ملانصرالدین و حرف مرد یکی است

کاربرد ضرب المثل حرف مرد یکی است

این ضرب المثل در مورد افرادی است كه با اینكه نظراتش اشتباه است باز نیز با لجاجت روی حرف خود سماجت می‌كند . که در مورد ملانصرالدین رخ داده است.

قصه ضرب المثل :

در زمان‌های قدیم مردمان می‌گفتند كه سن چهل سالگی , سن پختگی در رفتار و كردار و غایت رشد عقلی , اجتماعی فرد هست . در آن زمان چهل سالگی آنقدر اهمیت داشت كه در بعضی از شهرها با اینكه جشن میلاد مرسوم نبود ولی جشن و پایکوبی تولد چهل سالگی را برای افراد پای کوبی می‌گرفتند .

یكی از کسانی كه خیلی دوست داشت زودتر به سن چهل سالگی رسد تا همه اورا به عنوان یك آدم فهمیده و خردمند به حساب آورند ملانصرالدین بود . ملا كه می‌دید مردانی كه در شهرش به سن چهل سالگی می‌رسند و جشن و پایکوبی چهل سالگی می گیرند از آن روز به بعد چه ارزش و مقامی در نظر مردم پیدا می‌كنند برای رسیدن به آن روز لحظه شماری می‌كرد . وی قصد داشت در چهل سالگی چنان جشنی بگیرد كه در ذهن همه‌ی مردم شهر باقی بماند .

تا اینكه ملانصرالدین هم به سن چهل سالگی رسید و در آن روز جشن بزرگی گرفت و همه‌ی مردم شهر را دعوت كرد . مردم كه او‌را می‌شناختند و از شادی و بذله گویی او استفاده كرده بودند , تمامی در جشن تولد وی شركت كردند و به او تبریك گفتند و هدایای بسیاری برایش آوردند .

ملانصرالدین

جشن چهل سالگی ملانصرالدین

ملا كه فكر این همه محبت و دوستی را از طرف مردمان نمی‌كرد خیلی راضی و خوشحال شد و از آن روز به بعد بیشتر مورد احترام و عزت مردمان بود , از طرفی ملا خیلی می‌ترسید كه در‌حالتی که از چهل سالگی بگذرد مردم بگویند وی پیر شده و مثل آن موقع با وی برخورد نكنند .

 

چندین سال احوال به كام ملانصرالدین گذشت . زیرا هم وی به مردم احترام می‌گذاشت و هم مردمان با وی محترمانه برخورد می‌كردند . ملانصرالدین كه اینقدر مورد توجه همگان بود كم كم حسودانی پیدا كرد و یكی از این افراد مردی بود كه یك سال قبل از ملانصرالدین جشن چهل سالگی گرفته بود و در مدت این یك سال به شدت مورد توجه مردمان بود و تمام مردم برای انجام كارهایشان او‌را طرف مشورت قرار می‌دادند . اما از وقتی كه ملانصرالدین به این سن رسیده بود دیگر مردم كمترین توجهی به او نمی‌كردند و جایگاه قبلی‌اش را از دست داده بود .

ملانصرالدین و مرد حسود

ملانصرالدین مرد خوش‌اخلاق و باسواد بود كه دلسوزانه به حرف‌های مردمان گوش می‌كرد و تا آنجا كه می‌توانست مشكلات آن ها را برطرف می‌كرد . در صورتیکه كه این مرد در آن دوره خیلی مغرور بود و از روی غرور و تكبر با مردم حرف می‌كرد و اگر كار مردمان احتیاج به نوشتن یا این که خواندن داشت از آنها پول می‌گرفت . خوب با این اخلاق مشخص است كه مردم به سراغ ملانصرالدین می‌رفتند .

نقشه مرد حسود برای ملا

یك شب این مرد كه قبل از ملا جشن چهل سالگی گرفته بود , در جمع دوستانش از احوال پیش آمده شكایت كرد , و از آنان كمك خواست . دوستانش نشستند تا با هم نقشه‌ای بكشند و ممکن است بتوانند از محبوبیت ملانصرالدین كمتر كنند , آن‌ها گفتند الان ملانصرالدین چهل و پنج ساله است و كم كم دارد پیر می شود . می بایست در بین مردم برویم و این اصل را به مردمان یادآور شویم . ممکن است مردم كمتر به دیدن او بروند و گروهی به سراغ دوست باسواد آن‌ها بیایند .

تا یك روز كه ملانصرالدین در مسجد نشسته بود و به درددل و گلایه‌های مردم گوش می‌كرد تا ببیند چه كمكی به آن‌ها می‌تواند بكند گروهی از دوستان مرد باسواد وارد مسجد شدند و بالای سر ملانصرالدین در انتظار ایستادند تا حرف‌های ملا تمام شود و آنها حرفی را در جمع بزنند .

هنگامی حرف‌های ملا به پایان رسید یكی از دوستان آن مرد سلام كرد و رو به مردمان حاضر در مسجد بیان کرد : ملانصرالدین دوست دارم همین شرایط فعلی بلند و به صورتی كه همه‌ی مردم بشنوند به اینجانب بگویی چند سالت است؟ ملانصرالدین سریع حدس زد كه این سؤال به چه نیتی پرسیده شده‌است . لبخندی زد و گفت : مشخص است چهل سال . مرد برگشت نگاهی به ملا كرد و گفت : ملا چرا دروغ می‌گویی؟ مگر شما چند سال پیش جشن چهل سالگی‌تان را نگرفته‌اید و همه‌‌ی مردم شهر را دعوت نكردید؟ ما همه آمدیم شام چهل سالگی شمارا خوردیم . حال چه جوری می‌شود كه هنوز چهل ساله باشی؟

ملانصرالدین با قاطعیت نگاهی به او انداخت و اعلام‌کرد : آری , ده سال دیگر هم از من بپرسی می‌گم , چهل ساله‌ام . مرد اظهار‌کرد : یعنی چه؟ ملانصرالدین اعلام‌کرد : حرف مرد یكی است . همه‌ی حضار خندیدند و از این تیزهوشی و حاضرجوابی ملانصرالدین لذت بردند .

حکایت صوفی و زن بدکار و کفشدوز

حکایت کفشدوز و زن بدکار

روزي يك صوفی ناگهاني و بدون در زدن وارد منزل شد و ديد كه زنش با مرد كفشدوز در اتاقي دربسته تنهايند و با هم جفت شده‌اند . معمولا صوفي در آن ساعت از مغازه به منزل نمي‌آمد و زن بارها در غياب شوهرش اين‌كار را كرده بود و اتفاقي نيفتاده بود . ولي صوفي آن روز بي‌وقت به خانه آمد . زن و مرد كفشدوز بسيار ترسيدند . زن در خانه هيچ جايي براي مخفی كردن مرد پيدا نكرد , زود چادر خویش را بر سر مرد بيگانه انداخت و او‌را به شكل زنان درآورد و در اتاق را باز كرد . صوفی تمام اين ماجرا را از پشت پنجره ديده بود , خود را به ناداني زد و با خود اظهار‌کرد : اي بي‌دينها! از شما كينه مي‌كشم ولي به آرامي و با صبر . صوفي سلام كرد و از زنش پرسيد : اين خانم كيست؟

صوفی

زنش اعلام کرد :

ايشان يكي از زنان اشراف و ثروتمند شهر میباشند , من در منزل را بستم تا بيگانه‌اي ناآگاهانه وارد منزل نشود . صوفي اعلام‌کرد : ايشان از ما چه خدمتي مي‌خواهند , تا با جان و دل انجام دهم؟ زن اعلام‌کرد : اين خانم تمايل دارد با ما قوم و خويش شود . ايشان پسري بسيار زيبا و باهوش دارد و آمده تا دختر ما‌را ببيند و براي پسرش خواستگاري كند , ولی دختر به مكتبخانه رفته است . صوفي اظهار کرد : ما فقير و بينوا هستيم و همشأن اين خانوادة بزرگ و ثروتمند نيستيم , چه‌طور مي‌توانيم با ايشان ازدواج كنيم . در وصلت بايد دو خانواده با هم برابر باشند . زن گفت : صحیح مي‌گويي من نيز همين را به خانم گفتم و گفتم كه ما فقير و بينوا هستيم ; اما وی مي‌گويد كه براي ما اين مسأله مهم نيست ما دنبال مال وثروت نيستيم .

بلكه دنبال پاكي و نيكي هستيم . صوفي مجدد حرفهاي خویش را تكرار كرد و از فقيري خانوادة خود بیان کرد . زن صوفي خيال مي‌كرد كه شوهرش فريب او‌را خورده است , با اطمينان به شوهرش اظهار‌کرد : شوهر عزيزم! من چنددفعه اين مطلب را گفته‌ام و گفته‌ام كه دختر ما هيچ جهيزيه‌اي ندارد ولي ايشان با قاطعيت مي‌گويد پول و ثروت بي ارزش است , من در شما تقوي و پاكي و راستي مي‌بينم .

صوفی , رندانه در سخني دو پهلو اعلام‌کرد :

بله ايشان از همة چيز زندگي ما باخبرند و هيچ چيز ما بر ايشان پوشيده نيست . مال و اسباب مارا مي‌بيند و مي‌بيند خانة ما آنقدر تنگ است كه هيچ چيز در آن مخفی نمي‌‌ماند . همچنين ايشان پاكي و تقوي و راستي مارا از ما بهتر مي‌داند . پيدا و پنهان و پس و پيش مارا خوب مي‌شناسد . حتماً وی از پاكي و راستي دختر ما نیز خوب مطلع است . وقتي كه همه چيز ما براي ايشان روشن است , صحیح نيست كه من از پاكي وراستي دخترم بگويم و از دختر خود تعريف ‌كنم .

کاربرد ضرب المثل گل پشت و رو ندارد

کاربرد ضرب المثل گل پشت و رو ندارد

ضرب المثل گل پشت و رو ندارد زمانی استفاده می شود که درجمع مردم یا این که در مکانی یکی بالاجبار پشت به یکی می ایستدیا می نشیند ازاینکه پشت به کسی می باشدازآن شخص عذرخواهی می نماید .

فرد نیز درجواب میگویدخواهش می کنم عیب نداردو به کنایه میگوید :

راحت باش , گل پشت و رو ندارد

داستان ﺿﺮﺏﺍﻟﻤﺜﻞ گل پشت و رو ندارد

ﻣﯽ ﮔﻮﯾﻨﺪ ﺭﻭﺯﯼ ﺍﺳﺘﺎﺩ ﺻﺒﺎ ﻭ ﺍﺳﺘﺎﺩ ﻣﻠﮏ ﺍﻟﺸﻌﺮﺍﺀ ﻭ ﺷﻬﺮﯾﺎﺭ ﺟﻮﺍﻥ ﺩﺭ ﺧﯿﺎﺑﺎﻥ ﭘﺎﻣﻨﺎﺭ ﺩﺭ ﯾﮏ ﻣﻐﺎﺯﻩ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﻭ ﺁﺗﺶ ﺑﺎﺯﯼ ﺭﺍ ﺗﻤﺎﺷﺎ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﻧﺪ . ﻧﺎﮔﻬﺎﻥ ﺩﺧﺘﺮﯼ ﺑﻠﻨﺪ ﻗﺪ ﻭ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺯﯾﺒﺎ ﮐﻪ ﺍﻭ ﻫﻢ ﺑﺎ ﺷﻮﺭ ﻭ ﺷﻮﻕ ﺁﺗﺶ ﺑﺎﺯﯼ ﺭﺍ ﺗﻤﺎﺷﺎ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ . . .

ﻧﻈﺮ ﺷﻬﺮﯾﺎﺭ ﺭﺍ ﺟﻠﺐ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ . ﺍﺳﻢ ﺍﯾﻦ ﺩﺧﺘﺮ ﺯﯾﺒﺎ ‏«ﺛﺮﯾﺎ ‏» ﻭ ﻓﺮﺯﻧﺪ ﯾﮏ ﺳﺮﻫﻨﮓ ﺍﺭﺗﺶ ﺑﻮﺩ ﻭﻟﯽ ﺷﻬﺮﯾﺎﺭ ﺩﺭ ﺍﺷﻌﺎﺭﺵ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺍﻭ ﺭﺍ ‏« ﭘﺮﯼ ‏» ﻧﺎﻣﯿﺪﻩ ﺍﺳﺖ . ﺍﻭ ﭼﻨﺎﻥ ﻣﺠﺬﻭﺏ ﺍﯾﻦ ﺩﺧﺘﺮ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ﮐﻪ ﺑﻪ ﻗﻮﻝ ﺧﻮﺩﺵ ‏« ﺭﻭﺣﻢﺑﻪ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﺍﻭ ﺑﻪ ﭘﺮﻭﺍﺯ ﺩﺭ ﺁﻣﺪ ‏» . ﺁﺷﻨﺎﯾﯽ ﺷﺎﻋﺮ ﺟﻮﺍﻥ ﺑﺎ ‏«ﭘﺮﯼ ‏» ﻣﻨﺠﺮ ﺑﻪ ﺩﯾﺪﺍﺭﻫﺎﯾﯽ ﺑﺎ ﺍﻭ ﺷﺪﻩ ﻭ ﺭﻭﺯﮔﺎﺭ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺧﻮﺷﯽ ﺩﺭ ﺯﻧدﮕﯽ ﺷﻬﺮﯾﺎﺭ ﺁﻏﺎﺯ ﻣﯽﺷﻮﺩ .

ﺩﺍﺳﺘﺎﻥ ﻋﺸﻖ ﻭ ﺩﻟﺒﺎﺧﺘﮕﯽ ﺁﻧﻬﺎ ﻭِﺭﺩ ﺯﺑﺎﻧﻬﺎ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ . ﻫﻤﺰﻣﺎﻥ ﺑﺎ ﺍﯾﻦ ﺍﯾﺎﻡ ﺧﻮﺵ ﺗﻮﺍﻡ ﺑﺎ ﺍﺷﺘﻬﺎﺭ ﺷﺎﻋﺮ ﺟﻮﺍﻥ ﺗﺪﺭﯾﺠﺎ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﺑﻌﻀﯽ ﺗﻐﯿﯿﺮﺍﺕ ﺩﺭ ﺭﻓﺘﺎﺭ ﻭ ﮐﺮﺩﺍﺭ ﭘﺮﯼ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺍﻭﺍﯾﻞ ﺁﻧﺮﺍ ﺣﻤﻞ ﺑﺮ ﻧﺎﺯ ﮐﺮﺩﻥ ﻭ ﺩﻟﺒﺮﯼ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﺳﺖ . کهﻏﺰﻝ ﺯﯾﺒﺎﯼ ‏« ﮔُﻞ ﭘُﺸﺖ ﻭ ﺭﻭ ﻧﺪﺍﺭﺩ ‏» از ﺍﺣﺴﺎﺳﺎﺕ ﺷﺎﻋﺮ ﻧﺎﺯﮐﺪل در‌این زمان میباشد .

که ﺑﺮﺍﯼ ﻣﺎ ﺑﻪ ﯾﺎﺩﮔﺎﺭ ﻣﺎﻧﺪﻩﺍﺳﺖ :

ﺑﺎﺭﻧﮓ ﻭ ﺑﻮﯾﺖ اﯼ ﮔﻞ , ﮔﻞ ﺭﻧﮓ ﻭ ﺑﻮ ﻧﺪﺍﺭﺩ

ﺑﺎ ﻟﻌﻠﺖ ﺁﺏ ﺣﯿﻮﺍﻥ ﺁﺑﯽ ﺑﻪ ﺟﻮ ﻧﺪﺍﺭﺩ

ﺍﺯﻋﺸﻖ ﻣﻦ ﺑﻪ ﻫﺮﺳﻮ , ﺩﺭ ﺷﻬﺮ ﮔﻔﺘﮕﻮﯾﯽ ﺍﺳﺖ

ﻣﻦ ﻋﺎﺷﻖ ﺗﻮ ﻫﺴﺘﻢ , ﺍﯾﻦ ﮔﻔﺘﮕﻮ ﻧﺪﺍﺭﺩ

دﺍﺭﺩ ﻣﺘﺎﻉ ﻋﻔﺖ , ﺍﺯ ﭼﺎﺭ ﺳﻮ ﺧﺮﯾﺪﺍﺭ

ﺑﺎﺯﺍﺭ ﺧﻮﺩﻓﺮﻭﺷﯽ , ﺍﯾﻦ ﭼﺎﺭ ﺳﻮ ﻧﺪﺍﺭﺩ

ﺟﺰ ﻭﺻﻒ ﭘﯿﺶ ﺭﻭﯾﺖ , ﺩﺭ ﭘﺸﺖ ﺳﺮ ﻧﮕﻮﯾﻢ

ﺭﻭ ﮐﻦ ﺑﻪ ﻫﺮ ﮐﻪ ﺧﻮﺍﻫﯽ , ﮔﻞ ﭘﺸﺖ ﻭ ﺭﻭ ﻧﺪﺍﺭﺩ

ﮔﺮ ﺁﺭﺯﻭﯼ ﻭﺻﻠﺶ , ﭘﯿﺮﻡ ﮐﻨﺪ ﻣﮑﻦ ﻋﯿﺐ

ﻋﯿﺐ ﺍﺳﺖ ﺍﺯ ﺟﻮﺍﻧﯽ , ﮐﺎﯾﻦ ﺁﺭﺯﻭ ﻧﺪﺍﺭﺩ

ﺧﻮﺭﺷﯿﺪ ﺭﻭﯼ ﻣﻦ ﭼﻮﻥ , ﺭﺧﺴﺎﺭﻩ ﺑﺮﻓﺮﻭﺯﺩ

ﺭﺥ ﺑﺮﻓﺮﻭﺧﺘﻦ ﺭﺍ , ﺧﻮﺭﺷﯿﺪ ﺭﻭ ﻧﺪﺍﺭﺩ

ﺳﻮﺯﻥ ﺯ ﺗﯿﺮ ﻣﮋﮔﺎﻥ ﻭﺯ ﺗﺎﺭ ﺯﻟﻒ ﻧﺦ ﮐﻦ

ﻫﺮ ﭼﻨﺪ ﺭﺧﻨﻪ ﯼ ﺩﻝ , ﺗﺎﺏ ﺭﻓﻮ ﻧﺪﺍﺭﺩ

ﺍﻭ ﺻﺒﺮ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺍﺯ ﻣﻦ , ﺑﺨﺘﯽ ﮐﻪ ﻣﻦ ﻧﺪﺍﺭﻡ

ﻣﻦ ﻭﺻﻞ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﺍﺯ ﻭﯼ , ﻗﺼﺪﯼ ﮐﻪ ﺍﻭ ﻧﺪﺍﺭﺩ

ﺑﺎ ‏«ﺷﻬﺮﯾﺎﺭ ‏» ﺑﯽ ﺩﻝ , ﺳﺎﻗﯽ ﺑﻪ ﺳﺮﮔﺮﺍﻧﯽ ﺍﺳﺖ

ﭼﺸﻤﺶ ﻣﮕﺮ ﺣﺮﯾﻔﺎﻥ , ﻣﯽ ﺩﺭ ﺳﺒﻮ ﻧﺪﺍﺭﺩ

ملانصرالدین و3 حکایت زیبا از زندگی وی

ملانصرالدین و3 حکایت زیبا از زندگی وی

حکایت قاضی و کوزه عسل ملانصرالدین

ملانصرالدین سندی داشت که باید قاضی شهر آن را تائید میکرد اما از بخت بد وی , قاضی اصلاً کاری را بدون باج انجام نمی داد .
ملا نصرالدین نیز آه در بساط نداشت که با قاضی شریک شود و عمل تائید سند را به انجام برساند این بود که کوزه ای برداشت و آن را پر از خاک کرد و روی آن عسل ریخت آن‌گاه کوزه ی عسل و سند را برداشت و پیش قاضی رفت و کوزه را هدیه داد و درخواستش را خاطرنشان کرد .

قاضی به محض این‌که در پوش کوزه را برداشت و عسل را مشاهده کرد بی درنگ سند را تائید کرد و هر دو شاد و خندان از هم خداحافظی کردند .

چند روز گذشت قاضی به نیرنگ ملا نصرالدین پی برد یکی از نزدیکان خویش را به خانه ی ملا ارسال کرد و پیام داد که در سند اشتباهی شده‌است
ملا به فرستاده قاضی پاسخ بخشید از سوی من سلامی گرم به قاضی برسان و بگو غلط در سند نیست در کوزه ی عسل است .

حکایت مجنون و مرد نمازگزار

روزی مجنون از سجاده شخصی فردی عبور می کرد . مرد نماز راشکست وگفت : مردک! درحال رازو نیاز با آفریدگار بودم تو چگونه این رشته را بریدی؟
مجنون لبخندی زد و اظهار کرد : عاشق بنده ای هستم و تورا ندیدم و تو عاشق خدایی و من را دیدی!

حکایت آمرزش بودا

مردی بودا را فحش داد , هیچ نگفت و آن ده ترک نمود . مرد را گفتند که دانی چه کس را فحش گفتی؟ خاطرنشان کرد : ندانم . گفتند که بودا بود , عارفی بزرگ است . پس مرد بر زندگی اش بیمناک شد . در‌پی بودا رفت و روزی ديگر او را یافت . بر پایش افتاد و آمرزش طلبید . اعلام‌کرد : “ تو که هستی و چه می خواهی؟ طلب عفووبخشش از چه روی است؟ ” اعلام کرد : “ روز گذشته تو‌را فحش دادم , هم اکنون پشیمان هستم و طلب آمرزش دارم . ”
بودا اعلام کرد : از امروز بگو , من از روز گذشته هیچ نمی دانم .

ضرب المثل چهار دیواری اختیاری

ضرب المثل چهار دیواری اختیاری

ضرب المثل چهار دیواری اختیاری در مواقعی است كه انسان می خواهد كاری را با سلیقه و نظر خودش انجام دهد .

دوره‌ی پادشاهی فرمانروا عباس صفوی , یكی از شكوفاترین دوران رشد و توسعه و گسترش ایران بوده . یكی از عادت‌های شاه عباس این بود كه هر چند وقت یكبار با جامه مردم معمولی و بی‌سروصدا صورتش را می‌پوشاند و بین مردم میرفت و با آن‌ها شروع به صحبت می‌كرد تا از اوضاع زندگی و كسب و كار مردم كوچه و بازار اطلاعاتی به دست آورد .

یك شب كه شاه عباس به قصد سركشی در كوچه و پس كوچه‌های شهر راه میرفت

. از داخل خانه‌ای صدای تنبك و سنتوری را شنید كه فردی می‌نواخت و با صدای خوش اشعاری را می‌خواند و بلند بلند میخندید . شاه عباس كنجكاو شد تا بفهمد این سروصداها برای چیست و خود را به پشت پنجره‌ی آن خانه رساند و به درون آن نگاه كرد . دید پیرزنی تنها است كه خیلی زیبا تنبك می‌زند و اشعاری را می خواند و می‌خندد وقتی گوش‌هایش را تیز كرد تا بهتر صدای پیرزن را بشنود , دید پیرزن در قالب شعر الفاظ و صفاتی زشت و نادرست را به فردی نسبت میدهد . برایش جالب‌تر شد كه درانتظار بماند تا بفهمد زن این لفظ ها را به چه كسی نسبت می‌دهد؟

پادشاه متعجب از رفتار پیرزن

وقتی شعرهای پیرزن به پایان رسید پیرزن خنده‌ی بلندی كرد و اذعان کرد : این شعرها هم به سلامتی شاه عباس نامرد! پاد شاه عباس كه اصلاً توقع شنیدن چنین حرف‌هایی را نداشت خیلی تعجب كرد . وی با خویش گمان می‌كرد كه به شدت مورد احترام و علاقه‌ی مردم جای‌دارد و مردم همگی او را دوست دارند . آن شب شاه عباس از گشتن در شهر منصرف شد و به قصر بازگشت . فردا صبح نگهبانان قصر را ارسال کرد تا به در خانه‌ی پیرزن بروند و هرچه زودتر اورا به حضور شاه عباس بیاورند . زمانی پیرزن وارد شد و روبه روی شاه عباس قرار گرفت , با تعجب پرسید : جناب فرمانروا گناهی از من سر زده كه صبح به‌این زودی سربازانی را به دنبال اینجانب فرستاده‌اید؟

فرمانروا عباس با نهایت کبر و غرور گفت : آری , شنیده‌ام دیشب در خانه‌ات بساط آوازخوانی و دایره و تنبك زنی برپا بوده . پیرزن دانست كه شاه عباس از چه خبردار شده . سرش را پایین انداخت و اعلام کرد : آری جناب حاكم . سلطان عباس بیان کرد : خوب موضوع اشعارتان چه بود؟ به چه كسی فحش و ناسزا می‌گفتید؟ پیرزن شرمنده‌تر شد و اذعان کرد : امر , امر شماست , هرچه فرمان دهید اینجانب قبول می‌كنم .

پاد شاه عباس اذعان کرد :

من میخواهم خودت بگویی برای كسی كه چنین حرفهای زشتی به حاكمش نسبت میدهد چه مجازاتی بهتر است در نظر بگیریم .

پیرزن كه می‌دانست شاه عباس درانتظار است چه چیزی بشنود گفت : اگر من جای شما بودم , چنین كسی را به مرگ محكوم می‌كردم .

فرمانروا عباس از این کلام پیرزن خوشش آمد و اذعان کرد : خوشمان آمد . پس پیرزن فهمیده‌ای هستی؟ پیرزن اعلام‌کرد : امر , امر شماست . البته اجازه می‌خواهم قبل از اینكه من را مجازات كنید , به من فرصت بدهید برای آخرین بار به خانه‌ام برگردم و كاری را انجام دهم و بعد از آن من در خدمت شما هستم تا هر بلایی خواستید بر سر اینجانب آورید .

پادشاه عباس از تقاضای عجیب پیرزن تعجب كرد و برایش جالب شد تا بداند پیرزن چه كاری در منزل دارد و به او اجازه داد تا با دو نفر از مأمورانش به خانه‌اش برگردد . آنجا بمانند تا كار پیرزن به اتمام برسد و باز به قصر برگردند . سلطان عباس به مأموران سفارش كرد چشم از پیرزن برندارند و مواظب باشند فرار نكند .

مکر پیرزن برای فرار از مجازات

زمانی پیرزن به همراه مأموران به خانه‌اش رسید , از گوشه‌ی حیاط بیل و كلنگ را برداشت و شروع به خراب كردن در و دیوار خانه‌اش كرد . مأموران جلوی او را گرفتند و گفتند : این چه كاری است می‌كنی؟ چرا در و دیوار خانه‌ات را خراب می‌كنی؟

پیرزن گفت : كدام خانه؟ كجای این چهار دیواری مال من است؟ اینجانب حتی‌د‌ر در‌این چهاردیواری خودم هم اختیار و آزادی ندارم . من در خانه‌ی خودم هم حق انجام كارهایی كه دوست دارم را ندارم . پس این در و دیوار به چه درد می‌خورند؟ بهتر است هرچه زودتر خراب بشود زیرا هیچ فرقی با كوچه و خرابه ندارند . مأموران هر طوری بود پیرزن را به قصر برگرداندند و قصه را برای پاد شاه عباس تعریف كردند .

پادشاه عباس رو به پیرزن خاطرنشان کرد : تو آزادی! من از اول هم قصد اذیت و آزار تورا نداشتم . از تو ممنونم , چون این كار تو تلنگری بود به اینجانب تا مواظب رفتارم با زیردستانم باشم .

ضرب المثل از ترس گدایی، یک عمر گدایی

ضرب المثل از ترس گدایی , یک عمر گدایی

کاربرد ضرب المثل :

ضرب المثل از ترس گدایی، یک عمر گدایی در امر افرادی گفته می گردد که عمری را با سختی و فقر میگذرانند تا مبادا روزی فقیر شوند .

داستان ضرب المثل از ترس گدایی، یک عمر گدایی :

سالها پیش در میان حیوانات بیشه از جمله پرندگان , خزندگان , چرندگان و… پرنده‌ای بود که صورت زندگی‌اش کاملاً استثنایی بود . این پرنده برخلاف تمامی پرنده ها دیگر برای تأمین غذای روزانه‌اش به جای غذا , کافی بود تا مقداری آب بنوشد و با خوردن آب گرسنگی و تشنگی این پرنده کاملاً برطرف میشد . این امتیاز باعث شده بود این پرنده خیلی راحت به هر کجا که آب می باشد پرواز نماید و نیازهای خویش را برآورده نماید و خیلی راحت بتواند به زندگی خویش ادامه دهد .

ضرب المثل از ترس گدایی، یک عمر گدایی

این پرنده‌ی عجیب مشکلی داشت که صرفا مختص خودش بود . وی مدام می‌ترسید که آب‌های زمین به اتمام برسد و او تشنه و گرسنه بماند . به همین بهانه پرنده چون از تمام شدن آب‌های دنیا می ترسید مدام کمتر از نیازش آب می‌خورد و دائم تشنه بود . هرچه پرندگان و حیوان‌ها دیگر او را نصیحت می‌کردند که‌این روش تو اصلاً درست نیست , پرنده از عقایدش دست بردار نبود .

ضرب المثل های ایرانی

پرنده‌ی عجیب چندین سال این عمل را انجام داد . وی می‌دید که هم‌نوعانش روز به روز کمتر می شوند اما هیچ گاه نمی‌دانست که آن‌ها نیز به خاطر روش غلط زندگی خویش از میان می روند .

پرنده‌ی آب خور زمانی متوجه شد هم نوعانش روز به روز کمتر می شوند با خویش فکری کرد و گفت : حتماً آن ها صرفه جویی نکرده‌اند و بیشتر از نیازشان آب خورده‌اند . از آن روز به بعد پرنده تصمیم گرفت راه بیفتد میان حیوان‌ها و از آنان بخواهد کمتر آب بخورند تا مدت بیشتری بتوانند از آب استفاده نمایند .

 

وی اول به سراغ کلاغ رفت , کلاغ که می‌دانست ترس وی بی‌دلیل است به حرف‌های وی گوش کرد ولی هیچ پاسخی به وی نداد . آنگاه پرنده به دیدن کبک و اسب و الاغ رفت . تا این‌که به جغد رسید . جغد دانا با توجه حرف‌های او‌را گوش کرد . بعد از آن لبخندی زد و به پرنده‌ی عجیب بیان کرد : تو چرا می‌ترسی؟

تمام آب‌هایی که بخار می گردند و به افق میروند مجدد به شکل باران به زمین برمی‌گردند . تو فکر می‌کنی چقدر از آب‌های روی زمین را می‌خوری؟ اگر می‌بینی که تعداد پرندگان هم نوعت روز به روز کمتر می شود . بدین دلیل است که آن‌ها از ترس تشنه ماندن آنقدر آب نمی‌خورند تا می‌میرند . رفتار شما پرندگان عجیب شبیه به گدایی است که از ترس گدایی و بی‌پولی یک عمر گدایی مینماید .

پرنده‌ی خیره کننده حرف‌های جغد دانا را باور نکرد و آنقدر کمتر و کمتر آب خورد تا اینکه مرد . و امروز هیچ اسمی هم از پرنده‌ی عجیب باقی نمانده .

داستان دختر لجباز و حکیم دانا

داستان دختر لجباز و حکیم دانا

داستانی امروز ماجرای دختری است و حکبم دانا که از ناحیه لگن آسیب می بیند اما اجازه نمی دهد کسی به وی دست بزند تا درمانش کند تا این که حکیمی دانا راه معالجه این دختر را پیدا می کند . داستان حکیم دانا را در ادامه بخوانید .

در زمان های قدیم یک دختر از روی اسب می‌ افتد و استخوان لگنش از جایش در می رود . پدر دختر هر حکیمی را به نزد دخترش میبرد , دختر اذن نمی‌دهد کسی دست به وی بزند . هر چه به دختر میگویند حکیم ها بخاطر شغل و طبابتی که می نمایند محرم بیمارانشان می باشند , اما دختر زیر بار نمی رود و نمی‌گذارد کسی دست به لگنش بزند . به ناچار دختر هر روز ضعیف تر و ناتوان‌تر میگردد تا این که یک حکیم باهوش و حاذق میگوید : «به یک شرط من حاضرم بدون دست زدن به لگن دخترتان او را مداوا کنم . » پدر دختر با خوشحالی زیاد قبول می نماید و به حکیم می گوید : «شرط شما چیست؟»

حکیم دانا میگوید :

«برای این فعالیت من احتیاج به یک گاو چاق و فربه دارم . شرط من این هست که بعد از جا انداختن لگن دخترت , گاو متعلق به خودم شود؟» پدر دختر با جان و دل قبول می‌نماید و با کمک دوستان عزیز و آشنایانش چاقترین گاو آن منطقه را به قیمت گرانی میخرد و گاو را به خانه حکیم می برد . حکیم به پدر دختر میگوید : «دو روز دیگر دخترتان را برای مداوا به منزل ام بیاورید . »

پدر دختر با نشاط برای رسیدن به روز موعود دقیقه شماری می نماید . از آنطرف حکیم به شاگردانش دستور می دهد که تا دو روز هیچ آب و علفی را به گاو ندهند . شاگردان همه تعجب می‌کنند و میگویند گاو به این چاقی ظرف دو روز از تشنگی و گرسنگی خواهد مرد . حکیم تاکید می‌کند نباید حتی یک قطره آب به گاو داده شود .

حکیم دانا

روز درمان دختر فرا می رسد

دو روز می‌گذرد گاو از شدت تشنگی و گرسنگی بسیار لاغر و نحیف میگردد . خلاصه پدر دختر با تخت روان دخترش را به نزد حکیم میاورد . حکیم به پدر دختر امر می دهد دخترش را بر روی گاو سوار نماید . همه شگفت‌زده میگردند , چاره ای نمی‌بینند باید حرف حکیم را اطاعت نمایند . بنابراین دختر را بر روی گاو سوار مینمایند . حکیم سپس امر میدهد که پاهای دختر را از زیر شکم گاو با طناب به هم گره بزنند؟ همه دستورات مو به مو اجرا می گردد , حالا حکیم به شاگردانش دستور می دهد برای گاو کاه و علف بیاورند .

گاو با حرص و ولع شروع می کند به خوردن علف ها , لحظه به لحظه شکم گاو بزرگ و بزرگ تر می گردد , حکیم به شاگردانش دستور میدهد که برای گاو آب بیاورند؟ شاگردان برای گاو آب می‌ریزند , گاو هر لحظه متورم و متورم می‌شود و پاهای دختر هر لحطه تنگ و کشیده تر می گردد دختر از درد جیغ می‌کشد . حکیم کمی نمک به آب اضاف می‌کند گاو با عطش بسیار آب مینوشد . اکنون شکم گاو به حالت اول برگشته که ناگهان صدای ترق جا افتادن باسن دختر شنیده می شود .

جمعیت فریاد شادی سر میدهند . دختر از درد غش می‌کند و بیهوش می گردد . حکیم دستور می دهد پاهای دختر را باز کنند و او‌را بر روی تخت بخوابانند . یک هفته بعد دختر خانوم مثل روز نخستین سوار بر اسب به تاخت مشغول اسب سواری می‌گردد و گاو بزرگ متعلق به حکیم می‌گردد . آن حکیم ابوعلی سینا بوده است .

ضرب المثل حکایت موش و قالب پنیر

ضرب المثل حکایت موش و قالب پنیر

کاربرد ضرب المثل حکایت موش و قالب پنیر  :

ضرب المثل حکایت موش و قالب پنیر کنایه از فردی است که در داوریها همیشه نفع خودش را در نظر می گیرد .

داستان ضرب المثل حکایت موش و قالب پنیر :

روزی روزگاری , دو موش باذکاوت و بازیگوش با یکدیگر در یک انباری بزرگ زندگی می‌کردند . آن ها هر کدام برای خود در گوشه‌ای از این انبار لانه‌ای ساخته بودند . در این انبار یک گربه‌ی پیر و یک سگ دربان نیز زندگی می‌کردند . این دو موش هر روز صبح با هم به دنبال خوراک می‌رفتند و هر کدام برای خود غذایی پیدا می‌کردند به آشیانه می‌آوردند و می‌خوردند . و در پایان روز با یکدیگر می‌نشستند و اتفاقاتی را که در آن روز برایشان رخ داده بود تعریف می‌کردند و می‌خندیدند .

گربه که خیلی مسن , تنبل , و خوابالو بود از این همه جنب و جوش و عملکرد موش‌ها عصبانی بود و آرزو می کرد که جوان بود و توان داشت تا جستی بزند آن‌ها‌را بگیرد و بخورد تا هم یک شکم سیر خوراک خورده باشد و هم این‌که از صدای بازی و خنده‌ی موش‌ها برای همیشه راحت شود البته هیچ گاه به آرزوی خویش نمی‌رسید .

شروع داستان با پیدا کردن پنیر!

یک روز که هر دو موش در پی غذا می‌گشتند , بوی مطبوعی به مشام آن ها رسید هر دو موش به طرف عطر کشیده شدند , آری بوی پنیر بود هر دو با هم به قالب پنیر رسیدند و خواستند که آن را بردارند . این موش می‌گفت من زودتر رسیدم این قالب پنیر مال اینجانب است . آن یکی موش می‌گفت من زودتر رسیدم این قالب پنیر مال من است .

کم کم داشت دعوایشان میشد , ولی تصمیم گرفتند به جای دعوا کردن مثل دو تا دوست حقیقی پنیر را به دو قسمت هم اندازه تقسیم نمایند تا هر دو از پنیر استفاده نمایند , موشها برای این‌که اختلافی بینشان پیش نیاید پیش سگ دربان انبار رفتند , سگ خواب بود , زیرا تمام شب را بیدار بود . و از انبار نگهبانی کرده بود , هرچه صدایش کردند پاسخ نداد . آن‌ها از سگ که ناامید شدند به سراغ گربه رفتند تا مانند یک قاضی عادل و با انصاف قالب پنیر را در بین دو موش تقسیم نماید تا هیچ گونه اختلاف و مشکلی پیش نیاید .

ضرب المثل حکایت موش و قالب پنیر

داوری گربه

گربه که در حال چرت زدن بود با دیدن موشها بیدار شد و موش‌ها ماجرا را برای گربه تعریف کردند . گربه که دوست داشت به نحوی خودش صاحب پنیر شود و یک قالب پنیر را بخورد , بیان کرد : بایستی ترازویی درست کنیم . یک پرتقال بیاورید . موش‌ها یک پرتقال آوردند گربه آن را نصف کرد , داخل آن را خارج کرد و با یاری یک تکه چوب و کمی نخ توانست یک ترازو با دو کفه درست نماید . بعد از آن قالب پنیر را به دو قسمت نامساوی تقسیم کرد و در داخل ترازو گذاشت یک کفه سنگین‌تر از کفه‌ی دیگر بود .

تکه‌ای از کفه سنگین‌تر برید و خورد تا مساوی شود . این بار کفه‌ی دیگر سنگین‌تر شد , دوباره تکه‌ای از این کفه کند تا برابر شود البته باز طرف دیگر سنگین‌تر شد و مجدد از پنیر کَند و خورد تا جایی که تنها در یکی کفه‌های ترازو مقدار یه خرده پنیر ماند . درنهایت گربه آخرین تکه‌ی پنیر را در دهن خودش گذاشت و ذکر کرد : این هم حق الزحمه‌ی من , موش‌ها که در تمام این مدت سکوت کرده و کارهای گربه را نگاه می‌کردند با عصبانیت یکدیگر را نگاه کردند و فهمیدند که با آسانی خودشان باعث شدند کلاهی بزرگ بر سرشان رود .

دشمن دانا به از دوست نادان

ضرب المثل دشمن دانا به ازدوست نادان
کاربرد ضرب المثل :

ضرب المثل دشمن دانا به از دوست نادان کنایه به افرادیست که در انتخاب دوست اشتباه میکنند و گرفتار می گردند .

روایت ضرب المثل :

در زمانهای قبلی , پادشاهی در شهری حکومت می‌کرد که بسیار رئوف و مهربان بود , پادشاه به ضعیفان کمک می کرد و جلوی زورگویی ثروتمندان زورگو را می‌گرفت . این سلطان به خاطر کردار منحصر به فردش دشمنان بسیار متعددی داشت . بسیاری از دشمنان وی طی سال‌ها در لباس نگهبان حرمسرا به وی حمله کرده بودند و می‌خواستند هنگامی او خواب است او را بکشند .

دشمن دانا به از دوست نادان

این سلطان کریم و مهربان همسری داشت که خیلی مواظب پادشاه بود و چون شاهد چندین بار خیانت اطرافیان به پادشاه بود , به وی پیشنهاد داد تا میمونی را به قصر آورد و تربیت نماید تا شب‌ها بالای سر سلطان پاسبانی دهد . همسرش می‌گفت میمون چون حیوان است و از روابط انسان‌ها و حسادت‌های میان آنان خبر ندارد فقط کسی که به او محبت می‌کند را می شناسند و به وی خدمت می‌نماید .

یک روز مردی بجهت دزدی که در شهر خویش انجام داده بود آواره‌ی کوه و بیابان شده بود و به شهر این شاه رسید , مرد خسته و گرسنه بود و چون کاری بلد نبود منتظر ماند تا شب شود و به قصد دزدی وارد خانه‌ای شود . سارق همینطور که در کوچه و بازار گام می‌زد , آوازه‌ی خوبی‌های این پادشاه و قصر بسیار زیبایش با تزئینات مخصوصش را شنید و تصمیم گرفت شب یکراست به قصر سلطان برود و چیز باارزشی بدزدد .

سارق وارد قصد پادشاه می شود

سارق شب هنگام وارد قصر شد و با شگردهایی که بلد بود توانست خویش را به اتاق خواب فرمان روا برساند و مشاهده کرد اتاقی است بسیار قشنگ با پرده‌های ابریشمی , مجسمه‌هایی از طلا و نقره و چه بسا عاج فیل . دیوارهای اتاق با زیباترین تزئینات مرتب شدند . در گوشه‌ی اتاق میمونی را دید که در حال بازی و جست و خیز بود . در همین حین صدای پادشاه را شنید که می‌آمد تا بخوابد . مرد سارق , پشت یکی‌از پرده‌های اتاق پنهان شد . تاهنگامیکه پادشاه خوابید بتواند یکی از اشیاء گرانبهای اتاق را بدزدد و با خود ببرد .

سارق مدتی را پشت پرده منتظر ماند تا پادشاه به خواب برود . وقتی مطمئن شد پادشاه خواب است و خواست از پشت پرده بیرون بیاید ناگهان مارمولک بزرگی وارد اتاق خواب پادشاه شد و به سمت فرمان روا رفت و روی سینه‌ی فرمان روا ایستاد یک دفعه میمون خنجری برداشت و خواست مارمولک را بکشد که مرد دزد بی‌اختیار نعره زد حیوان نکن . مرد پرید و دست میمون را گرفت . در همین حین پاد شاه از خواب بیدار شد و مات و متحیر دید مردی دست میمون نگهبانش را در حالی که چاقویی در دستش است گرفته .

پرسید : تو کیستی؟

مرد دزد میمون را رها کرده و در برابر حاکم تعظیم کرد و گفت : جناب حاکم خداوند من‌را برای حفاظت از جان شما فرستاده . من دشمن دانای تو هستم و این میمون دوست نادان .

جناب حاکم در واقع من سارق هستم و به قصد دزدی از اموال قصر وارد منزل شما شدم . در حالتی‌که من اینجا نبودم و حواسم به حضرت عالی نبود چه بسا این دوست نادان شمارا غرق در خون میکرد . پروردگار مرا که مسافری در راه مانده‌ام امشب به قصر شما کشانده تا شما از این اتفاق جان سالم به در برید .

هنگامی قضایا برای حاکم روشن شد , فرمان روا سجده شکر به جا آورد و اظهار‌کرد : خداوند خواسته تا جان دوباره‌ای به من بدهد و این جان مجدد بوسیله تو به من بازگشته و الحق دشمن دانا به از دوست نادان است .

سخنان ارزشمند کوروش کبیر هخامنشی

سخنان ارزشمند کوروش کبیر هخامنشی

 

کوروش کبیر رهبر کبیر پارس در زمان هخامنشیان بود که به نیکویی و نیک سیرتی و خوش فکری شهره است، و یکی از بهترین پادشاهان هخامنشی معروف می باشد. که در قرآن نیست از او تحت عنوان ذوالقرنین یاد شده است.

راه دل ربودن و دل بسته کردن مردم نه با درشتی و تند خویی ست که با تیمار و اندوه خواری‌های مهرورزانه است .

 

سخنان کوروش کبیر

کوروش از پدرش آموخته بود :

کسی را نیاز برآورده نخواهد شد که از یزدان محصولی فراوان پاداش خواهد البته هیچ دانه ای نیافشانده باشد . این نماز ها ناساز و ناهمگون با آیین اسمان است .

مهر بورزید دوستان را , و این نوازش شما را نیرویی خواهد اعطا کرد که با آن دشمنانتان را بر اندازید .

اگر خواهیم که فرزندانمان نکو مردان باشند و آراسته به نیکی‌ها , چاره‌یی‌مان نیست جز آنکه نیک‌تر نمونه باشیم بهر ایشان . و چون فرزندان در برابر خویش جز خوبی نمی‌بینند , فرومایگی و پستی نمی‌شناسند و بسوی‌اش قدم نمی‌نهند . و چون سخن زشت و شرم آور نمی‌شنوند , زشت و شرم آور نمی‌گویند . پس , آن مدل زندگانی پیش خواهند گرفت که نیکوست و زیباست .

 

جمله ها ناب کوروش کبیر

( و آنگاه که ) سربازان بسیار من دوستانه اندر بابل گام بر می‌داشتند , من نگذاشتم کسی ( در جایی ) در همه سرزمین‌های سومر و اکد ترساننده باشد .

کوروش کبیر

ياران من , بدانيد كه مرگ چيزى است شبيه به خواب . در مرگ است كه روح آدم به ابديت

مىپيوندد و چون از هر قيدى آزاد و از علايق جسمانى پاك و رها مىشود بر آتيه احاطه مىيابد .

 

سخنان کوروش کبیر , جمله‌ها کوروش کبیر

فرمانروا , به باور من بایستی که نشان تفاوت‌اش با مردمان نه در زندگانی آسوده و پر آرایه باشد که در پیش‌اندیشی‌ها باشد و در خِرَد و در شوق وی به کار…

کوروش کبیر

کوروش کبیر

باید آگاه باشیم که به روزگاران پیش , آز تاراج کردن , سرنوشت بسی پیروز گران را دگرگون کرده است . هر آنکه به تاراج میرود مرد نیست , استری است بارکش!

 

ای مرد من کوروش فرزند کمبوجیه ام , که امپراطوری آسیا را اساس نهادم و شهریار آسیا بودم . پس بر این مقبره رشک مبر .

 

 

اینجانب برده داری را بر انداختم , به تیره بختی آنها پایان بخشیدم . امر دادم که کلیه ی مردم در پرستش خدای خود آزاد باشند و آنان را نیازارند . دستور دادم که هیچکس اهالی شهر را از هستی ساقط نکند .

 

سخنان کوروش کبیر در زمینه‌ی عدالت

ما این کشوران به بیداد نگشوده ایم , ما به ستم دست نیانداختیم بر دیگر کشوران و به زور نتاختیم بر آن ها , که بر ما تاختند دیگران و ما به پدافند خود ایستادیم

کوروش کبیر

جمله‌ها سیاسی کوروش

اینجانب کورش هخامنشی فرمان دارم که بر مردم ملال نرود که ملال مردم ملال اینجانب است و شادمانی مردم شادمانی اینجانب . بگذارید کسی که به ایین خویش باشد . زنان را گرامی بدارید . فرودستان را در یابیدو هر کس به تکلم قبیله خود سخن گوید . گسستن زنجیرها ارزوی من است . ما شب و شقاوت را خواهیم زدود و معاش را ستایش خوا هیم کرد . تا هست سرزمین اینجانب اسمانی باد .

جمله ها کوروش کبیر

ای رهگذر من کوروش هستم , به‌این قبر رشک مبر

 

شیوه دل ربودن و دل بسته کردن مردم خیر با درشتی و تند خویی ست که با تیمار و ناراحتی خواری‌های مهرورزانه است .

 

من همه سرزمین‌ها را در صلح ( امنیت ) نشاندم .