پیرمرد فقیر و مرد نادان خر سوار

کاربرد ضرب المثل اگر خیلی باسوادی برو خط پیشانی خودت را بخوان :

در مورد کسانی به کار می‌رود که به دیگران پند و اندرز بیهوده می دهند . که پیرمرد فقیر در این مورد داستان ساز شده است

روایت ضرب المثل در صورتی‌که خیلی باسوادی برو خط پیشانی خودت را بخوان :

روزی مرد نا‌آگاهی به همراه الاغش که خورجین سنگینی بر پشتش بسته بود به قصد فروش کالایش به طرف شهر دیگری تکان کرد . یک‌سری ساعتی از حرکت آنها گذشته بود که خورشید به‌تدریج به میانه اسمان رسید و هوا خیلی گرم شد . مرد خسته و تشنه شد , در حالیکه خودش و الاغش به شدت عرق می‌ریختند تا این‌که به محل مناسبی که نیز درختی بود تا از سایه‌ی آن استفاده نماید و نیز چشمه‌ی آبی رنگ بود تا تشنگیش را برطرف نماید رسید .

مرد تصمیم گرفت برای این‌که الاغ بیچاره خستگی‌اش در برود بار سنگینی که بر روی دوش الاغ بود را روی زمین بگذارد تا حیوان بیچاره نیز ساعتی استراحت نماید . اما هرچه تلاش کرد , دید بار سنگین‌تر از آن است که تنهایی بتواند تکانش دهد .

کمی که گذشت پیرمرد فقیر و بیچاره‌ای با لباس‌های کهنه وصله‌دار از آن محلّ می‌گذشت . مرد جلو رفت و درود و علیک کرد و گفت : پدرجان می‌توانی به من امداد کنی؟ توشه این حیوان دوچندان بسیار است و من می‌خواهم بارش را روی زمین بگذارم تا کمی خستگی در نماید . پیرمرد امداد کرد و سر خورجین را گرفت و با یاری مرد خورجین سنگین را از دوش قاطر برداشتند . الاغ سریع رفت و گوشه‌ای آغاز به چریدن کرد .

صاحب قاطر از پیرمرد تشکر کرد و بیان کرد : دست شما درد نکند . این خورجین خیلی سنگین بود . نمی‌توانستم به تنهایی آن را بردارم . پیرمرد لبخندی زد و اذعان کرد : آره سنگین بود , مگر چه چیزی در خورجین ریخته‌ای؟

مرد خاطرنشان کرد :

یک طرف خورجین را پر‌از ظرف مسی کرده‌ام و طرف دیگرش نیز قوه سنگ ریخته‌ام تا تعادل داشته باشد و حیوان بتواند روش برود .

پیرمرد فقیر خنده‌اش گرفت . خاطرنشان کرد : راست می‌گویی؟ تو یک طرف قلوه سنگ ریختی یک طرف ظرف مسی! مرد گفت : آری , وگرنه چه جوری می‌توانم تعادلش را نگه دارم؟ پیرمرد فقیر گفت : خوب مرد حسابی چرا ظرف‌ها را تقسیم نکردی؟ نصفش این طرف خورجین و نصفی دیگر آن طرف؟ تعادلش نیز حفظ می شد آن وقت می‌توانی قلوه سنگ‌ها را خالی کنی و به دور بریزی . اصلاً بار خورجینت کم‌تر می‌شود و قاطر بیچاره تندتر راه می رود .

 

صاحب و مالک الاغ گفت : راست می‌گویی , چرا تا هم اکنون به ذهن خودم نرسیده بود . و بعد به امداد پیرمرد تمام قلوه سنگ‌هایی که در خورجین ریخته بود را خالی کرد و به جایش ظرف‌های مسی را دو قسمت کرد تا تعادل بار هم حفظ شود . کارشان که به آخر رسید مرد صاحب و مالک قاطر بیان کرد : پیرمرد تو که به نظر آدم باهوش و دنیادیده‌ای می‌آیی پس چرا به این شکل , با فقر و فلاکت زندگی می‌کنی؟

پیرمرد فقیر

پیرمرد فقیر ذکر کرد

: من هم زمانی مثل تو بودم و مقداری دارایی داشتم و با آن دادوستد میکردم , اما کارم حساب و کتاب درستی نداشت . همین هم باعث ورشکستگی و فلاکت من شد . بر پیشانی من فقر مندرج . مرد اظهار‌کرد : یعنی چی؟ واقعاً تو یک روزی صاحب دادوستد بودی البته نتوانستی آن را حفظ کنی و دارایی‌ات را از دست دادی؟ مرد خشمگین شد و گفت : برخیز و امداد کن تا قلوه سنگ‌ها را بار خورجین الاغم بکنم .

پیرمرد با تعجب او را نگاه کرد و ذکر کرد : برای چی؟ مگه چی شده؟ مرد در جواب گفت : تو اگر آدم دانایی بودی و سر از حساب و کتاب درمی‌آوردی , می‌بایست خطی که روی پیشانی‌ات نوشته بود می‌خواندی و به موقع آن را تغییر می‌دادی تا به این روز فقر و بیچارگی نیفتی .

پیرمرد حیرت زده رفتار مرد را نگاهی کرد , که چه‌گونه قلوه سنگ‌ها را هم راستا خورجین و در طرف دیگر خورجین ظرف‌های مسی را ریخت . پیرمرد چون هیچ حرفی برای اعلام کردن نداشت سکوت کرد و بدون این‌که خداحافظی کند به مسیر خودش ادامه داد .

داستان ضرب المثل های ایرانی

داستان ضرب المثل های ایرانی

کاربرد ضرب المثل :

ضرب المثل «شتر را خواستند نعل کنند , قورباغه نیز پایش را بالا آورد»/ اندر احوال دخالت بیجا

بیشتر در مواقعی به کار میرود که فردی سوای آگاهی و دیدن جوانب یک کار , خود را به میان می‌اندازد و به قول معروف میخواهد عرض‌اندامی نماید .

خلاصه‌ای از آنچه مصطفی رحماندوست در کتاب ضرب‌المثل خویش آورده است را در اینجا میاوریم .

داستان ضرب المثل :

روزی جمعیت زیادی معرکه گرفته بودند و دور هم جمع شده بودند . دیگرانی نیز که از آنجا رد می‌شدند از روی کنجکاوی می‌رفتند تا ببینند چه خبر شده‌است .

از قرار شتربانی بود که می‌خواست به پای شترش نعل بکوبد . می‌گفت شترم بار مرا این طرف و آن طرف می‌برد و من زندگی‌ام را با بارکشی اوست که می‌گذرانم . می‌ترسم درین رفت و آمدها پایش آسیب ببیند و من بمانم و دردسرش .

ضرب المثل های ایرانی

دیگرافراد به این صحبت او خندیدند . هرکس چیزی می‌گفت : یکی می‌گفت : آخر چه کسی بر پای شترش نعل زده که تو میخواهی بکوبی . شتری که فارغ از نعل بار میبرد , دیگر به نعل چه نیازی دارد . سری را که درد نمی‌کند را نباید دستمال بست .

دیگری می‌گفت : سم شتر هم مثل اسب و الاغ است , نعل نداشته باشد زخمی میگردد .

خلاصه که هرکس در آن جمع حرفی می‌زد البته مهم این حرف‌ها نبود . . مهم شتری بود که نمی‌خواست و حوصله نداشت که بر چهار پایش نعل و میخ آهنین بکوبند . از همین رو همه سنگینی‌اش را انداخته بود روی پاهایش و هیچ‌کس نمی‌توانست آن را بلند نماید .

گفتگو در بین جمعیت همین‌طور ادامه داشت که قورباغه‌ای که در آن نزدیکی‌ها زندگی می کرد هم به جمع اضافه شد . مقداری منتظر ماند تا ببیند نتیجه چه می گردد . سر آخر خود را به فی مابین معرکه انداخت . بر کوهان شتر سوار شد و گفت : باباجان این شتر بیچاره فکر می‌کند , نعل‌کوبی درد دارد .

بیایید و بر پای من نعل بزنید تا ببیند که اصلا دردی نیز ندارد . بعد پایش را بالا آورد و با این کار همه را به خنده انداخت .

شتر که دید وی خود را وارد معرکه کرده , تکانی به خود داد و قورباغه را بر زمین و جفتکی انداخت و از میان جمع فرارو گریز کرد .

از آن به بعد زمانی شخص آگاه و باتجربه‌ای خود از قبول کاری سرباز میزند , اما آدم نا‌آگاهی که از گرفتاری آن کار خبر ندارد , برای انجامش داوطلب می گردد , می‌گویند : «شتر را می‌خواستند نعل نمایند , قورباغه هم پایش را بالا آورد . »

ملانصرالدین و حرف مرد یکی است

کاربرد ضرب المثل حرف مرد یکی است

این ضرب المثل در مورد افرادی است كه با اینكه نظراتش اشتباه است باز نیز با لجاجت روی حرف خود سماجت می‌كند . که در مورد ملانصرالدین رخ داده است.

قصه ضرب المثل :

در زمان‌های قدیم مردمان می‌گفتند كه سن چهل سالگی , سن پختگی در رفتار و كردار و غایت رشد عقلی , اجتماعی فرد هست . در آن زمان چهل سالگی آنقدر اهمیت داشت كه در بعضی از شهرها با اینكه جشن میلاد مرسوم نبود ولی جشن و پایکوبی تولد چهل سالگی را برای افراد پای کوبی می‌گرفتند .

یكی از کسانی كه خیلی دوست داشت زودتر به سن چهل سالگی رسد تا همه اورا به عنوان یك آدم فهمیده و خردمند به حساب آورند ملانصرالدین بود . ملا كه می‌دید مردانی كه در شهرش به سن چهل سالگی می‌رسند و جشن و پایکوبی چهل سالگی می گیرند از آن روز به بعد چه ارزش و مقامی در نظر مردم پیدا می‌كنند برای رسیدن به آن روز لحظه شماری می‌كرد . وی قصد داشت در چهل سالگی چنان جشنی بگیرد كه در ذهن همه‌ی مردم شهر باقی بماند .

تا اینكه ملانصرالدین هم به سن چهل سالگی رسید و در آن روز جشن بزرگی گرفت و همه‌ی مردم شهر را دعوت كرد . مردم كه او‌را می‌شناختند و از شادی و بذله گویی او استفاده كرده بودند , تمامی در جشن تولد وی شركت كردند و به او تبریك گفتند و هدایای بسیاری برایش آوردند .

ملانصرالدین

جشن چهل سالگی ملانصرالدین

ملا كه فكر این همه محبت و دوستی را از طرف مردمان نمی‌كرد خیلی راضی و خوشحال شد و از آن روز به بعد بیشتر مورد احترام و عزت مردمان بود , از طرفی ملا خیلی می‌ترسید كه در‌حالتی که از چهل سالگی بگذرد مردم بگویند وی پیر شده و مثل آن موقع با وی برخورد نكنند .

 

چندین سال احوال به كام ملانصرالدین گذشت . زیرا هم وی به مردم احترام می‌گذاشت و هم مردمان با وی محترمانه برخورد می‌كردند . ملانصرالدین كه اینقدر مورد توجه همگان بود كم كم حسودانی پیدا كرد و یكی از این افراد مردی بود كه یك سال قبل از ملانصرالدین جشن چهل سالگی گرفته بود و در مدت این یك سال به شدت مورد توجه مردمان بود و تمام مردم برای انجام كارهایشان او‌را طرف مشورت قرار می‌دادند . اما از وقتی كه ملانصرالدین به این سن رسیده بود دیگر مردم كمترین توجهی به او نمی‌كردند و جایگاه قبلی‌اش را از دست داده بود .

ملانصرالدین و مرد حسود

ملانصرالدین مرد خوش‌اخلاق و باسواد بود كه دلسوزانه به حرف‌های مردمان گوش می‌كرد و تا آنجا كه می‌توانست مشكلات آن ها را برطرف می‌كرد . در صورتیکه كه این مرد در آن دوره خیلی مغرور بود و از روی غرور و تكبر با مردم حرف می‌كرد و اگر كار مردمان احتیاج به نوشتن یا این که خواندن داشت از آنها پول می‌گرفت . خوب با این اخلاق مشخص است كه مردم به سراغ ملانصرالدین می‌رفتند .

نقشه مرد حسود برای ملا

یك شب این مرد كه قبل از ملا جشن چهل سالگی گرفته بود , در جمع دوستانش از احوال پیش آمده شكایت كرد , و از آنان كمك خواست . دوستانش نشستند تا با هم نقشه‌ای بكشند و ممکن است بتوانند از محبوبیت ملانصرالدین كمتر كنند , آن‌ها گفتند الان ملانصرالدین چهل و پنج ساله است و كم كم دارد پیر می شود . می بایست در بین مردم برویم و این اصل را به مردمان یادآور شویم . ممکن است مردم كمتر به دیدن او بروند و گروهی به سراغ دوست باسواد آن‌ها بیایند .

تا یك روز كه ملانصرالدین در مسجد نشسته بود و به درددل و گلایه‌های مردم گوش می‌كرد تا ببیند چه كمكی به آن‌ها می‌تواند بكند گروهی از دوستان مرد باسواد وارد مسجد شدند و بالای سر ملانصرالدین در انتظار ایستادند تا حرف‌های ملا تمام شود و آنها حرفی را در جمع بزنند .

هنگامی حرف‌های ملا به پایان رسید یكی از دوستان آن مرد سلام كرد و رو به مردمان حاضر در مسجد بیان کرد : ملانصرالدین دوست دارم همین شرایط فعلی بلند و به صورتی كه همه‌ی مردم بشنوند به اینجانب بگویی چند سالت است؟ ملانصرالدین سریع حدس زد كه این سؤال به چه نیتی پرسیده شده‌است . لبخندی زد و گفت : مشخص است چهل سال . مرد برگشت نگاهی به ملا كرد و گفت : ملا چرا دروغ می‌گویی؟ مگر شما چند سال پیش جشن چهل سالگی‌تان را نگرفته‌اید و همه‌‌ی مردم شهر را دعوت نكردید؟ ما همه آمدیم شام چهل سالگی شمارا خوردیم . حال چه جوری می‌شود كه هنوز چهل ساله باشی؟

ملانصرالدین با قاطعیت نگاهی به او انداخت و اعلام‌کرد : آری , ده سال دیگر هم از من بپرسی می‌گم , چهل ساله‌ام . مرد اظهار‌کرد : یعنی چه؟ ملانصرالدین اعلام‌کرد : حرف مرد یكی است . همه‌ی حضار خندیدند و از این تیزهوشی و حاضرجوابی ملانصرالدین لذت بردند .

کاربرد ضرب المثل گل پشت و رو ندارد

کاربرد ضرب المثل گل پشت و رو ندارد

ضرب المثل گل پشت و رو ندارد زمانی استفاده می شود که درجمع مردم یا این که در مکانی یکی بالاجبار پشت به یکی می ایستدیا می نشیند ازاینکه پشت به کسی می باشدازآن شخص عذرخواهی می نماید .

فرد نیز درجواب میگویدخواهش می کنم عیب نداردو به کنایه میگوید :

راحت باش , گل پشت و رو ندارد

داستان ﺿﺮﺏﺍﻟﻤﺜﻞ گل پشت و رو ندارد

ﻣﯽ ﮔﻮﯾﻨﺪ ﺭﻭﺯﯼ ﺍﺳﺘﺎﺩ ﺻﺒﺎ ﻭ ﺍﺳﺘﺎﺩ ﻣﻠﮏ ﺍﻟﺸﻌﺮﺍﺀ ﻭ ﺷﻬﺮﯾﺎﺭ ﺟﻮﺍﻥ ﺩﺭ ﺧﯿﺎﺑﺎﻥ ﭘﺎﻣﻨﺎﺭ ﺩﺭ ﯾﮏ ﻣﻐﺎﺯﻩ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﻭ ﺁﺗﺶ ﺑﺎﺯﯼ ﺭﺍ ﺗﻤﺎﺷﺎ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﻧﺪ . ﻧﺎﮔﻬﺎﻥ ﺩﺧﺘﺮﯼ ﺑﻠﻨﺪ ﻗﺪ ﻭ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺯﯾﺒﺎ ﮐﻪ ﺍﻭ ﻫﻢ ﺑﺎ ﺷﻮﺭ ﻭ ﺷﻮﻕ ﺁﺗﺶ ﺑﺎﺯﯼ ﺭﺍ ﺗﻤﺎﺷﺎ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ . . .

ﻧﻈﺮ ﺷﻬﺮﯾﺎﺭ ﺭﺍ ﺟﻠﺐ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ . ﺍﺳﻢ ﺍﯾﻦ ﺩﺧﺘﺮ ﺯﯾﺒﺎ ‏«ﺛﺮﯾﺎ ‏» ﻭ ﻓﺮﺯﻧﺪ ﯾﮏ ﺳﺮﻫﻨﮓ ﺍﺭﺗﺶ ﺑﻮﺩ ﻭﻟﯽ ﺷﻬﺮﯾﺎﺭ ﺩﺭ ﺍﺷﻌﺎﺭﺵ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺍﻭ ﺭﺍ ‏« ﭘﺮﯼ ‏» ﻧﺎﻣﯿﺪﻩ ﺍﺳﺖ . ﺍﻭ ﭼﻨﺎﻥ ﻣﺠﺬﻭﺏ ﺍﯾﻦ ﺩﺧﺘﺮ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ﮐﻪ ﺑﻪ ﻗﻮﻝ ﺧﻮﺩﺵ ‏« ﺭﻭﺣﻢﺑﻪ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﺍﻭ ﺑﻪ ﭘﺮﻭﺍﺯ ﺩﺭ ﺁﻣﺪ ‏» . ﺁﺷﻨﺎﯾﯽ ﺷﺎﻋﺮ ﺟﻮﺍﻥ ﺑﺎ ‏«ﭘﺮﯼ ‏» ﻣﻨﺠﺮ ﺑﻪ ﺩﯾﺪﺍﺭﻫﺎﯾﯽ ﺑﺎ ﺍﻭ ﺷﺪﻩ ﻭ ﺭﻭﺯﮔﺎﺭ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺧﻮﺷﯽ ﺩﺭ ﺯﻧدﮕﯽ ﺷﻬﺮﯾﺎﺭ ﺁﻏﺎﺯ ﻣﯽﺷﻮﺩ .

ﺩﺍﺳﺘﺎﻥ ﻋﺸﻖ ﻭ ﺩﻟﺒﺎﺧﺘﮕﯽ ﺁﻧﻬﺎ ﻭِﺭﺩ ﺯﺑﺎﻧﻬﺎ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ . ﻫﻤﺰﻣﺎﻥ ﺑﺎ ﺍﯾﻦ ﺍﯾﺎﻡ ﺧﻮﺵ ﺗﻮﺍﻡ ﺑﺎ ﺍﺷﺘﻬﺎﺭ ﺷﺎﻋﺮ ﺟﻮﺍﻥ ﺗﺪﺭﯾﺠﺎ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﺑﻌﻀﯽ ﺗﻐﯿﯿﺮﺍﺕ ﺩﺭ ﺭﻓﺘﺎﺭ ﻭ ﮐﺮﺩﺍﺭ ﭘﺮﯼ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺍﻭﺍﯾﻞ ﺁﻧﺮﺍ ﺣﻤﻞ ﺑﺮ ﻧﺎﺯ ﮐﺮﺩﻥ ﻭ ﺩﻟﺒﺮﯼ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﺳﺖ . کهﻏﺰﻝ ﺯﯾﺒﺎﯼ ‏« ﮔُﻞ ﭘُﺸﺖ ﻭ ﺭﻭ ﻧﺪﺍﺭﺩ ‏» از ﺍﺣﺴﺎﺳﺎﺕ ﺷﺎﻋﺮ ﻧﺎﺯﮐﺪل در‌این زمان میباشد .

که ﺑﺮﺍﯼ ﻣﺎ ﺑﻪ ﯾﺎﺩﮔﺎﺭ ﻣﺎﻧﺪﻩﺍﺳﺖ :

ﺑﺎﺭﻧﮓ ﻭ ﺑﻮﯾﺖ اﯼ ﮔﻞ , ﮔﻞ ﺭﻧﮓ ﻭ ﺑﻮ ﻧﺪﺍﺭﺩ

ﺑﺎ ﻟﻌﻠﺖ ﺁﺏ ﺣﯿﻮﺍﻥ ﺁﺑﯽ ﺑﻪ ﺟﻮ ﻧﺪﺍﺭﺩ

ﺍﺯﻋﺸﻖ ﻣﻦ ﺑﻪ ﻫﺮﺳﻮ , ﺩﺭ ﺷﻬﺮ ﮔﻔﺘﮕﻮﯾﯽ ﺍﺳﺖ

ﻣﻦ ﻋﺎﺷﻖ ﺗﻮ ﻫﺴﺘﻢ , ﺍﯾﻦ ﮔﻔﺘﮕﻮ ﻧﺪﺍﺭﺩ

دﺍﺭﺩ ﻣﺘﺎﻉ ﻋﻔﺖ , ﺍﺯ ﭼﺎﺭ ﺳﻮ ﺧﺮﯾﺪﺍﺭ

ﺑﺎﺯﺍﺭ ﺧﻮﺩﻓﺮﻭﺷﯽ , ﺍﯾﻦ ﭼﺎﺭ ﺳﻮ ﻧﺪﺍﺭﺩ

ﺟﺰ ﻭﺻﻒ ﭘﯿﺶ ﺭﻭﯾﺖ , ﺩﺭ ﭘﺸﺖ ﺳﺮ ﻧﮕﻮﯾﻢ

ﺭﻭ ﮐﻦ ﺑﻪ ﻫﺮ ﮐﻪ ﺧﻮﺍﻫﯽ , ﮔﻞ ﭘﺸﺖ ﻭ ﺭﻭ ﻧﺪﺍﺭﺩ

ﮔﺮ ﺁﺭﺯﻭﯼ ﻭﺻﻠﺶ , ﭘﯿﺮﻡ ﮐﻨﺪ ﻣﮑﻦ ﻋﯿﺐ

ﻋﯿﺐ ﺍﺳﺖ ﺍﺯ ﺟﻮﺍﻧﯽ , ﮐﺎﯾﻦ ﺁﺭﺯﻭ ﻧﺪﺍﺭﺩ

ﺧﻮﺭﺷﯿﺪ ﺭﻭﯼ ﻣﻦ ﭼﻮﻥ , ﺭﺧﺴﺎﺭﻩ ﺑﺮﻓﺮﻭﺯﺩ

ﺭﺥ ﺑﺮﻓﺮﻭﺧﺘﻦ ﺭﺍ , ﺧﻮﺭﺷﯿﺪ ﺭﻭ ﻧﺪﺍﺭﺩ

ﺳﻮﺯﻥ ﺯ ﺗﯿﺮ ﻣﮋﮔﺎﻥ ﻭﺯ ﺗﺎﺭ ﺯﻟﻒ ﻧﺦ ﮐﻦ

ﻫﺮ ﭼﻨﺪ ﺭﺧﻨﻪ ﯼ ﺩﻝ , ﺗﺎﺏ ﺭﻓﻮ ﻧﺪﺍﺭﺩ

ﺍﻭ ﺻﺒﺮ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺍﺯ ﻣﻦ , ﺑﺨﺘﯽ ﮐﻪ ﻣﻦ ﻧﺪﺍﺭﻡ

ﻣﻦ ﻭﺻﻞ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﺍﺯ ﻭﯼ , ﻗﺼﺪﯼ ﮐﻪ ﺍﻭ ﻧﺪﺍﺭﺩ

ﺑﺎ ‏«ﺷﻬﺮﯾﺎﺭ ‏» ﺑﯽ ﺩﻝ , ﺳﺎﻗﯽ ﺑﻪ ﺳﺮﮔﺮﺍﻧﯽ ﺍﺳﺖ

ﭼﺸﻤﺶ ﻣﮕﺮ ﺣﺮﯾﻔﺎﻥ , ﻣﯽ ﺩﺭ ﺳﺒﻮ ﻧﺪﺍﺭﺩ

ضرب المثل چهار دیواری اختیاری

ضرب المثل چهار دیواری اختیاری

ضرب المثل چهار دیواری اختیاری در مواقعی است كه انسان می خواهد كاری را با سلیقه و نظر خودش انجام دهد .

دوره‌ی پادشاهی فرمانروا عباس صفوی , یكی از شكوفاترین دوران رشد و توسعه و گسترش ایران بوده . یكی از عادت‌های شاه عباس این بود كه هر چند وقت یكبار با جامه مردم معمولی و بی‌سروصدا صورتش را می‌پوشاند و بین مردم میرفت و با آن‌ها شروع به صحبت می‌كرد تا از اوضاع زندگی و كسب و كار مردم كوچه و بازار اطلاعاتی به دست آورد .

یك شب كه شاه عباس به قصد سركشی در كوچه و پس كوچه‌های شهر راه میرفت

. از داخل خانه‌ای صدای تنبك و سنتوری را شنید كه فردی می‌نواخت و با صدای خوش اشعاری را می‌خواند و بلند بلند میخندید . شاه عباس كنجكاو شد تا بفهمد این سروصداها برای چیست و خود را به پشت پنجره‌ی آن خانه رساند و به درون آن نگاه كرد . دید پیرزنی تنها است كه خیلی زیبا تنبك می‌زند و اشعاری را می خواند و می‌خندد وقتی گوش‌هایش را تیز كرد تا بهتر صدای پیرزن را بشنود , دید پیرزن در قالب شعر الفاظ و صفاتی زشت و نادرست را به فردی نسبت میدهد . برایش جالب‌تر شد كه درانتظار بماند تا بفهمد زن این لفظ ها را به چه كسی نسبت می‌دهد؟

پادشاه متعجب از رفتار پیرزن

وقتی شعرهای پیرزن به پایان رسید پیرزن خنده‌ی بلندی كرد و اذعان کرد : این شعرها هم به سلامتی شاه عباس نامرد! پاد شاه عباس كه اصلاً توقع شنیدن چنین حرف‌هایی را نداشت خیلی تعجب كرد . وی با خویش گمان می‌كرد كه به شدت مورد احترام و علاقه‌ی مردم جای‌دارد و مردم همگی او را دوست دارند . آن شب شاه عباس از گشتن در شهر منصرف شد و به قصر بازگشت . فردا صبح نگهبانان قصر را ارسال کرد تا به در خانه‌ی پیرزن بروند و هرچه زودتر اورا به حضور شاه عباس بیاورند . زمانی پیرزن وارد شد و روبه روی شاه عباس قرار گرفت , با تعجب پرسید : جناب فرمانروا گناهی از من سر زده كه صبح به‌این زودی سربازانی را به دنبال اینجانب فرستاده‌اید؟

فرمانروا عباس با نهایت کبر و غرور گفت : آری , شنیده‌ام دیشب در خانه‌ات بساط آوازخوانی و دایره و تنبك زنی برپا بوده . پیرزن دانست كه شاه عباس از چه خبردار شده . سرش را پایین انداخت و اعلام کرد : آری جناب حاكم . سلطان عباس بیان کرد : خوب موضوع اشعارتان چه بود؟ به چه كسی فحش و ناسزا می‌گفتید؟ پیرزن شرمنده‌تر شد و اذعان کرد : امر , امر شماست , هرچه فرمان دهید اینجانب قبول می‌كنم .

پاد شاه عباس اذعان کرد :

من میخواهم خودت بگویی برای كسی كه چنین حرفهای زشتی به حاكمش نسبت میدهد چه مجازاتی بهتر است در نظر بگیریم .

پیرزن كه می‌دانست شاه عباس درانتظار است چه چیزی بشنود گفت : اگر من جای شما بودم , چنین كسی را به مرگ محكوم می‌كردم .

فرمانروا عباس از این کلام پیرزن خوشش آمد و اذعان کرد : خوشمان آمد . پس پیرزن فهمیده‌ای هستی؟ پیرزن اعلام‌کرد : امر , امر شماست . البته اجازه می‌خواهم قبل از اینكه من را مجازات كنید , به من فرصت بدهید برای آخرین بار به خانه‌ام برگردم و كاری را انجام دهم و بعد از آن من در خدمت شما هستم تا هر بلایی خواستید بر سر اینجانب آورید .

پادشاه عباس از تقاضای عجیب پیرزن تعجب كرد و برایش جالب شد تا بداند پیرزن چه كاری در منزل دارد و به او اجازه داد تا با دو نفر از مأمورانش به خانه‌اش برگردد . آنجا بمانند تا كار پیرزن به اتمام برسد و باز به قصر برگردند . سلطان عباس به مأموران سفارش كرد چشم از پیرزن برندارند و مواظب باشند فرار نكند .

مکر پیرزن برای فرار از مجازات

زمانی پیرزن به همراه مأموران به خانه‌اش رسید , از گوشه‌ی حیاط بیل و كلنگ را برداشت و شروع به خراب كردن در و دیوار خانه‌اش كرد . مأموران جلوی او را گرفتند و گفتند : این چه كاری است می‌كنی؟ چرا در و دیوار خانه‌ات را خراب می‌كنی؟

پیرزن گفت : كدام خانه؟ كجای این چهار دیواری مال من است؟ اینجانب حتی‌د‌ر در‌این چهاردیواری خودم هم اختیار و آزادی ندارم . من در خانه‌ی خودم هم حق انجام كارهایی كه دوست دارم را ندارم . پس این در و دیوار به چه درد می‌خورند؟ بهتر است هرچه زودتر خراب بشود زیرا هیچ فرقی با كوچه و خرابه ندارند . مأموران هر طوری بود پیرزن را به قصر برگرداندند و قصه را برای پاد شاه عباس تعریف كردند .

پادشاه عباس رو به پیرزن خاطرنشان کرد : تو آزادی! من از اول هم قصد اذیت و آزار تورا نداشتم . از تو ممنونم , چون این كار تو تلنگری بود به اینجانب تا مواظب رفتارم با زیردستانم باشم .

ضرب المثل از ترس گدایی، یک عمر گدایی

ضرب المثل از ترس گدایی , یک عمر گدایی

کاربرد ضرب المثل :

ضرب المثل از ترس گدایی، یک عمر گدایی در امر افرادی گفته می گردد که عمری را با سختی و فقر میگذرانند تا مبادا روزی فقیر شوند .

داستان ضرب المثل از ترس گدایی، یک عمر گدایی :

سالها پیش در میان حیوانات بیشه از جمله پرندگان , خزندگان , چرندگان و… پرنده‌ای بود که صورت زندگی‌اش کاملاً استثنایی بود . این پرنده برخلاف تمامی پرنده ها دیگر برای تأمین غذای روزانه‌اش به جای غذا , کافی بود تا مقداری آب بنوشد و با خوردن آب گرسنگی و تشنگی این پرنده کاملاً برطرف میشد . این امتیاز باعث شده بود این پرنده خیلی راحت به هر کجا که آب می باشد پرواز نماید و نیازهای خویش را برآورده نماید و خیلی راحت بتواند به زندگی خویش ادامه دهد .

ضرب المثل از ترس گدایی، یک عمر گدایی

این پرنده‌ی عجیب مشکلی داشت که صرفا مختص خودش بود . وی مدام می‌ترسید که آب‌های زمین به اتمام برسد و او تشنه و گرسنه بماند . به همین بهانه پرنده چون از تمام شدن آب‌های دنیا می ترسید مدام کمتر از نیازش آب می‌خورد و دائم تشنه بود . هرچه پرندگان و حیوان‌ها دیگر او را نصیحت می‌کردند که‌این روش تو اصلاً درست نیست , پرنده از عقایدش دست بردار نبود .

ضرب المثل های ایرانی

پرنده‌ی عجیب چندین سال این عمل را انجام داد . وی می‌دید که هم‌نوعانش روز به روز کمتر می شوند اما هیچ گاه نمی‌دانست که آن‌ها نیز به خاطر روش غلط زندگی خویش از میان می روند .

پرنده‌ی آب خور زمانی متوجه شد هم نوعانش روز به روز کمتر می شوند با خویش فکری کرد و گفت : حتماً آن ها صرفه جویی نکرده‌اند و بیشتر از نیازشان آب خورده‌اند . از آن روز به بعد پرنده تصمیم گرفت راه بیفتد میان حیوان‌ها و از آنان بخواهد کمتر آب بخورند تا مدت بیشتری بتوانند از آب استفاده نمایند .

 

وی اول به سراغ کلاغ رفت , کلاغ که می‌دانست ترس وی بی‌دلیل است به حرف‌های وی گوش کرد ولی هیچ پاسخی به وی نداد . آنگاه پرنده به دیدن کبک و اسب و الاغ رفت . تا این‌که به جغد رسید . جغد دانا با توجه حرف‌های او‌را گوش کرد . بعد از آن لبخندی زد و به پرنده‌ی عجیب بیان کرد : تو چرا می‌ترسی؟

تمام آب‌هایی که بخار می گردند و به افق میروند مجدد به شکل باران به زمین برمی‌گردند . تو فکر می‌کنی چقدر از آب‌های روی زمین را می‌خوری؟ اگر می‌بینی که تعداد پرندگان هم نوعت روز به روز کمتر می شود . بدین دلیل است که آن‌ها از ترس تشنه ماندن آنقدر آب نمی‌خورند تا می‌میرند . رفتار شما پرندگان عجیب شبیه به گدایی است که از ترس گدایی و بی‌پولی یک عمر گدایی مینماید .

پرنده‌ی خیره کننده حرف‌های جغد دانا را باور نکرد و آنقدر کمتر و کمتر آب خورد تا اینکه مرد . و امروز هیچ اسمی هم از پرنده‌ی عجیب باقی نمانده .

ضرب المثل حکایت موش و قالب پنیر

ضرب المثل حکایت موش و قالب پنیر

کاربرد ضرب المثل حکایت موش و قالب پنیر  :

ضرب المثل حکایت موش و قالب پنیر کنایه از فردی است که در داوریها همیشه نفع خودش را در نظر می گیرد .

داستان ضرب المثل حکایت موش و قالب پنیر :

روزی روزگاری , دو موش باذکاوت و بازیگوش با یکدیگر در یک انباری بزرگ زندگی می‌کردند . آن ها هر کدام برای خود در گوشه‌ای از این انبار لانه‌ای ساخته بودند . در این انبار یک گربه‌ی پیر و یک سگ دربان نیز زندگی می‌کردند . این دو موش هر روز صبح با هم به دنبال خوراک می‌رفتند و هر کدام برای خود غذایی پیدا می‌کردند به آشیانه می‌آوردند و می‌خوردند . و در پایان روز با یکدیگر می‌نشستند و اتفاقاتی را که در آن روز برایشان رخ داده بود تعریف می‌کردند و می‌خندیدند .

گربه که خیلی مسن , تنبل , و خوابالو بود از این همه جنب و جوش و عملکرد موش‌ها عصبانی بود و آرزو می کرد که جوان بود و توان داشت تا جستی بزند آن‌ها‌را بگیرد و بخورد تا هم یک شکم سیر خوراک خورده باشد و هم این‌که از صدای بازی و خنده‌ی موش‌ها برای همیشه راحت شود البته هیچ گاه به آرزوی خویش نمی‌رسید .

شروع داستان با پیدا کردن پنیر!

یک روز که هر دو موش در پی غذا می‌گشتند , بوی مطبوعی به مشام آن ها رسید هر دو موش به طرف عطر کشیده شدند , آری بوی پنیر بود هر دو با هم به قالب پنیر رسیدند و خواستند که آن را بردارند . این موش می‌گفت من زودتر رسیدم این قالب پنیر مال اینجانب است . آن یکی موش می‌گفت من زودتر رسیدم این قالب پنیر مال من است .

کم کم داشت دعوایشان میشد , ولی تصمیم گرفتند به جای دعوا کردن مثل دو تا دوست حقیقی پنیر را به دو قسمت هم اندازه تقسیم نمایند تا هر دو از پنیر استفاده نمایند , موشها برای این‌که اختلافی بینشان پیش نیاید پیش سگ دربان انبار رفتند , سگ خواب بود , زیرا تمام شب را بیدار بود . و از انبار نگهبانی کرده بود , هرچه صدایش کردند پاسخ نداد . آن‌ها از سگ که ناامید شدند به سراغ گربه رفتند تا مانند یک قاضی عادل و با انصاف قالب پنیر را در بین دو موش تقسیم نماید تا هیچ گونه اختلاف و مشکلی پیش نیاید .

ضرب المثل حکایت موش و قالب پنیر

داوری گربه

گربه که در حال چرت زدن بود با دیدن موشها بیدار شد و موش‌ها ماجرا را برای گربه تعریف کردند . گربه که دوست داشت به نحوی خودش صاحب پنیر شود و یک قالب پنیر را بخورد , بیان کرد : بایستی ترازویی درست کنیم . یک پرتقال بیاورید . موش‌ها یک پرتقال آوردند گربه آن را نصف کرد , داخل آن را خارج کرد و با یاری یک تکه چوب و کمی نخ توانست یک ترازو با دو کفه درست نماید . بعد از آن قالب پنیر را به دو قسمت نامساوی تقسیم کرد و در داخل ترازو گذاشت یک کفه سنگین‌تر از کفه‌ی دیگر بود .

تکه‌ای از کفه سنگین‌تر برید و خورد تا مساوی شود . این بار کفه‌ی دیگر سنگین‌تر شد , دوباره تکه‌ای از این کفه کند تا برابر شود البته باز طرف دیگر سنگین‌تر شد و مجدد از پنیر کَند و خورد تا جایی که تنها در یکی کفه‌های ترازو مقدار یه خرده پنیر ماند . درنهایت گربه آخرین تکه‌ی پنیر را در دهن خودش گذاشت و ذکر کرد : این هم حق الزحمه‌ی من , موش‌ها که در تمام این مدت سکوت کرده و کارهای گربه را نگاه می‌کردند با عصبانیت یکدیگر را نگاه کردند و فهمیدند که با آسانی خودشان باعث شدند کلاهی بزرگ بر سرشان رود .

دشمن دانا به از دوست نادان

ضرب المثل دشمن دانا به ازدوست نادان
کاربرد ضرب المثل :

ضرب المثل دشمن دانا به از دوست نادان کنایه به افرادیست که در انتخاب دوست اشتباه میکنند و گرفتار می گردند .

روایت ضرب المثل :

در زمانهای قبلی , پادشاهی در شهری حکومت می‌کرد که بسیار رئوف و مهربان بود , پادشاه به ضعیفان کمک می کرد و جلوی زورگویی ثروتمندان زورگو را می‌گرفت . این سلطان به خاطر کردار منحصر به فردش دشمنان بسیار متعددی داشت . بسیاری از دشمنان وی طی سال‌ها در لباس نگهبان حرمسرا به وی حمله کرده بودند و می‌خواستند هنگامی او خواب است او را بکشند .

دشمن دانا به از دوست نادان

این سلطان کریم و مهربان همسری داشت که خیلی مواظب پادشاه بود و چون شاهد چندین بار خیانت اطرافیان به پادشاه بود , به وی پیشنهاد داد تا میمونی را به قصر آورد و تربیت نماید تا شب‌ها بالای سر سلطان پاسبانی دهد . همسرش می‌گفت میمون چون حیوان است و از روابط انسان‌ها و حسادت‌های میان آنان خبر ندارد فقط کسی که به او محبت می‌کند را می شناسند و به وی خدمت می‌نماید .

یک روز مردی بجهت دزدی که در شهر خویش انجام داده بود آواره‌ی کوه و بیابان شده بود و به شهر این شاه رسید , مرد خسته و گرسنه بود و چون کاری بلد نبود منتظر ماند تا شب شود و به قصد دزدی وارد خانه‌ای شود . سارق همینطور که در کوچه و بازار گام می‌زد , آوازه‌ی خوبی‌های این پادشاه و قصر بسیار زیبایش با تزئینات مخصوصش را شنید و تصمیم گرفت شب یکراست به قصر سلطان برود و چیز باارزشی بدزدد .

سارق وارد قصد پادشاه می شود

سارق شب هنگام وارد قصر شد و با شگردهایی که بلد بود توانست خویش را به اتاق خواب فرمان روا برساند و مشاهده کرد اتاقی است بسیار قشنگ با پرده‌های ابریشمی , مجسمه‌هایی از طلا و نقره و چه بسا عاج فیل . دیوارهای اتاق با زیباترین تزئینات مرتب شدند . در گوشه‌ی اتاق میمونی را دید که در حال بازی و جست و خیز بود . در همین حین صدای پادشاه را شنید که می‌آمد تا بخوابد . مرد سارق , پشت یکی‌از پرده‌های اتاق پنهان شد . تاهنگامیکه پادشاه خوابید بتواند یکی از اشیاء گرانبهای اتاق را بدزدد و با خود ببرد .

سارق مدتی را پشت پرده منتظر ماند تا پادشاه به خواب برود . وقتی مطمئن شد پادشاه خواب است و خواست از پشت پرده بیرون بیاید ناگهان مارمولک بزرگی وارد اتاق خواب پادشاه شد و به سمت فرمان روا رفت و روی سینه‌ی فرمان روا ایستاد یک دفعه میمون خنجری برداشت و خواست مارمولک را بکشد که مرد دزد بی‌اختیار نعره زد حیوان نکن . مرد پرید و دست میمون را گرفت . در همین حین پاد شاه از خواب بیدار شد و مات و متحیر دید مردی دست میمون نگهبانش را در حالی که چاقویی در دستش است گرفته .

پرسید : تو کیستی؟

مرد دزد میمون را رها کرده و در برابر حاکم تعظیم کرد و گفت : جناب حاکم خداوند من‌را برای حفاظت از جان شما فرستاده . من دشمن دانای تو هستم و این میمون دوست نادان .

جناب حاکم در واقع من سارق هستم و به قصد دزدی از اموال قصر وارد منزل شما شدم . در حالتی‌که من اینجا نبودم و حواسم به حضرت عالی نبود چه بسا این دوست نادان شمارا غرق در خون میکرد . پروردگار مرا که مسافری در راه مانده‌ام امشب به قصر شما کشانده تا شما از این اتفاق جان سالم به در برید .

هنگامی قضایا برای حاکم روشن شد , فرمان روا سجده شکر به جا آورد و اظهار‌کرد : خداوند خواسته تا جان دوباره‌ای به من بدهد و این جان مجدد بوسیله تو به من بازگشته و الحق دشمن دانا به از دوست نادان است .

مثل دل به دل راه داره و داستان پیدایش آن

ضرب المثل دل به دل راه داره و داستان پیدایش آن

 

مثل دل به دل راه داره دارد در باب کسانی که به شدت به یکدیگر علاقه مند میباشند ولی به دلایلی از یکدیگر دور میباشند به کار می رود .

بارها و بارها این جمله را شنیده ایم ( دل به دل راه دارد ( ولی حقیقتا نمی دانیم که این ضرب المثل از کجا آب می‌خورد , گاه هنگام ابراز عشق به دیگری طرف مقابل نیز ابراز می دارد که چنین حسی به ما دارد , یا این که در ذهن داریم به کسی فکرمی‌کنیم ناگهان یا این که با ما تماس می‌گیرد و یا این که با وی برخورد خواهیم کرد ؟ این مواقع است که حس میکنیم حقیقتا پیوندی نامرئی دربین قلوب برقرار است .

داستان ضرب المثل :

در دوره‌ای که پیامبر اعظم اسلام تازه به پیامبری برگزیده شده بودند , تعداد کمی از اشخاص با این دین تازه آشنا بودند که یک کدام از این افراد اویس بن عامر یا این که اویس قرنی بود و وی از وارستگان و دینداران برجسته زمان خویش بود .

اویس قرنی در یمن زندگی میکرد و به کمک یاران پیامبر ( صلی الله علیه وآله و سلم ) با دین ایشان آشنا شده بود و به‌این آیین علاقمند شده بود . آوازه‌ی آئین داری و علاقمندی اویس به نبی رسیده بود . اویس مامان مسن و نابینایی داشت که نمی‌توانست به تنهایی از عهده‌ی زندگی‌اش برآید و به یاری فقط پسرش اویس نیازمند بود . اویس روز ها شترچرانی میکرد و شترهای شهر را به صحرا می برد تا بچرند و با مزدی که از این فعالیت می‌گرفت مخارج زندگی خود و مادرش را تأمین میکرد . اما در آتش عشق دیدار پیامبر می‌سوخت .

زمانی خبر علاقه‌ی اویس برای دیدار با پیامبر به ایشان رسید , نبی فرمودند : رسیدگی به مادر ناتوانت واجب‌تر است و سعی کن به وی احترام بگذاری و دل مادرت را به دست آوری .

اویس به پیام , حضرت رسول ( صلی الله علیه و آله و سلم ) گوش کرد و پیش مادرش ماند اما همیشه در آرزوی دیدن پیامبرش بود . تا اینکه یک روز آنقدر با مادرش صحبت کرد تا توانست او‌را راضی نماید که سه روزه تا مدینه به تاخت برود , پیامبرش را ببیند و برگردد . اویس تمام مورد نیاز مادرش را برای سه روز تأمین کرد و اورا به دو نفر از همسایه‌ها سپرد تا در نبود او مرتب به مادرش سر بزنند , پس از مادرش خداحافظی کرد و به طرف مدینه حرکت کرد .

اویس شایسته ترین اسب شهر را تهیه کرد و با کمترین باروبنه ولی با سرعت راهش را آغاز کرد . وی یک شبانه روز تمام در راه بود تا به شهر مدینه رسید . در آن شهر سراغ خانه‌ رسول را گرفت و سریع خویش را به در منزل پیامبر رساند . اما پیامبر آن روز در منزل نبود ایشان به شهر دیگری هجرت کرده بودند و چند روز دیگر بازمی‌گشتند . اویس خیلی اندوهگین شد , از یک طرف دوست داشت در مدینه بماند تا رسول بازگردند و از طرفی به مادرش قول داده بود سه روزه برگردد و در صورتی‌که دیرتر برمی‌گشت مادرش نگران میشد . درنهایت اویس بدون این‌که رسول را ببیند مجبور شد به یمن برگردد .

ضرب المثل دل به دل راه داره

هنگامی به شهرش برگشت . چه بسا به مادرش هم نگفت که موفق به دیدن رسول نشده . وی با خویش فکر میکرد مادرش از این‌که بشنود این همه زحمت رفت و برگشت بی‌نتیجه باقی‌مانده اندوهگین می‌گردد . وقتی نبی به مدینه برگشتند به یارانشان فرمودند : یک بوی آشنا در شهر پیچیده . درین مدت عزیزی اینجا بوده . یاران گفتند : آری پیامبر خدا چند روز پیش اویس به قصد دیدار شما به مدینه آمده بود البته چون به مادرش قول داده بود نتوانست بسیار اینجا بماند . وی خیلی غمگین شد و بدون این که شما را ببیند به یمن بازگشت . پیامبر فرمودند : اویس پیش من است چه در یمن باشد , چه در اینجا .

تا این که سال ها گذشت و پیامبر اسلام در پایان عمر وصیت نمودند که بعد از مرگ من یکی از پیراهن‌های من‌را برای اویس قرنی ببرید , زیرا او از دوستان و نزدیکان ماست . این مرد کسی است که به عدد موی گوسفندان قبایل بزرگ عرب در قیامت او‌را شفاعت خواهند کرد .

بعداز رحلت نبی گروهی از نزدیکان و یاران نبی , پیراهن ایشان را برای اویس به یمن بردند . اویس با دیدن یاران و نزدیکان پیامبر شروع به گریه کرد و از وی پرسیدند چرا شیون می‌کنی؟ اعلام کرد می دانم پیامبر از این دنیا رفته‌اند و شما پیراهن ایشان را برای اینجانب آوردید .

یاران رسول تعجب کردند و گفتند : تو از کجا خبر داشتی پیامبر فوت کردند؟ اویس همانطور که گریه میکرد اظهار‌کرد : انگار دل من از این واقعه خبر داشت , درست است که من در یمن زندگی می کنم ولی دلم مدام با ایشان بوده . و این چنین بود که مثل دل به دل راه داره تولید شد.

ریشه ی ضرب المثل آواز خر در چمن

ریشه ی ضرب المثل آواز خر در چمن

کاربرد ضرب المثل  آواز خر در چمن:

ضرب المثل آواز خر در چمن این ضرب المثل در مواردی بکار میرود که فرد میپندارد تواناتر از بقیه افراد است .

داستان ضرب المثل :

در زمان های دیرباز که خانه‌ها حمام نداشتند , هر محله یک حمام همگانی داشت که تمام مردم شهر از آن خزینه همگانی استفاده می‌کردند . این حمام‌ها سقف‌های بلند و گنبدی داشتند و حوضچه‌ای در اواسط حمام که هنگامی آب گرم در آن می‌ریختند , حمام بخار میکرد و صدا خیلی خوب در خزینه می‌پیچید .

یک روز بامداد یک مرد به خزینه عمومی رفت و مشاهده کرد کسی در گرمابه نیست و گرمابه خیلی خلوت است . مرد آغاز به آواز خواندن کرد از صدایش که در فضای حمام می‌پیچید خیلی خوشش آمد و همچنین که خودش را می‌شست با صدای بلند نیز سرود میخواند . پاره ای که گذشت با خودش گفت : چرا من چنین صدای خوشی داشتم و از آن استفاده نمی‌کردم؟ اینجانب با این صدای دلنشین میتوانم از خوانندگان معروف دربار شوم .

مرد شایسته ترین لباس‌هایش را پوشید و به طرف قصر سلطان حرکت کرد . اذن دیدار حضوری پاد شاه را گرفت . وی به اطرافیان فرمان روا گفت : من صدای بسیار نیکی دارم اما این استعدادم را تاکنون نتوانسته بودم کشف کنم . ولی امروز آمده‌ام تا با صدای زیبایم برای فرمانروا کمی سرود بخوانم .

آواز خوانی در قصر!

مرد به حضور پاد شاه رسید اذن گرفت و آغاز کرد به نغمه خواندن . هنوز لحظه ای نگذشته بود که تمامی حاضرین گوشهایشان را گرفتند . مرد که خودش نیز فهمیده بود صدایش , آن صدای درون خزینه نیست سکوت کرد پادشاه اعلام کرد : ما‌را مسخره کردی؟ این صدا قابل تحمل نیست چه برسد دلنشین .

مرد ترسید و بیان کرد : اگر اجازه بدهید یک خمره‌ی بزرگ را تا نصفه آب نمایند و برای من بیاورند تا صدای واقعی مرا بشنوید . فرمان روا دستور داد تا خمره‌ای بزرگ را تا نیمه آب نمایند و برای مرد بیاورند . خمره را که آوردند , مرد سرش را در خمره فرو کرد و آغاز کرد به سرود خواندن . یه خرده که خواند خودش احساس کرد که صدایش آنچه توقع‌اش را داشته نیست . مرد با نا امیدی سرش را از خمره درآورد و حاکم که احساس کرد مرد آن‌ها‌را مسخره می نماید دستور داد تا نگهبانان ترکه چوبی بیاورند و در خمره بیندازند و آنقدر این ترکه را خیس نمایند و مرد را کتک بزنند تا آب خمره به اتمام برسد .

نگهبانان ترکه‌ها را در خمره می‌بردند , خیس می‌کردند و به بدن و تن مرد می‌زدند . با هر ضربه‌ای که مرد می خورد می‌گفت : خدا رو شکر سلطان که می‌دید با هر ضربه مرد آوازه خوان یکبار آفریدگار را شکر می‌کند , از مرد پرسید : مرد حسابی تو در قبال عمل اشتباهی که کردی ترکه میخوری , پس چرا خدا را شکر می‌کنی؟

مرد اعلام کرد : معبود را شکر میکنم که اینجا و در خمره‌ی نصفه‌ آب خواندم . اینجانب می‌خواستم از شما بخواهم به حمام بیایید تا در آنجا برای شما برنامه اجرا کنم . اگر آنجا می‌آمدید و چنین دستوری را تا تمام شدن آب خزینه‌ی حمام صادر می‌کردید , اینجانب زیر ضربات ترکه‌ها می‌مردم .

فرمانروا از جواب هوشمندانه‌ی مرد خوشش آمد و از مجازات مرد چشم پوشی کرد .