داستان دختر لجباز و حکیم دانا

داستان دختر لجباز و حکیم دانا

داستانی امروز ماجرای دختری است و حکبم دانا که از ناحیه لگن آسیب می بیند اما اجازه نمی دهد کسی به وی دست بزند تا درمانش کند تا این که حکیمی دانا راه معالجه این دختر را پیدا می کند . داستان حکیم دانا را در ادامه بخوانید .

در زمان های قدیم یک دختر از روی اسب می‌ افتد و استخوان لگنش از جایش در می رود . پدر دختر هر حکیمی را به نزد دخترش میبرد , دختر اذن نمی‌دهد کسی دست به وی بزند . هر چه به دختر میگویند حکیم ها بخاطر شغل و طبابتی که می نمایند محرم بیمارانشان می باشند , اما دختر زیر بار نمی رود و نمی‌گذارد کسی دست به لگنش بزند . به ناچار دختر هر روز ضعیف تر و ناتوان‌تر میگردد تا این که یک حکیم باهوش و حاذق میگوید : «به یک شرط من حاضرم بدون دست زدن به لگن دخترتان او را مداوا کنم . » پدر دختر با خوشحالی زیاد قبول می نماید و به حکیم می گوید : «شرط شما چیست؟»

حکیم دانا میگوید :

«برای این فعالیت من احتیاج به یک گاو چاق و فربه دارم . شرط من این هست که بعد از جا انداختن لگن دخترت , گاو متعلق به خودم شود؟» پدر دختر با جان و دل قبول می‌نماید و با کمک دوستان عزیز و آشنایانش چاقترین گاو آن منطقه را به قیمت گرانی میخرد و گاو را به خانه حکیم می برد . حکیم به پدر دختر میگوید : «دو روز دیگر دخترتان را برای مداوا به منزل ام بیاورید . »

پدر دختر با نشاط برای رسیدن به روز موعود دقیقه شماری می نماید . از آنطرف حکیم به شاگردانش دستور می دهد که تا دو روز هیچ آب و علفی را به گاو ندهند . شاگردان همه تعجب می‌کنند و میگویند گاو به این چاقی ظرف دو روز از تشنگی و گرسنگی خواهد مرد . حکیم تاکید می‌کند نباید حتی یک قطره آب به گاو داده شود .

حکیم دانا

روز درمان دختر فرا می رسد

دو روز می‌گذرد گاو از شدت تشنگی و گرسنگی بسیار لاغر و نحیف میگردد . خلاصه پدر دختر با تخت روان دخترش را به نزد حکیم میاورد . حکیم به پدر دختر امر می دهد دخترش را بر روی گاو سوار نماید . همه شگفت‌زده میگردند , چاره ای نمی‌بینند باید حرف حکیم را اطاعت نمایند . بنابراین دختر را بر روی گاو سوار مینمایند . حکیم سپس امر میدهد که پاهای دختر را از زیر شکم گاو با طناب به هم گره بزنند؟ همه دستورات مو به مو اجرا می گردد , حالا حکیم به شاگردانش دستور می دهد برای گاو کاه و علف بیاورند .

گاو با حرص و ولع شروع می کند به خوردن علف ها , لحظه به لحظه شکم گاو بزرگ و بزرگ تر می گردد , حکیم به شاگردانش دستور میدهد که برای گاو آب بیاورند؟ شاگردان برای گاو آب می‌ریزند , گاو هر لحظه متورم و متورم می‌شود و پاهای دختر هر لحطه تنگ و کشیده تر می گردد دختر از درد جیغ می‌کشد . حکیم کمی نمک به آب اضاف می‌کند گاو با عطش بسیار آب مینوشد . اکنون شکم گاو به حالت اول برگشته که ناگهان صدای ترق جا افتادن باسن دختر شنیده می شود .

جمعیت فریاد شادی سر میدهند . دختر از درد غش می‌کند و بیهوش می گردد . حکیم دستور می دهد پاهای دختر را باز کنند و او‌را بر روی تخت بخوابانند . یک هفته بعد دختر خانوم مثل روز نخستین سوار بر اسب به تاخت مشغول اسب سواری می‌گردد و گاو بزرگ متعلق به حکیم می‌گردد . آن حکیم ابوعلی سینا بوده است .

ضرب المثل حکایت موش و قالب پنیر

ضرب المثل حکایت موش و قالب پنیر

کاربرد ضرب المثل حکایت موش و قالب پنیر  :

ضرب المثل حکایت موش و قالب پنیر کنایه از فردی است که در داوریها همیشه نفع خودش را در نظر می گیرد .

داستان ضرب المثل حکایت موش و قالب پنیر :

روزی روزگاری , دو موش باذکاوت و بازیگوش با یکدیگر در یک انباری بزرگ زندگی می‌کردند . آن ها هر کدام برای خود در گوشه‌ای از این انبار لانه‌ای ساخته بودند . در این انبار یک گربه‌ی پیر و یک سگ دربان نیز زندگی می‌کردند . این دو موش هر روز صبح با هم به دنبال خوراک می‌رفتند و هر کدام برای خود غذایی پیدا می‌کردند به آشیانه می‌آوردند و می‌خوردند . و در پایان روز با یکدیگر می‌نشستند و اتفاقاتی را که در آن روز برایشان رخ داده بود تعریف می‌کردند و می‌خندیدند .

گربه که خیلی مسن , تنبل , و خوابالو بود از این همه جنب و جوش و عملکرد موش‌ها عصبانی بود و آرزو می کرد که جوان بود و توان داشت تا جستی بزند آن‌ها‌را بگیرد و بخورد تا هم یک شکم سیر خوراک خورده باشد و هم این‌که از صدای بازی و خنده‌ی موش‌ها برای همیشه راحت شود البته هیچ گاه به آرزوی خویش نمی‌رسید .

شروع داستان با پیدا کردن پنیر!

یک روز که هر دو موش در پی غذا می‌گشتند , بوی مطبوعی به مشام آن ها رسید هر دو موش به طرف عطر کشیده شدند , آری بوی پنیر بود هر دو با هم به قالب پنیر رسیدند و خواستند که آن را بردارند . این موش می‌گفت من زودتر رسیدم این قالب پنیر مال اینجانب است . آن یکی موش می‌گفت من زودتر رسیدم این قالب پنیر مال من است .

کم کم داشت دعوایشان میشد , ولی تصمیم گرفتند به جای دعوا کردن مثل دو تا دوست حقیقی پنیر را به دو قسمت هم اندازه تقسیم نمایند تا هر دو از پنیر استفاده نمایند , موشها برای این‌که اختلافی بینشان پیش نیاید پیش سگ دربان انبار رفتند , سگ خواب بود , زیرا تمام شب را بیدار بود . و از انبار نگهبانی کرده بود , هرچه صدایش کردند پاسخ نداد . آن‌ها از سگ که ناامید شدند به سراغ گربه رفتند تا مانند یک قاضی عادل و با انصاف قالب پنیر را در بین دو موش تقسیم نماید تا هیچ گونه اختلاف و مشکلی پیش نیاید .

ضرب المثل حکایت موش و قالب پنیر

داوری گربه

گربه که در حال چرت زدن بود با دیدن موشها بیدار شد و موش‌ها ماجرا را برای گربه تعریف کردند . گربه که دوست داشت به نحوی خودش صاحب پنیر شود و یک قالب پنیر را بخورد , بیان کرد : بایستی ترازویی درست کنیم . یک پرتقال بیاورید . موش‌ها یک پرتقال آوردند گربه آن را نصف کرد , داخل آن را خارج کرد و با یاری یک تکه چوب و کمی نخ توانست یک ترازو با دو کفه درست نماید . بعد از آن قالب پنیر را به دو قسمت نامساوی تقسیم کرد و در داخل ترازو گذاشت یک کفه سنگین‌تر از کفه‌ی دیگر بود .

تکه‌ای از کفه سنگین‌تر برید و خورد تا مساوی شود . این بار کفه‌ی دیگر سنگین‌تر شد , دوباره تکه‌ای از این کفه کند تا برابر شود البته باز طرف دیگر سنگین‌تر شد و مجدد از پنیر کَند و خورد تا جایی که تنها در یکی کفه‌های ترازو مقدار یه خرده پنیر ماند . درنهایت گربه آخرین تکه‌ی پنیر را در دهن خودش گذاشت و ذکر کرد : این هم حق الزحمه‌ی من , موش‌ها که در تمام این مدت سکوت کرده و کارهای گربه را نگاه می‌کردند با عصبانیت یکدیگر را نگاه کردند و فهمیدند که با آسانی خودشان باعث شدند کلاهی بزرگ بر سرشان رود .

دشمن دانا به از دوست نادان

ضرب المثل دشمن دانا به ازدوست نادان
کاربرد ضرب المثل :

ضرب المثل دشمن دانا به از دوست نادان کنایه به افرادیست که در انتخاب دوست اشتباه میکنند و گرفتار می گردند .

روایت ضرب المثل :

در زمانهای قبلی , پادشاهی در شهری حکومت می‌کرد که بسیار رئوف و مهربان بود , پادشاه به ضعیفان کمک می کرد و جلوی زورگویی ثروتمندان زورگو را می‌گرفت . این سلطان به خاطر کردار منحصر به فردش دشمنان بسیار متعددی داشت . بسیاری از دشمنان وی طی سال‌ها در لباس نگهبان حرمسرا به وی حمله کرده بودند و می‌خواستند هنگامی او خواب است او را بکشند .

دشمن دانا به از دوست نادان

این سلطان کریم و مهربان همسری داشت که خیلی مواظب پادشاه بود و چون شاهد چندین بار خیانت اطرافیان به پادشاه بود , به وی پیشنهاد داد تا میمونی را به قصر آورد و تربیت نماید تا شب‌ها بالای سر سلطان پاسبانی دهد . همسرش می‌گفت میمون چون حیوان است و از روابط انسان‌ها و حسادت‌های میان آنان خبر ندارد فقط کسی که به او محبت می‌کند را می شناسند و به وی خدمت می‌نماید .

یک روز مردی بجهت دزدی که در شهر خویش انجام داده بود آواره‌ی کوه و بیابان شده بود و به شهر این شاه رسید , مرد خسته و گرسنه بود و چون کاری بلد نبود منتظر ماند تا شب شود و به قصد دزدی وارد خانه‌ای شود . سارق همینطور که در کوچه و بازار گام می‌زد , آوازه‌ی خوبی‌های این پادشاه و قصر بسیار زیبایش با تزئینات مخصوصش را شنید و تصمیم گرفت شب یکراست به قصر سلطان برود و چیز باارزشی بدزدد .

سارق وارد قصد پادشاه می شود

سارق شب هنگام وارد قصر شد و با شگردهایی که بلد بود توانست خویش را به اتاق خواب فرمان روا برساند و مشاهده کرد اتاقی است بسیار قشنگ با پرده‌های ابریشمی , مجسمه‌هایی از طلا و نقره و چه بسا عاج فیل . دیوارهای اتاق با زیباترین تزئینات مرتب شدند . در گوشه‌ی اتاق میمونی را دید که در حال بازی و جست و خیز بود . در همین حین صدای پادشاه را شنید که می‌آمد تا بخوابد . مرد سارق , پشت یکی‌از پرده‌های اتاق پنهان شد . تاهنگامیکه پادشاه خوابید بتواند یکی از اشیاء گرانبهای اتاق را بدزدد و با خود ببرد .

سارق مدتی را پشت پرده منتظر ماند تا پادشاه به خواب برود . وقتی مطمئن شد پادشاه خواب است و خواست از پشت پرده بیرون بیاید ناگهان مارمولک بزرگی وارد اتاق خواب پادشاه شد و به سمت فرمان روا رفت و روی سینه‌ی فرمان روا ایستاد یک دفعه میمون خنجری برداشت و خواست مارمولک را بکشد که مرد دزد بی‌اختیار نعره زد حیوان نکن . مرد پرید و دست میمون را گرفت . در همین حین پاد شاه از خواب بیدار شد و مات و متحیر دید مردی دست میمون نگهبانش را در حالی که چاقویی در دستش است گرفته .

پرسید : تو کیستی؟

مرد دزد میمون را رها کرده و در برابر حاکم تعظیم کرد و گفت : جناب حاکم خداوند من‌را برای حفاظت از جان شما فرستاده . من دشمن دانای تو هستم و این میمون دوست نادان .

جناب حاکم در واقع من سارق هستم و به قصد دزدی از اموال قصر وارد منزل شما شدم . در حالتی‌که من اینجا نبودم و حواسم به حضرت عالی نبود چه بسا این دوست نادان شمارا غرق در خون میکرد . پروردگار مرا که مسافری در راه مانده‌ام امشب به قصر شما کشانده تا شما از این اتفاق جان سالم به در برید .

هنگامی قضایا برای حاکم روشن شد , فرمان روا سجده شکر به جا آورد و اظهار‌کرد : خداوند خواسته تا جان دوباره‌ای به من بدهد و این جان مجدد بوسیله تو به من بازگشته و الحق دشمن دانا به از دوست نادان است .

سخنان ارزشمند کوروش کبیر هخامنشی

سخنان ارزشمند کوروش کبیر هخامنشی

 

کوروش کبیر رهبر کبیر پارس در زمان هخامنشیان بود که به نیکویی و نیک سیرتی و خوش فکری شهره است، و یکی از بهترین پادشاهان هخامنشی معروف می باشد. که در قرآن نیست از او تحت عنوان ذوالقرنین یاد شده است.

راه دل ربودن و دل بسته کردن مردم نه با درشتی و تند خویی ست که با تیمار و اندوه خواری‌های مهرورزانه است .

 

سخنان کوروش کبیر

کوروش از پدرش آموخته بود :

کسی را نیاز برآورده نخواهد شد که از یزدان محصولی فراوان پاداش خواهد البته هیچ دانه ای نیافشانده باشد . این نماز ها ناساز و ناهمگون با آیین اسمان است .

مهر بورزید دوستان را , و این نوازش شما را نیرویی خواهد اعطا کرد که با آن دشمنانتان را بر اندازید .

اگر خواهیم که فرزندانمان نکو مردان باشند و آراسته به نیکی‌ها , چاره‌یی‌مان نیست جز آنکه نیک‌تر نمونه باشیم بهر ایشان . و چون فرزندان در برابر خویش جز خوبی نمی‌بینند , فرومایگی و پستی نمی‌شناسند و بسوی‌اش قدم نمی‌نهند . و چون سخن زشت و شرم آور نمی‌شنوند , زشت و شرم آور نمی‌گویند . پس , آن مدل زندگانی پیش خواهند گرفت که نیکوست و زیباست .

 

جمله ها ناب کوروش کبیر

( و آنگاه که ) سربازان بسیار من دوستانه اندر بابل گام بر می‌داشتند , من نگذاشتم کسی ( در جایی ) در همه سرزمین‌های سومر و اکد ترساننده باشد .

کوروش کبیر

ياران من , بدانيد كه مرگ چيزى است شبيه به خواب . در مرگ است كه روح آدم به ابديت

مىپيوندد و چون از هر قيدى آزاد و از علايق جسمانى پاك و رها مىشود بر آتيه احاطه مىيابد .

 

سخنان کوروش کبیر , جمله‌ها کوروش کبیر

فرمانروا , به باور من بایستی که نشان تفاوت‌اش با مردمان نه در زندگانی آسوده و پر آرایه باشد که در پیش‌اندیشی‌ها باشد و در خِرَد و در شوق وی به کار…

کوروش کبیر

کوروش کبیر

باید آگاه باشیم که به روزگاران پیش , آز تاراج کردن , سرنوشت بسی پیروز گران را دگرگون کرده است . هر آنکه به تاراج میرود مرد نیست , استری است بارکش!

 

ای مرد من کوروش فرزند کمبوجیه ام , که امپراطوری آسیا را اساس نهادم و شهریار آسیا بودم . پس بر این مقبره رشک مبر .

 

 

اینجانب برده داری را بر انداختم , به تیره بختی آنها پایان بخشیدم . امر دادم که کلیه ی مردم در پرستش خدای خود آزاد باشند و آنان را نیازارند . دستور دادم که هیچکس اهالی شهر را از هستی ساقط نکند .

 

سخنان کوروش کبیر در زمینه‌ی عدالت

ما این کشوران به بیداد نگشوده ایم , ما به ستم دست نیانداختیم بر دیگر کشوران و به زور نتاختیم بر آن ها , که بر ما تاختند دیگران و ما به پدافند خود ایستادیم

کوروش کبیر

جمله‌ها سیاسی کوروش

اینجانب کورش هخامنشی فرمان دارم که بر مردم ملال نرود که ملال مردم ملال اینجانب است و شادمانی مردم شادمانی اینجانب . بگذارید کسی که به ایین خویش باشد . زنان را گرامی بدارید . فرودستان را در یابیدو هر کس به تکلم قبیله خود سخن گوید . گسستن زنجیرها ارزوی من است . ما شب و شقاوت را خواهیم زدود و معاش را ستایش خوا هیم کرد . تا هست سرزمین اینجانب اسمانی باد .

جمله ها کوروش کبیر

ای رهگذر من کوروش هستم , به‌این قبر رشک مبر

 

شیوه دل ربودن و دل بسته کردن مردم خیر با درشتی و تند خویی ست که با تیمار و ناراحتی خواری‌های مهرورزانه است .

 

من همه سرزمین‌ها را در صلح ( امنیت ) نشاندم .

 

دزد باش اما مرد باش کاربرد ضرب المثل!

مثل دزد باش اما مرد باش
کاربرد ضرب المثل دزد باش و مرد باش :

دزد باش اما مرد باش کنایه از افرادی است که در حالتی‌که عمل اشتباهی انجام می دهند ولی اصول انسانیت و جوانمردی را زیر پا نمی‌گذارند .

قصه ضرب المثل دزد باش و مرد باش :

در دوران قدیم اقامت مسافران در کاروانسراها بود , نوع ساخت کاروانسراها در هر شهر متعدد بودند .

در یکی‌از شهرهای بزرگ ایران کاروانسرایی معروف وجود داشت که دلیل شهرتش دیوارهای بلند و در بزرگ آهنی‌اش بود که از ورود هرگونه دزد و راهزن جلوگیری می کرد .

سه دزد که آوازه این کاروانسرا را شنیده بودند تصمیم گرفتند هر طور شده وارد آن شوند و به اموال بازرگانان دستبرد بزنند .

این سه نفر هرچه تامل کردند دیدند فقط راه ورود به کاروانسرا از زیرزمین است زیرا دیوارها خیلی بلند است و نمیتوان از آن بالا رفت , در محل ورود نیز که از جنس آهن است . شروع به کندن زمین کردند . پنهانی و به دور از دیده مردم از زیرزمین تونلی را حفر کردند و از چاه وسط کاروانسرا بیرون شدند .

آن سه نفر از تونل زیرزمینی وارد کاروانسرا شدند و اموال برخی از بازرگانان را برداشتند و از همان تونل بیرون شدند .

صبح خبر سرقت از کاروانسرا به‌سرعت در بین مردمان پیچید و به قصر حاکم رسید . حاکم شهر که بسیار تعجب کرده بود , خودش تصمیم گرفت این قضیه را پی گیری نماید . به همین علت راه افتاد و به کاروانسرا رفت و امر کرد تا مأمورانش همه جا را بگردند تا ردپایی از دزدها پیدا نمایند .

مأموران هر چه گشتند نشانه‌ای پیدا نکردند . حاکم گفت : چون هیچ نشانه‌ای از دزد نیست پس سارق یکی از نگهبانان کاروانسرا است .

دزد باش اما مرد باش

 

دزدها هنگامی از تونل خارج شدند , به شهر بازگشتند تا ببینند حال و روز در چه حال است و وقتی که دیدند نگهبانان بیچاره متهم به گناه شده‌اند , یکی از سه دزد اظهار کرد : این رسم جوانمردی نیست که چوب اعمال ما‌را نگهبانان بخورند . پس رفت و خاطرنشان کرد : نزنید این دزدی کار من است . من از بیرون به درون چاه وسط کاروانسرا تونلی کندم , دیشب از آنجا وارد شدم . حاکم خودش سر چاه رفت و چون چیزی ندید گفت : شما دروغ می گویید .

سارق گفت : یک نفر را با طناب به داخل چاه بفرستید تا حفره‌ای میانه‌ی چاه را بتواند ببیند . هیچ کس قبول نکرد به میانه چاه رود تا از تونلی که معلوم نیست از کجا بیرون می‌گردد , خارج بیاید . مرد سارق که دید هیچ کس این کار را نمیکند خودش جلوی چشم همه از دهانه‌ی چاه وارد شد و از راه تونل فرار کرد .

مردمان مدتی در کاروانسرا منتظر ماندند تا دزد از چاه بیرون بیاید البته هرچه منتظر شدند , سارق بیرون نیامد چون به راحتی از راه تونل فرار کرده بود . همه فهمیدند که سارق راست گفته .

حاکم ناچار شد امر دهد نگهبانان بیچاره را آزاد نمایند . در به عبارتی موقع یکی تاجران که اموالش به سرقت رفته بود خاطرنشان کرد : اموال من حلال دزد , دزدی که تا این حد جوانمرد باشد که محاکمه‌ی نگهبان بی‌گناه را نتواند صبر بیاورد و خود را به خطر اندازد تا حق کسی ضایع نشود اموال دزدی نوش جانش . از آن به بعد برای هر کس کار اشتباهی می نماید ولی اصول انسانیت را رعایت می نماید می گویند دزد باش اما مرد باش

مثل دل به دل راه داره و داستان پیدایش آن

ضرب المثل دل به دل راه داره و داستان پیدایش آن

 

مثل دل به دل راه داره دارد در باب کسانی که به شدت به یکدیگر علاقه مند میباشند ولی به دلایلی از یکدیگر دور میباشند به کار می رود .

بارها و بارها این جمله را شنیده ایم ( دل به دل راه دارد ( ولی حقیقتا نمی دانیم که این ضرب المثل از کجا آب می‌خورد , گاه هنگام ابراز عشق به دیگری طرف مقابل نیز ابراز می دارد که چنین حسی به ما دارد , یا این که در ذهن داریم به کسی فکرمی‌کنیم ناگهان یا این که با ما تماس می‌گیرد و یا این که با وی برخورد خواهیم کرد ؟ این مواقع است که حس میکنیم حقیقتا پیوندی نامرئی دربین قلوب برقرار است .

داستان ضرب المثل :

در دوره‌ای که پیامبر اعظم اسلام تازه به پیامبری برگزیده شده بودند , تعداد کمی از اشخاص با این دین تازه آشنا بودند که یک کدام از این افراد اویس بن عامر یا این که اویس قرنی بود و وی از وارستگان و دینداران برجسته زمان خویش بود .

اویس قرنی در یمن زندگی میکرد و به کمک یاران پیامبر ( صلی الله علیه وآله و سلم ) با دین ایشان آشنا شده بود و به‌این آیین علاقمند شده بود . آوازه‌ی آئین داری و علاقمندی اویس به نبی رسیده بود . اویس مامان مسن و نابینایی داشت که نمی‌توانست به تنهایی از عهده‌ی زندگی‌اش برآید و به یاری فقط پسرش اویس نیازمند بود . اویس روز ها شترچرانی میکرد و شترهای شهر را به صحرا می برد تا بچرند و با مزدی که از این فعالیت می‌گرفت مخارج زندگی خود و مادرش را تأمین میکرد . اما در آتش عشق دیدار پیامبر می‌سوخت .

زمانی خبر علاقه‌ی اویس برای دیدار با پیامبر به ایشان رسید , نبی فرمودند : رسیدگی به مادر ناتوانت واجب‌تر است و سعی کن به وی احترام بگذاری و دل مادرت را به دست آوری .

اویس به پیام , حضرت رسول ( صلی الله علیه و آله و سلم ) گوش کرد و پیش مادرش ماند اما همیشه در آرزوی دیدن پیامبرش بود . تا اینکه یک روز آنقدر با مادرش صحبت کرد تا توانست او‌را راضی نماید که سه روزه تا مدینه به تاخت برود , پیامبرش را ببیند و برگردد . اویس تمام مورد نیاز مادرش را برای سه روز تأمین کرد و اورا به دو نفر از همسایه‌ها سپرد تا در نبود او مرتب به مادرش سر بزنند , پس از مادرش خداحافظی کرد و به طرف مدینه حرکت کرد .

اویس شایسته ترین اسب شهر را تهیه کرد و با کمترین باروبنه ولی با سرعت راهش را آغاز کرد . وی یک شبانه روز تمام در راه بود تا به شهر مدینه رسید . در آن شهر سراغ خانه‌ رسول را گرفت و سریع خویش را به در منزل پیامبر رساند . اما پیامبر آن روز در منزل نبود ایشان به شهر دیگری هجرت کرده بودند و چند روز دیگر بازمی‌گشتند . اویس خیلی اندوهگین شد , از یک طرف دوست داشت در مدینه بماند تا رسول بازگردند و از طرفی به مادرش قول داده بود سه روزه برگردد و در صورتی‌که دیرتر برمی‌گشت مادرش نگران میشد . درنهایت اویس بدون این‌که رسول را ببیند مجبور شد به یمن برگردد .

ضرب المثل دل به دل راه داره

هنگامی به شهرش برگشت . چه بسا به مادرش هم نگفت که موفق به دیدن رسول نشده . وی با خویش فکر میکرد مادرش از این‌که بشنود این همه زحمت رفت و برگشت بی‌نتیجه باقی‌مانده اندوهگین می‌گردد . وقتی نبی به مدینه برگشتند به یارانشان فرمودند : یک بوی آشنا در شهر پیچیده . درین مدت عزیزی اینجا بوده . یاران گفتند : آری پیامبر خدا چند روز پیش اویس به قصد دیدار شما به مدینه آمده بود البته چون به مادرش قول داده بود نتوانست بسیار اینجا بماند . وی خیلی غمگین شد و بدون این که شما را ببیند به یمن بازگشت . پیامبر فرمودند : اویس پیش من است چه در یمن باشد , چه در اینجا .

تا این که سال ها گذشت و پیامبر اسلام در پایان عمر وصیت نمودند که بعد از مرگ من یکی از پیراهن‌های من‌را برای اویس قرنی ببرید , زیرا او از دوستان و نزدیکان ماست . این مرد کسی است که به عدد موی گوسفندان قبایل بزرگ عرب در قیامت او‌را شفاعت خواهند کرد .

بعداز رحلت نبی گروهی از نزدیکان و یاران نبی , پیراهن ایشان را برای اویس به یمن بردند . اویس با دیدن یاران و نزدیکان پیامبر شروع به گریه کرد و از وی پرسیدند چرا شیون می‌کنی؟ اعلام کرد می دانم پیامبر از این دنیا رفته‌اند و شما پیراهن ایشان را برای اینجانب آوردید .

یاران رسول تعجب کردند و گفتند : تو از کجا خبر داشتی پیامبر فوت کردند؟ اویس همانطور که گریه میکرد اظهار‌کرد : انگار دل من از این واقعه خبر داشت , درست است که من در یمن زندگی می کنم ولی دلم مدام با ایشان بوده . و این چنین بود که مثل دل به دل راه داره تولید شد.

ریشه ی ضرب المثل آواز خر در چمن

ریشه ی ضرب المثل آواز خر در چمن

کاربرد ضرب المثل  آواز خر در چمن:

ضرب المثل آواز خر در چمن این ضرب المثل در مواردی بکار میرود که فرد میپندارد تواناتر از بقیه افراد است .

داستان ضرب المثل :

در زمان های دیرباز که خانه‌ها حمام نداشتند , هر محله یک حمام همگانی داشت که تمام مردم شهر از آن خزینه همگانی استفاده می‌کردند . این حمام‌ها سقف‌های بلند و گنبدی داشتند و حوضچه‌ای در اواسط حمام که هنگامی آب گرم در آن می‌ریختند , حمام بخار میکرد و صدا خیلی خوب در خزینه می‌پیچید .

یک روز بامداد یک مرد به خزینه عمومی رفت و مشاهده کرد کسی در گرمابه نیست و گرمابه خیلی خلوت است . مرد آغاز به آواز خواندن کرد از صدایش که در فضای حمام می‌پیچید خیلی خوشش آمد و همچنین که خودش را می‌شست با صدای بلند نیز سرود میخواند . پاره ای که گذشت با خودش گفت : چرا من چنین صدای خوشی داشتم و از آن استفاده نمی‌کردم؟ اینجانب با این صدای دلنشین میتوانم از خوانندگان معروف دربار شوم .

مرد شایسته ترین لباس‌هایش را پوشید و به طرف قصر سلطان حرکت کرد . اذن دیدار حضوری پاد شاه را گرفت . وی به اطرافیان فرمان روا گفت : من صدای بسیار نیکی دارم اما این استعدادم را تاکنون نتوانسته بودم کشف کنم . ولی امروز آمده‌ام تا با صدای زیبایم برای فرمانروا کمی سرود بخوانم .

آواز خوانی در قصر!

مرد به حضور پاد شاه رسید اذن گرفت و آغاز کرد به نغمه خواندن . هنوز لحظه ای نگذشته بود که تمامی حاضرین گوشهایشان را گرفتند . مرد که خودش نیز فهمیده بود صدایش , آن صدای درون خزینه نیست سکوت کرد پادشاه اعلام کرد : ما‌را مسخره کردی؟ این صدا قابل تحمل نیست چه برسد دلنشین .

مرد ترسید و بیان کرد : اگر اجازه بدهید یک خمره‌ی بزرگ را تا نصفه آب نمایند و برای من بیاورند تا صدای واقعی مرا بشنوید . فرمان روا دستور داد تا خمره‌ای بزرگ را تا نیمه آب نمایند و برای مرد بیاورند . خمره را که آوردند , مرد سرش را در خمره فرو کرد و آغاز کرد به سرود خواندن . یه خرده که خواند خودش احساس کرد که صدایش آنچه توقع‌اش را داشته نیست . مرد با نا امیدی سرش را از خمره درآورد و حاکم که احساس کرد مرد آن‌ها‌را مسخره می نماید دستور داد تا نگهبانان ترکه چوبی بیاورند و در خمره بیندازند و آنقدر این ترکه را خیس نمایند و مرد را کتک بزنند تا آب خمره به اتمام برسد .

نگهبانان ترکه‌ها را در خمره می‌بردند , خیس می‌کردند و به بدن و تن مرد می‌زدند . با هر ضربه‌ای که مرد می خورد می‌گفت : خدا رو شکر سلطان که می‌دید با هر ضربه مرد آوازه خوان یکبار آفریدگار را شکر می‌کند , از مرد پرسید : مرد حسابی تو در قبال عمل اشتباهی که کردی ترکه میخوری , پس چرا خدا را شکر می‌کنی؟

مرد اعلام کرد : معبود را شکر میکنم که اینجا و در خمره‌ی نصفه‌ آب خواندم . اینجانب می‌خواستم از شما بخواهم به حمام بیایید تا در آنجا برای شما برنامه اجرا کنم . اگر آنجا می‌آمدید و چنین دستوری را تا تمام شدن آب خزینه‌ی حمام صادر می‌کردید , اینجانب زیر ضربات ترکه‌ها می‌مردم .

فرمانروا از جواب هوشمندانه‌ی مرد خوشش آمد و از مجازات مرد چشم پوشی کرد .

نماز جماعت و دغدغه ی ابلیس

دغدغه ی ابلیس و نماز جماعت

روزی روزگاری بود . . .مردی بود که مدام برای قرائت نماز جماعت به مسجد می‌رفت .
شبی فراهم شد و لباس تروتمیز پوشید و راهی مسجد شد .
از قضا آن شب باران تندی شروع به باریدن کرده بود .
و چون زمین تر بود مرد در بین راه افتاد و تمام جامه هایش کثیف و گلی شد .
پس به منزل برگشت و جامه هایش را عوض کرد و مجدد به راه افتاد .
ولی چند گام بیشتر بر نداشته بود که پایش سر خورد و مجدد افتاد و باز راهی منزلش شد و لباس هایش را عوض کرد و به راه افتاد .
این بار مردی را روءیت کرد که فانوسی به دست گرفته بود و خواهان آن بود که مرد را تا مسجد همراهی نماید .
آن دو با هم به راه افتادند و چون به در مسجد رسیدند مرد به آن شخص فانوس به دست تعارف کرد که اول وی وارد مسجد شود اما آن فرد امتناع می کرد و وارد نمی‌شد .
مرد از وی پرسید که دلیل این همه اجتناب او از مسجد چیست؟
آن فرد در پاسخ اظهار کرد : دلیل آن است که من شیطانم .
مرد مقداری ترسید و اظهار‌کرد : اگر تو شیطانی , پس چرا مرا تا در مسجد ملازمت کردی؟
ابلیس گفت : بار او‌لین که به مسجد می آمدی من سبب ساز شدم که زمین بخوری .
و چون تو دوباره تصمیم گرفتی که به مسجد بروی , خداوند تمام گناهانت را آمرزید و من نیز مجدد کاری کردم که به زمین بخوری ولی چون قصد کردی که باز به مسجد بروی , آفریدگار گناهان پدر و مادرت را هم آمرزید و من ترسیدم که در صورتی‌که باز سبب شوم که تو به زمین بخوری و تودوباره به مسجد بروی , آفریدگار گناهان فامیل و خاندانت را نیز بیامرزد .

این بود که گفتم تو‌را تا در مسجد ملازمت کنم تا به سلامت به مسجد برسی .

نماز جماعت

****داستان های خواندنی****

نماز صبح معاویه و ابلیس

معاویه همه روزه از برای نماز جماعت صبح بیدار می شد . هیچ روزی نماز جماعت صبح وی فوت نشده است!

تا این‌که روزی ابلیس را در خواب دید و به وی از سعادت خود تذکر داد که از جمله آن است که هنوز نماز صبح من به جماعت فوت نشده است .

ابلیس اظهار کرد : من از تو مراقبت می‌کنم و نمیگذارم در خواب بمانی . معاویه گفت : تو می بایست مردم را از خوشبختی باز داری نه آنکه موجبات خوشبختی آنها را فراهم نمایی و آن‌ها‌را برای نماز صبح بیدار کنی .
راهکاری که درآمدتان را زیرو رو می کند!!
دنبال چه خدماتی تو کدوم محدوده هستی؟

ابلیس اعلام کرد : من حساب کرده ام در هر مرتبه ای که تو بر مردمان امامت نمایی هزاران نماز مردم را باطل می نمایی و آنان را جهنمی می‌کنی . پس چطور راضی شوم که بگذارم چنین وسیله عصیانی بر چیده شود و تو در خواب بمانی که مردمان فرادا نماز بخوانند و بعضا از نمازهای آن ها صحیح واقع شود و به اجر کامل نماز صبح نایل گردند!

طنز های خنده دار و لطیفه های زیبا

لطیفه های زیبا و جک های خنده دار

‏یه سری به بابام گفتم اگه یه روز من زنده نباشم چیکار میکنی؟

نشست رو زمین سجده شکر کرد گفت چه بسا فکرش هم آرومم میکنه

جوک کرونا , طنز های خنده دار
جوکهای خفن

روزی که کرونا ریشه کن بشه , یک هفته نه حموم میرم نه دستامو می‌شورم

توی کثافت غلت می زنم و این روزای لعنتی رو جبران میکنم ,

اين تمامی تميزی و لوس بازی در شأن من نيست

جوک کرونا , جوکهای خنده دار
جوکهای خفن و بسیار خنده دار

شش هفت تا سنجد هستن که الان هفت ساله خونه ما اسیرن , سال به سال در میان هواخوری مجدد میرن تو یخچال . هزینه برقشونو حساب کردم دونه‌ای پنج هزار تومن خرج کردیم براشون .

جوک کرونا , جوکهای خنده دار
طنزهای خنده دار درباره کرونا

یه آزمایش برای این‌که بفهمید ناقل می‌باشید یا این که نه

روی زمین دراز بکشید

سعی فرمایید به سمت چپ یا این که راست قل بخورید

چنانچه قل نخوردید

شما ناقلید

شوخی کرونا , جوکهای خنده دار
جوک کرونا

امروز داشتم کتاب میخوندم

مامانم اومد گفت اون کتابو بذار کنار سرتو بکن تو تلفن همراه ببین معلمت چی میگه

مزاح کرونا , جوکهای خنده دار
جوکهای خنده دار

به طرف میگم اصل بده

میگه اولا عسل و اینجوری مینویسن بیسواد دوما منظورت از عسل بده چی بود؟؟ مگه من زنبورم؟

الان صرفا اینو گذاشتم بدونید واسه چی خودکشی کردم بعدا نگید دلداده بود .

روحم شاد!

شوخی کرونا , جوکهای خنده دار
مطالب طنز و خنده دار

من نمیدونم چرا زنها فکر میکنند تمامی مردها بی احساسن , به هیچ عنوان اینطور نیست , مردها خیلی هم با احساسن

احساس خستگی , احساس گشنگی , حس تشنگی , حس رییس بودن! والا اين همه حس . خانما زیاده خواه نباشن لطفاً

شوخی کرونا , طنز های خنده دار

اولین باری که سگ آوردم خونه بابام گفت این خونه یا این که جای منه یا این که جای اون سگ , گفتم اصن من میرم , گفت آره منم باهات موافقم , بعد از آن یه هفته کارتن خوابی برگشتم خونه دیدم دارن با سگم گل کوچیک بازی میکنن , بیو تلگرامشم زده «هر چه بیشتر بشر ها را می‌شناسم , بیشتر سگم را دوست دارم»

طنز کرونا , جوکهای خنده دار
جوکهای خنده دار

درود عزیزان به پایگاه سلامت برای غربالگری وارد گردید .

کدملی خانم‌تون را وارد نمائید .

کلیه گزینه‌ها رو مثبت بزنید .

از سوی اداره بهداشت 14 روز خانم‌تون را میبرن قرنطینه و می‌تونین در این دوران نفس راحتی بکشین . . .

اما مواظب باشین خانوم‌تون پیشدستی نکنه . . . .

زیرا من الان دارم از قرنطینه بهتون پیام میدم

شوخی کرونا , جوکهای خنده دار
طنز های خنده دار و بسیار خنده دار

دیشب ساعت ۲ ی شماره ناشناس بهم زنگ زد

من : بله؟

درود خانه آقای پفک نمکی؟؟

من : آری بفرمایید!

ببخشید بروسلی خونه ست؟؟

من : آری خودم هستم بفرمایید
مواد لازم برای عاشقی
براي پسرهاي ترشيده که دنبال زن مي گردند!!

یهو قطع کرد . . . .

خب اخوی من بلد نیستی نکن!!!!

 

طنز کرونا , جوکهای خنده دار
طنز جدید

‏من يه بار به دوستم گفتم حوصلم سر رفته

گفت زيرشو كم كن و واقعاً حالم خوبتر شد ,

.

.

آخه اولين بار بود با پايه صندلی ميزدم تو دهان يكی

طنز کرونا , جوکهای خنده دار
مطالب شوخی و خنده دار

مردی خواست زن دوم دزدکی بگیرد

میره صحبتهایش رو میکنه میگه روز آدینه میام برا عقد

زن اولی میفهمه مرد شب آدینه شامش رو میخوره و میگیره میخوابه

صبح پا میشه بهترین لباسش رو می‌پوشه

بهترین عطرش رو میزنه

میخواد بره خارج زنش بهش میگه کجا؟

میگه من میخوام برم نماز جمعه دیر میام
بهترین ارزش جدیدترین موبایل های بازار
بهبود سکو وب سایت در کمترین زمان

زنش بهش میگه بیا بشین امروز دوشنبه است , من قرص خواب بهت دادم چهار روزه خوابیدی , اگه دوباره تکرار کنی , قرصی بهت میدم که وقتی پا شدی روز قیامته

شوخی کرونا , جوکهای خنده دار
جوکهای خنده دار

بچه های الان تنبیه و کتک چه میدونن چیه

یادمه بچه ک بودم یه مگسکش سپید داشتیم

وقتی بابام ورش میداشت اول من در میرفتم بعد مگسا

داستان ترسناک و دلهره آور

داستان های ترسناک و دلهره آور

 

داستان های ترسناک و دلهره آور همواره می توانند ذهن ما را به شدت به خود درگیر کنند که در این جا چند تا از این داستان ها را برای شما می خوانیم.
زوجی از« بریتیش کلمبیا» به طرف « سن دیگو» بهمراه سگ شان در حال مهاجرت بودند و وقتی که در« کالیفرنیا» توقف کردند , براي استراحت چادری برگزار کردند . شبانگاه به خواب رفتند , البته ساعت یک نیمه شب با نوایی از خواب بیدار شدند .

نجوایی مرموز که آنان‌را هراسناک کرده بود به گوش می رسید و به آن ها ميگفت : « و آنگاه که قدیسان ظاهر می‌شوند » . بعد از تعدادی وقتی این اواز تبدیل شد به این عبارت : « زمانیکه در این مکان می خوابید به من بی حرمتی می کنید و زمانیکه به من بی حرمتی میکنید , به تفنگداران آمريکا بی حرمتی میکنید . »

پس از چند وقتی این نوا آغاز به هجی کردن حروف کلمه ی« فرار» کرد و این زوج بیمناک با سرعت تمام از آن جا گریختند . صبح روز بعد به همان مکان بازگشتند و وسایلی که جا گذاشته بودند را با خودشان بردند .

داستان ترسناک

 

داستان ترسناک روح دخترک

ساعت حدود دو آخر شب بود و من که تازه از مهمانی دوستم آمده بودم , سرگرم رانندگی به طرف خانه بودم . من در« بیگو» واقع در شمال جزیره« گوام» زندگی می‌کنم . از آنجایی که عمیقاً خواب

آلود بودم . ضبط خودرو را روشن کردم تا شاید خوابم نبرد . آن گاه کمی سرعت خودرو را بالا بردم , آنچنان که سرعتم از حد جایز فراتر رفت . اواسط راه بودم که ناگهان دختربچه ای را کنار جاده دیدم .

سنگینی نظر خیره اش را کاملاً روی خود حس میکردم . در حالی که از سرعتم کاسته بودم , از خود می پرسیدم که دختربچه ای به آن سن و سال در آن زمانی شب کنار جاده چه ميکند , می خواستم

دنده عقب بگیرم که ناگهان حس کردم فردی نزدیکم حضور دارد . هنگامی که از آیینه , نگاهی به عقب انداختم , نزديک بود از شدت ترس سکته کنم ; به دلیل آن که همان دختر بچه را دیدم که صورتش را به

شیشه پشت اتومبیل چسبانده بود . اول خیال کردم که دچار توهم شده ام , در نتيجه بعد از کلی کلنجار رفتن , دوباره از آیینه نگاهی به عقب انداختم , اما زمانیکه چیزی را ندیدم , تا حدی خیالم راحت

شد . زمانی که به کنار جاده نگاهی انداختم , آن جا نیز اثری از دخترک ندیدم . آیینه اتومبیل را رو به بالا قرار دادم تا بار ديگر با آن صحنه های وحشتناک روبرو نشوم . هر چند , هنوز هم به عبارتی احساس عجیب همراهم

بود , احساس می‌کردم تنها نیستم . با ناراحتی و تا حدی هراسناک , سریع به طرف خانه به راه افتادم و خدا پروردگار می کردم که پلیس در این حین به دلیل رانندگی با سرعت غیر مجاز دستگیرم نکند .

طولی نکشید که آن حس عجیب را از یاد بردم و از اینکه به خانه خيلي نزديک شده بودم , تا حدی حس ارامش می کردم ولی…درست زمانیکه در قبال راه ورودی منزل مان رسیدم , همان حس

عجیب که‌این دفعه خیره کننده تر از پیشین بود به سرغم آمد . زمانی که به طرف پیاده رو نگاهی انداختم , دخترک را آن جا دیدم ; او کنار پیاده رو نشسته بود و به اینجانب لبخند میزد ! اینجانب که از فرط تعجب شوکه شده

بودم , ناگهان در اختیار گرفتن ماشین را از دست دادم و با درخت در برابر خانه برخورد کردم .

در حالی که بی خود و بی جهت فریاد می زدم , از پنجره خودرو به خارج پرتاب شدم . در اثر داد و فریادهایم , پدر و مادرم و هم سایه ها از خواب پریدند و دوان دوان به سراغم آمدند تا ببیند جریان از چه

قرار است . اول پدر و مادرم به دلداریم پرداختند اما هنگامی که کل داستان را برایشان تعریف کردم , پدرم به سرزنشم پرداخت که به چه دلیل آبروریزی به رویکرد انداخته ام , همسایه ها را از خواب پرانده ام و

اتومبیل را درب و داغان کرده ام . اما من حتم داشتم که روح دیده ام و دچار توهم نشده ام . چند روز بعد به همان نقطه ای رفتم که دخترک را چشم بودم . در آن جا زیر علف ها , یک صلیب کوچک را پیدا

کردم . ظاهرا در آن نقطه سالها پیشین دخترک بهمراه خانواده اش در اثر یک رخداد رانندگی کشته شده بود . البته مطمئن نیستم , ولی خیال می‌کنم که آن شب , او تصمیم داشت سوار ماشینم شود . هیچوقت

آن شب کذایی را از یاد نمی برم و از بعد هر وقت که شب , دیر وقت به خانه بر میگردم , فردی را همراه خویش می‌برم .