﺭﺩ

ضرب المثل از ترس گدایی، یک عمر گدایی

ضرب المثل از ترس گدایی , یک عمر گدایی

کاربرد ضرب المثل :

ضرب المثل از ترس گدایی، یک عمر گدایی در امر افرادی گفته می گردد که عمری را با سختی و فقر میگذرانند تا مبادا روزی فقیر شوند .

داستان ضرب المثل از ترس گدایی، یک عمر گدایی :

سالها پیش در میان حیوانات بیشه از جمله پرندگان , خزندگان , چرندگان و… پرنده‌ای بود که صورت زندگی‌اش کاملاً استثنایی بود . این پرنده برخلاف تمامی پرنده ها دیگر برای تأمین غذای روزانه‌اش به جای غذا , کافی بود تا مقداری آب بنوشد و با خوردن آب گرسنگی و تشنگی این پرنده کاملاً برطرف میشد . این امتیاز باعث شده بود این پرنده خیلی راحت به هر کجا که آب می باشد پرواز نماید و نیازهای خویش را برآورده نماید و خیلی راحت بتواند به زندگی خویش ادامه دهد .

ضرب المثل از ترس گدایی، یک عمر گدایی

این پرنده‌ی عجیب مشکلی داشت که صرفا مختص خودش بود . وی مدام می‌ترسید که آب‌های زمین به اتمام برسد و او تشنه و گرسنه بماند . به همین بهانه پرنده چون از تمام شدن آب‌های دنیا می ترسید مدام کمتر از نیازش آب می‌خورد و دائم تشنه بود . هرچه پرندگان و حیوان‌ها دیگر او را نصیحت می‌کردند که‌این روش تو اصلاً درست نیست , پرنده از عقایدش دست بردار نبود .

ضرب المثل های ایرانی

پرنده‌ی عجیب چندین سال این عمل را انجام داد . وی می‌دید که هم‌نوعانش روز به روز کمتر می شوند اما هیچ گاه نمی‌دانست که آن‌ها نیز به خاطر روش غلط زندگی خویش از میان می روند .

پرنده‌ی آب خور زمانی متوجه شد هم نوعانش روز به روز کمتر می شوند با خویش فکری کرد و گفت : حتماً آن ها صرفه جویی نکرده‌اند و بیشتر از نیازشان آب خورده‌اند . از آن روز به بعد پرنده تصمیم گرفت راه بیفتد میان حیوان‌ها و از آنان بخواهد کمتر آب بخورند تا مدت بیشتری بتوانند از آب استفاده نمایند .

 

وی اول به سراغ کلاغ رفت , کلاغ که می‌دانست ترس وی بی‌دلیل است به حرف‌های وی گوش کرد ولی هیچ پاسخی به وی نداد . آنگاه پرنده به دیدن کبک و اسب و الاغ رفت . تا این‌که به جغد رسید . جغد دانا با توجه حرف‌های او‌را گوش کرد . بعد از آن لبخندی زد و به پرنده‌ی عجیب بیان کرد : تو چرا می‌ترسی؟

تمام آب‌هایی که بخار می گردند و به افق میروند مجدد به شکل باران به زمین برمی‌گردند . تو فکر می‌کنی چقدر از آب‌های روی زمین را می‌خوری؟ اگر می‌بینی که تعداد پرندگان هم نوعت روز به روز کمتر می شود . بدین دلیل است که آن‌ها از ترس تشنه ماندن آنقدر آب نمی‌خورند تا می‌میرند . رفتار شما پرندگان عجیب شبیه به گدایی است که از ترس گدایی و بی‌پولی یک عمر گدایی مینماید .

پرنده‌ی خیره کننده حرف‌های جغد دانا را باور نکرد و آنقدر کمتر و کمتر آب خورد تا اینکه مرد . و امروز هیچ اسمی هم از پرنده‌ی عجیب باقی نمانده .

داستان دختر لجباز و حکیم دانا

داستان دختر لجباز و حکیم دانا

داستانی امروز ماجرای دختری است و حکبم دانا که از ناحیه لگن آسیب می بیند اما اجازه نمی دهد کسی به وی دست بزند تا درمانش کند تا این که حکیمی دانا راه معالجه این دختر را پیدا می کند . داستان حکیم دانا را در ادامه بخوانید .

در زمان های قدیم یک دختر از روی اسب می‌ افتد و استخوان لگنش از جایش در می رود . پدر دختر هر حکیمی را به نزد دخترش میبرد , دختر اذن نمی‌دهد کسی دست به وی بزند . هر چه به دختر میگویند حکیم ها بخاطر شغل و طبابتی که می نمایند محرم بیمارانشان می باشند , اما دختر زیر بار نمی رود و نمی‌گذارد کسی دست به لگنش بزند . به ناچار دختر هر روز ضعیف تر و ناتوان‌تر میگردد تا این که یک حکیم باهوش و حاذق میگوید : «به یک شرط من حاضرم بدون دست زدن به لگن دخترتان او را مداوا کنم . » پدر دختر با خوشحالی زیاد قبول می نماید و به حکیم می گوید : «شرط شما چیست؟»

حکیم دانا میگوید :

«برای این فعالیت من احتیاج به یک گاو چاق و فربه دارم . شرط من این هست که بعد از جا انداختن لگن دخترت , گاو متعلق به خودم شود؟» پدر دختر با جان و دل قبول می‌نماید و با کمک دوستان عزیز و آشنایانش چاقترین گاو آن منطقه را به قیمت گرانی میخرد و گاو را به خانه حکیم می برد . حکیم به پدر دختر میگوید : «دو روز دیگر دخترتان را برای مداوا به منزل ام بیاورید . »

پدر دختر با نشاط برای رسیدن به روز موعود دقیقه شماری می نماید . از آنطرف حکیم به شاگردانش دستور می دهد که تا دو روز هیچ آب و علفی را به گاو ندهند . شاگردان همه تعجب می‌کنند و میگویند گاو به این چاقی ظرف دو روز از تشنگی و گرسنگی خواهد مرد . حکیم تاکید می‌کند نباید حتی یک قطره آب به گاو داده شود .

حکیم دانا

روز درمان دختر فرا می رسد

دو روز می‌گذرد گاو از شدت تشنگی و گرسنگی بسیار لاغر و نحیف میگردد . خلاصه پدر دختر با تخت روان دخترش را به نزد حکیم میاورد . حکیم به پدر دختر امر می دهد دخترش را بر روی گاو سوار نماید . همه شگفت‌زده میگردند , چاره ای نمی‌بینند باید حرف حکیم را اطاعت نمایند . بنابراین دختر را بر روی گاو سوار مینمایند . حکیم سپس امر میدهد که پاهای دختر را از زیر شکم گاو با طناب به هم گره بزنند؟ همه دستورات مو به مو اجرا می گردد , حالا حکیم به شاگردانش دستور می دهد برای گاو کاه و علف بیاورند .

گاو با حرص و ولع شروع می کند به خوردن علف ها , لحظه به لحظه شکم گاو بزرگ و بزرگ تر می گردد , حکیم به شاگردانش دستور میدهد که برای گاو آب بیاورند؟ شاگردان برای گاو آب می‌ریزند , گاو هر لحظه متورم و متورم می‌شود و پاهای دختر هر لحطه تنگ و کشیده تر می گردد دختر از درد جیغ می‌کشد . حکیم کمی نمک به آب اضاف می‌کند گاو با عطش بسیار آب مینوشد . اکنون شکم گاو به حالت اول برگشته که ناگهان صدای ترق جا افتادن باسن دختر شنیده می شود .

جمعیت فریاد شادی سر میدهند . دختر از درد غش می‌کند و بیهوش می گردد . حکیم دستور می دهد پاهای دختر را باز کنند و او‌را بر روی تخت بخوابانند . یک هفته بعد دختر خانوم مثل روز نخستین سوار بر اسب به تاخت مشغول اسب سواری می‌گردد و گاو بزرگ متعلق به حکیم می‌گردد . آن حکیم ابوعلی سینا بوده است .

ضرب المثل حکایت موش و قالب پنیر

ضرب المثل حکایت موش و قالب پنیر

کاربرد ضرب المثل حکایت موش و قالب پنیر  :

ضرب المثل حکایت موش و قالب پنیر کنایه از فردی است که در داوریها همیشه نفع خودش را در نظر می گیرد .

داستان ضرب المثل حکایت موش و قالب پنیر :

روزی روزگاری , دو موش باذکاوت و بازیگوش با یکدیگر در یک انباری بزرگ زندگی می‌کردند . آن ها هر کدام برای خود در گوشه‌ای از این انبار لانه‌ای ساخته بودند . در این انبار یک گربه‌ی پیر و یک سگ دربان نیز زندگی می‌کردند . این دو موش هر روز صبح با هم به دنبال خوراک می‌رفتند و هر کدام برای خود غذایی پیدا می‌کردند به آشیانه می‌آوردند و می‌خوردند . و در پایان روز با یکدیگر می‌نشستند و اتفاقاتی را که در آن روز برایشان رخ داده بود تعریف می‌کردند و می‌خندیدند .

گربه که خیلی مسن , تنبل , و خوابالو بود از این همه جنب و جوش و عملکرد موش‌ها عصبانی بود و آرزو می کرد که جوان بود و توان داشت تا جستی بزند آن‌ها‌را بگیرد و بخورد تا هم یک شکم سیر خوراک خورده باشد و هم این‌که از صدای بازی و خنده‌ی موش‌ها برای همیشه راحت شود البته هیچ گاه به آرزوی خویش نمی‌رسید .

شروع داستان با پیدا کردن پنیر!

یک روز که هر دو موش در پی غذا می‌گشتند , بوی مطبوعی به مشام آن ها رسید هر دو موش به طرف عطر کشیده شدند , آری بوی پنیر بود هر دو با هم به قالب پنیر رسیدند و خواستند که آن را بردارند . این موش می‌گفت من زودتر رسیدم این قالب پنیر مال اینجانب است . آن یکی موش می‌گفت من زودتر رسیدم این قالب پنیر مال من است .

کم کم داشت دعوایشان میشد , ولی تصمیم گرفتند به جای دعوا کردن مثل دو تا دوست حقیقی پنیر را به دو قسمت هم اندازه تقسیم نمایند تا هر دو از پنیر استفاده نمایند , موشها برای این‌که اختلافی بینشان پیش نیاید پیش سگ دربان انبار رفتند , سگ خواب بود , زیرا تمام شب را بیدار بود . و از انبار نگهبانی کرده بود , هرچه صدایش کردند پاسخ نداد . آن‌ها از سگ که ناامید شدند به سراغ گربه رفتند تا مانند یک قاضی عادل و با انصاف قالب پنیر را در بین دو موش تقسیم نماید تا هیچ گونه اختلاف و مشکلی پیش نیاید .

ضرب المثل حکایت موش و قالب پنیر

داوری گربه

گربه که در حال چرت زدن بود با دیدن موشها بیدار شد و موش‌ها ماجرا را برای گربه تعریف کردند . گربه که دوست داشت به نحوی خودش صاحب پنیر شود و یک قالب پنیر را بخورد , بیان کرد : بایستی ترازویی درست کنیم . یک پرتقال بیاورید . موش‌ها یک پرتقال آوردند گربه آن را نصف کرد , داخل آن را خارج کرد و با یاری یک تکه چوب و کمی نخ توانست یک ترازو با دو کفه درست نماید . بعد از آن قالب پنیر را به دو قسمت نامساوی تقسیم کرد و در داخل ترازو گذاشت یک کفه سنگین‌تر از کفه‌ی دیگر بود .

تکه‌ای از کفه سنگین‌تر برید و خورد تا مساوی شود . این بار کفه‌ی دیگر سنگین‌تر شد , دوباره تکه‌ای از این کفه کند تا برابر شود البته باز طرف دیگر سنگین‌تر شد و مجدد از پنیر کَند و خورد تا جایی که تنها در یکی کفه‌های ترازو مقدار یه خرده پنیر ماند . درنهایت گربه آخرین تکه‌ی پنیر را در دهن خودش گذاشت و ذکر کرد : این هم حق الزحمه‌ی من , موش‌ها که در تمام این مدت سکوت کرده و کارهای گربه را نگاه می‌کردند با عصبانیت یکدیگر را نگاه کردند و فهمیدند که با آسانی خودشان باعث شدند کلاهی بزرگ بر سرشان رود .

دزد باش اما مرد باش کاربرد ضرب المثل!

مثل دزد باش اما مرد باش
کاربرد ضرب المثل دزد باش و مرد باش :

دزد باش اما مرد باش کنایه از افرادی است که در حالتی‌که عمل اشتباهی انجام می دهند ولی اصول انسانیت و جوانمردی را زیر پا نمی‌گذارند .

قصه ضرب المثل دزد باش و مرد باش :

در دوران قدیم اقامت مسافران در کاروانسراها بود , نوع ساخت کاروانسراها در هر شهر متعدد بودند .

در یکی‌از شهرهای بزرگ ایران کاروانسرایی معروف وجود داشت که دلیل شهرتش دیوارهای بلند و در بزرگ آهنی‌اش بود که از ورود هرگونه دزد و راهزن جلوگیری می کرد .

سه دزد که آوازه این کاروانسرا را شنیده بودند تصمیم گرفتند هر طور شده وارد آن شوند و به اموال بازرگانان دستبرد بزنند .

این سه نفر هرچه تامل کردند دیدند فقط راه ورود به کاروانسرا از زیرزمین است زیرا دیوارها خیلی بلند است و نمیتوان از آن بالا رفت , در محل ورود نیز که از جنس آهن است . شروع به کندن زمین کردند . پنهانی و به دور از دیده مردم از زیرزمین تونلی را حفر کردند و از چاه وسط کاروانسرا بیرون شدند .

آن سه نفر از تونل زیرزمینی وارد کاروانسرا شدند و اموال برخی از بازرگانان را برداشتند و از همان تونل بیرون شدند .

صبح خبر سرقت از کاروانسرا به‌سرعت در بین مردمان پیچید و به قصر حاکم رسید . حاکم شهر که بسیار تعجب کرده بود , خودش تصمیم گرفت این قضیه را پی گیری نماید . به همین علت راه افتاد و به کاروانسرا رفت و امر کرد تا مأمورانش همه جا را بگردند تا ردپایی از دزدها پیدا نمایند .

مأموران هر چه گشتند نشانه‌ای پیدا نکردند . حاکم گفت : چون هیچ نشانه‌ای از دزد نیست پس سارق یکی از نگهبانان کاروانسرا است .

دزد باش اما مرد باش

 

دزدها هنگامی از تونل خارج شدند , به شهر بازگشتند تا ببینند حال و روز در چه حال است و وقتی که دیدند نگهبانان بیچاره متهم به گناه شده‌اند , یکی از سه دزد اظهار کرد : این رسم جوانمردی نیست که چوب اعمال ما‌را نگهبانان بخورند . پس رفت و خاطرنشان کرد : نزنید این دزدی کار من است . من از بیرون به درون چاه وسط کاروانسرا تونلی کندم , دیشب از آنجا وارد شدم . حاکم خودش سر چاه رفت و چون چیزی ندید گفت : شما دروغ می گویید .

سارق گفت : یک نفر را با طناب به داخل چاه بفرستید تا حفره‌ای میانه‌ی چاه را بتواند ببیند . هیچ کس قبول نکرد به میانه چاه رود تا از تونلی که معلوم نیست از کجا بیرون می‌گردد , خارج بیاید . مرد سارق که دید هیچ کس این کار را نمیکند خودش جلوی چشم همه از دهانه‌ی چاه وارد شد و از راه تونل فرار کرد .

مردمان مدتی در کاروانسرا منتظر ماندند تا دزد از چاه بیرون بیاید البته هرچه منتظر شدند , سارق بیرون نیامد چون به راحتی از راه تونل فرار کرده بود . همه فهمیدند که سارق راست گفته .

حاکم ناچار شد امر دهد نگهبانان بیچاره را آزاد نمایند . در به عبارتی موقع یکی تاجران که اموالش به سرقت رفته بود خاطرنشان کرد : اموال من حلال دزد , دزدی که تا این حد جوانمرد باشد که محاکمه‌ی نگهبان بی‌گناه را نتواند صبر بیاورد و خود را به خطر اندازد تا حق کسی ضایع نشود اموال دزدی نوش جانش . از آن به بعد برای هر کس کار اشتباهی می نماید ولی اصول انسانیت را رعایت می نماید می گویند دزد باش اما مرد باش

مثل دل به دل راه داره و داستان پیدایش آن

ضرب المثل دل به دل راه داره و داستان پیدایش آن

 

مثل دل به دل راه داره دارد در باب کسانی که به شدت به یکدیگر علاقه مند میباشند ولی به دلایلی از یکدیگر دور میباشند به کار می رود .

بارها و بارها این جمله را شنیده ایم ( دل به دل راه دارد ( ولی حقیقتا نمی دانیم که این ضرب المثل از کجا آب می‌خورد , گاه هنگام ابراز عشق به دیگری طرف مقابل نیز ابراز می دارد که چنین حسی به ما دارد , یا این که در ذهن داریم به کسی فکرمی‌کنیم ناگهان یا این که با ما تماس می‌گیرد و یا این که با وی برخورد خواهیم کرد ؟ این مواقع است که حس میکنیم حقیقتا پیوندی نامرئی دربین قلوب برقرار است .

داستان ضرب المثل :

در دوره‌ای که پیامبر اعظم اسلام تازه به پیامبری برگزیده شده بودند , تعداد کمی از اشخاص با این دین تازه آشنا بودند که یک کدام از این افراد اویس بن عامر یا این که اویس قرنی بود و وی از وارستگان و دینداران برجسته زمان خویش بود .

اویس قرنی در یمن زندگی میکرد و به کمک یاران پیامبر ( صلی الله علیه وآله و سلم ) با دین ایشان آشنا شده بود و به‌این آیین علاقمند شده بود . آوازه‌ی آئین داری و علاقمندی اویس به نبی رسیده بود . اویس مامان مسن و نابینایی داشت که نمی‌توانست به تنهایی از عهده‌ی زندگی‌اش برآید و به یاری فقط پسرش اویس نیازمند بود . اویس روز ها شترچرانی میکرد و شترهای شهر را به صحرا می برد تا بچرند و با مزدی که از این فعالیت می‌گرفت مخارج زندگی خود و مادرش را تأمین میکرد . اما در آتش عشق دیدار پیامبر می‌سوخت .

زمانی خبر علاقه‌ی اویس برای دیدار با پیامبر به ایشان رسید , نبی فرمودند : رسیدگی به مادر ناتوانت واجب‌تر است و سعی کن به وی احترام بگذاری و دل مادرت را به دست آوری .

اویس به پیام , حضرت رسول ( صلی الله علیه و آله و سلم ) گوش کرد و پیش مادرش ماند اما همیشه در آرزوی دیدن پیامبرش بود . تا اینکه یک روز آنقدر با مادرش صحبت کرد تا توانست او‌را راضی نماید که سه روزه تا مدینه به تاخت برود , پیامبرش را ببیند و برگردد . اویس تمام مورد نیاز مادرش را برای سه روز تأمین کرد و اورا به دو نفر از همسایه‌ها سپرد تا در نبود او مرتب به مادرش سر بزنند , پس از مادرش خداحافظی کرد و به طرف مدینه حرکت کرد .

اویس شایسته ترین اسب شهر را تهیه کرد و با کمترین باروبنه ولی با سرعت راهش را آغاز کرد . وی یک شبانه روز تمام در راه بود تا به شهر مدینه رسید . در آن شهر سراغ خانه‌ رسول را گرفت و سریع خویش را به در منزل پیامبر رساند . اما پیامبر آن روز در منزل نبود ایشان به شهر دیگری هجرت کرده بودند و چند روز دیگر بازمی‌گشتند . اویس خیلی اندوهگین شد , از یک طرف دوست داشت در مدینه بماند تا رسول بازگردند و از طرفی به مادرش قول داده بود سه روزه برگردد و در صورتی‌که دیرتر برمی‌گشت مادرش نگران میشد . درنهایت اویس بدون این‌که رسول را ببیند مجبور شد به یمن برگردد .

ضرب المثل دل به دل راه داره

هنگامی به شهرش برگشت . چه بسا به مادرش هم نگفت که موفق به دیدن رسول نشده . وی با خویش فکر میکرد مادرش از این‌که بشنود این همه زحمت رفت و برگشت بی‌نتیجه باقی‌مانده اندوهگین می‌گردد . وقتی نبی به مدینه برگشتند به یارانشان فرمودند : یک بوی آشنا در شهر پیچیده . درین مدت عزیزی اینجا بوده . یاران گفتند : آری پیامبر خدا چند روز پیش اویس به قصد دیدار شما به مدینه آمده بود البته چون به مادرش قول داده بود نتوانست بسیار اینجا بماند . وی خیلی غمگین شد و بدون این که شما را ببیند به یمن بازگشت . پیامبر فرمودند : اویس پیش من است چه در یمن باشد , چه در اینجا .

تا این که سال ها گذشت و پیامبر اسلام در پایان عمر وصیت نمودند که بعد از مرگ من یکی از پیراهن‌های من‌را برای اویس قرنی ببرید , زیرا او از دوستان و نزدیکان ماست . این مرد کسی است که به عدد موی گوسفندان قبایل بزرگ عرب در قیامت او‌را شفاعت خواهند کرد .

بعداز رحلت نبی گروهی از نزدیکان و یاران نبی , پیراهن ایشان را برای اویس به یمن بردند . اویس با دیدن یاران و نزدیکان پیامبر شروع به گریه کرد و از وی پرسیدند چرا شیون می‌کنی؟ اعلام کرد می دانم پیامبر از این دنیا رفته‌اند و شما پیراهن ایشان را برای اینجانب آوردید .

یاران رسول تعجب کردند و گفتند : تو از کجا خبر داشتی پیامبر فوت کردند؟ اویس همانطور که گریه میکرد اظهار‌کرد : انگار دل من از این واقعه خبر داشت , درست است که من در یمن زندگی می کنم ولی دلم مدام با ایشان بوده . و این چنین بود که مثل دل به دل راه داره تولید شد.