داستان کوتاه کلاغ

روایت کوتاه کلاغ
مردی 80 ساله با پسر علم آموزی کرده 45 ساله اش روی مبل منزل خویش نشسته بودند . یک دفعه کلاغی كنار پنجره اشان نشست .
بابا از فرزندش پرسید : این چیه؟
پسر جواب بخشید : کلاغ .

بعد از چندین دقیقه مجدد پرسید این چیه؟
پسر اعلام‌کرد : پدر اینجانب که همین شرایط کنونی بهتون گفتم : کلاغه .
پس از زمان کوتاهی مسن مرد برای سو‌مین توشه پرسید : این چیه؟
عصبانیت در پسرش موج می زد و با به عبارتی موقعیت اعلام‌کرد : کلاغه کلاغ .

بابا به اتاقش رفت و با محل کار خاطراتی سابق رجوع و برگشت .
ورقه ای را گشوده کرد و به پسرش خاطرنشان کرد که آن را بخواند .
در آن کاغذ این طور مندرج بود : روز جاری پسر کوچکم 3سال دارااست . و روی مبل نشسته است زمانی که کلاغی روی پنجره نشست پسرم 23 توشه نامش را از اینجانب پرسید و من23 توشه به وی گفتم که نامش کلاغ است .
هر توشه او‌را عاشقانه بغل میکردم و به وی پاسخ می دادم و به هیچ وجه عصبانی نمی شدم و در ازای عشق بیشتری نسبت به وی پیدا می‌کردم .

داستان کوتاه جنگ

داستان کوتاه جنگ
پسر کوچکی از پدرش پرسید : پدر , مبارزه به چه شکل به‌وجود می آید؟
بابا پاسخ بخشید : پسرم فرض کن که دو مرز و بوم آلمان و انگلستان , با همدیگر اختلافی دارا‌هستند .
مامان کودک که نو وارداتی بود , ذکر کرد : آلمان چه کاره است که با مدنی نظیر انگلستان اختلاف داشته باشد؟
شوهر پاسخ اعطا کرد : ما فرض کردیم خانم .
مامان جیغ کشید : بی خویش فرض کردید , این فرض که درست نیست .
شوهر که عصبانی شده بود , اواسط کلام وی پرید و اذعان کرد : اصلاً به شما چه ذی‌ربط که در سخن ما دخالت می کنی؟
زن فیس در نیز کشید و خاطرنشان کرد : رمز اینجانب بخشید می زنی؟ بشقابی را که روی میز بود , برداشت تا آن را بر راز شوهرش بکوبد .
البته کودک اواسط پرید و بیان کرد : بس است بابا , اینجانب فهمیدم که مبارزه چه‌گونه پدید می‌آید .

فال پرنده ها

فال پرنده ها
فال پرنده ها : سینه سرخ
۲۱ ژانویه تا ۱۷ فوریه — ۱ بهمن تا ۲۸ بهمن

یک برونگرای خونسرد که خوی آتشی خویش را تحت نقاب مخفی می نماید و زیاد خویش رای و خویش راز است . آنان اشخاصی مغرور و خانواده دوست می‌باشند , گرچه گهگاه مقداری ستیزه جو می‌شوند .

فال پرنده ها : سهره
فوریه تا ۱۷ مارس — ۲۹ بهمن تا ۲۶ اسفند

این اشخاص شخصیت هایی زرنگی میباشند که دوچندان حیاتی و مدام گوش بزنگ اند . آن‌ها طبیعتاً اشخاصی اجتماعی و عده طلب می باشند , زیرا براین باوراند بودن در توده به آن‌ها حس امنیت می‌دهد . بایستی بتوانند مَفَری برای خیالپردازی های خویش پیدا نمایند . گاهاً زودرنج و عصبی می گردند .

فال پرنده ها : شاهین
۱۸ مارس تا ۱۴ آوریل — ۲۷ اسفند تا ۲۵ فروددین ماه

شخصی مقتدر که جثارت و گهگاه اراده گستاخانه ی خویش را به نمایش می‌گذارد . با مهارت خویش از مانع ها خلل ساز عبور می نماید , اینکار را به طریقی انجام میدهد که انرژی خویش را به هدر ندهد .

فال طیوران : آلباتروس
۱۵ آوریل تا ۱۲ می — ۲۶ فروددین ماه تا ۲۲ اردیبهشت ماه

فکری حیران دارااست , ولی در‌صورتی‌که به‌دنبال هدفی مشخص و معلوم باشد , فرسخ های متعددی را حاضر است چهت نیل به آن بپیماید . گاهی در حالتی‌که مشاهده کرد کافی نداشته باشد , ممکن است در جاهایی که نباید , گرفتار شود .

فال طیوران : قمری
۱۳ می تا ۹ ژوئن — ۲۳ اردیبهشت ماه تا ۱۹ خرداد ماه

طبیعتاً متانت طلب است و به آنچه نزدیک قلبشان باشد , نوک میزند . آنان از یک معاش مضاعف عاشقانه لذت می‌برند و به‌تدریج از آن خسته میشوند . آن ها کسانی شکیبا , سازگار , و دیدنی می‌باشند . کمبود خشونت در آن ها گهگاه سبب ساز می شود که قربانی اشخاص درنده خو شوند .

فال طیوران : عقاب
۱۰ ژوئن تا ۷ ژوئیه — ۲۰ خرداد ماه تا ۱۶ تیر

شخصیتی مضاعف با حترام که خصوصیات رویاپردازی متعددی داراست . آن‌ها هرگز پیرو شغل های بیهوده نمی افتند و با نگاه گیرای خویش , معارضان را رمز جایشان مینشانند . آنان قادرند تا از جنبه های کم و دنیوی انسانیت بالاتر فرآیند و دوچندان با استعدادند .

فال پرنده ها : بلبل
۸ ژوئیه تا ۴ آگوست — ۱۷ تیر تا ۱۳ مرداد

معمولاً قبلی از این که چشم شوند , صدایشان به گوش می‌رسد . آنان مدام حرفی برای بیان کردن دارا‌هستند . البته فراوان با شنوندگان خویش سازگارند . ظواهر غیرگیرای آنان شخصیتی را در خویش مخفی داراست که چشم به راه شکوفایی است .

فال پرنده ها : مرغ ماهیخوار
۵ آگوست تا ۱ سپتامبر — ۱۴ مرداد تا ۱۰ شهریور

این نیز یک شخصیت رنگی و لبریز زرق و برق دیگر است که مدام مشتاق تقابل است . آنان با سرعتی فراوان بسیار چرخی در نزدیکی می زنند و عشق و تعلق متعددی به آب دارا‌هستند . فراوان اصلی , تیز و باهوشند که سبب می شود شهامت شیرجه زدن در جاهایی را داشته باشند که دیگر افراد چه بسا از نزدیک شدن به آن بیم دارا‌هستند .

فال پرنده ها : قو
۲ سپتامبر تا ۲۹ سپتامبر — ۱۱ شهریور تا ۷ مهر

قو شخصیتی پیچیده دارااست . با این که در ظاهر فردی مضاعف آهسته و راحت است , در داخل برای سازگار کردن خویش با سرعت دنیای امروزی , دوچندان پرتلاش است . چنانچه شخصیت ارگانیک دلپذیر آن ها برانگیخته شود , ممکن است زیاد وحشیانه و عصبانی شوند .

فال طیوران : دارکوب
۳۰ سپتامبر تا ۲۷ اکتبر — ۸ مهر تا ۵ آبان

شخصیتی وحشتناک و کوشا با بنیه و شکیبایی مضاعف بالا . با خواهش حمایت سایر افراد برای نظرها و اعتقاداتشان هیچ مشکلی ندارند , و برایشان اهمیت ندارد که چقدر گیج و حواسپرت به حیث برسند . با روش تامل جانبی خویش , برای موشکافی مشکلات و حل آن فراوان مفیدند . ولی با شیوه ی معاش پرسر و صدایشان , ممکن است دوست نداشته باشید که همسایه تان یکی آن ها باشد .

فال طیوران : کسترل ( گشوده کوچک )
۲۸ اکتبر تا ۲۴ نوامبر — ۶ آبان تا ۳ آذر

ذهن هوشیارشان به آن‌ها این قابلیت و امکان را میدهد که از یک قضیه به قضیه دیگری بپرند , سوای این‌که تمرکزشان به نیز بخورد . آن‌ها با عزم فراوان متعددی بر هدف ها زندگیشان متمرکز میگردند , و از آنچه که در اطرافشان می گذرد شوریده و پریشان‌حال نمیشوند . اعتماد به بضاعت هایشان منجر میشود به جاهایی صعود نمایند که بقیه افراد صرفا رویای آن را در راز دارا‌هستند .

فال پرنده ها : کلاغ سیاه
۲۵ نوامبر تا ۲۳ دسامبر — ۴ آذر تا ۲ دی

آنان کسانی مالامال ابهت , گیرا و مالامال نیرو و مقاوم میباشند . آن‌ها از نیز طرازان خویش دوچندان تیزهوش خیس می‌باشند و در حل مشکلات دوچندان حرفه ای و چغل دستند . آن‌ها شیفته رقابتند و از محیط های روباز و وحشی زیاد لذت میبرند .

فال پرنده ها : حواصیل
۲۴ دسامبر تا ۲۰ ژانویه — ۳ دی تا ۳۰ دی

اشخاصی فریبنده و گول زننده می باشند . بااینکه ممکن است اغلب کسانی صرفا و منزوی به حیث برسند , البته نیازی به بودن در اجتماعات به هم ریخته را ندارند . در عبور از مسیر معاش ممکن است در باتلاق نیز گرفتار آیند , البته آنقدر مستحکم و پایدار می‌باشند تا با این مشکلات کنار آیند . فضای سبز نامطمئن آن ها سبب می شود که همواره در ادامه تحسین و تعریف‌و‌تمجید دور‌وبری ها باشند .

روایت کوتاه دندان ها

روایت کوتاه دندان ها
در یک شب سرد زمستانی یک زوج سالمند وارد رستوران بزرگی شدند . آن ها فی مابین زوجهای جوانی که در آنجا حضور داشتند مضاعف جلب دقت می روایت کوتاه دندان هاکردند .
بخش اعظمی از آن ها , زوج سالخورده را تحسین می کردند و به راحتی میشد فکرشان را از نگاهشان خواند :
نگاه نمایید , این دو نفر عمری است که در کنار یکدیگر معاش می نمایند و چقدر در کنار نیز خوشبخ میباشند .

پیرمرد برای پیشنهاد خوراک به طرف صندوق رفت . طعام پیشنهاد اعطا کرد , پولش را پرداخت و خوراک مهیا شد . با سینی به طرف میزی که همسرش پشت آن نشسته بود رفت و رو برویش نشست .
یک ساندویچ همبرگر , یک ظرف غذا سیب زمینی خلال شده و یک نوشابه در سینی بود .

پیرمرد همبرگر را از لای صفحه در آورد و آن را با اعتنا به دو تکه ی هم اندازه تقسیم کرد .
بعد سیب زمینی ها را به توجه شمرد و تقسیم کرد .
پیرمرد پاره ای نوشابه خورد و همسرش هم از به عبارتی جام پاره ای نوشید .

همین که پیرمرد به ساندویچ خویش گاز می زد , مشتریان دیگر با اندوه به آن ها نگاه می کردند و این توشه به‌این فــکر می کردند که آن زوج پیــر شاید آن قدر فقیــر می باشند که نمی توانند دو ساندویچ سفــارش بدهند .

پیرمرد استارت کرد به میل کردن سیب زمینی هایش . مرد جوانی از جای خویش بر خاست و به طرف میز زوج کهن سال آمد و به کهن سال مرد سفارش کرد تا برایشان یک ساندویچ و نوشابه بگیرد . البته کهن سال مرد پذیرش نکرد و ذکر کرد : تمامی چیز رو به شیوه است , ما عادت داریم در کلیه چیز سهیم باشیم .

مردمان به‌تدریج دریافتند در تمام مدتی که پیرمرد غذایش را می‌خورد , پیرزن او‌را نگاه می نماید و لب به غذایش نمی زند .
توشه دیگر به عبارتی برنا به طرف میز رفت و از آن‌ها درخواست کرد که اذن بدهند یک ساندویچ دیگر برایشان پیشنهاد بدهد و این دفعه کهن سال زن توضیح بخشید : ما عادت داریم در کلیه چیز با نیز سهیم باشیم .

همین که پیرمرد غذایش را به پایان رساند , مرد برنا شکیبایی نیاورد و گشوده به طرف میز آن دو آمد و اظهار‌کرد : می‌توانم سوالی از شما بپرسم خانم؟
پیرزن پاسخ اعطا کرد : بفرمایید .
– چرا شما چیزی نمی خورید؟ شما که گفتید در همگی چیز با نیز سهم دار می باشید . چشم به راه چی هستید؟
پیرزن پاسخ اعطا کرد : چشم به راه دندان هـــا .

پیر خردمند

پیر خردمند
در یک دهکده , پیرمرد خرمندی معاش می‌کرد . کسانی که به مشکلی بر می خوردند یا این که سوالی داشتند , به وی مراجعه می کردند .
یک روز یک نوپا زرنگ و زِبل که می خواست رمز به رمز پیرمرد خردمند بگذارد , پرنده ی کوچکی گرفت و آن را طوری در دستش گرفت که چشم نشود .
آن گاه پیش پیرمرد رفت و به وی اظهار‌کرد : پدربزرگ , اینجانب شنیده ام شما رند ترین مرد دهکده می‌باشید . ولی اینجانب یقین نمیکنم . در شرایطی که راست است , می‌توانید بگویید که‌این پرنده ای که در دست اینجانب است زنده است یا این که مرده؟

پیرمرد نگاهی به پسر انداخت و اندیشه کرد : در حالتی که به وی بگوید که پرنده زنده است , وی با یک جنبش کوچک دستش پرنده را میکشد , و درصورتی که بگوید که پرنده مرده است , وی پرنده را آزاد می نماید تا به خیال و خاطر خودش اثبات نماید که از پیرمرد باذکاوت خیس است .
پیرمرد دستش را روی کتف ی پسرک زبل گذاشت و با لبخند خاطرنشان کرد : مرگ و معاش این پرنده به عزم ی تو وابسته است .

قصه کوتاه دعای زن و شوهر

قصه کوتاه دعای زن و شوهر
زن و شوهری بعداز سالیانی که از ازدواجشون می گذشت در حسرت داشتن فرزند به رمز می بردند . با هرکسی که تونسته بودند مشورت کردن کرده بودند البته سود ای نداشت , تا این‌که به نزد کشیش شهرشون رفتند .
بعداز این‌که مشکلشون رو به کشیش گفتند , وی در پاسخ اون زوج خاطرنشان کرد : غمگین نباشید اینجانب مطمئنم که خدا دعاهای شما رو شنیده و به زودی به شما فرزندی عطا خواهد نمود . با این حال اینجانب قصد دارم به شهر رم برم و مدتی در اون جا اقامت داشته باشم , عهدوپیمان می دهم هنگامی به واتیکان رفتم حتما برای استجابت دعای شما شمعی روشن کنم .

زوج برنا با نشاط و شادی زیاد از کشیش سپاس کردند . گذشته از این‌که کشیش اون جا رو ترک کنه , رجوع و برگشت و خاطرنشان کرد : اینجانب مطمئنم که تمامی چیز با نیکی و خوشی حل می شه و شما حتما مالک فرزند خواهید شد . اقامت اینجانب در شهر رم حدود 15 سال به ارتفاع خواهد انجامید , اما عهدوپیمان می دم زمانی برگشتم حتما به دیدن شما بیام .

15 سال گذشت و کشیش مجدد به شهرش رجوع و برگشت . یه نیمروز فصل تابستان که توی اتاقش در کلیسا استراحت میکرد , یاد قولی به زمین خورد که 15 سال پیش به اون زوج برنا داده بود و تصمیم گرفت یه خصوصی به اونا بزنه پس به طرف خونه اونا به راه و روش زمین خورد .

هنگامی به محل اقامت اون زوجی که سالیان پیش با اون مشورت کردن کرده بودند رسید زنگ در را به صدا در آورد .
صدای جیغ و فریاد و ناله یکسری تا کودک تمام اطراف رو مالامال کرده بود . شادمان شد و فهمید که بالاخره دعاهای این زوج استجابت شده و اونا صاحب و مالک فرزند گردیده اند .

هنگامی وارد خونه شد بیشتر از یه دوجین نوپا رو رویت کرد که دارن ازسروکول همدیگه بالا میرن و تمامی جا رو گذاشتن روسرشون و میانه اون جنجال و سرو صدا نیز مامانشون ایستاده بود .
کشیش اذعان کرد : فرزندم! می‌بینم که دعاهاتون مستجاب شده . . . هم اکنون به اینجانب بگو شوهرت کجاست تا به اون نیز به خاطر این اعجاز تهنیت بگم .
زن مایوسانه پاسخ بخشید : اون نیست . . . همین شرایط کنونی خونه رو به مقصد رم ترک کرد .
کشیش پرسید : شهر رم؟ برای چی رفته رم؟
زن جواب بخشید : رفته تا اون شمعی رو که شما واسه استجابت دعای ما روشن کردین خاموش کنه!

داستان کوتاه بوسه

داستان کوتاه بوسه
مردی به همسرش این نوع نوشت :
عزیزم این ماه حقوقم را نمی توانم برایت بفرستم به جایش 100 بوسه برایت فرستادم . عشق و علاقه تو . . .

همسرش بعداز یک‌سری روز این جوری پاسخ اعطا کرد :
عزیزم از این‌که 100 بوسه برام فرستادی غایت سپاس را می‌کنم .
لیست هزینه ها :
با شیر فروش به 2 بوسه به توافق رسیدیم .
با استاد مکتب طفل ها با 7 بوس به توافق رسیدیم .
با صاحبخانه هر روز 2 – 3 بوس .
با سوپر مارکتی صرفا با بوس به توافق نرسیدیم به این ترتیب مورد های دیگری در توافق طومار ذكر شده .
بقیه مورد ها 40بوسه .
نگران اینجانب نباش . هنوز 35 بوس دیگر برایم ما‌نده که امیدوارم بتونم تا پایان این ماه با اون راز کنم .

قصه کوتاه جوراب

قصه کوتاه جوراب
وقتی خواستم زن بگیرم با خودم گفتم بایستی دختری از خانواده طبقه زیر بگیرم که با دارو ندارم بسازه و انتظار متعددی نداشته باشه . واسه همین یه دختر بیست و یک ساله به نام صباحت تعیین کردم .

جهیزیه نداشت . باباش یک کارمند بی آلایش بود . رخ چندان جذابی نیز نداشت و اینجانب به خاطر انتخابم خرسند بودم .
صباحت زن معاش بود . بهش می گفتم امشب بریم رستوران؟
می اعلام کرد : خیر , چرا پول خرج کنیم؟
می گفتم : صباحت جان جامه بخرم؟
می اعلام کرد : مگه شخصیت بشر به لباسه؟
تا این که براش به اجبار یه جفت جوراب زیبا خریدم . دو ماه گذشت البته همسرم جوراب جدید را نپوشید .

یه روز گفتم : عزیزم چرا جوراب جدید ات رو نمی پوشی؟ با خجالت پاسخ اعطا کرد : آخه این جورابا با کفشای کهنه ام دسته در نمیاد!
به اجبار بردمش خارج و براش یه جفت کفش جدید خریدم .
فرداش که می خواستیم بریم مهمونی گشوده کفش و جوراب رو نپوشید . بهش گفتم چرا تو کفش و جورابتو گذاشتی توی صندوق و نمی پوشی؟
پاسخ بخشید : آخه لباسام با کفش و جورابم دسته در نمیاد! همون روز یکپارچه خرقه براش گرفتم . البته همسرم گشوده نپوشید . دلیلش نیز این بود : این لباسا با بلیز کهنه نوع در نمیان!

رفتم دو عدد تی شرت عالی نیز خریدم . ایندفعه روسری خواست . روسری رو که خریدم . دیگه چیزی کم و کسر نداشت . ولی این نو نخستین فعالیت بود! زیرا جوراباش کهنه شدن و پیرهنش نیز از مد زمین‌خورد و از نخستین استارت کردم به فراهم نمودن کم و کسری های خانوم!

تا این که یه روز دیدم اخماش رفته تو نیز . پرسیدم چته؟ ذکر کرد : این موها با لباسام گونه نیست . قرار شد هفته ای یه توشه بره آرایشگاه .
پس از مدتی دیدم صباحت به تاءمل رفته . بهم اعلام‌کرد : لوازم و لوازم خونه دیرین شده و با خودمون گونه درنمیاد .
تغییر دادن اسباب خونه معمولی کمبود البته به خاطر همسر کم توقعم عوضش کردم . مبل و پرده و میز ناهارخوری و خلاصه تمامی لوازم خونه عوض شد . صباحت توی خونه باباش رادیو نیز ندیده بود البته توی خونه اینجانب شب ها تلویزیون می دید!

یک‌سری روز پس از کهن بودن خونه و کثیفی محله صحبت زد . یک سوئیت شیک تو یکی خیابونای بالاشهر گرفتم . ولی این توشه اسباب با سوئیت تازه گونه نبود!
مجدد لوازم رو عوض کردم . پس از دو سه ماه دیدم صباحت گشوده اخم کرده . پرسیدم دیگه چرا ناراحتی؟ طبق معمول روش نمی‌شد بگه ولی یه جورایی فهموند که خودرو می خواد!
با کلی قرض و قوله یه اتومبیل نیز واسه خانوم خریدم . درحال حاضر دیگه با اون دختری که وقتی زن ایده ال اینجانب بود نمیشد سخن نیز زد! از کلیه خوشگلا زیبا خیس بود! کارش شده بود استخر و سینما و آرایشگاه و پارتی! دختری که دیگه ویسکی می‌خورد . همیشه تحت لب می اذعان کرد : بشر بایستی تمامی چیزش با نیز متناسب باشه!

اوایل نمی دونستم منظورش چیه زیرا کم و کسری نداشت . خونه , معاش , خودرو , لوازم و سایر چیزا رو که داشت . ولی پس از مدتی فهمیدم چیزی که در معاش صباحت خانوم کهنه شده و با سایر چیزا نوع درنمیاد خودم هستم!
بدون چاره شدم طلاقش بدم . منزل و اتومبیل و لوازم و هرچی که داشتم با خودش موفقیت . صرفا چیزی که برام موند همین کنیه عاصم جورابی بود! یه جفت جوراب سبب شد که تمامی چی بهم بخوره . کاش دستم می باخت و براش نمی گرفتم!

با وفا

با وفا
پدر بغض کرده و غمگین دست های مامان را لای انگشتانش گرفته بود و می اظهار‌کرد : ای کاش اینجانب جای تو بودم . . .
مغایر بابا , مامان تبسم کرد و خاطرنشان کرد : این حرفها چیه مرد؟ دکترها گهگاه وقتها غلط می نمایند . . .
مطمئن باش اینجانب , مغایر تشخیص دکترها که گفتند صرفا شش ماه زنده ای , تا شصت سال دیگه می‌مانم .
بابا با لحنی اندوهگین خاطرنشان کرد : در صورتیکه برای تو اتفاقی بیفته , اینجانب یک ثانیه نیز زنده نمی مانم .

پسر یازده ساله که اینها را می شنید , اگرچه برای مادرش اندوهگین بود , ولی از با وفا بودن پدرش ذوق زده بود . . .
پسرک ( که اکنون با مادربزرگش معاش میکرد ) روبروی عکس مامان معبود بیامرزش نشست و ذکر کرد : مامانی پدر دروغگو بود .
آن سوی شهر , بابا که صحیح دو روز بعداز چهلم تجدید فراش کرده بود , با زن برنا جدیدش خوش بود .

ثروتمند

ثروتمند
هوا بدجورى توفانى بود و آن پسر و دختر کوچولو حسابى از سوز و سرما مچاله شده بودند . هر دو خرقه هاى کهنه و گشادى به بدن داشتند و پشت در منزل مى لرزیدند . پسرک پرسید : ببخشین خانم! صفحه باطله دارین؟
برگه باطله نداشتم و وضع و اوضاع مالى خودمان نیز چنگى به دل نمى زد و نمى توانستم به آنان کمکی کنم . مى خواستم یک جورى از رمز خودم بازشان کنم که چشمم به پاهاى کوچک آنان زمین‌خورد که توى دمپایى هاى کهنه کوچکشان قرمز‌رنگ شده بود .
گفتم : بیایین تو یه فنجون شیرکاکائوى گرم براتون صحیح کنم .

آنان‌را درون آشپزخانه بردم و کنار بخارى نشاندم تا پاهایشان را گرم نمایند . بعد از آن یک فنجان شیرکاکائو و کمى نان برشته و مربا به آنان دادم و سرگرم فعالیت خودم شدم .
ذیل چشمى دیدم که دختر کوچولو فنجان خالى را در دستش گرفت و خیره به آن نگاه کرد . آنگاه پرسید : ببخشین خانم! شما پولدارین؟
نگاهى به روکش نخ نماى مبل هایمان انداختم و گفتم : من؟ ه نه!
دختر کوچولو فنجان را با احتیاط روى نعلبکى گذاشت و اذعان کرد : آخه رنگ فنجون و نعلبکى اش به نیز مى خوره .

آنها در حالى که بسته هاى کاغذى را جلوى صورتشان گرفته بودند تا باران به صورتشان شلاق نزند , رفتند .
فنجان هاى سفالى آبى رنگ را برداشتم و براى اولین دفعه در عمرم به رنگ آنها توجه کردم . آن‌گاه سیب زمینى ها را باطن آبگوشت ریختم و نیز زدم . سیب زمینى , آبگوشت , سقفى بالاى سرم , همسرم , یک شغل عالی و دائمى , کلیه این ها به نیز مى آمدند .

صندلى ها را از جلوى بخارى برداشتم و سرجایشان گذاشتم و اتاق نشیمن کوچک منزل مان را آراسته کردم . لکه هاى کوچک دمپایى را از کنار بخارى , تمیز نکردم . مى خواهم مدام آنان‌را به عبارتی جا نگه دارم که هیچ زمان یادم نرود چه انسان ثروتمندى هستم .